بخش دوم ـ محاكمه استبداد

پس از آنكه رئيس دادگاه مانع ادامه دفاعيّات آقاي مهندس بازرگان گرديد،‌اين بخش از مدافعات به‌صورت نوشته توسط ايشان به دادگاه ارائه شد و چون مسلّم بود كه مطالب آن هرگز از طريق دادگاه و روزنامه‌ها منعكس نخواهد گرديد، نسخي از آن بين تماشاچيان حاضر در دادگاه توضيح و از آن طريق بلافاصله به خارج از كشور فرستاده شد كه بعداً در دست تكثير و چاپ قرار گرفت.

 

بري دفاع در دادگاه

 چرا ما مخالف استبداد و طرفدار قانون اساسي

و حكومت ملّي يا دموكراسي هستيم

 اين سؤال و بحث يك مطلب كهنه هزار بار گفته ايست كه از زمان افلاطون حلاجي و آزموده شده و ما از طرح آن خجالت مي‌كشيم و شما آن‌را يقيناً بديهي مي‌دانيد. چه چيزي بديهی‌تر از بدي استبداد كه پنجاه وچند سال است آن‌را پشت سر گذاشته‌ايم و چه چيزي بهتر و ضرورتر از رژيم مشروطيت و دموكراسي كه الحمدالله ‌قانون ما و دولت ‌ما و شاه ما طرفدار محكم و مدعي اجرای‌آن ‌هستند ...؟!

ولي گاهي اوقات لازم مي‌شود انسان نسبت به بديهيات شك كند و در افكار و عاداتش تجديد نظر نمايد. نكند در اين عقيده‌ي طرد حكومت استبدادي و طرفداري از دموكراسي و قانون اساسي دچار اشتباه شده باشيم يا از روي تعصب و تقليد باشد. چرا بيراهه برويم و بر سر اختلافي كه با هئيت حاكمه داريم خود را دچار درد‌سر و خطر بنمائيم؟

بسيار اتفاق مي‌افتد كه انسان حتي در چيزهائي كه مثل روز برايش روشن است و نظرياتي كه قطعي و مسلم مي‌داند متوجه مي‌شود كه نفهميده و راه غلط رفته است. حقايق و امور در دنيا نسبي است چه بسا كه دموكراسي در يك جي دنيا و بري مردمي مناسب و مفيد بوده ولي در كشور ما و بري ما مضر باشد و به درد نخورد. يا نوع خاص از دموكراسي و حكومت مطلقه بري ما لازم باشد. بنابراين خوب است تعصب ها و تصورهي قبلي را كنار گذاشته با مخالفين و منكرين خود و كساني‌كه وضع فعلي را در مملكت برقرار كرده اند يا طرفدار آن مي‌باشند راه بيائيم‌و مطلب را از‌عمق و ريشه «مِن جَمِيعِ الْجَهات» آن‌مطالعه نمائيم.

منظور ما در اين بحث از استبداد، هر گونه حكومت يا طرز اداره‌ای‌است كه بر حسب تشخيص و تصميم يك نفر يا افراد خاصي،بدون مشورت و رضايتِ حكومت شنوندگان، اجرا گردد خواه اسماً و رسماً چنين باشد يا ظاهر و عنوان ديگري داشته، فعلاً اين‌طور باشد. همچنين اعم از اينكه اين فاعل مايشائي، از روي حسن نيت و دعوي خير و خدمت صورت گيرد و احياناً در جهت اصلاح و ترقي عمل شود يا از روي منافع و اغراض خصوصي و با ظلم و فساد اعمال گردد.

ابتدا به‌سراغ مخالفين خودمان مي‌رويم و به بحث در اظهارات و ايرادات آنها مي‌پردازيم سپس آثار و نتايج استبداد را مطالعه نموده در پايان به جستجوي چاره مي‌پردازيم:

 

الف)دلايل له‌:

انتقاد‌كنندگان بر ما و آنهائي كه تصريحاً يا تلويحاً و عقيدتاً يا مصلحتاً وموافق يا پيرو حكومت فردي و تمركز قدرت‌ها و تصميم‌ها در مقام دولت يا سلطنت هستند. و نياز‌ي به آزادي افراد و افكار و جلب مشورت و رضايت و دخالت مردم نمی‌بينند، اظهارات و ايرادهائي از نوع نظريات ذيل ابراز مي‌دارند.

1.   همه جي دنيا همين‌طور است و اصلاً دموكراسي و آزادي دروغ است.

2.   دموكراسي، هرج و مرج مي‌آورد و ممكن نيست بدون اختيارات و اعمال قدرت كار درستي انجام شود.

3. بري ايران همين رژيم خوب است كه سابقه مشعشع تاريخي ٢٥٠٠ ساله دارد و نوع ديگر حكومت بري ما مناسب و عملي نيست.

4.   لازمه رژيم سلطنتي و استبداد‌و زورگوئی‌خرابي نيست و نظاير ‌انوشيروان دادگر را هم مي‌دهد.

1-‌ همه جي دنيا ديكتاتوري و قدرت نظامي است‌

و اصلاً دموكراسي و آزادي دروغ است:

ما قبول داريم كه در‌ كمتر ‌كشوري دموكراسي نسبتاً واقعي وجود دارد. در‌روسيه و اروپي شرقي علي‌رغم دعوي جمهوري توده‌ي و عنوان دموكراتيك كه به‌خود بسته‌اند، ديكتاتوري حزبي و انضباط مخوف‌پليسي فرمانروائي مي‌كند، چه در زمان استالين و چه حالا و چه در حكومت خروشچف. در آلمان قبل از جنگ نيز هيتلر فعال مايشاء بود. در تركيه، مصطفي كمال‌پاشا عنوان رئيس جمهور داشت ولي همه كاره بود. حتي در فرانسه‌نيز دو‌گل خيلي با رئيس‌جمهور و رئيس دولت‌هي سابق اختلاف دارد. همه اين‌ها درست است و مثال‌هي ديگر هم مي‌توان آورد اما هيچ ‌كدام از آن‌كشورها و سرانشان‌قابل مقايسه با ما نيست‌ و وجودشان محملي و مجوزي بري حكومت ايران نمي‌تواند باشد و قياس مع الفارق است. استالين ديكتاتور بود، دستگاه‌پليسی‌و جاسوسی‌گپئو‌ را داشت،‌در عزل و نصب رؤسا و در‌كليه امور دخالت مي‌كرد، حتي در نظريّات علمي اعمال نظر مي‌نمود ....

اما ببينيم وقتي از دنيا رفت چه‌گذشت؟ املاك اختصاصي چند تا بري خود درست‌ كرده ‌بود؟‌ قصور و آسايشگاه چند تا داشت؟‌ آيا بودجه وزارت راه يا‌ كشاورزي و صنايع‌ شوروي صرف راه‌سازي و گل‌كاري و خريد‌كارخانجات شخصي او مي‌شد؟ آيا خانواده‌اش سوء‌استفاده از مقام او مي‌كردند؟

به‌علاوه، وقتي آلمان به شوروي حمله كرد،‌استالين كجا رفت؟ جز آنكه گفت تا به‌حال‌كسي در دنيا شكست‌ناپذير نبود و آلمان هم شكست‌ناپذير نيست،‌پس مي‌جنگيم و جنگيد.‌در همان جبهه‌‌كه ملتش و قشونش مي‌جنگيد،‌بالاخره هم شوروي فاتح شد.

همين‌طور هيتلر،‌آلمان با ورود به‌جنگ اخير،‌در واقع خود‌كشی‌كرد. يك معشوقه هم بيشتر نداشت ملت آلمان‌ كار مي‌كرد، او هم شب و روز با شدّت و قدرت كار مي‌كرد. نه در بانكي حساب اختصاصي درست كرده و نه به‌جائي جواهرات و پول‌ها را مي‌فرستاد ...

مصطفي ‌كمال‌پاشا، ‌چه اندوخته‌ي داشت؟‌ به‌علاوه، چگونه و در نتيجه چه خدمات و رشادت‌ها روي كار آمد؟ ... پس، از هيچ بابت آنها را نمي‌شود با سلاطين خودمان قياس كنيم و استبداد ايران را تبرئه نمائيم. در هر حال فرق است ميان رفتار يك استبداد موقّت متزلزل، با يك مستبد ريشه‌دار مطمئن.

به‌علاوه، مگر اين ديكتاتوري‌ها چيز خوبي است؟ مگر كم كشته دادند و صدمه رساندند؟ هيتلر و نازي‌ها چند ميليون از يهودي‌ها و از سوسياليست‌هي آلماني و احزاب مخالف را سر‌به‌نيست كردند ؟ احزاب كمونيست و پليس‌ شوروي ، چه بيچاره‌گي‌ها ‌به‌‌بار آوردند و مي‌آورند؟ رژيم‌هي فاعل‌مايشائي (Despotisme)، هميشه ملازم به‌حكومت و بهره‌برداري يك جزء، به‌زيان يك ‌كل و در هر‌حال مخل امنيت و عدالت بري سايرين هستند.

فرد ‌سلطان يا خانواده سلطنتي به زيان مردم‌ كشور، حزب حاكم به ضرر احزاب ديگر ، نژاد اكثريت به زيان اقليت و بالا‌خره يك ملّت و دولت ناسيوناليست مفرط به ضرر همسايگان و كشورهي ديگر مي‌باشد. در دوران‌هاي معاصر، در ممالك اروپائي مورد بحث، استبداد شخصي و خانوادگي ، به‌هيچ‌وجه وجود نداشته است بلكه يك استبداد و ديكتاتوري حزبي يا ملّي بوده است. در هر حال ، حساب آنها از حساب ما و حساب هيئت حاكمه ما سوا است.

 

2- هرج و مرج در دموكراسي و بي سر و صاحب بودن مملكت:

مي‌گويند اگر زور و دستور در ميان نباشد كارها به‌هم ريخته مي‌شود. از هر طرف يك نفر و يك دسته‌ي سر بلند مي‌كنند. سليقه‌هي متشتّت و مخالف‌خواني‌ها مانع هر اقدام مي‌شود. پس بهتر است وقتي يك نفر رئيس شد (و البته رئيس هم به عقيده آنها هر كس شده باشد و هر چه بكند خوب است)، يا خود را به‌عنوان رئيس تحميل كرد،‌حق دارد به‌نظر و اراده خود تصميم بگيرد و پيش ببرد.‌به‌عكس، هر وقت كاري به شورا و ري و نظر اشخاص بيفتد، به جنجال و منفی‌بافي مي‌كشد.

درست است كه چنين تجربيّات تلخي در محيط خودمان زياد ديده‌ايم و قهري است كه وقتي كار و تصميم در اختيار و دست يك‌نفر بود، يك سره مي‌شود و سريع‌تر و راحت‌تر مي‌رود اما بايد ديد‌‌كساني‌كه به‌عنوان‌كميسيون و شورا يا پارلمان، دور هم‌جمع مي‌شوند، چه كساني بوده و چگونه انتخاب شده‌بودند و اين تشتّت و هرج و مرج و وراجي، لازمه دموكراسي و اداره شورائي كارها است يا آثار و نتايج همان روحيه و سوابق استبدادي و عكس‌العمل در برابر آن مي‌باشد.‌

لازمه دموكراسي و حكومت مردم به مردم به هيچ وجه هرج و مرج نيست.

حكومت انگلستان  پارلماني ‌است و‌ حكومت فعلی‌ فرانسه با رفراندوم و انتخابات

آزاد اجراء مي‌شود . در حكومت آمريكا كه قدرت و اختيار زيادي در دست رئيس‌جمهور‌ گذاشته شده است، با وجود اين، پارلمان قدرت عمل فراواني دارد.

هرج و مرج‌هائي كه احياناً ديده مي‌شود، تحميل‌هي فردي يا سنديكائي و سرمايه‌داري ضد دموكراتيك است. در مملكت ما هم اگر مجلس‌ها منتخب مردم بودند و دولت‌ها افراد ناشايست و نابكار را وارد نمی‌كردند و يا در كميسيون‌ها و شوراهي اداري،اگر اشخاص با‌ مسئوليت و با صلاحيت دور هم جمع شوند و مغرض در‌كار نباشد و رئيس يا مدير نيز حسن‌نيّت داشته‌باشد، بحث و طرح آرا باعث تسهيل و تسريع در امور مي‌شود و همكاري افراد و افكار، سبب رفع مشكلات و تقويت مي‌گردد.

مع‌ذلك وقتي اداره يك كارخانه يا ناحيه را به‌يك نظامي با‌عرضه مي‌سپارند و مشاراليه خود را مقيّد به رعايت مقررات و ملاحظات نمي‌بيند، گاهي ديده مي‌شود كه در مدت‌كوتاه عمليات مطلوبي بر‌طبق دستور انجام مي‌شود. امّا بايد ديد اگر يك گوشه‌ي آباد مي‌شود اين آبادي به بهي خرابي چه چيزها و چه جاهي ديگر است؟

همان مقررات و اصولی‌كه زير‌پاگذاشته مي‌شود،‌يا اقدامات و قسمت‌هي ديگري كه بودجه و افرادش‌فدا و مصرف‌اين قسمت مي‌شود و ريخت‌و پاش‌هائي كه همراه دارد، اگر به حساب بياوريم، مي بينيم زيان‌ها بر فوائد كاملاً می‌چربد.

تازه در تمام اين بحث، مبني مقايسه غلط است. ديكتاتوري و استبداد‌مَنِشي را نبايد با بی‌لياقتي و بی‌شخصيتي و بی‌نظمي كه نامش را دموكراسي و رفتار شورائي مي‌گذارند، مقايسه كرد و به سود ديكتاتوري نتيجه گرفت.

غالباً اگر در رأس مملكت يا اداره و دستگاهي، يك قلدر بزن‌بها‌در كه تصرفات مالكانه مي‌نمايد نبود، مي‌گويند مملكت يا دستگاه بی‌صاحب شده است و مال بی‌صاحب هم تكليفش معلوم است و به‌يغما مي‌رود. ولي اين بی‌صاحبي و بی‌ساماني تا زماني است كه صاحب و ذي نفع اصلي، يعني مردم بركنار گذارده شده يا خود را كنار‌گرفته، به‌جي نمايندگان منتخب آنها،‌يك‌ عده سوء استفاده‌چي شيّاد يا لولو سر خرمن‌هي بی‌شخصيت، در آنجا نشسته باشند.

 

*              *                 *

 

استبداد هميشه اين شانس تبليغاتي را دارد كه ما به ازاء و ملاك مقايسه با خود را، در دوران‌‌هي ترديد و تزلزل و در رژيم‌هي ناصالح ناتوان، نشان مي‌دهد و اين تزلزل و ناتواني‌ها غالباً زائيده خود او و نتيجه قحط الرجال و محو اصول و امكاناتي است كه خود موجب آن بوده‌است و نه تنها در‌گذشته بلكه در آن زمان هم، دست و انگشت او نمايان است. مثلاً ناامنی‌ها و اختلافات و خرابي‌‌هائي را كه در مستعمرات تازه استقلال يافته و در ممالك كوچك آفريقا پيش آمده و مي‌آيد فوراً به حساب بدهكاري آزادي و دموكراسي مي‌گذارند و مي‌گويند بري مردم بي‌سواد و بی‌رشدِِ اين مملكت، استقلال و حكومت ملّي زود بوده است. در صورتي‌كه اگر چنين باشد تقصير بي‌سوادي و بی‌رشديِِِ آنها به‌گردن استعمارگران است كه مانع آن شده بودند و اگر صد سال هم حكومت استعمار ادامه می‌يافت باز به‌همين منوال مي‌گذشت.‌ به‌علاوه، در تمام اين مناقشات انگشت خود دولت‌هي اروپا و آمريكا ديده مي‌شود كه با دست، استعمار سابق و مداخلات خود را در مستعمرات و مناطق نفوذ، پس زده و با پا، پيش‌كشيده‌اند. از اين گذشته، لازمه انتقال و ارتحال از دوران بردگي و چشم و دست‌بستگي، به دوران خود‌مختاري، چنين كشمكش‌ها مي‌باشد.

اصولاً انتقال و تحول (چه در طبيعت بي‌جان و چه درعالم انسان)، بدون تكان و تلاطم پيش نمی‌آيد. مگر خود دولت‌‌هي ديگر، بري رسيدن به‌آزادي و دموكراسي دچار انقلاب و‌ كشتار نشدند و تا احراز تعادل جديد، به‌چپ و راست و بالا و به‌پائين نرفتند؟ مگر انقلاب فرانسه نيم ميليون قرباني نداد؟

همين‌طور وقتي پيشوي عالي‌قدر ما جناب آقاي دكتر مصدق، نفت ايران را ملي و حكومت ايران را نيز ملّي نمود، مخالفين نهضت و متملقين از حكومت قبلي و بعدي، دائماً تظاهرات و هيجان‌هي خياباني و چند قتل، و زد و خوردهائي را كه بر سر انتخابات به‌عمل آمده بود به رخ ما مي‌كشند و دل‌سوزي بري آرامش و امنيت اهالي مي‌نمايند.

يا از‌كسري درآمد نفت و تنگي ارز دم مي‌زنند. اين آقايان و شنوندگان آنها توقع دارند (يا تجاهل مي‌نمايند) كه يك استعمار كهنه صد ساله و يك استبداد و اسارت دوهزار و پانصد‌ساله،‌ بدون آنكه آب از آب تكان بخورد و‌ كوچك‌ترين محروميت و سختي از طرف مردم تحمّل شود،‌با چشم بر هم زدني برگردد و مملكت خلد برين شود. در صورتي‌كه قسمت عمده آن اغتشاشات و اضطراب‌ها با دخالت و تحريك عمال و ايادي استعمار و استبداد انجام مي‌شد. يا به‌دست حزب توده روسي و نفتي بود يا به‌دست ملي‌يّون كه يكي بعد از ديگري پرده از چهره برداشتند و يا مستقيماً به‌دست خارجي‌ها و درباريان.

به‌فرض‌كه مردم در وهله اول نتوانستند يا نتوانند وكلي حسابي به‌مجلس بفرستند و دچار اشتباه و صدمات بشوند، چه اشكال دارد؟ هر آدم‌ تازه‌كار، دچار اشتباه و صدمه مي‌شود ولي به‌زودي تجربه‌ مي‌آموزد و ورزيده مي‌شود و جبران مي‌كند.‌مگر هيچ كودكي شده است كه تا افت و خيزها نكند و تا زمين‌ها نخورد، يك مرتبه از آغوش مادر پا به زمين گذاشته، دونده و برنده مسابقه بشود؟ دموكراسي و آزادي هم مثل ساير كارها و هنرها، محتاج به سابقه و تجربه و سنت است. ملتي كه تا تاريخ داشته و تا به گذشته خودش مي‌نگرد و جز قلدري و توسری‌خوري نمی‌بيند، قادر نيست يك‌باره به محض احراز حكومت ملّي، داري مهارت كافي شده با تجربه و پختگي از آن استفاده كند. كدام ملّت و مملكت از بند رسته‌ي، اين گونه تلاطم را نداشته است؟

 

3-‌ بري مردم ايران همان نوع حكومت خوب است كه سابقه تاريخي مشعشع دو‌هزار و پانصد ساله دارد:

درست است‌كه گذشته اين مملكت با حكومت استبدادي اداره مي‌شده‌است و سلطنت كه ٢٥٠٠ سال سابقه تاريخي در اين مرز و بوم دارد تا حدودي در عروق و شرائين و در اخلاق و افكار ما ريشه دوانده است. درست است كه هر گونه اصلاح و اقدام كه بدون توجه به شرايط جغرافيائي و سوابق تاريخي يك مملكت و ملّت در‌نظر‌گرفته و به اجرا گذارده شود و تقليدي و سطحي باشد، بی‌خاصيّت و زيان‌بخش‌تر از آب بيرون مي‌آيد. اتفاقاً ايراد ما هم به دولت‌هي ظاهراً اصلاح‌طلبمان همين است. مسأله ٢٥٠٠ سال‌سلطنت‌و‌سِرِّ بقي مملكت و افتخاراتي كه به سلاطين ايران نسبت داده مي‌شود نيز مسأله قابل توجه و تأملي است كه ما در قسمت دوم اين بحث، آنجا كه از رابطه استقلال و استبداد صحبت خواهيم كرد، مفصلاً به‌سر وقتش خواهيم رفت. فعلاً كاري به فتوحات نادر و كورش و افتخارات سلطان محمود غزنوي يا شاه عباس صفوي نداريم. به‌ملت و مردم نظر داريم. مي‌خواهيم ببينيم آنها از اين نمد چه‌كلاهي به‌سر گذاشته‌اند؟

مسأله‌ي كه بيشتر بري ما قابل توجه و اهميت است، اينست كه به‌بينيم چطور شد پشت سر صفويه به‌آن عظمت،‌چهار‌ نفر از يك قسمت ايران به‌‌نام افغانستان، توانستند دمار از روزگار آن سلسله درآورند؟ و وقتي يك افغاني چهل مرد اصفهاني را بري سر بريدن كنار نهر رديف‌ كرده و مي‌‌گويد بايستيد تا خنجرم را بياورم آنها غيرت نمي‌كنند او را بكشند يا خودشان در روند؟

وقتی‌چنگيز‌و‌تيمور سرازير‌شدند و در‌نيشابور از‌كله‌هي مردم‌منارها مي‌ساختند، قشون و قدرت ظل‌الله كجا بود كه از خلق‌الله حمايت كند؟ فلات پهناور ايران مرتباً جولانگاه سواران مدعيان سلطنت و تاخت و تاز سپاهيان آنها بوده است. از شرق به غرب و از شمال به جنوب، راه افتاده سلسله‌هي قبلي را مثل برگ‌خزان سرنگون مي‌كردند.تاج افتخار بر سر مي‌گذاشتند و از تخت شوكت بالا مي‌رفتند. اما مردم بيچاره كه زير‌دست و پا له مي‌شدند و كرماني‌هي بخت برگشته كه بايد خون‌بهي كينه‌ آغا‌محمّد‌خان را نسبت به‌زنديه بپردازند و هزارها حلقه،‌از چشم‌هايشان درآورده شود، از اين فتوحات و افتخارات چه نصيبي مي‌بردند؟ آيا ملت ايران حكايت جوجه مرغ‌ را نداشته ‌است‌ كه در عروسي و عزا ، هر دو جا ، ‌سرش را مي‌برند و لي پلو مي‌گذارند؟

در ‌اين‌٢٥٠٠‌ سال‌ تاريخ‌ مشعشع‌ سلطنت‌ مطلقه، ‌آيا‌ در‌ اين ‌كشور،‌ امنيّت‌ وجود ‌داشته‌ است؟

كدام وقت تاجر و زائر ايراني، بدون خون دل و خطرِ غارت،‌ مي‌توانسته‌است مال و جانش را سلامت به‌مقصد برساند؟ همين چند سال قبل بود‌كه بيرون دروازه تهران، دزدانِ همدست ژاندارم، اتوبوس‌ها را لخت مي‌كردند. چه دليل دارد كه دهات ايران داري اين همه قلعه‌اند و خانه‌هايشان را در پناه حصار مي‌ساختند و برج و بارو مي‌گذاشتند؟ مي‌گويند سِرِّ در‌هم و برهمی‌و‌كوچه پس‌كوچه بودن شهرهي قديم ايران، يك مقدار از اين جهت است كه چون دائماً در معرض هجوم و غارتگري بوده‌اند، معابر را منكسر و كوتاه مي‌گرفته‌اند تا فرار و اختفا و احياناً تيراندازي، آسان باشد.‌حتي در‌كازرون، ديوارهي اطاقشان تو خاليست بري اينكه موقع‌هجوم وحشيان اطراف، اثاثيه و اسبابشان را در آن ريخته و خود فرار كنند.

آثار تخت‌جمشيد وحفريات شوش وكتاب‌هي جهانگردان دوره‌ صفوي،‌حكايت از قصور مجلل و زندگي پرشكوه شاهنشاهان مي‌كند ولي مردم در چه خانه‌ها و شرايطي زندگي مي‌كرده‌اند؟ از آن قدرت‌ها و شوكت‌ها، ملّت ايران چه ميراثي اندوخته است؟

در بحث دوم ، راجع به هنرهي ايران و علوم و‌آثاري ‌كه آنها را مرهون سلطنت يعني استبداد مي‌دانند گفتگو خواهيم كرد و وارد كم و كِيف و عوامل آن خواهيم شد. آنچه فعلاً مي‌توانيم بگوئيم و حرف حريف را عنوان كنيم اينست كه «بلي ايران هميشه رنگ سلاطين خود را بروز داد و روايت «اَلْناسُ عَلي دِينِ مُلُوكِهِمْ» كه به غلط يا صحيح از حضرت پيغمبر (ص) مي‌دانند، كاملاً مصداق داشته است. ولي ‌بدبختي در‌همين است كه ايراني هميشه رنگ سلاطين‌را ‌گرفته ، «از خود رنگي و چيزي نداشته است».

همان ايران و ايراني بي‌عرضه‌ي شاه سلطان حسين، به فاصله پنج شش‌سال، با نادر به ‌هندوستان مي‌رود و‌ جلويِ عثماني و ‌روسيه‌ را مي‌گيرد.‌ اين ‌را‌ كه شما عظمت و افتخار مي‌دانيد، ما بی‌ثباتي و تزلزل مي‌دانيم. در اين زمينه، حداقل اين مطلب را مي‌توان‌گفت‌كه تاريخ ‌نويسان درباري ما،‌هيچ‌گاه از مردم صحبت نمی‌داشتند و فقط از پادشاهان و اعمال آنها نقل و بحث مي‌كردند و چنين تاريخ ‌نويساني البته تاريخ را اين ‌طور عنوان كرده‌اند كه قدرت و نفوذ سلطنت فردي و استبدادي ، طوري بوده است كه ايراني با پادشاهانِ مقدس ، مقدس شده است و با شراب‌خوارشان، پيروي از خُم مي‌كرده است ، با شاعر پرورشان غزل‌خوان و قصيده‌سرا شده و با داريوش اول ، فاتح جهان گشته و با داريوش سوم مغلوب و اسير اسكندر شده است. در دوران اشكانيان قديم و فرنگيان جديد ، به رنگ يوناني و اروپائي درآمده ، با ساسانيان و سامانيان به ايرانيت برگشته، دويست سال عرب شده، بعداً ترك شده، به همه تعظيم كرده، ‌بري همه مدح خوانده... و‌قبول هر نكبت و ننگ را كرده‌ است. هيچ جا نقش و شمائل خود ملّت را نمی‌بينيم. توده ملت، هيچ‌گاه چيزي را بري خود نداشته است.

البته اگر قرار است بعد از اين هم همين‌طور باشد و ما مردم به حساب نيائيم، ادامه وضع گذشته اشكالي ندارد ...

 

٤- همه سلاطين ‌بد ‌نبوده‌اند، ‌آبادي‌ها ‌كرده‌اند ‌و انوشيروان‌ها داشته‌ايم:

غرضشان اينست‌ كه ‌لازمه‌ سلطنت استبدادي ، ‌هميشه خرابي و‌  ستمگري نيست  بلكه مي‌شود ‌اميدوار ‌بود يا‌ كاری‌كرد‌ كه همه مثل‌ شاه‌عباس‌آباد‌گر‌ و ‌مثل انوشيروان دادگر باشند.

ما كار نداريم كه عدالت انوشيروان و ديانت و بركت شاه عباس چقدر افسانه است و چقدر حقيقت، و تاريخی‌ كه به‌دست دبيران و جيره‌خواران خود آنها به‌رشته تحرير‌ درآمده تا چه اندازه‌كشتارهي دسته‌جمعي از مزدكي‌ها و مانوي‌ها و سفاكي‌ها و شرابخوري‌هي صفويه را پنهان داشته است. فرض مي‌كنيم همين‌طور بوده باشد و در ٢٥٠٠سال سلطنت،روي٢٠٠ نفر امير و شاه و شاهنشاهِ خود‌سر و فرمانروي مطلق، بالا‌خره يك انوشيروان عادل پيدا شده باشد. شاهنشاه ملت پرور و دادگستري كه حتي به تظلم الاغ آسيابان هم مي‌رسيده است حتي خودمان نمونه‌هي ديگري بر آن اضافه مي‌كنيم. مارك اول در امپراطوري روم، عمربن عبدالعزيز از خلفي اموي و كريم‌خان زند كه خود را اصلاً وكيل الرعايا مي خواند و از عنوان سلطنت ابا داشت. شايد چند نفر ديگر هم در گوشه و كنار ايران و ساير جاهي دنيا، بشود پيدا كرد. ولي آيا با چنين قِلّتِ‌ عدد و درجه احتمال ضعيف ١%، مي‌توان با سرنوشت ملتي قمار بازي كرد؟

تازه اين ‌يك درصد احتمال هم صحيح نيست ، بري ‌آنكه ‌افراد ملّت ما از شانس نعمت عدالت بهره مند باشند، لازم است فرمانداران و عمال دست اول و دست دوم و دست‌هي بعدي پادشاه دادگستر نيز، مثل‌خود او‌عادل باشند.‌حال اگر‌ما بين پادشاه و فرد ساده رعيتِ شهرستاني ، حداقل سه درجه سلسله مراتب قائل شويم ، درجه احتمال روي حساب رياضيات ، (108‌) ، مساوي 1 تقسيم بر 000‚000‚100 مي‌شود ، يعني عملاً صفر.

بديهي ‌است ‌كه‌ عدالت و‌ ذكاوتِ فرضي و ‌احتمالی‌ يك پادشاه‌ در‌ حكومت استبدادي، نمي‌تواند باعث شود‌ كه در‌كليه مراحل و مراتب سايه نظارت و عدالت او برقرار باشد. او ‌مي‌تواند ‌در ‌انتخابات دسته اول ، مثلاً نخست‌وزير‌ و ‌وزراء و رؤسي خيلي ‌بالا ، صاحب اطلاع و مراقب صحت عمل و لياقت و‌ عدالتشان باشد و فرصت اين مراقبت را پيدا كند ، اما بالاخره اين ‌مأمورين عالی‌رتبه ‌دست اول ، بشرند و در انتخابات و انتصاباتي ‌كه به ‌نوبه خود خواهند ‌كرد ، معلوم نيست ‌درايت و عدالت پادشاه‌شان را اعمال نمايند. به‌علاوه، وقتي خود پادشاه بخواهد وزرا و رؤسا را انتخاب نمايد و از آنها ‌گزارش بگيرد و دستور بدهد و نظارت نمايد ، اصل اساسي مسئوليت و اختيار ، از مقام‌هي واسط زائل مي‌شود و مأمورين منتخب و مرتبط با مقام سلطنت بري ما‌فوق‌هي خود، تره خرد نخواهند‌كرد، مسئوليت‌ها و ابتكارات لوث و متلاشي مي‌شود، كارها و تصميم‌ها، متمركز در يك شخص مي‌شود، آن ‌وقت يك شخص هر قدر هم بينا و هوشيار و متخصص باشد،مگر چقدر وقت و ظرفيت و استعداد دارد كه در تمام قسمت‌ها نظارت نمايد و نظر بدهد؟ مگر آنكه فقط از يك لحاظ در كار آنها نظارت و دخالت داشته‌باشد؛ از جهت حفظ مقام و منافع خودِ مقامات،‌و وظائف را صرفاً روي اعتماد شخصي كه به‌درجه وفاداري يا بي‌زباني آنها نسبت به‌خود دارد، بسپارد و بقيه كارها را به‌حال خود وسليقه و منافع آنها واگذار كند.

ما شرمنده‌ايم كه در باره بديهيّات و مسلّمات استدلال مي‌كنيم و آنها را به‌صورت بحث مطرح مي‌نمائيم . متأسفانه مي‌بينيم گاهي لازم مي‌شود بري بديهّات نيز دليل آورد و به‌دنبال علّت و معلول رفت . شايد اين فايده را داشته باشد كه نشان مي‌دهد وضع فعلي اداره مملكت ، قضايي بی‌جهت و تصادفي نبوده ، كاملاً منطقي است و ناشي از يك انحراف اصولي مي‌باشد.

در زمان‌هي قديم اين ادعا و اميدواري ابراز مي‌شد كه در ظل عنايات عاليه و بصيرت و اراده مطلقه مقام همايوني،كليه ثغور و حدود مملكت حراست مي‌شد و همه امور بر وفق رحمت و معدلت ، رتق و فتق مي‌گرديد و تازه مي‌دانيم صدر‌اعظم‌ها و شاهزاده‌ها و حكام و مأمورين چه اِعمال غرض‌ها و حق‌كُشي‌ها يا اقل غفلت‌ها مي‌نمودند. ولي در هر حال ، در آن زمان‌ها، كار كشورداري، روي‌هم‌رفته ساده بود. امور خصوصي و عمومي مردم روي رسوم و سنن محلّي و عادات قديمي، با ابتكارهي خصوصي انجام مي‌شد. خود مردم هرطور مي‌دانستند و مي‌توانستند به‌زراعت و تجارت و صناعت می‌پرداختند و عمل مكتب‌داري و محضر‌داري و امثال آن به‌وسيله با سوادترها به‌ترتيبي اجرا مي‌شد.دولت يك نظارت و عنايتي در سر‌حد‌داري و جلوگيري از آشوب و نافرماني‌هائي‌كه به‌زيان خاندان سلطنتي، ممكن بود تمام شود، داشت.

مختصري هم بري وصول ماليات و عوايدكار مي‌كرد،اما حالا كجا و آن ‌وقت‌ها كجا؟ كارهي زندگي اجتماعي و اداري آنقدر به هم پيچيده و وابسته و متنوع شده است كه هزاران چشم و مغز و دست هم اگر شب و روز خود را وقف آن نمايند به‌جائي نمي‌رسند و اگر همه كارها مثل ممالك كمونيستي در اختيار و اداره دولت نباشد، لااقل سرِ نخِ آنها به‌دست دولت است. در اين‌صورت چطور ممكن است يك

فرد در تمام اين امور بصيرت و نظارت و آمريت داشته باشد؟

 تا اينجا [صحبت] ما از جهت دولت‌خواهي و عدالت‌پروري پادشاه مستبد بود. ازجهت عمران و آبادی‌كشور و خدمات ملي نيز منكر اين نمي‌شويم كه ممكن است پادشاهان دلسوز و علاقه‌‌مند پيدا شوند و واقعاً بخواهند و بتوانند بري مملكت كاري بكنند. اما اين‌قبيل علاقه به‌عمل‌ها، چيزي غير از روابط ارباب ملك علاقه‌‌مند به‌ملك و يا رعيت خود نمي‌تواند باشد. خيرخواهي و دل‌سوزي و خدمت‌گزاري سلاطين به ملك و ملت تا حدودي است كه يك ارباب ملك، علاقه به‌زمين و رعيت و گاو و قلعه‌اش پيدا مي‌كند. بري منفعت و شهرت، به مراقبت و آبادي آنها مي‌پردازد. ولي البته نه بري خاطر و بري رشد آنها بلكه بري بيشتر شيردادن‌گاوها و بيشتر شير‌گرفتن بري خود. بدون آنكه باكي داشته باشد كه به‌موقع حاجت ، سَرِ گاو و يا گوسفند بسيار عزيز و ارزنده را، از دَمِ كارد بگذراند. ضمناً علاقه و خدمت ارباب به ملك تا آنجا است كه بهره و تمتع كافي ببرد. حال اگر از طريق درآمد سرشار يا قناعت در سطح معيشت، عيش و سور‌و‌سات و ترياك و شرابش راه افتاد و يا مباشري پيدا كرد كه از هر راه شده، تأمين درآمد بري او نمايد، حاضر مي‌شود ملك را مقاطعه دهد و ديگر كاري به كشت و محصول و وضع رعايي بيچاره نداشته باشد. احياناً و ندرتاً هم ممكن است ارباب شخصاً مباشرت ملك را بنمايد و عنايت و ذوق خاصي به ده داشته باشد و بخواهد شهرت يك ارباب رعيّت‌پرورِ كشاورز‌پيشه را پيدا كند، ولي واحد محدود كوچك يك ده، با واحد مملكت فرق دارد و همان‌طور كه گفتيم يك پادشاه فرضاً با حسن‌نيّت و يا قصد خدمت نمي‌تواند چرخ هزار چم مملكت را در يد قدرت و مرحمت خود بگيرد و بگرداند.

ما در‌عنوان ديگری‌كه در قسمت دوم‌خواهد‌آمد‌راجع به‌(استبداد و اصلاحات) سخن خواهيم گفت و به ايراد يا سئوالي كه ممكن است در ذهن شنونده شكاك، به‌اعتبار شاهدِ مثال‌هي زنده، خطور كرده باشد جواب خواهيم داد.

اين نكته حقيقت را نيز نبايد از نظر دور بداريم كه استبداد در مقام سلطنت، در تمام مراحل استبداد مي‌آورد. يعني اين فرض يا تصوّر نيز قابل قبول نيست كه بتوان به پادشاه با رأفت و لياقتي اجازه داد خود او فاعل ما يشاء خودكامه باشد و اميدوار بود كه در مراتب پائين‌تر از خود و در امور و شئون دولت و ملّت، اصول مشاوره و آزادي به‌معني دموكراسي را برقرار سازد.

توضيح آنكه وقتي پادشاهي اجازه نداد مشاورين و نمايندگان، از طرف ملّت در تصميم‌ها و اعمال او وارد شوند و انتقاد و ايراد بنمايند،در امور جزئي هم يقيناً نمي‌تواند اجازه انتقاد و ايراد به‌مأمورين منصوب خود بدهد. زيرا كه امور جزئي بالاخره منتهي به‌كلی‌ها و بالائي‌ها‌ مي‌شود و تمام امور و شئون اداري وابسته به ‌يكديگرند. مثلاً اگر اجازه و بلكه دستورداد‌ كه مردم در امور شهري و فرهنگي و قضايي و امثال آن آزاد باشند و شوراهي شهرداري و ولايتي و يا فرهنگي به ميل خود انتخاب كنند، اين شوراها وقتي دور هم جمع شدند و خواستند از حدود صورت ظاهرسازي و حسب‌الامري و مديحه‌خواني و كليّات‌بافي پا فراتر نهند، بالاخره شهرداري معيّن خواهند كرد، در كار فرهنگ و برنامه و رؤسي فرهنگ خواستار تغييراتي خواهند شد، به امور مالي رسيدگي مي‌نمايند يا به محاكمات و بازداشت‌ها ايراد مي‌گيرند ... و فوراً اصطكاك و تصادم پيدا مي‌شود.

مثلاً شهردار محلي، زير بار اوامر وزير كشور نمي‌رود. نظريات فرهنگي و تربيتي مردم، با سليقه وزير فرهنگ جور در نمي‌آيد، رسيدگي به‌مصرف بودجه ‌محل، پرده از سوء استفاده‌هي مقامات عالي برمي‌دارد و يا محكوميت‌ها و بازداشت‌ها، آن‌طور كه دستور و ميل بالاها است، صورت نمي‌گيرد ... وَ قِصْ عَلي‌ٰذلِكَ در ساير امور و شئون به ‌هر مرتبه و موردي‌كه باشد.

حال چطور ممكن است شاه مستبد يا ديكتاتور مقتدر، راضي شود كه مأمورين خاص منتخب او مورد بازخواست ديگران شوند و نظريات و اعمال آنها را از آنچه بر طبق دستور و تصميم خود او بوده است منحرف گردد؟ مگر آنكه بري دلخوشي و استفاده‌هي تبليغاتي، اجازه اظهار نظر و انتقادهي محدودي داده شود، ولي آنها كه كار دستشان است اعتنائي به‌ اين نظريات و انتقادها ننمايند و ترتيب اثري به آنها داده نشود يا مجمع‌هي مشورتي پر عنوانِ تشريفات‌دار صرفاً بري ظاهر‌سازي و تأييد‌طلبي و فريبندگي باشد.

بنابراين وقتي مقام سلطنت و مملكت‌داري،استبدادي و ديكتاتوري شد اين حالت به‌همه قسمت‌ها سرايت خواهد‌كرد و يك دستگاه استبدادي نمي‌تواند در تمام مراحل و مراتب خود و در روابط كليه مأمورين و شاغلين و مسئولين با مردم غير از رويه استبدادي و‌ فاعل ما يشائي داشته باشد.

*              *                 *

پس ملاحظه شد با هر خوش‌بينی‌كه خواستيم به‌استبداد نظر‌كنيم و از هر دري كه وارد شديم تا راه دفاعي بري آن و دلخوشي و اميدي بري خود بيابيم توفيق نيافتيم. بالاخره پادشاه هرقد‌ر خوب‌باشد از پيغمبر برگزيده‌يِ معتمد خدا كه نمي‌تواند داناتر و دلسوزتر و عادل‌تر و تواناتر باشد. اگر استبداد و خود رأيي مي‌توانست چيز قابل قبول و خوبي باشد خدا به پيغمبرش سفارش نمي‌كرد:

«...وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ»

و در تعريف مومنين نمي‌فرمود

«... وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ».

نه پيغمبر اسلام و نه علي عليه‌السلام، با همه تأييدات الهي و عصمت ذاتي و عدالت و نبوغ و دانش و بينشي كه داشتند، با وجود اعتماد و اطاعت كاملي كه بر مومنين فرض بود، هيچ‌كدام با خود‌رأيي و تحكم و فاعل‌ما‌يشائي حكومت نكردند. هميشه مشورت با مردم و تبعيت از نظر اكثريت مي‌كردند.

مواردي در تاريخ نشان مي‌دهد كه عقيده و ميل آنها خلاف عملي بوده است كه به پيروي از آراء مومنين اجراء نموده اند (مثال: خروج از مدينه و جنگ احد، قبول حكميت در جنگ صفين).

 

ب) دلائل عليه‌، آثار و زيان‌هي استبداد

در قسمت‌گذشته،از مزايا‌ و ‌ضرورت روش استبداد به‌‌زعم طرفداران آن و اميدواري‌‌هائي كه مي‌توان به آن داشت صحبت كرديم. ديديد كه اين مزايا و انتظارها جز تصور و توهم چيزي نبوده و اگر خاصيت يا احتياجي درآن سراغ داده شود و مثلا بري برقراري نظم و امنيت ناگزيرش بدانند، وقتي جنبه لزوم و ضرورت پيدا مي‌كند كه روش يا رژيم ديگري نتواند همان كار را به وجه بهتر يا مساوي انجام دهد.

به‌علاوه، بري قضاوت و قبول هر چيزي نمي‌شود تنها به مزايي واقعي يا ادعائي آن توجه نمود. لازم است تمام آثار و نتايج و مخصوصاً امكان زيان‌هي آن‌را نيز مطالعه نمود و با ما به‌ازاء يا عوض آن، مقايسه كرد و خوب و بد را روي ‌هم ريخته و تصميم گرفت.

سلطنت استبدادي ايران با ٢٥٠٠ سال سابقه تاريخي خود و سلطه‌ي كه بر عوام و خواص داشته و قبضه‌ي كه از امور و شئون مختلف اجتماع كرده است چيزي نيست‌ كه بدون اثر و ارث گذشته باشد و در ايران و در وجود ساكنين اين مملكت نفوذ نكرده باشد.

ملاحظه كنيد كلمه شاه چقدر در زبان فارسي تكرار مي‌شود:

شاهراه، شهير، شاهكار، شاهوار، شاه‌سيم، شاه‌آباد، شهسوار، شهباز، شاهپرك،‌شاهرگ، شاه‌دانه، شاه‌نشين، شاه‌توت، شاه‌مردان، شاه‌زمان، شهمير، شاه‌پريان ... .

بعدها كلمه سلطان و ملك هم در القاب و عناوين خيلي وارد شده است:

ملك‌الشّعرا، سلطان‌الواعظين ، ‌ملك‌المتكلمين،‌ تيزاب‌سلطاني، ‌كباب‌ ‌سلطاني ، مقرب‌الخاقان ، امين‌السلطان ... .

طبيعي است كه ما بين‌حكومت و‌ملت، قهراً روابط و تأثرات متقابله يا مبادلاتي برقرار مي‌شود. در حكومت‌هي نوع دموكراسی‌كه حكومت منبعث از مردم و منتخب آنها است تأثير ملّت و مردم را روي دولت خيلي بيشتر مي‌بينيم.ولي در حكومت‌هي نوع استبداد، در عين آنكه تبادل و تأثيرهي متقابله برقرار است ولي شدت اثر از ناحيه حكومت اعمال مي‌شود. در آنجا مردم‌اند كه حكومت را مي‌سازند و در اينجا به‌عكس. بنابراين مي‌ارزد كه به كُنه و طبيعت روش استبدادي مراجعه كرده و احوال و اوضاع اجتماعي مملكت و روحيّات ملّي را در مقابلش قرار دهيم، به‌شكايات و درد دل‌هي مردم رسيدگی‌كنيم و علت و معلول‌ها را جستجو نمائيم.آثار و زيان‌هي استبداد (اگر وجود داشته باشد) را تشخيص دهيم.‌ بعضي از اين آثار و زيان‌ها و شكايات‌كاملاً آشكار است يعني به‌زبان آمده و مي‌آيد. بعضي ديگر را بايد با تحقيق و تطبيق بيشتر بيرون بياوريم. خواهيم ‌ديد‌ كه‌ پاره‌ي ‌از‌ آنها‌ (كه ‌بيشتر مورد ‌توجه و‌ اعلام شده‌اند) خصوصي ‌و فردي است (ظلم ها، سلب حقوق‌ها، فشارها و غيره) ، برخي ديگر اجتماعي و ملي است (ناامني و ناتواني، عقب‌افتادگي، استعمار و غيره) و دسته‌ي هم هستندكه مستور و عميق‌اند ولي عام‌تر و شايد مهم‌تر باشند. آن‌هائي‌كه در تربيت و در نسل و نژاد اثر گذارده‌اند. اتفاقاً مبارزه با اين دسته و محو آنها هم واجب‌تر است و هم مشكل‌تر. حال بيائيم و اين زبان‌ها را در رابطه با عوامل اجتماعي بررسي كنيم.

 

1.  ظلم‌هي خصوصي وعدم تأمين فردي،

2.     سلب تأمين قضائي و عمومي و به‌كار نيفتادن سرمايه‌ها و عدم همكاري،

3.     بی‌ثباتي و عدم استمرار، رابطه استبداد با استعمار،

4.     تأمين استقلال و سِرِّ بقي ايران،

5.     قدرت فرهنگي و معنوي ايران مرهون چيست؟،

6.     مسأله شخصيت و آزادي،

7.     اخلاق و تقوي در حكومت استبداد،

8.     ابتكار و استقلال و استبداد،

9.     استبداد و اصلاحات،

10. در محيط استبداد آيا خدا پرستيده می‌شود؟

 

1- ظلم‌هي خصوصي و عدم تأمين فردي:

اگر در آسمان ايران يك‌ دست ضبط‌صوت كار گذاشته بودند و نوار ٢٥٠٠ ساله آن را امروز جلو ما بر مي‌خواندند متناوباً دو رقم صدا از آن مي‌شنيديم. بري روزها هياهوي بهم‌آميخته‌ي از فرياد دوره‌گردهي كوچه و بازار و گفتگوها و بيا و بُروها ، و لابلي آن ، گاه‌گاه كلمات موزون يا چرب و نرم در مدح پادشاهان و اميران و در حمد و ثني بزرگان. اما مجدداً به تدريج سروصداها مي‌خوابد و همه ‌چيز‌ خاموش ‌مي‌شود.‌ اگر ‌بلند‌گویِ‌ دستگاه‌ را‌ خيلی‌ خوب ‌تنظيم‌ و‌ تقويت ‌كرده بودند مي‌ديديم ‌سكوت مطلق نيز‌ حكم‌فرما نبوده صداهای‌ خفيفي ‌به‌گوش مي‌رسد. و با قدري ‌دقت ‌زمزمه‌هائي از درد و‌ ناله و ‌نفرين‌هي ‌فراوان به ‌لهجه‌هي مختلف شهري ‌و ‌دهاتي ‌مي‌شنيديم ‌كه از دستِ فراش‌های‌حكومتي، ارباب‌ها، مباشرها، مأمورين دولتي، قوي انتظامي، حكام، شاهپوران، و پادشاهان و زورمندان، به درگاه رفيع الهي، در نيمه‌هي شب بلند است ...

خدا مي‌داند در اين كشور داريوش چقدر فرياد و فغان مردم از ظلم بيدادگران برخاسته و چقدر آه و ناله تبديل به‌خون دل شده است.

بديهي ‌است ‌آنجا ‌كه ‌آدمي ‌داري ارزش و ‌حقوق نبود، قرار و قانوني ‌حكومت نكرد و بري مردم حافظ و حامي وجودنداشت، جز‌ آنكه مقام و‌حق، مخصوص ‌يك‌ نفر باشد و منافع و‌ نظريات و اراده او حكم قانون را داشته تنها سايه عنايت او محافظت و حمايت محسوب‌‌گردد، ديگر پايمال‌شدنِ حقوق اشخاص و از بين‌‌رفتن مال و جان آنها مستقيماً از ناحيه كسان و بزرگان يا مأمورين او عادي مي‌شود. عزل و نصب‌ها، امر و نهی‌ها، حق و ناحق‌ها تماماً در آن ‌جهتِ واحد، تنظيم مي‌گردد.

اگر بري مصلحت وقت و رعايت صورت ظاهر، آئين و قانوني و قضائي هم وجود داشته ، چه مقام و قدرتي مانع آن شود كه روحانيون منتصب و متمتع و مشاورين برگزيده و حقوق بگيرِ خود دستگاه و مأمورين جور واجور كه به لباس ضابط دادگستري درآمده و بر مسند قضا نشسته‌اند، ديانت و عدالت و قضاوت و همه چيز را بري خاطر منافع ارباب و بر طبق دستور، تعبير و تحريف ننمايد:

«إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى. أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى» [1]

اين قانون كلي آزمايش‌شده خلقت و لازمه طبع بشريت است كه به زبان وحي بر ما اعلام گرديده است. انسان هر كس و هر جا باشد، همين‌كه خود را بی‌نياز و بی‌بند و بار ديد سركش مي‌شود. چون چموش، لگام پاره مي‌كند و به‌‌‌هر طرف لگد مي‌پراند: به ‌دين، به قانون، به مردم، به انسانيت، و عواطف، به‌حقوق مردم ... بدون آنكه حدود و حسابي جلوي تاخت و تاز آن‌ را بگيرد.

لازم نيست تعدي و تجاوزها از ناحيه پادشاه يا حاكم مستبد، صرفاً و به خاطر او باشد.

اولاً همان‌طور كه در قسمت اول گفتم استبداد ، در تمام شئون تابعه ، استبداد مي‌آورد يعني كشور كه در رأس آن حكومت استبدادي وجود دارد ، اداره همه قسمت‌هي آن ، ‌چه دستگاه‌هي حكومتي، چه‌كشاورزي و امنيتي، چه بازار و حتي خانوادگي، به‌روش استبداد‌ خواهد گرديد. هر رئيس‌و آمري، در حوزه خود، شاه يا حاكم مستبدي مي‌شود. مستبدي كه فقط كافيست حسابش را با مستبد كل به‌طريقي تنظيم وتصفيه نمايد تا دستش از جهات ديگر و با زير دستان، باز باشد.

ثانياً وقتی‌ در يك مجموعه و دستگاه‌قضايي، خاصه‌خر‌جي، استثنائاً بري خاطر مقامي يا موضوعي پيش آمد و امر و دستور دخالت‌كرد، حال دختري را پيدا مي‌كند ‌كه‌ پرده عفتش را يك‌بار بردارند.شيرازه در مي‌رود و راه بري دخالت و استفاده‌هي ديگران و معامله و ارتشا، باز مي‌شود.‌آن وقت نه تنها اعتبار و‌اثر دستگاه عدالت در زمينه منافع و اوامر مقامات‌ اعلی‌سست و معكوس مي‌شود بلكه شاهين عدالت هر‌دفعه

به‌ مختصر بادي و باري، به‌جانب هر ذي نفوذ و ناحقّي، خم خواهد شد.

اصولاً هيأت حاكمه غاصب مستبد، بري حفظ حيات و پيشرفت اغراض خود، مجبور است افراد استخوان‌دار و شرافتمندِ پاكدامن مستقل را از دستگاه قضائي طرد كند و آنجا را ضعيف و مطيع خود نگاه دارد.‌

در‌كشور‌ استبداد همان اعيان مقرّب و‌ مأمورين، ‌يا دلالان مظلمه نيز‌ در امان نبوده همينكه حاكم كل به‌دليلي نارضايتي و‌عدم اعتماد نسبت به‌آنها يافت، واژگون كردن و كشتنشان و‌لو با شرافت و حرمت اميركبير،قائم‌مقام‌ها، يا قرابت براد‌ري و ‌عموزادگي ‌خود پادشاه مستبد باشد ، مثل ‌آب ‌خوردن است. اصولاً در چنين شرائطي مردم از‌آن دو نعمت بزرگی‌كه فرموده‌اند: «نِعْمَتانِ مَجْهُولَتانِ اَلْصِحَةُ وَ الْاَمانَ»[2] محرومند. هيچ‌كس،‌ چه بالا و چه ‌پائين،‌ چه فقير و غني ‌امنيّت خاطر و اطمينان ندارد. اگر مورد تعدّي قرار‌گرفت بی‌پناه و بی‌ياور است.يا در قربِ جوار مراكز قدرت بايد جستجوي دفاع و پناه نمايد يا به استتار و اختفا و انزوا،‌ يعني استعفي از فعاليت و حيات بپردازد تا مورد طمع و حسد قرار نگيرد.

 

2-سلب تأمين قضايی‌‌عمومي و ‌به‌كار‌نيفتادن‌ سرمايه‌ها‌ و ‌عدم همكاري:

آنچه در بند (١)گفته شد تجاوزها و تحميل‌هائي بود كه به‌حقوق شخصي افراد مي‌شد. متأسفانه در كشور ما، شِكوِه‌ها از حدود خصوصي جلوتر نمي‌رفته است. هر كس بالاخره چاره و لانه‌ي بري خود می‌يافته يا‌ به‌نحوي تن به قضا و قسمت مي‌داده است. به‌همين دليل هم قلع ماده هيچ‌گاه نمي‌شده و صحنه‌ها دائماً تكرار مي‌گشته است.

ولي مضار و مظالم استبداد، به حدود خصوصي ختم نمي‌‌شود. وقتي در كشور امنيت و اتكا و استحكامي بري حقوق و نفوس و‌جود نداشت و اصلاً  قوه قضائيه به ترتيبي كه در بالا گفته شد بی‌ارزش و بی‌اثر، فاقد استقلال و اختيار و احاطه بر امور گرديد و به‌دست دست‌نشاندگان دستگاه جور و جهالت اداره شد و اعتماد و اطمينان رخت بر بست، طبيعي است‌كه افراد، سرمايه‌ها و استعدادهي خود را بيرون نمي‌آورند و به‌‌كار نمي‌اندازند.

هركس ارثيه يا سرمايه مشروع يا نامشروعی‌ داشته‌باشد به‌صرف احتياجات شخصي

و خوش‌گذراني‌هي آنی‌مي‌رساند يا به‌خارج مي‌فرستد . حتي سرمايه‌هي انساني و استعدادها خفته و مجهول مي‌مانند يا در راه‌هي لغو و فساد صرف مي‌شوند. پس ركود سرمايه است و فرار آنها.

با نبودن امنيّت قضايی‌ جرأت و ‌جسارت از ‌همه ‌سلب‌ مي‌شود ، دور‌انديشي و بلند‌پروازي منتفي ‌مي‌گردد و ‌نقشه‌ها و طرح‌هي مدّت‌دار‌ و ‌وسعت‌دار‌ كه بايد مدّتي ‌بذر ‌بپاشند و ‌زمينه بسازند و توسعه بدهند ‌تا بعدها نتايج عالي ‌ببرند ،‌ در ‌نطفه عقيم مي‌مانند. ‌به‌فرض ‌كه ‌سرمايه‌هائي وجود داشته يا سرمايه‌های‌ كوچك بخواهد به‌كار ‌‌بيافتد،‌چون اطميناني ‌به‌تشكيل‌ شركت، بر‌طبق قوانين محكم مطمئن و حمايت شركاء در قبال استفاده‌چيان يا مأمورين‌ وجود ندارد، شركت‌هي بزرگ و اساسي، تشكيل نمي‌گردد. مؤسسات توليدي ‌كشاورزي و صنعتي و اقتصادي بزرگ، ‌محال است در چنين محيط‌ها با فكر و سرمايه مردم درست شود.‌

با عدم استقلال و ضعف نيروي قضائي و با رواج ارتشاء و اعمال نفوذ در كشور، ميدان مساعدي بري شيادان و خطا‌كاران تأمين مي‌شود. كسي اطمينان به‌ اينكه اگر همكار يا نماينده و كارمند او كلاه سرش گذاشت، مؤاخذه خواهد شد، نمي‌نمايد بنابراين در فعاليت‌هي اقتصادي و خدمات اجتماعي شعاع عمل هر كس محدود به‌دسترسي يا چشم‌رس شخص او مي‌گردد. هيچ‌گاه نظير آن مؤسسات‌كه مي‌بينيد در تمام محلات و شهرهي اروپا شعبه و شاخه داشته و مصنوعات و محصولات خود را در سراسر دنيا پخش مي‌كند و ارز و قدرت بري مملكت برمي‌گرداند در اين كشور درست نخواهد شد.

اين از بابت تجمع سرمايه و تشكيل شركت‌هي تجاري بود. اما د‌ر حكومت استبدادي، افراد هم دور هم جمع نمي‌شوند و همكاري به ‌هر صورت و مقصدي كه بخواهيد، عملي نمي‌گردد.

دليل قضيه خيلي واضح است: در حكومت فردي فاعل ما يشائي، همه آمال و اعمال افراد، متوجه تقرب و توسل به‌‌مركز قدرت است و چون منافع و بركات وجودي يك‌نفر محدود است مسلماً ميان داوطلبان خدمت و پويندگان تقرب‌ به‌مركز يا شعب قدرت و ثروت، يك سلسله رقابت‌ها و حسادت‌ها پيش مي‌آيد. نه تنها هماهنگي و همكاري موضوع پيدا نمي‌كند بلكه دشمني و مزاحمت و بدگماني و دوري رونق پيدا مي‌كند. رژيم استبداد هيچ‌گاه نمي‌تواند نه در بالا و نه در مراتب مادون و در جامعه ، دوستي و همكاري بياورد. وقتي در يك جامعه دوستي و همكاري حاصل مي‌شود كه هدف‌ها و منافع افراد، مزاحم يكديگر نبوده بلكه رسيدن به آنها محتاج و لازم به مشاركت باشد و در مرحله اول ، اشتراك هدف وجود داشته باشد. چنين منظوري جز در رژيم دموكراسي يا حكومت عمومي نمي‌تواند فراهم گردد. مضافاً به‌ اينكه هر گونه همدستي و همراهي افراد، يك حداقل اعتماد و استمرار لازم دارد.

‌با هدف ‌و ‌برنامه‌هي تحميلي ‌و با‌ عدم‌ اعتماد ‌و‌ ناپايداري،مسلماً‌ كسي ‌دست دوستي و همكاري به‌ديگري نخواهدداد. به‌فرض هم‌كه خود دستگاهِ ديكتاتوري، برنامه‌هي ‌با زرق‌ و ‌برقي، پيشِ پي ملت بگذارد يا به‌صورت ‌ظاهراً ملي بخواهد اجرا نمايد، كساني‌ كه مأمور اجرا و ابلاغ هستند و در طرز انتخاب و انتصاب آنها صلاحيت و صداقت كمتر مورد توجه قرار مي‌گيرد تا نوكر‌صفتي نسبت به اربابان يا سود‌‌رساني به‌آنان، هيچ‌گاه نمی‌توانند علاقه و اعتمادي در افراد ايجاد نمايند ‌و‌ همكاري صادقانه و صميمانه‌ي جلب كنند.

اصولاً هر دستگاه استبدادي بري حفظ مقام متزلزل خود و ترسي كه پيوسته از اتحاد و ارتباط مردم با يكديگر عليه خود دارد هيچ وقت مايل نيست در ملت دوستي و همكاري برقرار شود. دستگاه استبداد طبعاً از هر گونه تشكيل و اتفاق و همكاري جلوگيري مي‌نمايد. عمل او بر طبق اصل «تفرقه بياند‌از و حكومت كن»، توطئه و تجزيه است.

حال همه اينها،‌يعني عدم تجمع سرمايه‌‌ها و عدم‌تشكل و همكاري‌ها و عدم امكان تمركز و توليد نيرو‌ها را در‌نظر بگيريد و از طرف ديگر به خاطر بسپاريد كه دنياي امروز چگونه مظهر بروز عمل نيروهي بزرگ است و‌كدام يك از شئون تمدن اعم از فعاليت‌هي تجاري، علمي، فني، كشاورزي، ملي و دولتي عصر جديد است كه به‌صورت واحدهي عظيم در سايه تجمع‌ سرمايه‌هي هنگفت مالی‌ و فكري و ‌با هماهنگي و‌ همكاري افراد بي‌شمار ‌انجام نگردد. كارخانجات و مؤسسات توليدي جنبه ملي و بين‌‌المللي پيدا كرده است تفحّصات علمي و اقدامات عمراني نيز ديگر در يك آزمايشگاه خصوصي و مناطق محدود انجام نمي‌گردد، آنها كه بخواهند با وسائل ضعيف و مقياس‌هي كوچك قديم زندگي كنند، كلاهشان در اين دنيي خروشان از فعاليت‌ها و قدرت، پسِ معركه است! ملاحظه مي‌كنيد كه به‌ اين ترتيب به اميد هر گونه توسعه و توفيق اقتصادي يا علمي و اجتماعي كه قرار باشد با نيروي مردم با سرمايه و كار آزاد انجام گردد، در رژيم‌های‌ استبدادي مقطوع ‌و‌ منتفی‌ است مگر آنكه با اسلوب سوسياليستي دولتي يعني رژيم اتاتيسم[3] يا مونيسم[4]‌ بخواهند همه‌ كارها بگذرد.‌در اين‌‌صورت تكليف سلطان مستبد چه مي‌شود؟ آيا جمع بين سلطنت استبدادي و رژيم سوسياليست يا كمونيست ميسر است؟ اسم و عنوان كه عوض شد همكاري و همفكری‌مردم ديگر لازم نخواهد بود؟ با اجبار و دستور همه چيز درست مي‌شود؟

البته در اين مملكت همه چيز شدني است. چون حقيقت و واقعيت منظور نيست، اسم و ظاهر كافي است. اگر غرض دلخوشي و فرونشاندن هوس‌ها است اشكالي ندارد ولي دردي را دوا نخواهدكرد و قدمي جلوتر نخواهيم رفت.

عوايد ملّي و بودجه‌هي دولتی‌صرف مي‌شود ، ساختمان‌هي پرعرض و طول و ارتفاع بنا مي‌شود، نطق‌هي افتتاحيه و‌گزارش‌هي يك‌طرفه ايراد‌ مي‌شود‌...اما حاصل نهائي به صندوق شركت‌هي خارجي و به جيب مقاطعه‌كاران و مأمورين داخلي مي‌رود.‌آنچه برای‌ مملكت و ملت مي‌ماند، هياهو و هيولا‌هي بي‌حاصل يا زيان‌بخش است. ‌آن بيماری‌ كهنه و دردناك ملی‌كه مانع هر‌گونه تشكل و اتّحاد و همكاري در هر زمينه‌ي مي‌باشد. يعني روح انفرادي (انديويد‌و‌آليسم)كه تا حدود زيادي زائيده استبداد‌ ٢٥٠٠‌ ساله است. البته در تشكيل اين روحيه عوامل نژادي و جغرافيايي و ‌فرهنگي و سياسي ‌زيادي دست به‌ دست هم داده ، تماماً دخالت داشته‌اند . انصافاً نمي‌توانيم تمام تقصير ‌را به‌گردن سلطنت استبدادي بياندازيم. مثلاً ارتزاق ايران بيشتر از كشاورزي بوده است و‌كشاورزي بر‌خلاف صنعت‌گري و تجارت‌پيشگي، آن‌ هم درشرايط خاص فلات ايران، با دهات مجزي مستقل از يكديگر، ايجاد يك ‌نوع استغناء و انزوا مي‌نمايد. همچنين تهاجم‌ها و اختلافاتي كه پيوسته مردم ايران در معرض آن بوده‌اند تأثير به سزا در تمايل افراد به احتراز و اختفي از همديگر داشته است تا آنجا كه حديث يا ضرب المثل: «اِسْتِر ذَهَبِكَ وَ ذَهابِكَ وَ مَذْهَبِك»[5]، يك شعار و تدبير دفاعي ايرانيان شده است. مفاسد اخلاقي و دروغ‌گوئي و كلا‌ه‌گذاري (كه بعداً در بند پنجم خواهيم ديد ناشي از چيست) نيز به نوبه خود دل‌ها را بدگمان و بدبين به‌هم كرده، هر كس سعي داشته است به مشي خود برود و همخرج و همراه با كسي نشود ... ولي در هر صورت و علاوه بر تمام اين اوضاع و احوال، به‌طوري‌كه در بالا تشريح كرديم، لوازم و منافع حكومت استبدادي نيز كمك شايان به جدائي و دو دستگي مردم نموده و مي‌نمايد. بنابراين نه تنها درگذشته ، بلكه درآينده نيز ما را از اين نعمت و نيروي بزرگ، يعني سهولت تفاهم و توافق با يكديگر ، بري مواجهه با مسائل و مشكلات روز و بري نيل به حكومت دموكراسي و پيش بردن آمال و برنامه‌هي ملّي، محروم ساخته است. و اين‌كم‌زياني نيست.

 

3- ناامني و بی‌ثباتي و عدم استمرار و استقرار امور و رابطه استبداد با استعمار:

تمركز اختيارات در يك جا و ميل به تقرب همه افراد به مراكز قدرت كه لازمه حكومت استبدادي است نه تنها زيان‌هائي را كه در بندهي ١ و ٢ از نظر عدالت و امنيت قضائي اشاره كرديم به‌بار مي‌آورد بلكه از جهات عديده ديگر نيز ميوه‌هي تلخ و خانمان‌سوز خود را بروز مي‌دهد ... .

شخص اول رژيم استبداد، خواه ناخواه بشري است مردني و رفتني. تازه در مدت حيات و قدرت نيز، تابع حوادث و عوامل خارجي بوده نمي‌تواند پيوسته به‌يك حال و روال باشد.

از‌ طرف ديگر مردم هم در نتيجه عدم امنيت قضائي و اعتماد، و عدم همكاري، پي خود را كنار‌كشيده رئيس مستبد را با هواخواهان و مأمورينش به‌حال خود خواهند گذاشت. چنين دستگاهي كه ريشه و تكيه‌ي در جامعه ندارد همان‌طور كه در تاريخ ايران ديده‌ايم دائماً در معرض نوسان‌ها و تغييرات عظيم است.

دانستيم‌كه بنگاه‌ها و تشكيلات ملي هم‌كه با اساس و بر‌ مداري دائر‌شده نسل اندر نسل باقي بماند و بگردد، نمي‌تواند ريشه بگيرد. همه چيز كم رشد و كم عمر بوده، خيلي هم كه دوام كند با صاحبان آنها از بين مي‌رود.

فرد چه‌آنكه در رأس استبداد است‌ و چه آنها‌كه اجزاء هستند،‌مي‌ميرند و مي‌روند ولي اگر امور و مؤسسات خواسته يا ساخته اجتماع يا ملت باشد از بين نمي‌رود و مملكت استمرار خواهد داشت. بنابراين اقدامات و تأسيسات حكومت استبدادي ‌و بنيان‌ و شالوده ‌مملكت ‌هر ‌قدر هم‌ كه‌ سنگين ‌و با طول‌ و ‌تفصيل‌ ريخته باشد ، مانند قصرهي مقوائي يا مجسمه‌هي برفي است كه واژگون و ذوب مي‌شود.

موضوع بسيار‌اهميت و حياتی‌ديگر از نظر‌ملّت خرابي‌هي متناوب، و بی‌صاحب ‌و‌ ساماني ‌كارها، در نقاط مملكت است ‌كه از شلاق‌هي ‌استبداد مي‌باشد. ثمره تلخ بر‌كنار‌ داشتن مردم از اداره امور خودشان از يك طرف و بی‌اعتنائي و بي‌علاقگي آنها به‌امور عمومي و در دست نگرفتن كارها از طرف ديگر، يعني واگذار بودن همه چيز به‌دولت و مأمورين و پادشاه، در اين قضايا دخالت مستقيم داشته‌است زيرا كسي نه مأمور و نه داوطلب مباشرت در برآوردن حوائج اجتماع از قبيل نظم، نظافت، خواربار، امنيت، فرهنگ و غيره نمي‌شده است. اگر پادشاهِ علاقه‌‌مند مقتدري پيدا مي‌شد و عنايت به‌ اين قبيل امور مي‌كرد يا حاكمي را مي‌فرستاد كه عرضه و نظارت ابراز مي‌داشت (مثلاً چند نفر نانوا به‌تنور مي‌انداخت يا قصاب‌ها را به‌شلاق و منجنيق مي‌بست و دزدي را به دار مي‌كشيد ... و‌نگفته نماند كه تمام تمشيت و تدبير سلاطين و حكام استبداد، از اين حدود تجاوز نمي‌كرده، كمتر به فكر اقدامات اساسي و چاره‌جوئي‌هي ريشه‌دار و اصلاحي مي‌افتاده‌اند)‌، مختصر فراخي و فراواني موقت پيش مي‌آمد ولي به‌محض اينكه سايه سلطان يا حاكم از سر بندگان عقب مي‌رفت، مجدداً بلبشو يا قحطي و سختي رخ مي‌داد. در صورتي‌كه اگر جريان مملكت، شاه دستوري نبود و به پيروي از منويات فردي نمي‌گشت، يعني خود مردم دخالت و مشاركت و مسئوليت در امور مربوطه مي‌داشتند ، به سهولت بري اداره و ادامه كارها تربيت مي‌شدند و ورزيدگي پيدا مي‌كردند آن ‌وقت‌ شيرازه‌ كتاب سرنوشت مردم، مثل نخ پوسيده، دم به دم در نمي‌رفت و مملكت به‌صورت اوراق پاره در نمي‌آمد.

پس مملكت استبدادي چون وابسته به‌فرد است نه در جزئيات و نه‌ در‌كليات خود نمي‌تواند ثبات و دوام يا استمرار و استقرار داشته‌باشد. علاوه بر ناامنی‌ها و ناراحتی‌هي مردم، فرسودگي‌هي طبيعي و جذر و مدهي داخلي از يك‌طرف و حوادث سياسي و طوفان‌هي خارجي از طرف ديگر، هر دم آن‌ را تهديد به‌سقوط و تلاشي مي‌نمايد. درتاريخ قديم و جديد و معاصر، خودتان نظائر زيادي از اين حقيقت تلخ را خوانده و ديده‌ايد.

البته سابقاً ساكنين اين‌آب و خاك دائماً شاهد واژگوني‌هي تاج و تخت و آشتفگي و نابساماني اوضاع خود بودند و ‌كشور جز در دوران‌هي كوتاه و موقّت ، مانند گاهوارهيِ چهارچوب در‌رفته‌ي بود كه قرار و تكانش از هم تشخيص داده نمي‌شد. اما در دوران معاصر، نظير‌كشور‌گشائي‌هي اسكندر و چنگيز، يا غارتگري‌هي ديگر رخ نخواهد داد. سياست و مصلحت بين‌الملل قبول چنين تزلزل‌ها را نمي‌كند دول قوي نمي‌گذارند وضع موجود به هم بخورد و بی‌ساماني‌هايي كه به زبان آنها است و تماس با منافع و مصالحشان دارد، در جائي رخ دهد. مملكت فاقد ثبات و استقرار را زير عنايت يا حمايت خود مي‌گيرند و از تحولات داخلي ‌و ‌تجاوزهي ‌خارجي حفظش مي‌كند. رژيم استبداد را استبدادی‌تر و مقتدر‌‌تر مي‌نمايند كه به‌ا‌تكي سر‌نيزه و وسائل جاسوسي، هر حركت و صدائي را خفه نمايد. آن ‌وقت حاكم مستبد كه تكيه‌ي در ملت خود نداشته و جرأت نمي‌كند به كسي اجازه كلام يا عرض اندام دهد و همچون آدمك باد‌كرده‌ي در دست حاميان خود قرار دارد ، باد در غبغب انداخته و دائماً دم از ثبات سياسي و استحكام حكومتي خود مي‌زند. غافل از آنكه تعادل و تسلط خود را در مملكت بايد بدون توافق‌ها و سفارش‌هي خارج بداند و به محض آن‌كه توافق‌هي موقت ، تبديل به تصادم شد ، آن‌وقت است كه مملكت و ملت را به ‌حال خود رها كرده نمي‌داند به كجا فرار كند و به كجا پناه ببرد. چنين داعيه‌هي ثبات سياسي كه توأم با خفقان آزادي وسكوت مرگبار ملت است خود نشانه عدم استقرار و حاكي از استعمار است.‌درگذشته‌، استبداد عدم استقرار مي‌آورد ولي حالا استعمار مي‌آورد و استعمار نيز طالب استبداد و استقرار دهنده آن است. البته مقصود ما، استعمارِ زير پرده استقلال است. در يك رژيم دموكراسي و يا پارلماني، منافع استعمار نمي‌تواند به‌راحتي تأمين گردد. افكار عمومي و آزادي مطبوعات و انتقادات، اسرار و ايادي آنها را آشكار مي‌سازند و هر تجديد انتخابات، تهديدي بري نقشه‌ها و منافع آنها مي‌باشد. بنا به ضرب‌المثل قديمي خودمان كه «كد‌خدا را ببين و ده را بچاپ»، سياست‌هي خارجي، خيلي راحت‌‌تر و بی‌سر و صدا‌تر مي‌توانند با يك ‌نفر كنار بيايند تا با يك مجلس و دولت‌هي منتخب مجالس. يك فرد را به طرق مختلف مي‌توانند زير فشار و گروگان قرار دهند و با وعدة ضمانت حيات و قدرتش، آنچه مي‌خواهند از او بستانند.

آقای‌دكتر مصدق فرموده بودكه حكومت من و حكومت ملي بري خارجي‌ها حالت زن نجيب را دارد كه دست به هيچ كس نمي‌دهد ولي حكومت غير ملي و خائن، زن نانجيبي است كه همه حريفان را راضي مي‌كند.

  

4- رژيم استبداد و سِرِّ بقي ايران:

در قسمت اول بحث، اشاره‌ي به‌ اين مطلب كرديم، ولي در ‌آنجا توجه ما صرفاً به وضع مملكت بود. كاري به دولت و استقلال مملكت و به مسأله بقي ايران در تاريخ گذشته جهان نداشتيم.

اين همان حرفي است كه مي‌زنند و ادعائي است كه مي‌نمايند. حتي بعضي‌ها سِرِّ بقا و عمر ٢٥٠٠ ساله ايران ‌را مرهون سلطنت‌‌و ‌شاه‌پرستي دانسته و‌گفته‌اند:

‌«اگر‌رژيم چنين‌نبود يعني استبدادي نبود‌حتماً صد بار تا به‌حال از بين رفته بود.»

مسأله ارزش آن‌را دارد كه با حوصله و تفصيل بيشتري مطالعه شود.

ادعي بقا و دوام ايران از جهتي صحيح است و از جهتي غلط.

وقتي ايران را با دولت‌ها و‌ ملت‌هي مانند: آشور، كارتاژ، مصر، يونان و حتي «روم» مقايسه نمائيم می‌بينيم آنها با وجود دوران‌هي بسيار مشعشع و پر اقتدار و شكوهي كه داشته‌اند، بعضي ها به‌كلي از صفحه روزگار محو شده نام و نشان و نژادي از آنها باقي نمانده است و بعضي ديگر مخلوط و محو در كشورهي ديگر گرديده هيچ‌يك امروزه نماينده و وارثي ندارند. ولي ايران كماكان پا‌بر‌جا مانده و خود را حفظ كرده است. البته قسمت اول بيان فوق كه مربوط به‌محو بعضي كشورها مي‌شود درست است ولي قسمت اخير آن به‌طور مطلق نمي‌تواند صحيح باشد. زيرا بالاخره در سرزمين موسوم به ايران، مردم و دولتي وجود دارد كه نامش ايران است گو اينكه در سرزمين مصر و يونان و روم،هم مردم و دولت‌ها، به‌همان نام وجود دارند. ولي از نظر مطلق و واقعي اگر خواسته باشيم، ايران در ظرف اين ٢٥٠٠ سال چندين بار مشخصات خود را عوض كرده است. نژاد امروزي به هيچ وجه از نسل اصلي نيستند و... .

از همه مهم‌تر آنكه در اين ٢٥٠٠سال سلطنت هيچ‌گاه استقلال و استمرار شاهنشاهي آن‌طوركه ادعا مي‌كنند نداشته‌ايم.مدتي از اين‌دوره را هم مهاجمين خارجي بر ايران حكومت كرده‌اند. البته مملكت را همراه خودشان نبرده‌اند، بلكه ديده‌اند مزاحمت چنداني نيست، خيلي خوش مي‌گذرد، جا خوش‌كرده در سرزمين ما منزل نموده‌اند و به‌زاد و ولد پرداخته‌اند.نه‌ تنها استقلال و استمرار شاهنشاهي نداشته‌ايم بلكه سلطنت ‌و ‌سلاطين ‌به‌‌هيچ ‌وجه ‌نتوانسته‌اند ‌جلويِ متجاوزين ‌را‌ بگيرند و ‌استقلال ‌ما ‌را ‌حفظ‌ كنند.‌ اول‌ كسي كه‌پا‌ به‌ فرار ‌مي‌گذاشته، همان‌ها بوده‌اند.

به‌علاوه، سرسلسله‌هي ما و سلسله جنبان‌هي ما ، كارشان دائماً تجاوز به‌ يكديگر

بوده‌ بدون آنكه از ناحيه متصرفين و سلاطين قبلي مقاومت عمده‌ي ببينند. همينكه پا در ركاب مي‌گذاشتند در عرض چند‌ ماه از شرق تا غرب‌كشور را تسخير مي‌كردند. گوئي شهرها و ايالات‌ ايران بی‌دروازه و بی‌دفاع بوده‌اند. آنها‌كه تخت و تاج و حيات خود را به‌اين‌سهولت‌ از‌دست مي‌دادند چطور‌مي‌توانستند‌ حافظ استقلال ايران باشند؟

 ذات نا يافتـه از هـستي بخـش            كي تواند كه شود هستي بخش

مع‌ذالك اين واقعيت قابل‌انكار نيست‌كه وضع ايران علي‌رغم تهاجم‌هي خارجي و تلاطم‌هي روزگار و امتزاج و انقلاب‌هائي كه در نژاد و زبان و فرهنگ آن رخ داده است با وضع كشورهائي مانند كلده و مص