|
بخش اول نطق دفاعي مورخ 14/12/1342 آقاي مهندس بازرگان در اولين جلسه دادگاه تجديد نظر دادرسي ارتش در عشرتآباد بسمه تعالي « يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ » ي پيغمبر آنچه برتو از ناحيه پروردگارت نازل شده است ( بهمردم) برسان اگر نكردي پس رسالت او را نرساندي و خدا تورا از مردم حفظ ميكند.
اين دستور خدا به پيغمبرش بود. بهما هم اينطور دستور داده است: « لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ » و بري شما پيروي نيكويي در پيغمبر خدا است. * * * قبل از صحبت، سپاس خدا را بجا ميآوريم كه سلامتي و صبر و ايمان به ما عطا فرموده، ما را پيش مردم و وجدان خودمان محبوب و سرافراز كردهاست. خوشحاليم كه با توكل و نشاط بيشتري در اين دادگاه حاظر شدهايم: آنرا كه حساب پاك است از محاكمه چه باك است اينكه میگوييم از محاكمه چه باك است ، مقصودم در دادگاه عدل الهي است ، زيرا هرقدر پرونده ما در دادگاه شما قطورتر و سنگينتر باشد در دادگاه خدا سبكتر است و حسابمان پاكتر خواهد بود. بنابر اين اگرطرف ما يعني هيئت حاكمه نگراني نداشته باشد، بري ما نگراني نيست. اين محاكمه، محاكمه دو جانبه است. همانطور كه دادگاه ما است، دادگاه هيئت حاكمه نيز ميباشد شما دادرسان پرونده ما هستيد و ملت ايراندادرس شما و هيئتحاكمهخواهد بود. فعلاً مرحله مقدماتي دادگاه است. تكليف فرمودهايد هر گاه در زمينه مرور زمان ـ نقص پرونده ـ صلاحيت دادگاه ايرادي داشته باشيد بيان نمايم . بنده هم درباره اين سه موضوع از طرف دوستان و خودم صحبت ميكنم.
١- مرور زمان: از اين بابت ما ايرادي نداريم. ما بهخاطر چيزي به زندان انداخته و به دادگاه كشيده شدهايم كه به هيچ وجه مشمول مرور زمان نيست. يعني مطالبه حقوق مردم ايران و مبارزه با استبداد و استعمار. از انقلاب مشروطيت ايران كه مبدأ آزاديخواهي و تحول اجتماعي كشور ما است،پنجاه يا شصت سال بيشتر نمیگذارد. پنجاه و شصت سال در حساب عمر يك مملكت، لحظهي حساب میشود. بنابراين آزاديخواهي در ايران مسأله كاملاً تر و تازه است. اتفاقاً متهمين رديف١و٢و٣ شما از نسل و نژاد همين حادثه اجتماعي هستند. خود من زائيده سال صدور فرمان مشروطيت ميباشم. دو نفر از آقايان هم، يكي دو سال جلوتر و عقبتر. ما در دوران آزاديخواهي و مشروطيتطلبی، يا مبارزه با استبداد به دنيا آمدهايم، در اين فكر زندگي ميكنيم و آخر سر اميدواريم در حاليكه آزادي و قانون اساسي واقعاً در مملكت حكمفرما شده باشد بميريم : «السَّلامُ عَلَي يَوْمَ وُلدِتُّ وَ يَوْمَ أَمُوتُ وَ يَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا »
٢- نقص پرونده: در اين قسمت حرف زياد داريم. پرونده ما سراسر نقص و ناجوري است. قبل از دادگاه اول كه ما را بري پرونده خواني ميآوردند و نامههي اعمالمان را جلومان ميگذاشتند، با چيزهايي عجيب روبرو شديم. قبلاً خيال میكرديم دستگاههي انتظامي مملكت، خصوصاً سازمان اطلاعات و امنيت كشور با آن طول و تفصيل و بودجه سنگينیكه بر ملت فقير ما تحميل مينمايد و اينهمه اعضي رسمي و جاسوس كه در همه جا دارد، دستگاههي با اطلاع مو شكافِ با دقت و وجداني هستند، اما ديديم كاملاً تو خالی. غير از گرفتن و زدن و كشتن وآزار مردم، كار ديگري بلد نيستند. اطلاعات آنها سطحي و ناقص، غالباً غلط و گاهي ضد و نقيض است. وكلاي مدافع محترم نمونهها و نظاير بسياري از اين بي دقتيها و نواقص را نشان داده و خواهند داد. در يك گزارش محرمانه كه در پرونده بنده است، ديدم اداره اطلاعات شهربانیكلكشور نه تنها از وضع نهضتآزادی، بلكه از قسمت اجرائيات و كلانتريهي خودش هم بيخبر است. در گزارش مورخ ١١/١/13٤١ ، محل نهضت آزادي ايران را خانه شماره ١٤١ خيابان كاخ مينويسد. در حاليكه اين خانه در يكسال و هشت ماه قبل از آن (مرداد ١٣٤٠) بهوسيله پاسبانان بسته و تا چند روز كه ممنوعالورود بود از طرف آنها نگهباني ميشد. تابلو را شبانه برداشتند و ما مجبور شديم اجاره محل را فسخ كنيم و در به در باشيم ... . پرونده تنظيمي، آئينه خلافكاريها و ناشيگريها است. نشان ميدهد كه دادرسي ارتش، اصلاً دادرسي بلد نبوده و نميدانسته يا نميخواسته است پرونده لااقل محكمه پسند تنظيم كند. آقايان وكلي مدافع ما در جريان ٢٠ جلسه جمعاً ٣٢ فقره نقص تحقيقات و نقص و خلاف قانون پروندهها را در مراحل بازجوئي و بازپرسي بهاتكي مدارك و دلائل قانوني نشان دادند. ولي دادستان و دادگاهِ گذشته جوابي ندادند، يعني نداشتند كه بدهند. مجدداً آقايان موارد نقص پرونده و اعتراضها و ايرادهي قانوني خود را بهمراحل دادرسي و به دادگاه غير قانوني بدوي بيان خواهند كرد. اگر دادگاه فعلي تشخيص داد و قرار صادر فرموديد كه پرونده ناقص است و بايد برگردد. اميدواريم حكم شما بري دادرسي ارتش بهمنزله تعليم و تنبيهي باشد و خدمت غيرمستقيم ما گردد. انتظار داريم مانند آن دفعه خستگي به تن آقايان وكلي مدافع نماند و در ميان دادرسان محترم گوش شنوا و قلم و زبان گويا وجود داشته باشد كه با شهامت لازم قرار نقص صادر نمايند. در هر حال ما نگراني و امتناعي از كشف حقيقت و بيان مطلب نداريم . از معرفي نهضت آزادي ايران و افكار و اعمال خودمان آن طور كه هست ، خوشنود و راضي خواهيم شد. دادگاه بدوي نگذاشت ما چهرهنگاري از نهضت و خودمان و آئينهداري بري دادگاه بنمائيم. ما را وادار بهسكوت نمود. چرا ما سكوت كرديم؟ چون نميخواستيم بري در و ديوار و بري تماشاچيان معدوديكه زن و بچه خودمان بودند صحبت كنيم. ما سكوت كرديم تا مردم ايران و دنيا بدانند در چه شرايطي محاكمه ميشويم. روزيكه دادگاه بدوي وارد بحث در ماهيت شد و بهما تكليف دفاعكرد ، دولت ايران با سر و صدي فراوان جشن سالگرد پانزدهمين سال اعلاميه جهاني حقوقبشر را ميگرفت و خود را مدافع و مجریكامل آن ميدانست. ما بدون بحث و تفسير، ماده دهم آن اعلاميه را خوانديم: « هركس با مساوات كامل حق دارد كه دعوايش بهوسيله دادگاه مستقل و بيطرفي، منصفانه و علناً رسيدگي شود . » توقع و تقاضي ما علاوه بر اين چهار مطلب چيز ديگري نبود، اما بهما داده نشد عليرغم ماده ديگري از همان اعلاميه كه ميگويد : «آزادي برایكسب اطلاعات و افكار و اخذ و انتشار آن بهتمام وسائل ممكن» در مملكت و مطبوعات ما از آنها خبري نبود (سازمان امنيت مانع درج اخبار دادگاه در روزنامهها بود و شهربانی كلكشور، آقاي مهندس حسن عبوديت را بهجرم اينكه حامل اوراق پلیكپي شده خلاصه اخبار قسمتي از جلسات دادگاه بوده است، زنداني و بيرحمانه شكنجه كرده و هنوز هم ايشان در زندان است) . دادگاه غير مستقل و غير علني و غير قانوني بود. ما سكوت كرديم اما سكوت ما از صحبت كردن، خيلي رساتر و گوياتر درآمد. به پنج هزار كيلو متري دادگاه رسيد. اعتراضنامهي بهامضي بيش از چهل نفر از استادان طراز اول سوربن پاريس و دانشگاههي فرانسه و مكتشفين معروف مراكز تحقيقات علمي فرانسه و همچنين مورخين و فلاسفه و نويسندگان نامي و رؤسي اتحاديه هي بين المللي حقوق بشر، بهايران طرفدار صلح و آزادي ! ، عليه دادگاه نظامي و محاكمه ما در اروپا منتشر شد. اعتراض ما در آن دادگاه اين بود كه دادگاه غير علني و بنابراين غير قانوني است. حال ميگوئيم جلوگيري دولت از انتشار مدافعات ما در دادگاه نه فقط خلاف قانون بلكه خلاف مردانگي و مروت است. آيا شرافت سربازي و رسم آدمي، بهشما اجازه ميدهد كسي را بهدوئل دعوتكنيد ولي فقط خودتان اسلحه بهدست بگيريد؟ هئيت حاكمه از افشي عمل خود و جوابهي ما ترس دارد. حتما حرفهي ما را منطقي و قانوني و مقبول ملت و دنيا میداند كه نمیگذارد كسیآنها را بشنود. دستگاهباچنين عملي زيرِ حكم برائتما ومحكوميت خودراامضاء ميگذارد. بهگفته ولتر: «در نظام ديكتاتوري و حكومت زور، ممكنست آرامش و آسودگي ظاهري بري طبقه حاكمه بهوجود بيايد، ولي اين آسودگي همراه با سعادت مردم نيست. جامعه تنها درصورت آزادیعقيده و بيان میتواندرویسعادترا ببيند.» وقتي ما ديديم بحمدالله فرياد مظلوميت و حقانيت ما (ولو يك كلمه از هزاران كلمه آن) بههموطنان و همنوعان رسيد و مراجع تقليد بزرگ و علمي اعلام پيغام و دستور دادند كه حرفمان را بزنيم. دانشگاهيان و بازاريان و طبقات ملت نيز از ما خواستند در اين دادگاه دفاع و اتمام حجت نمائيم، اين اوامر و خواسته ها بري ما وظيفه و رسالت شد. بهياد امر خدا افتاديم كه فرمود: «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ.» دانشگاه تهران كه در تاريخ25 ديماه گذشته [25/10/1342] در آن شرايط خفقان و اخراج و زندان بهعنوان اعتراض به ري دادگاه، چنان اعتصاب يكروزه پرشكوهي كرد. اين اعتصاب و اعتراض بري خاطر آزادي و عدالت و بري تأييد مرام و مقصد نهضت بود. بري ما مأموريت و وظيفه شد. مردم تهران و روزه بگيران ماه رمضان كه از بالي منابر وعاظ با شهامت فداكار، بهنام آنها و از زبان آنها فرياد عليه زنداني بودن و محكوميت حضرت آيتالله طالقاني و سايرين را بلند كردند و با وجود دستگيرشدنهي متوالي ديگري ميآمد و همين اعتراض و همدردي را ابراز ميداشت ، آنها نيز به ما مأموريت و رسالت ابلاغ و دفاع ميدادند... . پس ما ديگر اين بار خود را موظف به دفاع و صحبت میدانيم. يقيناً ملت پشتيبان و هم صدي ما خواهد بود و از وري ملت ، خدا نگهبان ما است.« وَالله ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ » ـ انشاءالله. يك علت ديگر نيز ما را تشويق بهكلام و دفاع مينمايد و آن اينكه دادگاه آنقدرها هم بیتماشاچي و بي مستمع نيست.در دادگاه قبلیگفتند نواريكه اينجا ضبط صوت ميكنند، بهحضور اعليحضرت برده ميشود و ايشان استماع ميفرمايند، ... چه بهتر. ما از خدا ميخواهيم شخص اول مملكت بلاواسطه، بي تحريف حرفهي ما را بشنود. پادشاه مملكت نيز احتياج دارد دو كلمه حرف حسابي از زبان اشخاصيكه نه ترس دارند و نه طمع، بشنود. چه حرفهي ما و چه اظهارات با صراحت و با ارزش اين افسران رشيد شجاع ما. چه بهتر كساني از طريق اين نوار ضبطصوت برابر شخص اول مملكت بايستند و صحبت كنند كه قرون طولاني استبداد قامت آنها را نتوانسته است خم كند و جز در پيشگاه ذات ذوالجلال ركوع و سجود و تعظيم و تسبيح نميكنند. شاه مملكت بايد افتخار نمايد كه در ميان ملت ايران اشخاصي پيدا میشوند كه «غلام خانه زاد» و «نوكران جان نثار» نيستند. و بحمدالله ما تنها چنين نيستيم. هيئت حاكمه در هر حمله نفرات خيلي بيشتري از اين نوع افراد را در مقابل خود ديده و مي بيند. ايشان سالهي سال حرفهي مردم را از زبان نوكران و چاكران استماع فرمودند. يكبار هم از زبان آزاد مردان (ولي نه آزاد مردانكنگرهي سازمان امنيتیكه نه آزاد بودند و نه مرد) بشنوند، يقيناً فايده و ثمر بيشتر خواهد داشت. همين پريشب گذشته روزنامهها چنين نوشته بودند: «اعليحضرت همايوني در افتتاح بيستمين دوره اجلاسيه كميسيون اقتصادي آسيا و خاور دور فرمودند: ملل آسيا اكنون چشم بازكردهاند. آنها ديگر سرنوشت خود را مقدر نميدانند ... دولتهي منطقه ما مسئوليت عظيمي بري برآوردن آرزوهي مشروع مردم كه با ايدآلهي سازمان ملل نيز هماهنگ است، برعهده دارند. آنچه بهمراتب مهمتر از اعزام انسان بهكره ماه است انساني است كه در روي زمين زندگي ميكند... انسانيكه از آزادي و حقوق اوليه انساني محروم است.» در هر حالگفتني زياد داريم و ميخواهيم از هم اكنون به درگاه « أَحْكَمُ الْحَاكمينَ » رو كرده بگوئيم: بار الها تو شاهدیكه ما و وكلي مدافع ما بهپيروي از فرمانيكه بهپيغمبرت دادي آماده ابلاغ هستيم. اگر نرسانيم، دادگاه و دستگاه، دهان ما را بسته است.
٣- صلاحيت دادگاه: دادگاه حاضر حائز كليه شرايطِ ... عدم صلاحيت است. اگر ده دليل بر اثبات اين مدعا باشد، بنده يكي از آنها را عرض كرده، بقيه را به حضرات وكلي مدافع عزيز واگذار ميكنم. تنها دليل را كه دليل لازم ندارد و خودتان هم قبول داريد، عرض ميكنم. نه فقط دادرسان محترم آنرا قبول داريد و اذعان ميكنيد، بلكه افتخار هم بهآن مینمائيد. اگر از شما بپرسند مختصراً لطفاً بفرمائيد چهكاره هستيد؟ سينه جِلو داده ميفرمائيد «سربازم». كجا كار ميكنيد؟ در ارتش شاهنشاهی. كلام ما و دليل سلب صلاحيت دادگاه هم همين جا است. وارد اين بحث نميشوم كه اتهام ما سياسي است و بر طبق اصل ٧٦ متمم قانون اساسي بايد با حضور هيئت منصفه محاكه شويم و در باره ساير شرايط و ايرادها نيز حرف نميزنم. فقط بهعنوان خاطرات دوران نظام وظيفه اين شعار را كه در سرباز خانه ها بهدور ديوار زده بودند، بهيادتان ميآورم: « ارتش روح كشور است و انضباط روح ارتش است. » «ف»گفتم خودتان تا فرحزاد تشريف خواهيد برد. يقيناً فهميديد ازكجا میخواهم سر در بياورم. معذالك بري حفظ در پرونده و نوار و بري آنكه باز پيراهن عثمان درست نكنند، توضيح و تصديع ميدهم: آقايان چون خود را سرباز و ملزم به اطاعت از دستور و انضباط ارتش ميدانيد ، استقلال ري نداريد. خوب كه همه كارها را كرديد و سر ما را بريديد با تأسف و تواضع ميفرمائيد، «اَلْمَأمُورُ مَعْذُور!». البته خواهيد فرمود «خير، چنين نيست. دادگاه مستقل است و بر طبق قانون و دستور عدالت ما ري ميدهيم»(1) بهخود اجازه تكذيب فرمايشاتتان را نميدهيم و دليل و سابقه خصوصي از آقايان نداريم. اما تا آنجا كه دادگاههي نظامي را ديده و شنيدهايم موارد و شواهد عديدهي در نظرمان هستكه قضات و حتي وكلي مدافع بهمحض اينكه خواستهاند با استقلال ري بدهند و از وجدان و قانون اطاعت كنند گرفتار خيلي چيزها شدهاند. (2) در هرحال بري آقايان و در هر مقام و كاري، انضباط و اطاعت، اساسكار افسران ارتش است. ما هم انضباط و احترام و اطاعت سرمان ميشود. در ارتش كار نميكنيم ولي در فرهنگ و دانشگاه پيوسته به معلمين خود احترام گذاشته و از شاگردان انضباط و اطاعت خواستهايم. بحمدالله احترام و اطاعت هم هميشه ديدهايم. اما ما و شاگردانمان آن احترام و اطاعت را بري خاطر درس و علم ميفهميم. هيچوقت توقع نداريم اگر معلمي بگويد٦=٢×٢ يا مسلمات عقليرا ناديده بگيرد،كسي كوركورانه از او اطاعت نمايد. تمام اطلاعات و احترام در مدرسه بهخاطر علم و حقيقت است. ما نوكر علم و حقيقت هستيم، نه آنكه علم و حقيقت قرباني و فرع بر احترام و عنوان ما بشود. در چنان مكتب و مدرسهای، نرفتن بهتر از رفتن است. درباره افسران و ارتش نيز ميگوئيم و يقين داريم، تصديق ميفرمائيد كه ارتش و ارتشيان بهخاطر امنيت مملكت و برقراري عدالت هستند. انضباط و اطاعت از دستور، از آن جهت روح ارتش شده است كه مردم در حريم امنيت نفس بكشند و بهاميد عدالت زندگي و رشد نمايند. انضباط و اطاعت از دستورهي مافوق هر قدر هم لازم و مقدس باشد تا پشت در دادرسي و دادگاه اجازه ورود و عمل دارد. نبايد در حريم قضاوت پا بگذارد. حكم، ديگر با عدالت و انصاف است. حال اگر استقلال ري و حكومت قانون وجود ندارد و قرار است از مافوق دستور و نظر گرفته شود، نبودن دادگاه و دادرسي بهتر از بودن آنست. همانطوركه ما معلمين خود را نوكر دانش و خدمتگزار دانشجو ميدانيم، افسران و دادرسان نيز بايد خود را خدمتگزار عدالت و امنيت بدانند. اميدواريم اين گفته «استوارت ميل» را قبول داشته باشيد كه: «با پيشرفت امور مردمان، زماني فرا رسيدكه ديگر مردمان نميتوانستند بپذيرند كه حكمرانان آنان بايد بالضروره قدرتهي مستقل و مستبدي باشند و هميشه منافع حكمراني با منافع توده مردمان متناقض باشد. متوجه شدند حق آنست كه دارندگان نيروي حكمراني وكيل و خادم آنها باشند و تنها با رضايت آنان حق حكمراني يابند. تنها با اين ترتيب استكه ملت ميتواند از ستم حكمرانان خود مصونيت كامل داشته باشد.» دادرسان محترم با توجه بهاينكه در تمام طول خدمت بر حسب وظيفه سربازي از مطالعه و دخالت در سياست ممنوع و محروم بودند و حق دارند كه الفبي سياست را بلد نباشند، مأموريت يافته و بهحكم همان اطاعت و انضباط سربازي، حاضر شدهاند با علم بهعدم صلاحيت و سابقه، در محاكمه يك عدهي اشخاص و جمعيت صد در صد سياسي قضاوت نمايند. اين خود تأييد عرض بنده و دليل بارز بر عدم صلاحيت دادگاه نيست؟ خصوصاً كه غالب دادرسان دادگاههي نظامي در حقوق و قوانين همكمترين سابقه و سررشتهي ندارند. اطاعت و خدمت وقتي توأم با صلاحيت و تربيت قبلي نباشد، چه بسا كه با وجود منتهي حسننيت و عشق بهوطن، منتهي به خسارت و خيانت ميشود. مثلاً اگر حضرت آيتالله كه فن جنگ نياموختهاند در موقع حمله از فرط فداكاري و خدمتگزاري به مملكت، بروند پشت تانك يا جت بنشينند و آنها را برانند، چه خواهد شد؟ جز آنكه خودشان و تانك و جت را بهدست دشمن بدهند، كار ديگري خواهند كرد؟... كار قضاوت و سياست هم فني نيست كه بهصرف افسر وظيفهشناس بودن كسي وارد آن بشود. اين قبيل قضاوتها نتيجهاش ظلم و حقكشي و خيانت به ملت و مملكت است. در پايان عرايضم ضرر ندارد نكتهي را بهعنوان اتمام حجت يا دلالت (هر طور كه خودتان قبول داريد) يادآور شوم، خصوصاً كه دادرسان محترم را بهعنوان افراد مسلمان و عامل به فرائض ديني بهما معرفي كرده اند. اتفاقاً در محيط دادرسي ارتش بيش از همه جاهي ديگر به فرمايشات و شمايل حضرت امير مؤمنان برميخوريم. همين علي ابن ابيطالب(ع)، مولي بزرگوار و خليفه جهاندار، به مالك اشتر فرماندار اعزامي خود به مصر، چنين دستور ميفرمايد (نقل از ترجمه مرحوم جواد فاضل): «وَ لٰا تَقُولَنَّ اِنِّي مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَاُطَاعُ... فَانْظُرْ اِلَي عِظَمِ مُلْكِ اللهِ فَوْقَكَ وَ قُدْرَتِهِ مِنْكَ عَلَي مٰا لَا تَقْدِرُ عَلَيْنا مِنْ نَفْسِكَ. ي مالك هرگز مگو كه من مامورم و معذور. هرگز مگو كه بهمن دستور دادهاند و بايد كوركورانه اطاعت كنم. هرگز طمع مدار كه تو را كوركورانه اطاعت كنند... مالك هر قدر كه خود را فعال و قادر میبيني به يادآر كه خداوند از تو فعالتر و قادرتر است.» بعد از قرائت ري كذائي دادگاه بدوي، حضرت آيتالله طالقاني بري اخطار و انذار، سوره شريفه و الفجر را تلاوتكردند. حالا بنده قبلاً بري تيمن و تذكر، آياتي از آن سوره را قرائت ميكنم: «أَلَمْ تَرَكَيْفَ فَعَلَرَبُّكَ بِعَادٍ. إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ. الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهَا فِي الْبِلَادِ.» آيا نمينگري پروردگارت چه رفتاري با عاد كرد؟ . با آن كاخهاي ستون افراشته ارم .كه مانند آن در كشورها ايجاد نشده بود « وَ ثَمُودَ الَّذِينَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ وَ فِرْعَوْنَ ذِي الْأَوْتَادِ . الَّذِينَ طَغَوْا فِي الْبِلَادِ.» و قوم ثموديكه صخرهها را از صخرهها ميشكافتند . و فرعون صاحب ميخهاي محكم . همان كسانيكه در سرزمينها طغيان نمودند. «فَأَكْثَرُوا فِيهَا الْفَسَادَ. فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذَابٍ. إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَاد.» و تا ميتوانستند فساد را زياد كردند . تا آنكه بالاخره تازيانه عذاب خدا بر سرشان ريخت . بدانكه پروردگارت حتماً در كمينگاه ستمكاران است.
(1) اتفاقاً قاي رئيس دادگاه هم بلافاصله بعد از شنيدن جمله فوقكلام ناطق را قطعكرده و همينطور گفتند. (2) و اتفاقاً پس از محاكمه سران نهضت، وكلي مدافع ايشان را بهجرم دفاع از سران نهضت و با استناد به مدافعات آنان، محاكمه كردند.
متن خطابه آقاي مهندس بازرگان در دادگاه تجديد نظر نهضت آزادي ايران، در مرحله ماهيت
بِسْمِ الله الرَّحْمـَنِ الرَّحِيمِ « رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي...» [1] «اَلسَلامُ عَلَي الْحُسِينْ وَ عَلي اَوُلٰادِ الْحُسِينْ وَعَلي اَصْحٰابِ الْحُسِينْ » و همچنين بر پيروان او چه معاصرين چه امروزيها. تيمسار رياست دادگاه، دادرسان محترم،حضار گرامی،جناب دادستان، وكلي مدافع معظم، دوستان عزيز . شايد دفعه چهارم باشد كه اين آيات شريف كه دعي حضرت موسي بود در اين دادگاه عنوان كلام قرار ميگيرد. اول دفعه آقاي دكتر سحابي به آنها توسل و تيمن جستند، بعد سركار دادستان در مدافعات خود اين دعا و تمني حضرت موسي را كه مأمور دعوت وتنبيه فرعون شده بود تكرار كردند، يك مرتبه هم جناب سرهنگ غفاري، وكيل مدافع بلند پايهام، و حالا هم بنده. اگر تكرار در مطلب و ماده ديگري قابل ايراد بوده باشد، اين تكرار مسلماً مذموم نيست. اولاً پرگوئي دركلام خدا خوش است و ثانياً بيشاز هرچيز همه ما چه متهمين حاضر در دادگاه، چه وكلي مدافع، چه دادستان و حتي خود آقايان دادرسان، احتياج به اين معني و دعا داريم و داريد. خدايا دل ما و فكر ما را باز كن، ما را صاحب سعه صدر و وسعت نظر و ظرفيت قرار بده. خدايا كار ما را آسان بگردان چون حقيقتاً همه ما در اين دادگاه و هر كدام بهدليلي و از جهتي در برابر كار مشكلي قرارگرفتهايم.كي از دلها و آنچه در آنجاها ميگذرد، خبر دارد؟ و كي ميداند در ضمير شما آقايان چه گرهها و عقدههائيست؟ خدايا نارسائي و گرهيكه در زبان من است بگشا. دفاع در اين دادگاه، نمونه كامل سهل و ممتنع است. تجربيات مرحله صلاحيت نشان داد كه چگونه بديهیترين بديهيات از طرف آقاي دادستان انكار ميشود. اثبات نقص و عدم صلاحيت بسيار آسان بود، اما ميديديم وكلي مدافع چه خودكشيها ميكردند وقتي ميديدند عبارات ساده فارسي مواد قانون و مندرجات پرونده با همه سلاست و صراحت مثل تير چوبي كه بر سنگ بخورد بي اثر و بيحاصل است. بايد از عقب مدرك و دليل بروند. اينجا است كه از خدا زبان و منطقي تقاضا ميكنيم خدا پسند و هم تيمسار پسند باشد. يَفْقَهُوا قَوْلِي ـ تا كلام همديگر را بفهميم، تفقُّه كنيم، درك كنيم، يا دادستان و شما آقايان متقاعد و تسليم منطق ما خواهيدشد، يا ما تسليمكلام و منطق شما ميشويم. حتي بنده ميخواهم محيط و مقصد اين دعا را از حدود دادگاه هم بالاتر و وسيعتر نمايم و بخواهم كه كلام ما را در خارج دادگاه هم همه تفقُّه و قبول كنند.
تصفيه حساب گذشته: مرحلهي از دادگاه تجديدنظر را پشت سر گذاشته و بهسلامت و ميمنت وارد مرحله دادرسي ميشويم. آقايان عليرغم دلائل و حجتها، قرار صلاحيت و عدم نقص صادر فرمودند. بسيار خوب. قاعدتاً بايد تكليف ما روشن باشد و نمره صفري را كه بنا بهخاصيت و عادت مكتبداري بهدادگاه بدوي دادم، خدمت آقايان نيز تقديم و سكوتكنيم. اما نظر به دلائليكه در جلسه اول دادگاه بهعرض رسيد، اينكار را نميكنيم و از ورود بهماهيت استقبال مينمائيم. علاوه بر اين لازم است كه حساب گذشته را تسويهكنيم، بهطوري كه ناراحتي و گلايه و حسابي از مرحله قبلي رسيدگي فيمابين وجود نداشته باشد. بري اينكار، يعني بري تصفيه حساب گذشته و همراه شدن با آقايان در سفر طولاني ماهيت، بايد سعه صدر داشت و زاويه ديدمان را تغيير و يا لااقل توسعه بدهيم. با منطق خشك و خالي و از دريچه منافع و نظريات خودمان اگر نگاه كنيم بهجائي نميرسيم. در فرانسه ضرب المثلي است كه ميگويد «دل منطقي دارد كه منطق آنرا درك نميكند» ما هم بايد قدري تغيير منطق بدهيم. بنابراين از گذشته ميگذريم و ديگر از ماده ١٣٨ حرف نخواهيم زد چون خودمانيم اين پرونده امر تعقيب دارد. حالا مصلحت ندانستهاند ظاهر و آشكار باشد و دستِ غيب دركار باشد، قبول ميكنيم. عدم حضور هيئت منصفه هم اشكال ندارد،چون هيئتمنصفه بري نظارت و دفاع از حقوق ملت است. ما كه تخطي بهحقوق ملت نكردهايم. ملت كه مدعي نيست و ملت بري ما اشك ميريزد، بهعوض هيئت منصفه سه نفري در دادگاه،هيئت اجتماع چند ميليون نفري علما و بازاريان و دانشجويان ري خود را در باره ما دادهاند و ميدهند. از آقايان دادرسان محترم هم تعجب و گلهي ندارم. از اول ما ميگفتيم كه روح ارتش انضباط است و افتخار افسران ، اطاعت ، و وقتي كه جناب دادستان در رد استدلالهاي ما فرمودند، انضباط در ارتش وجود دارد اما انضباط معنوي است، بري اثبات استقلال قضات ارتش و روح معنوي دموكراسي كه حاكم بر انضباط است، مثالي زدند: «فرمانده، افسران ستاد را جمع ميكند، از آنها ميخواهد هر كدام آزادانه نظرشان را بدهند، آخر سر فرمانده فرمان صادر ميكنند كه برويد آن تپه را اشغال كنيد... و همه اطاعت میكنند...» ما هم غير از اين چيزي نگفتيم. آنجا كه گفتيد نواقصي وجود ندارد و مدارك كافي است ما شاخ درآورديم. هيچ انتظاري نداشتيم وقتي قضايي دستغيب و شكنجههاي آقاي عدالتمنش و فرزند آيتالله طالقاني و جعلي بودن نامه رئيسجمهور هند و امثال آنها آنطور تشريح و ثابت شد و هر بچه مكتبي هم حس ميكند كه مدارك اصلي اين پرونده كاملاً مورد ترديد و مخدوش يا لااقل مبتني بر تحقيقات ناقص است، چنين ادعائي از قلم آقايان دادرسان بيرون آيد... به بنده كه گيجي دست داد... اما بعد از مدتي كه بهخود آمدم ديدم حق با شماست و راست ميگوئيد. يعني كافي بودن مدارككاملاً قبولكردني است. مدارك كافي است همين مدارك بري محكوميت ما كافيست. از كجا معلوم كه نظر دادرسان بري برائت ما در نظر ملت كافي نباشد؟ در قرار صادره جملهي بودكه با ايجاز و رسائي كامل جواب ٣٤ جلسه كه ما و وكلي مدافعمان صحبتكرديم، را ميداد و بهنظر بنده بسيار زيبا بود. در اين دادگاه كه غالباً چه از طرف دادستان و چه از طرف بعضي وكلي مدافع دانشمند سخندان ما، مثل تيسمار بهارمست، توسل به اشعار و استفاده از بزرگان ادب چون فردوسي و حافظ و مولوي شده است. بنده هم آن استدلال بسيار زيبا و رسي قرار صلاحيت دادگاه را مصداق اين بيت لسانالغيب دانستم:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت نـاخلف باشـم اگر من به جُـوِي نـفروشـم آقايان با عبارت : «عملاً هيچيك از دادگاههي نظامي كه به اين قبيل جرائم رسيدگي نموده، حضور هيئت منصفه را قانوني ندانسته و شركت نداده اند عليهذا دادگاه اين ايراد را وارد نميداند» بهما فهمانديد كه «شما از ما توقع زيادي داريد كه ميخواهيد عملي برخلاف آنچه دادگاههاي نظامي ديگر و دادرسي ارتش تا بهحال كردهاند و رويه قضائي نظامي شده است بنمائيم. دادگاههاي نظامي ديگر و مؤسساتي چون سازمان امنيت، برادران و خواهران ما هستند و ما همه از يك پدر هستيم.» كاملاً صحيح است ما و وكلي مدافع در اشتباه بوديم و عمل استثنايي و ناخلفانه از اين دادگاه انتظار داشتيم.
جي ديگر با عبارت: «امر تعقيب بري مهتمين اين پرونده بهموجب ماده ١٣٨ قانون دادرسي و كيفر ارتش با توجه بهاينكه مقررات ماده مزبور مخصوص متهمين نظامي است، نظر آنها وارد نيست» بيدار باش ديگري بهما داد و باز ما در اشتباه بوديم كه خودمان «غير نظاميها» را با شما نظاميها در يك رديف ميگذاشتيم. درصورتيكه همان عنوان غير نظامي كه در اوراق بازداشت و بازپرسي و كيفرخواست و برگ معرفي به زندان و غيره وجود دارد وخيلي شبيه به اصطلاح Continental استكه انگليسيها از قلعه اشرافي جزيره بريتانيا بري مردم اروپا گذاشتهاند، ميباشد. يا عنوان عجم كه عربها بري ايرانيان و روميان و تركها و هنديها بهكار ميبرند. اتفاقاً آقاي دادستان دادگاه گذشته، همين معني را در جواب وكيل مدافع اينجانب، تيمسار شايانفر با بيان ديگري اعلام داشتند .تيمسار شايانفر در ابتدي ايرادهاي به نقص پرونده، مسئله، عدم اجازه حضور وكيل مدافع بنده را در جلسات بازپرسي بر طبق تبصرهي از مواد اصول محاكمات جزا، عنوان كرده بودند. بعد از اينكه نوبت كلام به دادستان رسيد، در جواب تيمسار شايانفر فرمودند، همانطور كه وكلي دادگستري (يعني غير نظاميها ـ غير آدمها يا عجمها ) را راه به محاكم غير نظامي نيست، مقررات دادگستري هم حق ورود در اينجا ندارند... بلي، تيمسار ! ما بوديم كه نمي فهميديم . ما پا از گليم خود درازتر كرده بهخود اجازه همطرازي با صنف اشرف ارتشيان را كه دولتي در دولت و كشوري ما فوق كشور ايران هستند، ميداديم . فقط اين نكته را متذكر ميشويم: با قبول اينكه اين دادگاه و دادگاه بدوي و ساير دادگاههاي نظامي و سازمان امنيت، همه با هم خواهر و برادر و از يك پدر هستيد، ولي ما متهمين اگر غير نظامي هستيم، غير ايراني نيستيم. پدر شما پدر ما نيست، ولي پسر عمو هستيم. پدر بزرگمان يكي است. در جد اعلي هم، باز اشتراك داريم . يعني همه انسان هستيم (اگر ما را به انسانيت قبول داشته باشيد ) و از يك تنه بزرگ و يك ريشه هستيم. تن و بدن شما، وقتي لباس افسري را در آورديد، فرقي با تن و بدن آقاي عدالتمنش ندارد. بنابراين توقع داشته و داريم، فكر كنيد زير شلاق سياستگرها، تن و بدن شما هم درد خواهد گرفت و مجروح خواهد شد. بنابراين جا داشت خاطره درديكه بهتن هركس ميآيد و با تصور اينكه شما هم مثل آيتالله طالقاني فرزنداني داريد يا خواهيد داشت. بنابراين بري اينكه آنها گرفتار شلاق سيمي سياستگرها و فرزندان سياستگرها نشوند،خيلي بي اعتنا به پسر عموها و نوه عموهايتان نباشيد. همانطور كه عرض كردم، اگر بهلحاظ صنف و موقيعت با هم برادر و همكار نيستيم، ولي شاخههائي هستيم از يك تنه «ايرانيت» و يك ريشه «انسانيت» و همگي از يك آسمان باران و آفتاب و هوا دريافت ميداريم. قديم هم بري رساندن خويشاوندي، ميگفتند، پدرانمان پيراهنشان را زير يك آفتاب خشك كردهاند. اتفاقاً اين خويشاوندي و مشاركت درسود و زيان است. بهعبارت ديگر همه بندگان يك خدا هستيم .بنابراين جا دارد خيلي از آقايان خود را محفوظ و مجبور در چهار ديواري اوامر و انظباط ارتشي نبينند . فوق اين دستگاه و مملكت ايران، خودِ قانون وجود دارد (همان قانون دادرسي و كيفر ارتش را هم ما قبول داريم )و « فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ » ـ و « يَدُ اللهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ». اميدوارم در مرحله ماهيت همانطور كه در دعي ابتدي عرايضم متوسل شدم، آقايان با سعه صدر و وارستگي و نظر عاليتري به مدافعات و استدلالهي ما گوش دهند. معذالك با وجود تمام آن سوابق، نمره صفر نميدهيم و قطع اميد از دادگاه و دادرسان محترم نمينمائيم. « وَلاَ تَأَيَّسُواْ مِن رَّوْحِ اللهِ ». اين كلام حضرت يعقوب، دين ما و شعار ماست بههيچوجه منالوجوه خودخواه نبوده شرافت و شهامت را منحصر بهخود و وكلي مدافع غيور خود نميدانيم.آقايان هم مثل ما ايراني و مسلمان هستيد،وجدان داريد، مغز داريد، روح داريد، خدا داريد. ما حق نداريم از روح حياتبخش خدا و از امداد غيب نااميد باشيم. همان روحي كه بعد از سالها فراق و بيخبري و قطع تمام امكانات و احتمالات زنده ماندن يوسف، او را به يعقوب رساند. همان روحيكه در پيغمبران خصلتها و نيروهائي ايجاد ميكرد. پسري چون عيسي را بدون پدر در رحم مريم ايجاد ميكرد. همان خدا قادر است در دل و روان دادرسان آن جرئت و شهامت و فداكاري را كه ما انتظار داريم، ايجاد نمايد. همه كس در دنيا تا آخر ، راه اطاعت سرافكنده و بهانه «المأمور معذور» را ادامه نداده است. در چنين اياميكه به عاشوري حسيني نزديك ميشويم، حرّهائي هم پيدا ميشدهاند... در هر حال ما تا آخرين لحظه دادگاه از دادرسان محترم و از آن خدائي كه به پيغمبرش و بهما فرمود: «قُلْ جَاء الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا» قطع اميد نمينمائيم.آنچه بهعقلمان ميرسد و موافق حقيقت و قانون و حق ميدانيم، ميگوئيم. از ما بيان، از شما استماع و ري، از خدا هم دادرسي و قضاوت نهائي.
دفاع از خود و از شرافت: دفاع كردن ما البته نبايد حمل بر جان دوستي و خودپرستي بشود. ما اين عمل را هم منباب وظيفه شرعي و طبيعي و انساني مينمائيم. ما در عين آنكه مانند هر بشري آزادي و آسايش و زندگي در آغوش گرم خانواده با عزيزان خود و پرداختن به معيشت و معاشرت را دوست داريم، شرافت شخصي و خانوادگي و مخصوصاً مكتب فكريمان را هم دوست داريم، خيلي دلمان ميخواهد آزاد شويم و از محكوميت و زندان بيرون بيائيم، اما شرافتمندانه و مردانه ميخواهيم بيرون بيائيم. در سال ١٣٣٤ كه بري اولين بار سعادت زنداني شدن بهجرم حقگوئي را پيدا كردم و پنج ماهي در لشكر زرهي بهسر بردم، بهجناب سروران بازجو كه (حالا سرهنگ تمام و باجناق يكي از فرزندان يكي از متهمان حاضرند) حرفي زدم. ايشان اصرار داشتند و با ملاطفت و مناصحت بهاصرارشان توأم بود كه شما چند تا اسم اينجا بگوئيد كه چه اشخاصي چه كارهائي ميكردند، من شما را خلاص خواهم كرد. بنده از لطف ايشان تشكر كردم، اما گفتم جناب سروان چرا اصرار داريد كه فرمانداري نظامي يا ارتش ايران، دستگاه بيشرف سازي شود؟ اشخاص با شرف و انسانيت، اينجا بيايند و بعد با متهم كردن و مقصر ساختن ديگران (يا لو دادن اشخاص اگر بهفرض چنين موردي باشد) از اينجا سرافكنده و شرف فروخته بروند؟ بعد در روزنامهها وقتي خبر تبعيد آقايان ميرزا سيد باقر خان كاظمي و دكتر عبدالله معظمي و امير علائي را نوشته بود، خواندم كه به دروغ نوشته بودند «آقاي مهندس بازرگان گفته است چون مرد مسلماني هستم و نبايد دروغ بگويم، اينها عليه دولت اخلال ميكردهاند. آنوقت شما ملاحظه ميفرمائيد در كيفرخواست ذيل عنوان نتيجه تحقيقات و دلائل اتهام مينويسد : « ... لكن با استدعي عفو از پيشگاه مبارك ملوكانه و عذر تقصيرات از زندان آزاد شده...» اين عبارت خيلي مرا تكان داد. ما مقصر نبوديم، گناهي و كار بدي نكرده بوديم كه عذر تقصير را بخواهيم و استدعي عفو بنمائيم. ما مورد ظلم و حقكشي قرار گرفتيم. ديگران ميبايستي از ما معذرت بخواهند. حقيقتاً عجيب است كه سازمان امنيت چه اصراري بر كشتن هر گونه شخصيت و غيرت و شرافت در اين مملكت دارد. در ماههي آخر سال ١٣٤١ كه در حدود ٧٠ نفر جبهه ملي ها در زندان قصر بوديم و از همه جور افراد در ميان ما بود، از وزري سابق، استاد، دانشجو، كاسب، بازاري،كارمند،كارگر، راننده تاكسی... شما نميدانيد شب عيد كه شد چه صحنههائي مأمورين سازمان امنيت راه میانداختند. در اياميكه درِ ملاقات و ديدار خانواده و دوستان بهروي ما بسته بود، يكي از آقايان بازاري را ميخواستند، او هم با خوشحالي كه حالا بهديدار كسانش ميرسد لباس ميپوشيد، كراوات ميبست، سر شانه ميكرد. او را بهاطاق افسر نگهبان ميبردند. پدرش، مادرش، زنش، فرزندانش از بزرگ و شيرخوار، خواهرش، همه جمع بودند. اما همه گريان. بهدست و پي او مي افتادند، خواهش ميكردند ... نميفهميد چه خبر است. در اين موقع آقاي افسر سازمان امنيت يا شهرباني با قيافه برادرانه خيلي دلسوزانه ميآمد و ميگفت آقا به اين مادرت پيرت، به اين زن جوانت، به اين بچههايت رحم كن، دو كلمه بنويس،از اين جبههملیها كه شما را آلت دست خودشانكردهاند و ميخواهند وزير بشوند اظهار تنفر كن. از همين جا من آزادت ميكنم با خانواده برو خانهات. او ميگفت و باز سيل اشك و نگاههي تمنا راه میافتاد ... ناچار با دلداري به كسان و با دليل و برهان گوئي به آقاي افسر و با يك عالم تعجب و تأثر به زندان برميگشت. خدايا چه خبر است؟ اينها را كي جمع كرده و چرا چنين بياناتي ميكردند؟ ... بعدها معلوم شد بهپدر و مادر و زن اين آقا تلفن ميكردند و ميگفتند قرار است پسر شما تيرباران شود، حالا اگر ميخواهيد نجاتش دهيد بيآئيد زندان. تيمسار محترم، اين صحنه يكبار و دوبار و يكجور و دو جور بازي نشد. با همان آقاي بازاري آذربايجاني شايد پنج مرتبه، با دانشجويان يكبار و دوبار تك تك يا دسته جمعي، با كارگر پيراهن دوز، يا راننده تاكسي... بري هر كدام به نحوي بساط تهديد يا تطميع درست ميكردند و ميگفتند اگر ميخواهي بري شب عيد آزاد شوي، نامه بنويس ـ استعفا كن، استفعا نميدهي، تعهد كن، بنويس و بعد برو هر كاري میخواهي بكن.
ولي باور بفرمائيد، و اينجا استكه آدم زنده ميشود و به نسل ايران و به آينده ايران اميدوار ميگردد. حتي يك نفر آنها هم، حتي آن كارگر پيراهن دوز ، حاضر نشدند پا روي شرافت و غيرت و عقيده بگذارند ... .
شب چهارشنبهگذشتهكه اين يادداشتها را تنظيم ميكردم، بهمناسبت شب اول ماه محرم، زبان حال آن مردان را منطبق با فرمايش حضرت سيدالشهدا ديدم، آنجا كه ميفرمايد: «اَلٰا اِنَّ هٰذَا الدِّٰعي بِنْ الدَّعِي، قَدْرَكَزنِي بِيْنَ اِثْنَتَيْن، بِيْنَ السِّلَةَ وَ الذِّلَةَ، هِيْهاتْ مِنَّا الذّله»[2] نهرو هم بياني دركتاب «زندگاني من» در همين زمينه،در آن سالهي فشار زندان حكومت بريتانيا دارد: «ما فكر ميكرديم كه خيلي بهتر است به اينصورت بر ما حكومت كنند تا آنكه خودمان جان و روحمان را بهايشان بفروشيم و به فحشي اخلاقي تسليم شويم. ما كه در زندان نشسته بوديم و هيچ قدرت مادي بري مبارزه نداشتيم و بهعدم فعاليت محكوم بوديم، احساس ميكرديم كه از همين راه و بههمين شكل ، خيلي بيش از بسياري كسانيكه آزاد بودند بهوطن خدمت ميكنيم.» بنده چندسال قبل، از يك تيمسار مطلع شنيدهبودم كه در سازمان امنيت متخصصين و مشاورين زبردستي وجود دارند و آنها گردانندگان پشت پرده هستند. اما بهزحمت ميتوانستم اين حرف را قبولكنم. قضايي بعدي و اين شخصيتكشيها را كه ديدم مسئله برايم قدري آسان شد. خوي شخصيتكشي بهلحاظ اجتماعي و ملی، از شخصكشي بدتر و جنايتآميزتر است. خودي هيچگاه دست به شخصيتكشي كه افتخار ملي است نميزند. همانطور كه برادر ممكن است در اثر اختلافات بري منافع برادرش را بكشد اما فحش خواهر و مادر بهاو نميدهد و نفي نسل و نژاد و طبيعت خانوادگي او را نميكند. در هر حال خوشحاليم كه چنين اقدامات، مبشر و مسبب احيي شخصيت و عِرق مليّت ميشود. خلاصه اينكه قصد داريم از خود دفاعكنيم. دفاع بهقصد برائت آزادي ولي آزادي شرافتمندانه. از هم اكنون بايد بگويم بههر دو طرف سر مينهيم، چه برائت و چه محكوميت. زيرا همانطور كه در دادگاه بدویگفتم خود را مشمول « هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا إِلاَّ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ »[3] ميدانيم.
ري دادگاه بدوي: ري صادره از دادگاه بدوي را كه آقاي منشي قرائت كردند با اين جمله ها شروع ميشود: «گردش كار ـ بهموجب كيفر خواست شماره 517/ د.م ، 6/5/1342دادستان دادگاه ارتش ... ولي جمعيت مزبور داري هدف و مقصد ديگري بود ... و معلوم ميشود كه هدف و منظور آنها مخالفت با رژيم مشروطه سلطنتي بوده ... صريحاً بهمقام شامخ سلطنت اهانت نمودهاند.» ري صادره اولاً استناد به كيفرخواست و پيروي از آن مينمايد. ثانياً روي هدف و مقصد و منظور تكيه ميكند. ثالثاً ما را متهم بهمخالفت با رژيم مشروطه سلطنتي و اهانت بهمقام سلطنت مينمايد. اگر دادگاه بدوي كيفرخواست را تأييد ننموده يا لااقل دادستان دادگاه حاضر، قسمتهائي از آنرا مسترد ميداشت و فقط مدارك مزبور در ري دادگاه بدوي را مورد ايراد و استناد خود قرار ميداد، عمل دفاع بنده و استماع دادرسان محترم سادهتر و كوتاهتر ميشد ولي چون چنين اظهاراتي نشده و كيفرخواست در هر حال بري دادستان معتبر و بري دادرسان مورد نظر و قضاوت ميباشد بنده همان را مبني و مرجع دفاع و بحث خود قرار ميدهم.
تابلوي كيفر خواست: درمتن كيفرخواستِ ٢١ صفحهي كه بهطور كلي متوجه نهضت آزادي ايران است و در مرحله دوم كه به اشخاص ميرسد بار عمده را روي دوش اينجانب گذارده است بهجملههائي از اين قبيل بر ميخوريم: «كارگردانان اين جمعيت هدف ديگري داشتهاند كه بري رسيدن به اين هدف از هيچ عملي فروگذار ننموده و نه تنها به قوانين اساسي و عادي كشور احترام نميگذاشتهاند بلكه بهاصول اخلاقي و ملي نيز پایبند نبوده و از احساسات مذهبي مردم سوء استفاده ... لازم است كه قبلاً با تذكر سوابق، بیثباتي عقيده سياسي نامبرده (بازرگان) توضيح داده شود كه ... به جبههملي كه با برنامه وسيع عوامفريبي در تلاش تحصيل قدرت بوده، نزديك ميشود ... ظاهراً مرد آرامي ميشود ولي چون هدف شيطاني دائماً در او در وسوسه بوده و او را راحت نميگذاشته است، در سال ١٣٣٤ اقدام به تشكيل سازماني بهنام نهضت مقاومت ملي مينمايد... مهندس بازرگان و همفكران او همزمان با فعاليت در نهضت مقاومت ملي، در خارج از كادر نهضت نيز فعاليتهائي ... در لوي انجمنهي اسلامي داشته و تحت پوشش جلسات مذهبی، سعي داشتند از تفرقه و پراكندگي هواخواهان و طرفداران خود جلوگيري و آنان را تا فرا رسيدن فرصت مناسب و تجديد فعاليت علني در اطراف خود نگاه دارند... بهعلت اصطحكاك منافع شخصيتي با منافع شخصي گردانندگان جبههملي بني عناد و لجاج و اهانت بهسران جبههملی، را ميگذارد... كه با دريافت مبلغی، از هدفهي مقدس خود دست برداشته و به دستياري بعضي از عمال دولت بري ضربه زدن به جبهه ملی، در تلاش هستند ... بهفكر بازي نو افتاده... در مقام فراهم ساختن زمينههي مساعد جهت برهم زدن اساس امنيت و حاكميت كشور و تغيير رژيم مشروطه سلطنتي ... افسران و سربازان را هم تشويق به طغيان و عدم اطاعت ميكند... آزاديخواهان وطنپرست كه هلاك و كشته وطن بوده و از توسل به بيگانگان و تمني كمك و همراهي آنان و تقاضي دخالت آنها در امر داخلي كشور خود داري نكرده ... و اين بیخبرِ بیاطلاع، نميداند كه رفقي صميمي ايشان چه گفته اند... »
پناه بر خدا؛ اگراين نسبتها و صفات و روحيات راست باشد بايد اعتراض كرد كه چرا فقط دهسال محكوميت تقاضا شدهاست. تابلو از اين سياهتر و زشتتر ميشود بري كسي كشيد؟ از تصوير دوريان گري هم بدتر است.با چنين شكل و شمايلیكه دادرسي ارتش يا سازمان امنيت بري من روي پرده افكار عمومي و دادگاه آورده است، من آدمي هستمكه قصد و هدفي جز شيطنت، مقام و منفعت نداشته، مقدسترين كمال مطلوبها و ارزشها را كه خداوند و مذهب است، ملعبه و وسيله قرار داده، جوانان را اغوا كردهام، جبهه ملي را بر هم زدهام، مملكت را بهفنا سوق داده و به دشمنان التماس و التجاع كرده ام ... نقاشهي قديم ما، ديو و شيطان را هم اين چنين نقاشي نميكردند. شايد هم درست باشد، من خودم حاليم نيست. « وَ ما اَبْرَءُ نَفْسِي وَ ما اَزْكيهـا » كه هـر چه نـقل كننـد از بشر در امكان است ولي چه راست باشد چه دروغ، وظيفه طبيعي و قضائي و دينیام حكم ميكند كه از خود دفاع كنم. اما چگونه ميتوان اين تابلوي وحشتناك را كه هر خط و هر نقطهاش ننگ و جنايت درشتي است از مقابل چشم و خاطر و درون شما پاك كنم؟ و بهجي آن يك تابلوي دلخواه مطبوع بكشم؟ ملاحظه ميفرمائيد كار بس دشواري است.اگر مجال نباشد بهآب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد. اينجا است كه از خداوند مسئلت كردم : « وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي. يَفْقَهُوا قَوْلِي »
به ياد: شعرسعدي افتادم:
|