آدم‌ربائي در بهشت‌زهرا ـ نوشته آقاي نوري‌زاده

  ايران وطن من

  اسلام ــ ايمان من...

  و اگر سپيده دمان به شفق بنگري خون سرخ فرزندان اين پهندشت سرزمين را خواهي ديد

  هنوز چكاچك تيغ قهرمانان اين ديار ديرين به گوش مي‌رسد

  آن موقع كه ايمان نبود خون و خاك (انگيزه‌هاي من) حماسه مي‌آفريدند

  و آرش‌ها بودند و كاوه‌ها و بابك‌ها

  و ديديد كه چگونه ايستادند و ايستاده مردند...

  و چون ايمان آمد ــ علي را شناختيم و عدالت را و حسين و شهادت را و فرزندان اينان را و انسانيت را

  چه بگويم بايد تاريخ اين سرزمين را هر صبحگاهان از نسيم بپرسي و يا اگر هماندم به افق بنگري درخواهي يافت

  و لحظه اي از تاريخ، حماسة اسطورة ايران، فرزند صديق وطن مصدق بود و قيام 30 تير و به دنبالش نهضت مقاومت ملي و سپس نهضت آزادي ايران كه شرارة شورش ايران و ايمان را زنده نگه مي‌داشت و مي‌دارد...

  و همه به ياد داريد انقلاب شكوهمند اسلامي‌مان را كه چگونه زنجيرهايي را كه در دوره ستم به دستمان بسته بودند پاره كرد...

  و چگونه ــ زندان‌ها را سوزانيد و دژخيم را به گور سپارد...

  اما دريغا، اينك شقايق‌هاي سرخ محله‌مان را لگدمال كرده‌اند

  و آشيانة فاختگان آزاد را ويران

  زندان‌هاي سوخته را ساختند و به دستانمان زنجير زدند

  مي‌دانيد باريك جويبار كوي‌مان ديگر زمزمه نمي‌كند ــ خفقان گرفته

  به آسمان بنگريد ـ ديگر پرواز پرنده سپيد آزادي را نمي‌بينيد

  مي‌دانيد دگر بار پيكان سياه استبداد بالش را خونين كرده

  آري با تسبيح، ايمانمان را به دار آويختند

  من از شما مي‌پرسم ـ از كجا آغاز بايد كرد! و چه بايد كردن را

  من از شما مي‌پرسم ـ پاسدار اين ايران جاويد و اين ايمان كه مي‌تواند باشد

  من دريافته‌ام نهضت آزادي ايران.

24/2/65

نوري زاده