لـبـنـان
دكتر
مصطفی چمران
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ
الرَّحيم
من
از جبلعامل آمدهام، سرزمينی كه ابوذرغفاری، يار صديق پيامبر بزرگ
برای اولين بار اسلام راستين را به مردم آن منطقه تبليغ كرد و مسجدی برای
عبادت خدا بنا نمود كه هماكنون در ًميسجبلً به نام ابوذرغفاری معروف است.
جبلعامل، سرزمين تشيع، سرزمين بهاءالدين عاملی و دانشمندان و متفكران بزرگی
كه دنيا را منوَّر كردهاند.
من از جبلعامل آمدهام، كه در دوران 1400 سالة تاريخ اسلام هميشه مظلوم بوده و
هميشه مورد غضب و كينه امويان و عباسيان و عثمانيان و آنگاه استعمارگران غرب و
بالاخره اسرائيل بوده است.سرزمين جبلعامل هميشه زير تازيانه جور و ستم شكنجه ديده
است، توسط جباران و ستمگران قتل عام شده است و بوسيلة استعمارگران زير نبوغ بندگی
و اسارت درآمده است.
من از جبلعامل، سرزمين مقدس شيعيان آمدهام. من نمايندة محرومين و مستضعفين جنوب
لبنان هستم كه همهروزه در زير آتش توپخانة سنگين و بمبهای هواپيماهای
اسرائيل ميسوزند. من از منطقهای آمدهام كه بيش از نيمی از آن بكلی
نابود شده است، از شهرهايی كه حتی يك ديوار سالم آن بجای نمانده
است، روستاهايی كه همة اهالی آن گريختهاند، مناطقی كه زير
سيطرة سياه اسرائيل و سعدحداد، عامل اسرائيل فرو رفته است، ناحيهای كه بيش
از 300هزار نفر از مردم آن آواره شدهاند و خانه و كاشانة خود را رها كرده، در
سرزمينهای دور، دركنار مدرسهها ومسجدها و كوچهها و خيابانها زندگی
ذلتباری را به سرميآورند.
من آمدهام كه فرياد ضجهآلود شيعيان لبنان را در زير آسمان بلند ايران طنينانداز
كنم.
من آمدهام تا وجدان خفتة انسانهای متعهد و مسئول را بيدار سازم.
من آمدهام كه از دردها ومحروميتها، ظلمها، نالههای نيمهشب، آههای
سحر بگويم و اشك يتيمان، ضجة دردمندان، آه بيوهزنان، سوز دلسوختگان را بازگو
كنم.
من آمدهام تا پردة سياه شب را –كه همچون ابری ضخيم بر انديشه ملت ما سايه
افكنده است- پاره كنم و حقايق تلخ و دردناك شيعيان لبنان را به آنها بنمايانم.
من آمدهام كه از 100هزار كشته و 400هزار مجروح و معلول كه اكثرشان شيعه هستند خبر
دهم.
من آمدهام كه از 30هزار آواره دربهدر شيعه از جنوب لبنان خبر آورم، كه در
بيغولههای دوردست، در كنار خيابانها، گوشة مسجدها و مدرسهها و در زير
پتوها زندگی ميكنند.
من آمدهام كه درد را به شما بازگويم كه تا به حال كسی بازگو نكرده است.من
آمدهام كه دعا كنم، تا خدای بزرگ انقلاب اسلامی ايران را پيروز كند.
من آمدهام كه آرزو كنم تا در پناه حكومت اسلامی، عدل و عدالت دامن
بگستراند.
من ميخواهم اميدوار باشم كه سيطرة ظلم و ستم اسرائيل و استعمار برای هميشه
نابود گردد.
من آمدهام كه جان خود را فدا كنم تا رسالت مقدس اسلام پيروز شود و اين ظلمت كفر و
جهل و فساد برای هميشه ريشهكن گردد.
من نيامدهام كه چيزی بخواهم؛ زيرا كسی كه همة وجود خود تقديم رسالتش
كرده است، بينياز است.
من نيامدهام كه شكوه كنم؛ مردمی كه 1400 سال درد و رنج تحمل كردهاند،
بازهم با جان خود همة مشكلات را تحمل ميكنند.
من نيامدهام كه از تهمتها و افتراها و اذيت و آزارها و ظلم و ستمهايی كه
همكيشان من به من روا داشتهاند و ناله كنم؛ زيرا در طول 1400 سالة تاريخ خود به
اين ستم بزرگ خوگرفتهام و تحمل اين بيانصافيها برای من عادت شده است.
من فرياديام كه در سينة مجروح جبلعامل، در خلال قرنها ظلم و ستم، محبوس شده
است.
من ضجة دردآلود معذّبين و زنجيريانم كه در شكنجهگاههای ستمگران و
استثمارگران در طول تاريخ نابود شدهاند.
من نالة دلخراش آن يتيمان دلشكستهام كه در نيمههای شب از فرط گرسنگی
بيدار ميشوند و دست محبتی وجود ندارد كه برای نوازش آنها را لمس كند،
از سياهی و تنهايی ميترسند و آغوش گرمی نيست كه به آنها پناه
بدهد.
من آه صبحگاهم كه از سينة پرسوز بيوهزنان سرچشمه ميگيرم و همراه نسيم سحر در
جستجوی قلبها و وجدانهای بيدار به هر سو ميدوم. آنقدر كه خسته
ميشوم و از پای ميافتم و نااميد و مأيوس به قطرة اشكی مبدل ميشوم و
بصورت شبنمی در دامان برگی سقوط ميكنم.
من آرزوی آن زندهدلانم كه هوای عدل و عدالت دارند و از اين دنيای
پر ستم گريزانم و به اميد روزی دل بستهام كه با ظهور مهدي(عج) عدل و عدالت
بر خطة وجود دامن بگسترد و ظلم و ستم از اين عالم ريشهكن گرد.
من تمنای دلهای عشاقم كه ميخواهم عشق و محبت بر همه جا دامن بگسترد
و كينه و حقد و تعصب از روی زمين ناپديد گردد.
من اشك يتيمانم، كه دل شكسته در جستجوی پدر و مادر به هر سو ميدوند، ولی
هرچه بيشتر ميگردند كمتر مييابند. وای به وقتی كه يتيمی بگريد!
كه آسمان لرزه درميآيد.
من خون شهيدانم، كه بر كوههای دور، يا قعر درههای عميق، يا بر دامان
دشتها و صحراگرد جاری هستم. من از قلبی سوزان كه به خاطر حق و حقيقت
ميتپيده و برای استقرار عدل و عدالت ميجنگيده سرچشمه گرفتهام.
من شاهد فداكاريها و جانبازيهای آزاد مردانم. من زنده اين شهيدانم كه همة
وجود خود را عاشقانه تقديم خدا كردهاند و به ابديت متصل شدهاند. من ميروم تا
نونهالان جهان را آبياری كنم، تا در مقابل ظلم و ستم بايستند و حجت خدا بر
زمين گردند و قافلة پرافتخار شهدا را استمرار بخشند.
من همهروزه شهيدی از برادران خود را به دوش ميكشم و به گورستان ميبرم،
همهروزه زيرآتشبار سوزان اسرائيل خانه و كاشانهها به آتش كشيده ميشود،
بمبارانهای اسرائيل قتل عام ميكند و شيعيان جنوب را از هستی ساقط
مينمايد.
شيعيان لبنان كشته ميشوند، ولی كسی آنها را شهيد به حساب نميآورد.
ضجة ميكند، اما كسی فرياد ضجّة آنان را نميشنود، زير ظلم و ستم نابود
ميشوند ولی وجدان كسی آگاه نميگردد.
و از سوی ديگر يك دنيا كينه و دشمنی و كارشكنی و تهمت و افترا و
شايعه عليه شيعيان از همه جانب جاری است. حتی در ايران انقلابی،
دستهای مرموزی بشدت عليه شيعيان و تنها سازمان انقلابی آنها
«امل» فعاليت ميكند و حقايق را از مردم ايران پوشيده ميدارد و با شايعه و تهمت و
دروغ شيعيان را ميكوبد و لجنمال ميند. وه كه چه ظلم بزرگی است!عدهای
مرا متهم ميكنند كه افكارم متوجه كشورهای خارجی است و مصالح ايران را
تحتالشعاع خارج قرار ميدهم. آنان ميگويند بايد همة توجه خود را معطوف به ايران
كنم و اين همه به لبنان و كشورهای ديگر نپردازم.اولاً توجه و نگرانی شديد
من مربوط به ايران است، نه كشورهای ديگر. نشان ميدهم كه خطراتی انقلاب
ما را تهديد ميكند و من به خاطر پاسداری از ايران است كه اين مطالب را بيان
ميكنم.ثانياً من هشت سال در لبنان گذراندهام؛ دورانی سخت و خطرناك و در
كوران مبارزة مرگ و زندگی و شهادت. من افتخار ميكنم كه سازماندهندة
بزرگترين حركتهای مكتبی لبنان بودهام؛ حركت محرومين و سازمان امل كه
توسط امام موسيصدر تأسيس شده است. من سازماندهی آنها را به عهده داشتهام.
در همة جريانهای سياسی و انقلابی لبنان و ديگر كشورهای خاورميانه
بودهام و بيش از هر كس در جريان اخبار منطقه هستم و زيادتر از همه كس در سرنوشت
شيعيان دخالت داشتهام و از آن اطلاع دارم و از جنايتها و خيانتهايی كه به
مردم محروم شيعه رفته است قلبم مجروح است.اگر كسی بخواهد از لبنان و شعيان
لبنان و امام موسيصدر چيزی بداند، من بهترين مطلّع برای آگاهی علاقمندانم.
تعجب ميكنم كه عدهای به دنبال نوشتههای چپی و راستی ومزدوران
اجنبی ميروند، يا به افراد مشكوك و غيرمكتبی استناد ميكنند تا در
مورد لبنان كسب اطلاع كنند، در حالی كه به من كه در بطن جريانات بودهام و
بيش از هركس آگاهی دارم مراجعه نميكند.هنگامی كه ميبينم توطئههايی
در جريان است و عدهای مشكوك ميخواهند حقوق شيعيان را پايمال كنند، حق را
پوشيده بدارند و از باطل طرفداری كنند، آنجاست كه احساس ميكنم سكوت جايز
نيست و بايد حقيقت را بگويم. بخصوص ميبينيد كه دشمنان اسلام و شيعيان كتابها
مينويسند، شايعهها و تهمتها منتشر ميكنند و من نيز مجبور ميشوم كه جواب
بگويم.گفته های من يكصدم گفتهها و فعاليتهای مخالفان نيست و افسوس
كه وقت و فرصت ندارم كه بيش از اين حقايق خارج را برای شما تشريح كنم.ثالثاً
عدهای فهميده يا نفهميده، درصددند كه اسلوب و خطمشی كشورها و يا
سازمانهای ديگر خارج را الگويی برای ما معرفی كنند، آنها
را به عنوان پيشقدم، طرفدار، نمونة كشور اسلامی و انقلابی، پشتيبان
انقلاب ايران و غيره معرفی مينمايند و ملاحظه ميشود كه عدهای تندروتر
انقلاب ما را تخطئه ميكنند و الگوهای خارجی را بهتر از انقلاب ايران
بحساب ميآورند و اين يك جنايت بزرگ است.انقلاب مقدس اسلامی ايران آنچنان
پاك و خالص است كه ميبايستی سرمشق ديگران قرار گيرد، نه آنكه انقلابی
نماهايی، اسلوب سراسر دروغ و خدعه و نيرنگ و سياستبازی خود را بر ما
تحميل نمايند. شناخت اين روشها و خطمشيها و آشكار ساختن حقايق آنها وظيفة من
است؛ چرا كه سالها در كنار اين سياستمداران حرفهای زيستهام و عليه توطئههای
آنان به مبارزه برخاستهام و به خواست خدای بزرگ، براساس خط مكتبی اسلام،
خداوند ما را پيروز گردانيد.
سخنی در باره كتاب
آنچه
هماكنون در لبنان ميگذرد و حوادث گذشتة آن، بدون شك از اهميت خاصی در
دنيای اسلام برخوردار است، اهميتی كه كمتر در ابعاد مختلف مورد بررسی
و توجه قرار گرفته است.
لبنان در جوار سرزمينهای اشغال شده- توسط اسرائيل غاصب- و در همسايگی
سوريه و دركنار دريای مديترانه، با جمعيت حدود سه ميليون نفر و مساحت 10452
كيلومتر مربع، اهميت استراتژيك خاصی را دارا ميباشد.لبنان را ميتوان
دروازة دنيا ناميد. زيرا هر فكر و ايدئولوژی از طريق لبنان به سرعت ميتواند
در همة دنيا منتشر شود. بعد از حادثة سپتامبر سياه در اردن و كشتار فلسطينيان به
دست ملكحسين، بزرگترين پايگاه مقاومت فلسطين بوده، به طوری كه در چندين
سال پيش (در بسياری از مناطق، بخصوص جنوب لبنان) قدرت سياسی، نظامی
و اقتصادی مقاومت فلسطين از قدرت دولت مركزی لبنان و يا هر قدرت ديگر
به مراتب بيشتر بوده است. مقاومت فلسطين و لبنان آنچنان به هم آميخته شدند كه برخی
احزاب مشترك بوجود آوردند و در اغلب سازمانهای فلسطينی، بسياری
از لبنانيان عضويت داشتند.
سرزمين جنوب لبنان «جبلعامل»ْ مهد شيعه دنيا و علمای بزرگ سيعی از
روزهای نخستين اسلام بوده و در طول تاريخ مورد ظلم و ستم خلفا و حكام و
فرمانروايان وقت قرار گرفته است و شيعيان دائم در حال مبارزه با آنان بودهاند.
اين شيعيان هميشه مورد حقد، حسد و تحت ظلم واقع شدهاند. فقر، فاقه، بدبختی و
بيسوادی، به رغم داشتن فرهنگ غنی و دانشمندان بزرگ، نتيجة اين
ستمها بوده است. امّا سرانجام بپا خاستند و انقلاب و طوفانی را در لبنان به
پا كردند كه موازين قوا را بههم زد و به ناچار، توطئه پشت توطئه برای انهدام
و اضمحلال اين قيام به وقوع پيوست. چپ و راست- در داخل لبنان و دشمنان خارجی
اين مردم مستضعف اسرائيل و امريكا- متحد شدند و بر پيكر نوخاسته و ناتوان اين ملت
تاختند و سرزمين اسلامی آنان را به اشغال درآوردند. متأسفانه اين صفحة ننگين
تاريخ دنيا، نه فقط به دست آمريكا و اسرائيل و دست راستيهای لبنان ورق
خورد، بلكه اكثر حكام و ملوك نفرين شده عرب، بهعنوان فرمانروايان مسلمان و دوست
ملت فلسطين دست خود را در تدوين اين صفحة ننگين آلودند و ننگ ابدی را در
تاريخ به نام خود رقم زدند.بررسی حوادث لبنان و بخصوص وضع كنونی شيعيان
كه بدون شك مهمترين حاميان واقعی انقلاب اسلامی ايرانند، بدون مطالعه
تاريخ گذشته و مجاهدتهای عصر حاضر و قيام و جنبش اسلامی آنان، عملی
نيست.هراس استعمارگران و ابرقدرتها از جنبش شيعيان لبنان، به خاطر انتخاب راه
انقلاب اسلامی براساس معيارهای اسلامی و راه علي(ع) و راه سرخ
شهادت حسينبنعلي(ع) است.جامعه اسلامی لبنان هماكنون، از بسياری از
مشكلات رنج ميبرد، بخصوص جامعة تشيع لبنان كه وارث نابسامانيهای فكری،
عقيدتی، سياسی و اقتصادی زيادی است، كه حاصل قرنها ظلم و
ستمی است كه بر آنها رواداشته شده است.
ريشهيابی تحليلی اين مشكلات و دقت در جزئيات بس دقيق حوادث و تاريخ
گذشته شعيان لبنان، موضوعی است كه شايد كمتر بدان توجه شده باشد و اين
مطمئتاً سوای تاريخنويسی معمولی به معنای وقايعنگاری
است، چرا كه اصولاً بررسی تاريخ، بدون علتيابی و تحليل عميق، در حد
مطالعه يك داستان است.
بررسی حوادث اخير لبنان نيز كاری بس مهم و در عينحال مشكل است و فقط
از عهدة كسانی برميآيد كه علاوه بر نگرش ظاهری حوادث، به علل آن هم
توجه كنند و تحت تأثير تبليغات ظاهرفريب واقع نشوند و در دام غولهای خبری
دنيا، كه حقايق را ميتوانند بخوبی وارونه جلوه دهند، نيز نيفتند. علاوه بر
آن بايد تسلط كامل بر همه حوادث داخلی و خارجی لبنان داشته و يكبعدی
وقايع را ننگرند، بلكه تمام ابعاد گويای اين تاريخ را بررسی و رسالتی
را كه به عهده گرفتهاند، انجام دهند.كتابی كه به عنوان «لبنان» اثر ارزشمند
«شهيد دكتر مصطفی چمران» ارائه ميشود، براساس مطالب فوق تدوين شده و شايد
چيزی بيش از آنچه كه گفته شد، يعنی خلوص و پای و صداقت، نز با
آن عجين شده باشد.شهيد چمران، چه در لبنان و چه در ايران، همواره از اين موضوع كه چرا
واقعيتها بر همگان روشن نيست رنج ميبرد و سعی ميكرد حقايق اوضاع لبنان را
آنچنان كه هست، بيان كند. از اين رهگذر دستنوشته وسخنرانيهای متعدد از خود
به يادگار گذاشت كه بدون شك حاوی مطالب بسيار دقيق، مهم و بينظير است. او
حقايقی را فاش ميكند كه در هيچ تاريخ و كتابی نخواندهايد. بگونهای
حوادث را بررسی و تحليل ميكند كه خبائث و جنايت استعمار كثيف و سياستپيشگان
خود فروخته و مزدوران بيمايه را در طی ذكر حوادث به خوبی آشكار
ميسازد و رسالت تاريخی خود را به نحو شايستهای به انجام ميرساند.
او به عمق تاريخ گذشتة شيعيان لبنان چشم ميدوزد و علت و ريشههای بدبختی
كنونی آنان را مييابد و به صراحت در معرض ديدهمگان قرا ميدهد.او خود جزيی
بسيار مؤثر و حركتانگيز از تاريخ كنونی شيعه لبنان است و شايد بتوان گفت
فردی را همانند او، با حركت انسانسازش كه تمام زير و بم حوادث دهه پنجاه
لبنان را ميداند و با تسلط ميتواند آن را ريشهيابی كند، نيابيم. بنابراين
او بهترين كسی است كه دقيقاً در متن وقايع لبنان بوده و از نزديك دگرگونيها
و ظلم و جنايتهايی را كه برشيعه لبنان رفته، لمس كرده است. بنابراين گفته
او و نوشتة او محكمترين سند تاريخی است.برای دانستن عمق حوادث لبنان
نيازی نيست كه به تاريخنويسان و سياستمداران وابسته مراجعه كنيم، بلكه
گفتهها و نوشتههای اين شهيد سعيد كه از هر فردی به اين وقايع آگاهتر
و در بطن و متن حوادث بوده و فقط ظواهر را توجه نكرده، مطمئناً ميتواند بهترين
دليل و راهنما باشد.
شهيد دكتر مصطفی چمران به نت ايجاد يك حركت انقلابی اسلامی، به
لبنان رفت تا عليه طاغوت –شاه ايران- و رژيم غاصب اسرائيل كه هر دو از يك منبع
سرچشمه ميگرفتند پايگاه مبارزهای تشكيل دهد. بنابراين همه تلاش او در
لبنان مبارزه و حركت بوده و همه جزيی از تاريخ لبنان به حساب ميآيد. در
مقابل اين حركت، ضدحركتها نيز از جمله حوادث مهمی هستند كه در سرنوشت لبنان
مؤثر بوده است.كتاب حاضر گزيدهای از دستنوشتهها يا سخنرانيهای شهيد
چمران و حاصل مطالعه و بررسی كليه نوشتهها و سخنرانيهای او (در
لبنان، اروپا، ايران) دربارة لبنان است، كه برحسب تاريخ و زمان اتفاق حوادث،
منسجم و تدوين شده است. بديهی است كه در يك دستنوشته يا سخنرانی كليه
اين مطالب را نميتوان يافت، ولی با استفاده از تمام دستنوشتهها و
سخنرانيها كه در فهرست مآخذ آمده است ميتوان تحليلی از حوادث لبنان براساس
زمان اتفاق آن حوادث گردآوری كرد. اگر ضعفی در انسجام مطالب يافت شود،
به علت مشكل بودن اين امر و بضاعت مزجات گردآورنده است. افسوس كه اين مجموعه در
زمان حيات آن شهيد گردآوری نشد كه بدون شك بسی ارزندهتر ميبود.
برای آگاهی بيشتر خوانندگان محترم در بعضی از موارد، تاريخ
ايراد يا نگارش مطالب و يا توضيحی در مورد مطالب آورده شده كه داخل{كروشه}
جملهها يا كلماتی است كه برای روشن يا معنی كردن يك لغت بر متن
كتاب يا سخن و نوشته شهيد چمران اضافه شده است.
در قسمتهای استفاده شده از سخنرانی، سبك خاص سخن گفتن شهيد چمران را
ميتوان يافت و اين به خاطر آن است كه مطالب از نوار سخنرانی پياده شده و به
رشتة تحرير درآمده است كه مسلماً با سبك نگارش او متفاوت است.يكی از خصوصيات
بارز شهيد دكتر مصطفی چمران، فروتنی فراوان او و خلوص عقيده و اعمال
اوست. بدين لحاظ با آنكه خود همگام با همة اين حوادث بوده و تأثيری عميق در
لبنان و تاريخ لبنان از خود بجای گذاشته، اما ممكن است مردم به ظاهر، بدين
پايه نقش او را درنيافته باشند و خود نيز در طول نوشتهها و گفتههايش كمتر ذكر و
نامی از خود به ميان آورده، مگر آنجا كه گريزی نبوده است. زيرا او
هميشه معتقد بود اگر اعمال و تلاشهای او را فقط خدا بداند، كافی است.
بنابراين، با اينكه خود قهرمان و طراح بسی از اين حماسهها، مقاومتها و
ايثارهاست اما خود را مطرح نساخته است.
اگر بخواهيم صداقت تاريخی را ملحوظ بداريم، بدون شك نقش شهيد دكتر چمران در
هدايت فكری و عملی شيعيان لبنان، بس مهم و اساسی است و بطور كلی
ميتوان سلسلهجنبان همه اين حركتها (بخصوص مقاومتهای شهادتآميز و
حماسهساز) را، خود او دانست كه در كنار رهبری مذهبی و سياسی و
حتی نظامی و بينش و درايت و پاكی و صداقت امام موسيصدر رهبر
مفقود شيعيان لبنان، توانسته است آنچنان نمونهی كمنظير از خود ارائه دهد
كه فقط زيبندة شاگردان و رهروان خاص مكتب پيامبر عظيمالشأن(ص) و علی مرتضي(ع)
سرور شهيدان است. بدينگونه او خون جوشان شهادت حسينی را در عروق شيعيان به
غليان درآورد، و با سازماندهی آنان، اين مظلومان هميشة تاريخ را با دست خالی
به تحرك و مقابله در مقابل بزرگترين قدرتهای نظامی و جبارترين
گروههای مزدور واداشت، به صورتی كه اكنون هم بسياری از شيعيان،
تداومبخش راه شهادت حسينی و مكتبی اسلام بوده و به نبرد مظلومانه خود
ادامه ميدهند.
شيعيان شيعيان مظلومی كه پدر و رهبر آنان- امام موسيصدر- مفقود شده (و به
گفتة شهيد چمران يتيم شدهاند) و نقطه جوشش و خروش خود را يعنی شهيد دكتر
مصطفی چمران- نيز از دست دادهاند، دائماً با گروههای مزدور و خبيث
عراق و خودفروختگان بيمايه ديگری درگير هستند و صدها تن از آنان نيز پس از
پيروزی انقلاب در اين راه شهيد شدهاند. سَعدحَداد نوكر اسرائيل، فالانژها و
ساير دست راستيهای لبنان، مرتب آنها را كوبيدهاند و چه جنايتها كه به
بار نياوردند و همهروزه اسرائيل صهونيست جبار، آنان را گلولهباران و بمباران
ميكند و مدتی نه تنها سرزمين مقدس «جبلعامل»، بلكه تا بيروت (يعنی همة
زمينهای شيعيان) را اشغال كرده است. خانههای آنان را ويران و
كشتارهايی به راه انداخته كه از لبنان چيزی باقی نمانده است. ولی
بازهم اين مظلومان تاريخ با اتكال به خدای بزرگ و اميد به او، تنها به
مبارزات سخت خود ادامه ميدهند و برای پيروزی نهايی انقلاب
اسلامی ايران و بقای راه و نهضت امام خمينی دعا ميكنند و ايران
اسلامی را به عنوان تنها كشور شيعی انقلابی مسلمان و آخرين
روزنة اميد ميدانند و بعد از خدای بزرگ، به او چشم دوختهاند. اميد است در
اين برهة خطرناك خداوند به ما توقيق بيشتری در كمك به همة مستضعفين مبارز،
بخصوص شيعيان لبنان كه حركتی اساسی در مبارزه با ظلم و صهيونيسم ميكند،
عطا فرمايد.
با آنكه تلاشها و كوششهای شهيد چمران در ايجاد حركتهای انقلابی
غيرقابل انكار و برای شيعه لبنان يا مسلمانان محروم لبنان فراموش ناشدنی
است، ولی او، در آنجايی كه مربوط به خود او و شخص او ميشد سكوت كرده،
و چه بسا حوادثی را به همين دليل مسكوت گذاشته است كه شرحش را از زبان
ديگران بايد شنيد، يا شايد اصولاً كس ديگری شاهد حادثه نبوده است.
در متن كتاب صحبت از برادران سنی و پيروان اديان ديگر نظير مسيحی و
ارمنی زياد به ميان ميآيد، بايستی توجه داشت كه در موضوع مذاهب
لبنان، برادران مسلمان سنی مذهب و حتی مسيحيان، ارتباطی با
ايران و پيروان مذاهب مختلف ايرانی، بخصوص هيچ ربطی با برادران سنی
ايران، كه همانند ساير اقشار مردم در طول انقلاب همگام سايرين شركت داشتند، ندارد
و مسائل مذهبی را (مسيحی، سنی و شيعي) كه بصورت طوايف در لبنان
هستند، نميتوان در ايران نيز تعميم داد، بلكه آنها مسائلی هستند خاص و
مربوط به خود لبنان. شهيد چمران نيز خود بارها در سخنرانيهايش اين مهم را تذكر
داده است، تا جايی برای سوء استفاده و ايجاد تفرقه باقی نماند.موضوع
مهم ديگر توجه به زمان و مكان خاص اين دستنوشتهها و سخنرانيها است، چه بسا
تاكنون در اثر تحولات سياسی، بسياری از اين مسائل دگرگون شده باشد و
افراد و سازمانها و احزابی كه از آنان نامی به ميان آمده، وجود نداشته
باشند، مثلاً ترور يا كشته شده باشند و يا تغيير موضع سياسی داده و از مسير
اصلی خويش منحرف شده باشند. بنابراين تغييرات و تحولات كنونی دنيا،
بخصوص تحولات و سياستهای جديد رهبران نهضت مقاومت فلسطين و سازمانها و
اجزاب و جنبشهای لبنانی، كه پس از شهادت شهيد چمران بوقوع پيوستند،
يا اتفاق خواهند افتاد، نميتواند در اين كتاب جای بحث و اشاره و ارتباط
داشته باشد، گرچه با چشمی تيزبين و استفاده از اين تحليلها و حقايق، شايد
بتوان روند سياست منطقه را پيشبينی و بررسی كرد.
كتاب حاضر ارائه دهندة تاريخ و تحليل واقعی جهت شناخت تودة محروم ملت لبنان
و نموداری نه چندان كامل و جامع از خدمات، تلاشها و ايثارهای شهادتگونه
رهرو راستين راه علي(ع) و حسين(ع) –شهيد چمران- است، كه ميتواند زيربنای تفكر
ما بخصوص حركت ما در مورد لبنان باشد و بيش از همه، افشاكنندة توطئههای بزرگی
است كه در مقابل حركتهای انقلابی اسلامی در منطقه بوقوع
پيوسته است.خداوندا، اين خدمت ناچيز را از ما بپذير و ما را توفيقی بيشتر در
عرضه داشتن اينگونه افكار و آثاری كه تاكنون مكتوم مانده است، عنايت فرما و
روح و روان همة شهدای راستين اسلام و جنگ تحميلی –بخصوص شهيد دكتر
مصطفی چمران- را شادساز.
خداوندا، ما را از رحمت بيپايان خود محروم مدار و چنان توفيقی عطا كن كه در
زمرة شهداء و صديقين و صالحين بحساب آييم.
وَالسَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الهُدي
مهدی چمران
لبنان تجربه زنده
بِسْمِ اللهِ
الرَّحْمنِ الرَّحيم
رَبِّ اشْرَحْ لی صَدری وَ
يَسِّرلی اَمْری وَاحْلُلْ عُقْدَهَ مِنْ لِسانی يَفْقَهُوا
قَوْلي
روزگاری از
خود ميپرسيدم كه چگونه ممكن است علي(ع) مظهر اسلام و عدالت و حق باشد،
آنگاه با آن شخصيت تابناك و بينظير، با آن همه صفات و امتيازات عالی بشری،
با آن همه گذشته پرافتخار …، بازهم تبليغات ابوسفيانی،
مؤثر افتد و مردم اين همه در علي(ع) شك كنند؟ سالهای سال، در
مساجد و منابر و خطبههای جمعه، علي(ع) را نفرين و لعنت كنند و
مردم ساكت گوش دهند و بپذيرند؟ راستی كه چگونه ممكن است؟
من در جواب عاجز
بودم، ولی اكنون تجربههای زنده آنچنان مرا سوزانده است كه با همه
وجودم حس ميكنم كه چگونه ممكن است ابوسفيانيها با قدرت پول و زور و تهمت و دروغ
و حيله و فريب برای مدتی بر عقول و افكار مردم مسلط شوند و علي(ع)
را كافر و حسين(ع) را خارج از دين معرفی كنند و مردم جاهل نيز
اين فريب را بپذيرند.
لبنـان تجـربه زنـده
اين
تجربه زنده لبنان بود. روزگار به من درسهای فراوانی داد، وارد
معركههای حيات شدم، معركههايی سخت و خطرناك؛ جايی كه شرف و
ايمان و اردة آدمی به محك آزمايش درميآيد، و چه آزمايشهای سختي! چه
درگيريهای وحشتناكي! راستی كه دنيا صحنه پيكار و امتحان است و راستی
كه كماند آنان كه از اين آزمايش حيات پيروز به درميآيند.
و خدای را شكر كه در زندگی خود از هيچ آزمايشی نگريختم و از هيچ
معركه وحشتناكی روی برنتافتم. تحمل دردها و غمها و شكستها و مشكلات
كار سادهای نبود، ولی خدا خواسته بود كه در طی روزگار
بپروراند و قدرت و تحمل مرا به بينهايت برساند.
خدای بزرگ مرا در آتش عشق و محبت سوزاند. مقياسها و معيارهای جديدی
بر دلم گذاشت. خواستههای مادی و عادی و شخصی در نظرم پست
شد. روزگاری گذشت كه دنيا و مافيها را سهطلاقه كردم و از همهچيز خود
گذشتم و با آغوش باز به استقبال مرگ رفتم، و اين شايد مهمترين و اساسيترين پاية
پيروزی من در اين امتحانات سخت بود. عشق و گذشت، عشق به خدا و گذشت از همه
چيز، آنگاه در فقر و ناداری و عدم امكانات اسير شدم.در حالی كه هيولای
مرگ بر من ميتازد، هنگامی كه همه دشمنان اراده قتل مرا ميكنند، در زمانی
كه ظلمت كفر و جهل و ظلم بر همه جا سايه افكنده و زمين و آسمان عليه من قيام
كردهاند و اكثر دوستان گريختهاند، يا خاموش شدهاند، من ميخواهم از استعدادهای
بينهايت خود استفاده كنم، اما در قفس فقر و عدم امكانات، دستبسته و محبوس شدهام
و بايد تنها چشم به غيب بدوزم دل به خدا ببندم و از همه چيز دل ببرم.
فقر و بيچيزی بزرگترين ثروتی بود كه خدای بزرگ به من ارزانی
داشت. او همت و اراده مرا آنقدر برتری داد كه زمين و آسمانها نيز در نظرم
ناچيز شدند. هنگامی كه شهيدی خون پاكش را دراختيارم ميگذارد و فقر
اجازه نميدهد كه يتيمانش را نگاهبانی كنم، هنگامی كه مجروحی در
آخرين لحظات حيات به من نگاه ميكند و با نگاه خود از من تقاضای كمك دارد و
من ميسوزم و آب ميشوم و قدرت ندارم تا كمكش كنم، هنگامی كه در سنگر
خونينترين قتالها، جنگاوری، از گرسنگی شكمش خشك شده و نميتواند آب
از گلو فرو بدهد، من كه اينها را ميبينم و صبر ميكنم، ديگر ترس و وحشتی از
فقر ندارم. اين قفس آهنين را شكستهام؛ آنقدر احساس بينيازی ميكنم كه در
زير سختترين ضربهها و كوبندهترين هجومها از هيچكس تقاضای كمك نميكنم و
حتی فرياد برنميآورم، حتی آه نميكشم، در دنيای فقر آنقدر پيش
ميروم كه به غنای مطلق برسم، و اكنون اگر اين كلمات دردآلود را از قلب
مجروحم بيرون ميريزم، برای آن است كه دوران خطر سپری شده است و
امتحان به سر آمده فقر شكسته و همت و اراده، پيروز شده است.خدای بزرگ مرا در
دريای غم و درد آبديده كرد. در مقابل طوفان حوادث بالا و پايين برد و صلابت
داد. در كوير تنهايی و حرمان ومحروميت وجود مرا پاك و منزه كرد و قلب مرا
صفا و صيقل داد. گاهگاهی كه به گذشتهها ميانديشم؛ از خود ميپرسيدم كه
چگونه ممكن است از ميان اين همه خطرات بگذرم و هنوز زنده باشم؟ در زير رگبار گلولهها
و در كنار انفجار بمبها به سر برم، هميشه در اقيانوس مرگ غوطه بخورم، دشمنان به
كمين نشسته، همه روزه مرا هدف قرار دهند، با همه اينها بازهم زنده بمانم. اين چه
فلسفهايست؟ قضا و قدر چگونه دربارة من اين همه لطف كرده است؟
در جواب فكر ميكنم كه اين خواست خدا بود و او مرا برای اين آزمايش سخت
آماده ميكرد. اگر آن آمادگيهای قبلی نبود، مسلماً طاقت تحمل اين
آزمايش بزرگ را نداشتم. اكنون برای اولينبار احساس ميكنم كه لااقل در
دورهای معين، همه استعدادهای نهفته من، همة تجربهها و همة وجود من
به كار افتاده است و توانستهام كه كلمه حق را زنده نگاه دارم و مظهر ارزشهای
خدايی باشم. طوفانهای بيرحم ظلم و تهمت و دروغ و دشمنی و كينه
و حيله و پستی و رذالت را تحمل كنم و در مقابل ظلم و كفر و جهل سر تسليم
فرود نياورم، و آنجا كه زمين و آسمان به من سخت ميگيرند و ديگر راه نجاتی نميماند
به دامان شهادت پناه ميبرم تا پرچم حسين(ع) افراشته بماند.
آنچه را ميگويم تاريخ نيست؛ زيرا فرصت اجازه نميدهد، بلكه تجزيه و تحليلی
از حوادث دردناك لبنان است. آنطور كه شنيدهام دستگاههای تبليغاتی ابوسفيانی،
افكار را مشوب كردهاند، حقايق را وارونه جلوه دادهاند، و احتمالاً دوستان را نيز
دچار شكست و ابهام كردهاند.(1)
موقعيت لبنـان و جبل عامل
لبنان كشور كوچكی
است در كنار دريای مديترانه كه بين سوريه و اسرائيل و دريای مديترانه
قرار گرفته است. طوايف مختلف، با اديان مختلف در اين قسمت زندگی ميكنند.
شيعيان لبنان اكثراً در منطقهای به نام «جبل عامل»
سكونت دارد كه از نظر تاريخی مقدسترين منطقه خاورميانه به شمار ميرود. «جبل
عامل» به فلسطين متصل و محل نزول وحی و زادگاه پيامبران زيادی
است. اسلام در اين منطقة مقدس بوسيله «اباذرغفاري» بزرگترين صحابی پيامبر(ص)
رواج يافت. او مسجدی بنا كرد كه هنوز به نام «ابوذرغفاري» در منطقه جبل عامل
جنوب لبنان، در دهی به نام «ميسل الجبل» وجود دارد كه
خود، در آن نماز گزاردهام، ولی متأسفانه در حل حاضر اين مسجد زير سلطة
اسرائيل و نوكر او «سعدحداد» قرار دارد. منطقهای كه
جزو زمينهای شيعيان است، ولی اشغالگران آنجا را تسخير كردهاند. در
حقيقت رسالت محمدي(ص) و اسلام راستين توسط «اباذرغفاري»
به جنوب لبنان ميرود و برای اولينبار مهر علي(ع) از زبان پاك
اباذرغفاری در قلوب مسلمانان اين منطقه جايگزين ميشود. بنابراين اولين
منطقة شيعهنشين دنيا، منطقة جبلعامل در جنوب لبنان است، آن هم توسط «اباذرغفاري».
ستمهايی كه
به اين شيعيـان شده است
ميدانيد
كه معاويه برای مدتی دراز در شام حكومت داشت و ظلمها و ستمهايی
كه بنياميه و بعد بنيعباس بر علويان و شيعيان آل علي(ع) روا داشتند،
بيش از هر جای ديگر در منطقة مقدس جبلعامل به چشم ميخورد. آنان شيعيان را
در داخل ديوارها، در ميان جرزها، در وسط ستونها دفن ميكردند، قتل عامهای بزرگ
از شيعيان به راه ميانداختند. حتی اگر هماكنون به جنوب لبنان گذر كنيد،
خواهيد ديد كه همه روستاها بر قله كوهها بنا شدهاند، تا در صورت هجوم دشمن
بتوانند از خود محافظت كنند.در مكتب تشيّع ما در بين نواب عام امام زمان «عجالله
تعالی فرجه» دو شخصيت بزرگ به چشم ميخورند: «شهيد
اول و شهيد ثاني» كه اين هر دو از جنوب لبنان و از منطقة مقدس جبل عامل
برخاستهاند. يكی از آنان را آتش زدند و خاكسترش را به باد سپردند و ديگری
را در شهری به نام «جُباع»، در جنوب لبنان دفن كردند،
كه مزار او هم اكنون وجود دارد.منطقة جبلعامل با فلسطين و قدس رابطه دارد. اين
منطقه محل نزول وحی بر پيامبران است. در هر گوشه و كنار منطقه جبلعامل،
مقبرة پيغمبری از روزگار پيشين را پيدا ميكنيد، همچنان كه در ايران ما
امامزاده وجود دارد، در اين منطقه مزار انبيا وجود دارد. غاری است نزديك
صور به نام غار مسيح(ع) كه معروف است حضرت مسيح برای مدتی در
اين غار مخفی بود، تا از شر دشمنانش در امان باشد. بنابراين ميبينيد منطقة
جبلعامل همچنان كه فلسطين مقدس بوده و محل نزول وحی بر پيامبران بوده است
وپس از ظهور اسلام نيز مركز تشيع و بزرگترين دانشمندان و رهبران شيعه بوده است.
دانشمندان بزرگ شيعه كه هميشه مورد ظلم و ستم بودهاند، سعی ميكردند كه از
مقابل دشمن بگريزند. در زمان صفويه، از آنجا كه در ايران ما مكتب شيعه رواج پيدا
ميكند، عدة زيادی از آنان به ايران مهاجرت ميكنند. در ميان بزرگترين
دانشمندانی كه از جبلعامل به ايران آمده و شهرتی كسب كردهاند، «شيخ
بهاءالدين عاملي» است كه در زمان صفويه به ايران آمد و صاحب بزرگترين
مقامات شد. حمامی معروف و منارجنبان و چيزهای ديگری از اين مرد دانشمند
در اصفهان به يادگار مانده است. افراد زيادی همراه او به ايران آمدهاند و
خدمات زيادی را انجام دادهاند.اين ظلم و ستمها كه در طول 1400 سال بر
شيعيان محروم و مستضعف لبنان گذشته است، در قرن حاضر نيز ادامه يافته است. يعنی
پس از آنكه دوران بنياميه وبنيعباس به سر ميرسد و پس از آنكه دوران عثمانی
نيز خاتمه پيدا ميكند، بازهم اين ظلم و ستمها همچنان ادامه مييابد. يكی از
فرماندهان بزرگ ترك، به نام «احمد پاشاجزّار» كه منطقه
لبنان و فسطين زير سيطرة او بود، فرمان قتل عامل شيعيان را در جنوب لبنان صادر
ميكند. به مدت يك هفته همة شيعيان را ميكشند، از دم تيغ ميگذرانند و آنگاه آثار
دانشمندان شيعه را جمع ميكنند و به پايتخت احمدپاشا، كه در عَكّا بود ميبرند. به
مدت يك هفته همة حمامها و نانواييهای شهر «عَكّا با كتابهای
علمای شيعه ميسوخت و گرم ميشد. از اين موضوع درجة علم و فقاهت اين مردم
شيعه را در منطقة جبلعامل درمييابيد. از سويی ديگر وحشيگری و ظلم و
ستمی كه از طرف دشمنان شيعه به اين مردم بدبخت و محروم وارد شده است، روشن
ميشِود. بهترين سربازان سردار بزرگی، مثل «صلاحالدين ايّوبي» كه با
صليبيان جنگيد و منطقة فلسطين را از آنان پاك كرد و در تاريخ ما به بزرگی و
پاكی از او ياد ميشود- شيعيان لبنان بودند، كه با صليبيها جنگيدند و
صليبيها را شكست دادند. صلاحالدين ايوبی به شجاعت و رشادت شيعيان حسد برد
و به عبارتی ترسيد و پس از پيروزی بر مسيحيان، شيعيان را قتل عام كرد.
اين قتل عامها در منطقه جبل عامل به حدی است كه تاريخ از ذكر آنها شرم
دارد.بطوركلی اين شيعيان هميشه مخالف ظلم و فساد حكّام زمان بوده و هيچگاه
تسليم حكومتها نشدهاند و هميشه مورد بغض و كينه و نفرت واقع شده و كافر و رافضی
(حيوان دمدار) لقب گرفتهاند و كشتارهای بيرحمانه و دستهجمعی و
تخريب كلی شهرها و روستاها و سوختن كتابخانهها و مظاهر علم و تمدن، همه را
تحمل كردهاند.
پايه گـذاری فئوداليسـم
اكنون كه سخن از
تركان عثمانی است، بايد بگويم كه در دوران جنگهای بينالملل اول،
حكومت عثمانی در تركيه برای جنگ در اروپا نياز به سرباز داشت و از
آنجا كه سربازان از رفتن به جنگ امتناع ميكردند (زيرا ميدانستند كه در اروپا
كشته ميشوند) حكومت عثمانی فرمانی صادر كرد تا شيعيان را به اجبار به
سربازی بگيرند و به صحنههای چنگ بالكان و اروپا، عليه كشورهای اروپايی
روانه دارند. در آنجا معروف بود هر جوانی كه به جنگ ميرفت ديگر بازنميگشت
و كشته ميشد.پس از مدتی كه اين حقيقت بر همگان آشكار شد و شيعيان به حكومت
عثمانی فشار آوردند –كه به چه دليل فقط شيعيان را به جنگ ميبرد و طايفههای
ديگر را از رفتن به جنگ معاف ميكند- عاقبت حكومت عثمانی موافقت كرد كه هر
جوانی كه نميخواهد به صحنه جنگ برود 75 دينار غرامت بپردازد و از رفتن به
صحنه نبرد معاف باشد. ميدانيد كه 75 دينار در آن روزگار و در زمان جنگ بينالملل
اول، پول بسيار زيادی بود و يك دهقانزاده شيعه در جنوب لبنان نميتوانست 75
دينار به دولت بپردازد و معاف شود، لذا آنان مجبور به فروش زمنيهای خود
شدند و پولداران زمينهای آنان را خريدند و به تدريج نظام فئوداليته بوجود
آمد و مردمی بدبخت و بينوا بر روی زمينهای فئودالها
عملگی كردند وسرمايهدارانی بودند كه 75 دينار، در ازای يك جوان
به دولت ميپرداختند و به ازاء 75 دينار، حيات اين جوان را برای تمام عمر به
خدمت خويش درميآوردند. بنابراين اين انسان مجبور بود كه همة عمر را برای اين
فئودال، سرمايهدار يا ملاك بزرگ كارگری كند، زراعت كند و حتی اگر در
دوران زندگی خويش نتوانست 75 دينار را بپردازد، فرزندانش را نيز برای فلان
ملاك به بيگرای بدهد.اين پايه فئوداليسم در جنوب لبنان بود كه در لغت عربی
آن را «اقطاعي» ميگويند. ملاكين نظام اقطاعی كثيفترين و بزرگترين
سرمايهداران جنوب لبنان در اين تاريخ هستند كه با پول عدهای از جوانان را
به زير يوغ خود درميآورند و برای همة عمر از آنان و اولاد آنان بيگاری
ميكشيدند. يكی از آنان كه «احمدالاسعد» نام داشت،
تقريباً نيمی از جنوب لبنان را در تصرف داشت. او مردی كثيف و
خودفروخته بود. در سال 1948 كه اسرائيل به سرزمين فلسطين و مسلمانان ديگر حمله
ميكند، اين مرد خبيث بخشی از روستاها و قريههای شيعيان را به
اسرائيل ميفروشد و چهارده قريه شيعهنشين به زير سلطة اسرائيل ميروند، كه يكی
از آنها «صالحه» نام دارد كه داستان آن را برای شما
بازگو خواهم كرد.فئودال بزرگ ديگری است به نام «كاظمالخيل»
از شهر صور، در جنوب لبنان، كه هماكنون دست اتحاد و همكاری به «كميل
شمعون» نوكر اسرائيل داده است. كميل شمعون كسی است كه در سال
1985 به دستور امريكا عليه مسلمانان موضعگيری كرد و وارد جنگ شد و نيروهای
امريكا برای طرفداری از او وارد بيروت و مناطق ديگر لبنان شدند.
كاظمالخيل يكی از فئودالهای ديگری است كه عدة زيادی از
مردم را در مناطق مختلفه جنوب لبنان بندة خود كرده و هماكنون نيز دست اتحاد به
شمعونی دارد كه دوست شاه معدوم و نوكر اسرائيل است.به هر حال «كامل اسعد،
عادل عُسَيران، كاظمالخيل و …» باقيماندههای فئوداليسم
جنوب لبنان هستند.
ورود استعمـار اروپايـی
پس
از تركان، استعمار جديد اروپايی وارد منطقه شد و خاورميانه بين قدرتهای
استعماری تقسيم گرديد و لبنان به فرانسه رسيد. فرانسويها نيز كشتارها از
شيعه كردند، ولی شيعيان به حكم آنها گردن ننهاده و حتی هماكنون
هزاران شيعه هستند كه از فرانسويها شناسنامه نگرفتهاند و با آنكه صدها سال است
كه در لبنان زندگی ميكنند، لبنانی بحساب نميآيند. هر چند مبارزات
فراوانی، بر ضد فرانسويها بوقوع پيوست ولی شيعيان منكوب شدند و حكومت
جديد لبنان، با پشتيبانی سياسی و نظامی فرانسويها بر لبنان
سيطره يافت و قدرت اقتصادی، سياسی و نظامی، يكپارچه در دست
مسحيان قرار گرفت.
وضع شيعيان بسيار وخيم و ناراحت كننده بود. آنان شهروندان درجه سوم (بعد از
مسيحيان و اهل تسن) بحساب ميآمدند، همه كارهای كمدرآمد مانند حمالی
و رفتگری به عهدة شيعيان بود، مناطق آنان فقيرترين و محرومترين قسمتهای
لبنان و سرنوشتشان سياهترين سرنوشتها به شمار ميرفت. بر اثر كينهتوزيها و
تعصبورزيهای ضد شيعه كه از زمان معاويه رواج داشته است، همچنان شيعيان را
رافضی و كافر و پست به شمار ميآوردند و حتی آنان را حيوان دمدار
(متاوله) ميناميدند. شيعيان تازه به دوران رسيده نيز عقده حقارت داشته و حتی
بعضيها با ميسحيان و سنيها ازدواج ميكردند تا پستی خود را جبران كنند،
عدة زيادی از آنان از لبنان مهاجرت كرده، يا در كشورهای ديگر بخصوص
آفريقا به كار و كاسبی ميپرداختند.
فرهنگ و امكانات رشد نيز برای شيعيان به صفر تقليل يافته بود و روزگاری
حتی يك مدرسه در جنوب لبنان نبود. هنگامی كه مردم از «احمداسعد»
فئودال بزرگ (پدر كامل اسعد رئيس وقت پارلمان لبنان) تقاضای تأسيس مدرسه
كردند،گفته بود: «وقتی كامل درس ميخواند همة شما را كفايت ميكند». در آن
زمان يك بيمارستان در جنوب وجود نداشت، راه آسفالت شده و برق نبود و درآمد سرانه
شيعه در بعضی نقاط جنوب و بعلبك به حدود 75 ليره ميرسيد.
محيط فاسد لبنان نيز روح خودخواهی و ماديگری و انانيّت را پرورش داده
بود و در ميان فقر و جهل و ترس و عدم امنيت و عقدة حقارت، مردمی بياراده و
پست و آلتدست فئودالها و بازيچة احزاب سياسی و راضی به قضا و قدر و
قانع به قوت بخور و نمير، زندگی ميكردند.
فصل2 -استقــلال لبنـان و قانون طائفـی
استقـلال لبنـان
پس از مبارزات فراوان، در سال 1943 استقلال لبنان به تصويب رسيد ولی استقلالی
تحت نفوذ و سيطرة فرانسه و قدرت مارونيهای مسيحی، در اين نظام كه
نظام طايفهای نام گرفته، مسيحيان همه نوع قدرت نظامی، سياسی و
اقتصادی را به دست دارند.
قانـون
طائفـی
در
لبنان حدود پانزده طايفة مختلف كه هر كدام دارای دين مخصوصی هستند، زندگی
ميكنند و قانونی وجود دارد كه به عربی آن را قانون طائفی ميگويند.
به موجب قانون طائفی كه در سال 1932 تحت نفوذ فرانسه نوشته شده، هر طائفه
لبنانی دارای امتيازاتی است. طوايف بزرگ لبنان سه طايفه هستند:
طايفة مسيحيان، طايفة برادران سنّی ما و طايفه شيعيان. هنگامی كه
ميخواهند امتيازاتی را در لبنان تقسيم كنند بايد براساس نسبتی معين
باشد. اين نسبت «پنج» برای مسيحيت و «سه» برای سنّيها و «دو» برای
شيعيان است. عدة شيعيان لبنان حدود 1200000 نفر است. عدة سنّيها 550000 نفر و عدة
مارونيها كه بزرگترين و قويترين طايفة مسيحيان هستند 450000 نفر است. طايفة
مارونی با 450000(1) نفر جمعيت، قدرت سياسی، نظامی و اقتصادی
لبنان را در دست دارد. يعنی رئيسجمهور، وزير دفاع و وزيرجنگ بايد مارونی
باشد. همچنين رئيس بانك مركزی نيز بايد مارونی باشد. يعنی سه
عنصر مهم حكومت رئيسجمهور كه تمام امورسياسی در دست اوست و امورنظامی
و اموردارايی نيز بايد به دست مارونيها باشد، در حالی كه عدة آنها
450000 نفر است. هنگامی كه امتيازات را برميشماريد مسيحيت دارای پنج
حصه و سنّيها دارای سه حصه و شيعيان فقط دارای دو حصه هستند.
به عنوان مثال: هنگامی كه ميخواهد نمايندگان مجلس را انتخاب كنند، فرض كنيد
اگر پارلمان لبنان صد نماينده داشته باشد، از اين صد وكيل، پنجاه وكلی بايد
مسيحی باشد، سی وكلی بايد سنّی و بيست وكيل بايد شيعه
باشد. در حالی كه اگر نسبت جمعيت آنها را درنظر بگيريد، شيعيان به مراتب
زيادتر از ديگران هسنتد. تعداد شيعيان دو برابر سنّيها است و بيش از دو برابر
مارونيها است. ولی ميبينيد برادران سنّی سی نماينده دارند و
شيعيان فقط بيست نماينده. هنگامی كه ميخواهند وزرا را انتخاب كنند، فرض
كنيد اگر ده وزير داشته باشند، از اين ده وزير پنج وزير بايد مسيحی، سه وزير
بايد سنّی و تنها دو وزير ميتواند شيعه باشد. بازهم دانشجويان براساس پنج،
سه و دو انتخاب ميشوند، نه براساس نمرهها. در لبنان كنكور به معنی كشور ما
ندارند كه استعداد دانشجويان را درنظر بگيرند اگر صد دانشجو ميپذيرند، پنجاه
دانشجو بايد مسيحی، سی دانشجو بايد سنّی و بيست دانشجو شيعه
باشد. حتی اگر نمرة دانشجويان شيعه از همة دانشجويان مسيحی نيز بالاتر
باشد، او را نميپذيرند؛ زيرا او شيعه است و در شناسنامة او مذهب شيعه نوشته شده
است.
در سال 1974 يك وزير فرهنگ آزاديخواه بر سر كار آمد، به نام «ابوحيدر». آقای
«ابوحيدر» برای اولين بار اعلام كرد كه ميخواهند داشنجويان دانشگاهها را
براساس استعداد انتخاب كند، نه براساس طايفه و مذهب؛ زيرا واقعاً ظلم و جنايت است
كه كسی وارد دانشگاه شود، بدون آنكه درس خود را بداند و فقط به صرف اينكه
مسيحی است يا سنّی است امتياز داشته باشد. اولين امتحانی كه در
لبنان بطور آزاد انجام گرفت، در تربيت معلم بود كه حدود بيست و هفت دانشجو برای
معلمی انتخاب ميكردند. برای اولين بار اجازه دادند كه كنكوری بين
همة طايفهها بعمل آيد و براساس استعداد و نمره، دانشجويان را انتخاب كنند. در
اين مسابقة بزرگ كه صدها نفر شركت كرده بودند، از نفر اول تا نفر بيست ويكم همه
شيعه بودند. استعداد را ببينيد! شيعة محروم و مستضعف كه از روی اجبار موظف
است بيشتر درس بخواند، زحمت بكشد تا به هر وسيله ممكن وارد دانشگاه شود. از نفر
اول تا بيست و يكم همگی شيعه بودند. بعد يكی دو نفر مسيحی و سنّی
و سپس دوباره نفر بيست و چهارم و بيست و پنجم بازهم شيعه بودند. يعنی از
بيست و هفت نفری كه ميخواستند برای دانشگاه انخاب كنند، بيست و چهار
نفر شيعه بودند. داد و فرياد مسيحيان .برادران سنّی ما به آسمان رفت كه اگر
چنين كنيد تمام دانشگاه را شيعيان پر ميكنند و اين را نشايد. همان «ابوحيدر» وزير
فرهنگ آزاديخواه مجبور شد كه از عقيدة خود عدول كند و اين كنكور را بهم بزند و
بازهم براساس همان نسبت پنج، سه و دو دانشجويان را انتخاب كند. براين اساس
ميبينيد كه همة دانشجويان شيعهای كه ميتوانستند انتخاب شوند، حدود چهار
نفر يا ماكزيمم پنج نفر بيشتر نبودند.
اينهاست ظلم و جنايتهايی كه
نظام طائفی لبنان بر شيعيان وارد ميكند. حتی بيشتر بگويم، ميدانيد
مسيحيان و سنيها ثروتمندان لبنان هستند و آنهائيكه مكنتی دارند، هيچگاه
وارد ارتش نميشوند؛ دنبال تجارت ميروند، دنبال كار خود ميروند. اين شيعيان
بدبخت هستند كه از روی فقر و ناداری مجبور ميشوند كه به ارتش روی
بياورند. اما در ارتش نيز براساس همين قانون عمل ميشود. برای آنكه مسلمانی
وارد ارتش شود معادل آن و همراه با او بايد يك مسيحی نيز وارد ارتش شود تا
تعادل برقرار بماند. بنابراين هزاران شيعه ميخواهند وارد ارتش شوند، ولی از
آنجا كه مسيحيانی نيستند كه وارد ارتش شوند، آنان را نميپذيرند. گاهگاهی
اتفاق ميافتد كه يك جوان شيعه جوان مسيحی را پيدا ميكند و مبلغی گزاف
به او پول ميدهد، تا هر دو باهم وارد ارتش شوند و ارتش بتواند اين شيعه را بپذيرد.
احسـاس حقـارت
اين
جوان شيعة بدبخت در لبنان دستش به هيچجا بند نيست، حكومت او را ميكوبد،
فئوداليسم او را ميكوبد، اسرائيل او را ميكوبد. به دنبال كار ميرود، كسی به
او كار نميدهد، حتی ارتش او را نميپذيرد. اين جوان شيعه سبب بدبختی خود
را جستجو ميكند و دليل را مييابد؛ دليل بدبختی او شيعه بودن اوست! بدبخت
است؛ زيرا در شناسنامة او عنوان شيعه نوشته شده است. بنابراين بخواهد يا نخواهد،
نسبت به تشيع و شيعه حقد و كينه پيدا ميكند، كه اين اسم مرا بدبخت كرده است و مرا
از حيات انداخته است. آنگاه در چنين اجتماعی كه از ظلم و ستم پر شده است،
يكباره حزب كمونيست و اجزاب ماركسيست ديگر شروع به بذرافشانی ميكنند و اين
جوان آماده و مهيا است كه برای جبران حقد و كينة احساس خود، يك زيربنای
فلسفی بيابد. بنابراين ماركسيسم را ميپذيرد. وارد حزب كمونيست ميشود كه نه
تنها با تشيع بلكه با خدا و با دين مبارزه ميكند.بنابراين سعی ميكند كه
شيعه بودن و مسلمان بودن و همراه او، خدا و پيغمبر و دين، همه را بكوبد. بدين خاطر
در لبنان ميبينيد كسانی كه به دين حمله ميكنند، همين شيعيان بدبخت و محرومی
هستند كه اين عقدهها و حقارتها سبب شده كه دست به دامان كمونيزم بزنند و فرهنگ و
دين خودشان را با اين شدت سبعانه بكوبند. حملاتی كه از سوی مسيحيان به
شيعيان شده، به مراتب كمتر از آن حملاتی است كه شيعههای چپ به
شيعههای مؤمن روا داشتهاند. شيعيانی بودند كه بر اين عقدة درونی
و حس حقارت سيطره پيدا كردند و خود را آزاد كردند، ولی عدة زيادی در
اين عقدة حقارت باقی ماندند و راه نجات خويش را مبارزه با دين و محمد(ص) و
علي(ع) و اين رسالت يافتهاند.
در اين دوران از معنويت و روحانيت و فداكاری در راه رسالت، خبری نبود.
روحانيت وسيلهای بود در دست زور. علمای آنجا، ابزاری تزويری
بودند در دست زر و زور كه به آنها كمك ميكردند تا اين مردم بدبخت را بهتر و
بيشتر استثمار كنند. بنابراين برای جوان شيعه در جنوب لبنان هيچ راه فراری
وجود نداشت، جز حزب كمونيست و احزاب چپ متطرف، كه اين طرف و آن طرف بوجود آمده
بود. اين نكتهای است عميق و مهم كه در اين مطرح نيست و شايد دوستان ايرانی
ما متوجه اين نكته نباشند، ولی در كشورهای عربی و تركيه و
اندونزی و هند اين مسئله اهميت بسزايی دارد.
فصل ٣-جنايات
جنايات تاريخي
جنايات تاريخـي
در سال 1948 اسرائيل به كمك امريكا و روسية شوروی تأسيس شد. هنگام تأسيس
اسرائيل(1) مسلمين از فلسطين گريختند. عدهای از آنها به اردن رفتند، عدهای
به سوريه پناهنده شدند و عدهای به جنوب لبنان آمدند. يكی از كشتارهای
بزرگی كه در فلسطين اتفاق افتاد، داستان (ديرياسين) است. اسرائيل دهی به
نام (ديرياسين) را محاصره كرد و 250 نفر از زن و مرد، بچه و كوچك و بزرگ از اين
روستا را قتل عام نمود و اجساد آنها را در داخل حفرهها ريخت و زير خاك مدفون
ساخت. اسرائيل ميخواست با ايجاد رعب و وحشت فلسطينيان را واداری به فرار
كند. آنان بايد از مقابل او بگريزند و فلسطين خالی شود. اسرائيل ميگفت كه
فلسطين سرزمينی است بدون انسان و يهود ملتی است بدون سرزمين؛ بنابراين
يك سرزمين بدون انسان متعلق به ملتی است بدون سرزمين. اين توجيهی بود
كه اسرائيل برای خود درد سازمانهای بينالمللی ارائه ميداد و
با همين نيرنگ بود كه فلسطين را خورد و بلعيد.
البته نظير اين كشت و كشتارها كه در فلسطين صورت گرفت، در منطقة «جبل عامل» نيز
اتفاق افتاد كه يكی از داستانهای دردانگيز در اين منطقه داستان دهی
است به نام «صالح» (1) كه دهی شيعهنشين است، از «جبل عامل» در جنوب لبنان.
اسرائيل در سال 1948 در همان ايامی كه در «ديرياسين» قتل عام ميكند، وارد
«صالحه» ميشود، 85 نفر مردان ده را در وسط ده، پشت مسجد، جمع ميكند. معمولاً
در وسط اين روستاها ميدانی است و در كنار ميدان مسجدی بنا شده است. 85
مرد را در كنار ميدان، در پشت ديوار مسجد به رگبار گلوله ميبندد و همه را اعدام
ميكند، در حالی كه زنها و بچهها و كوچك و بزرگ دور ميدان ايستادهاند و
اين ظلم و جنايت را مشاهده ميكنند. آنگاه اجساد اين 85 مرد را به داخل مسجد حمل
كرده و آتش ميزنند و سپس مسجد را بر خاكستر اين اجساد خراب ميكنند، درحالی
كه زنها و بچهها با چشمهای باز اين ظلمها و جنايتها را ملاحظه ميكنند.
بعد اين زنها و بچهها را رها ميكنند تا در ميان بيابانها و كوهها و راهها
پراكنده بشوند وشيونكنان داستان اين جنايت را برای روستاهای ديگر و
شهرهای ديگر بازگو كنند كه اسرائيل در ده صالحه چه جنايتی مرتكب شده
است. اين تاكتيكی بود كه اسرائيل با استفاده از همين زنها و بچههای مصيبتزده
و عزادار ميخواست رعب و وحشت را در همة مناطق پراكنده كند و اينان را از جلوی
خود براند. و بدين ترتيب چهارده قريه شيعهنشين از جنوب لبنان، در منطقة «جبل
عامل» را نيز تصرف كرد كه يكی از آنها همين «صالحه» است، كه داستانش را برای
شما گفتم.
از اين ظلمها و جنايتها اسرائيل فراوان كرده است و همچنان كه بعداً خواهيد ديد،
فقط «ديرياسين» نبود كه اين ظلمها و جنايت را از طرف اسرائيل دريافت داشت.
شيعيان نيز دستخوش اين وحشيگيری و اين جنايتها شدهاند. اما متأسفانه
تاريخنويسان منطقه كسانی هستند كه نخواستند و به هزار دليل در مصلحت خويش
نديدند كه از شيعيان و فداكاريهای آنان ظلمها و جناياتی كه بر آنان
رفته است سخنی بازگو كنند … و اينها چيزهايی است كه من از زبان خودشان
–شيعيانی كه بچه بودند و در آن ده زيستهاند- شنيدهام و آنان خود شاهد
بودهاند و متأسفانه در هيچ كتابی وجود ندارد و در هيچ روزنامهای به
چشم نميخورد.
بنابراين از همان سال كه اسرائيل خبيث بوجود ميآيد، ظلم و جور و جنايت عليه
شيعيان جنوب لبنان را شروع ميكند و شما شاهد هستيد كه در همين روزها نيز، همه شب
و همه روز توپخانه سنگين اسرائيل و هواپيماهای بمبافكن اسرائيلی جنوب
لبنان را ميكوبد و شيعيان را ميكشند. عدهای فكر ميكنند اينان كه كشته
ميشوند، همگی فلسطينی هستند اما ميخواهم برای شما بگويم،
نبرد در مناطق شيعيان است، در داخل روستاها و شهرهای شيعيان است. بنابراين
هنگامی كه بمبافكنهای اسرائيلی يا توپخانة سنگين اسرائيل،
جنوب لبنان را درهم ميكوبد، اين شيعيان هستند كه كشته ميشوند. چريك فلسطينی
هنگامی كه از شهری ميگذرد، يا از منطقهای عبور ميكند، به
هيچوجه مورد خطر قرار نميگيرد. چريك ميگريزد، در شهر نميماند. آنان كه
ميمانند و كشته ميشوند زنان و بچههای بدبختی هستند كه در داخل خانة
خود سكونت دارند و يكباره آتشبار اسرائيل خانة آنان را درهم ميكوبد و آنان كشته
ميشوند.
شما به خاطر داريد كه چند سال پيش اسرائيل به جنوب لبنان حمله كرد و رودخانة
«ليطاني» را به تصرف درآورد. «ليطاني» رودخانة بزرگی در جنوب لبنان است كه
به دريای مديترانه ميريزد و اسرائيل درنظر دارد آب اين رودخانه را به نفع
خود به اسرائيل سرازير كند. بنابراين، تا كنارة رودخانة «ليطاني» را تصرف كرد. در
اين نبرد كه هفت روز ادامه داشت، فلسطينيانی كه در نبرد به شهادت رسيدند،
تنها 15 نفر بودند. 15 فلسطينی در اين نبرد شهيد شدند، اما از شيعيان جنوب
اقلاً دو هزار نفر كشته شدهاند، كه بيشتر آنها زنها و بچهها و پيرمردهايی بودند
كه نميتوانستند از داخل خانه و كاشانه خود بگريزند. جوانانی كه قدرتی
داشتند و ميتوانستند فرار كنند، فرار كرده بودند. اما بينوايانی كه در
داخل شهرها مانده بودند در زير توپخانه وبمبهای اسرائيل جان سپردند. دنيا
نميداند و نميفهمد كه دوهزار شيعه كشته شدهاند و هيچ كس نام آنها را نميبرد و
حتی آنها را شهيد بحساب نميآورد.
خرابـی
شهرها و روستاها
اينها
ظلمها و جنايتهايی است كه در جنوب لبنان بر شيعيان گذشته است. 75% از
دهها و شهرهای شيعيان در اين نبرد هفتروزه ويران شده و از بين رفت.
شهری است به نام «غَنوريه» در جنوب لبنان كه حتی يك خانه و يا يك
ديوار سالم در اين شهر بجای نمانده است و آنچنان در زير بمبارانهای
اسرائيلی نابود شده است كه اهالی در كنار شهر چادر زدهاند و در زير
چادرها زندگی ميكند. هيچ كس نميتواند در داخل شهر زندگی كند، چون
شهری باقی نمانده است، ويرانهای است.
شهر ديگری است به نام «طَيِّبه» در كنار مرز اسرائيل در جنوب لبنان كه حتی
يك خانواده هم در اين شهر باقی نمانده است. همگی يا كشته شدهاند، يا
شهر را ترك گفتهاند.
شهر ديگری است به نام «عباسيه» نزديك شهر «صور» كه دو كيلومتر با محل اقامت
ما فاصله داشت و بمبافكنهای اسرائيل شيرجه ميكردند و اين شهر را درهم
ميكوبيدند. من خود شاهد بودم و حتی از هواپيماهای اسرائيلی عكس
برداشتم كه چگونه اين شهر را درهم ميكوبيدند. با آنكه جوانان شهر گريخته بودند و
جز پيرها و زنها و بچهها كسی نبود، 270 نفر از مردم اين شهر كوچك كشته شدند
و 75 درصد شهر ويران شد. 75 نفر از مردم شهر به مسجد پناه بردند و انتظار داشتند
كه اسرائيل به حرمت مسجد احترام بگذارد و مسجد را بمباران نكند. ولی اسرائيل
مسجد را با خاك يكسان كرد و 75 نفر در زير آوار اين مسجد مدفون شدند و خود من كه
چند روز بعد به اين شهر رفتم، مسجد را نيافتم، زيرا آنچنان مسجد و خانههای اطراف
با خاك يكسان شده بود كه كسی نميتوانست حتی جای مسجد را تشخيص
دهد.
شهر ديگری است به نام «اَرنُون» كه در حال حاضر در اين شهر يك نفر هم زندگی
نميكند؛ همه مردمش يا كشته شدهاند ويا گريختهاند. اين ظلمها و جنايتها همچنان
ادامه دارد و همه شب و همه روز بمبافكنهای اسرائيل و توپخانة سنگين
اسرائيل، جنوب لبنان را درهم ميكوبد.
اين مناطق شيعيان است، روستاهای شيعيان است كه ويران ميگردد. هماكنون(1)
«سعدحداد» مزدور خبيث اسرائيل، يك نوار ده كيلومتری از جنوب لبنان را به
تصرف خويش درآورده است و با كمك اسرائيل و نيروهای اسرائيلی اين منطقه
را به زير سلطه كشيده است. «امام موسيصدر» رهبر شيعيان لبنان از اين مردم خواسته
بود كه هيچكس خانة خود را رها نكند و همچون فلسطينيان مهاجرت ننمايند. بنابراين
شيعيان تاحد امكان در خانة خود باقی ماندند. در منطقهای كه «سعدحداد»
وجود دارد، شيعيان نيز در روستاهايش زندگی ميكنند. منطقة ديگری كه
زير سلطة نيروهای فلسطينی يا نيروهای احزاب ديگر در لبنان است،
نيز خانه و كاشانة شيعيان است اين دو طرف همديگر را ميكوبند و به زير آتش ميكشند.
كسانی كه از آنطرف كشته ميوند شيعيانند و كسانی كه در اين طرف كشته
ميشوند بازهم شيعيان هستند. دشمنان فرمولی بوجود آوردهاند كه شيعيان را
نابود كند. اين ظلمها و اين جنايتها كه از روزگار قديم بر اين سرزمين گذشته است،
امروز نيز با اين شدت ادامه دارد.
فصل
4-فعاليت احزاب چپ در لبنـان
تصويری از زندگی شيعه
تصويری از زندگـی شيعـه
لبنان تصويری از زندگی شيعيان بخت برگشتهای است كه از زمان
بنياميه و بنيعباس و تركان عثمانی و دوران استعمار فرانسه و سپس، سلطة
مسيحيت بر لبنان، همچنان زير ظلم و ستم بوده و هستند. آنگاه تصور كنيد يك جوان
شيعه را، كه از همه چيز محروم است و نميتواند به دانشگاه برود نميتواند درس
بخواند، حتی حق ندارد به نظام داخل شود، نميتواند برای كار به كارخانهها
و يا ادارهای داخل گردد. چه كند؟ به كجا پناه ببرد؟ تنها كار ميسر برای
او اين است كه در زمينهای خود در جنوب لبنان زراعت كند. عدة زيادی از
آنان نيز به كار زراعت پرداختهاند. اما اسرائيل جبار و سفّاك شب و روز جنوب لبنان
را در زير آتشبارهای سنگين توپخانة خود ميكوبد و بمبارانهای سنگين
اسرائيل شهرهای بزرگ آنان را به آتش ميكشد و از 400000 نفر جمعيت جنوب
لبنان در حال حاضر 300000 نفر آواره هستند. آنان خانه و كاشانة خود را رها
كردهاند و در بيغولهها و كنار خيابانها و مساجد اردوگاهها زندگی ميكنند.
اين مردم محروم و فقير دستشان به جايی نميرسد، رهبران سياسی آنان
فئودالهايی هستند كه با اسرائيل دست اتحاد دادهاند و متأسفانه بين روحانيت
آنان كسانی وجود داشتند كه خود را به فئودالها فروخته بودند. بنابراين يك
جوان شيعه در مقابل بزرگترين ظلمها و ستمها پناهگاهی ميجويد، اما پناهگاهی
نمييابد. سياستمدارانش فاسد، روحانيونش عدهای فاسد و حكومتش دست نشانده
اسرائيل است و خود در كمال فقر و بدبختی زندگی ميكند. اسرائيل نيز
همه روزه سرزمينش را ميكوبد و عدهای را ميكشد و هيچ راه علاجی وجود
ندارد. در نتيجه ميبينيم اين شيعيان محروم كه دستشان از همه جا قطع شده است، به
سوی احزاب كمونيستی روی ميآورند؛ زيرا چارة ديگری ندارند.
جذب شيعيان به احزاب چپ
حزب
كمونيست لبنان از پنجاه و چند سال پيش فعاليتی وسيع را شروع كرده است.
بيشترين فعاليت اين حزب در ميان شيعيان محروم و بدبخت است؛ شيعيانی كه از
همه امتيازات اجتماعی محروم هستند. كسانی كه از مكتب خود و دين خود
نااميد و بری شدهاند و راه فرار ميجويند. پيوستن به حزب كمونيست بهترين
راهی است كه در جلوی آنها گذاشته شده است. بنابراين گروهگروه از
جوانان شيعه به اين احزاب چپ گرويدهاند.
احزاپ چپ به علت وجود فقر و فساد رجال دين و ظلم فئودالها قدرت و شهرتی داشتند.
جوانان تحصيل كرده را دور خود جمع ميكردند و با شعارهای به ظاهر انقلابی
و اشتراكی، دنيايی خيالی و زيبا تجسم ميكردند و اغلب يا همة
آنها، وابسته به دولتهای خارجی يا عامل اجرای سياستهای بيگانه
بودند و لبنان را صحنة تضادهای عربی و بينالمللی ميكردند.
مردم نيز با اين بازيهای سياسی آشنا بودند و ايمانی به كسی
يا حزبی نداشتند، تنها برای كسب پول يا قدرت دنبال يكی از احزاب
ميآمدند. كادرهای مؤمن در اين احزاب بسيار نادر بودند. متأسفانه اكثريت
اعضای اين احزاب را شيعيان جنوب تشكيل ميدادند. «حزب كمونيست لبنان» كه به
رهبری «جورج حاوي» مسيحی بود، اكثريت (95%) اعضايش، شيعههای جنوب
بودند. اكثريت اعضای «حزب قومی سوري» به رهبری «انعام رعد» و يا
«دكتر جورج سعاده» (هر دو مسيحي)، نيز شيعههای بدبخت بودند. سازمانهای
افراطی فلسطينی و حتی «فتح» نيز، عدة زيادی از شيعيان را
به دور خود جمع كرده بودند. 350 تن از 400 جنگجوی سازمان ناصری «مرابطون»
به رهبری قدارهبندی به نام «ابراهيم قُلَيلات»، كه اسلحههای سرشار
و پول هنگفت ليبی و كمك فتح و تبليغات وسيع و بيدريغ در اختيار داشت و به
اصطلاح گردن كلفت سنّيها بيروت به شمار ميرفت، از شيعههای جنوب بودند كه
به راستی ميجنگيدند و فداكاری ميكردند. «قليلات» پول خونشان را
ميگرفت و در ازای آن مزدی به آنها ميپرداخت.
اصولاً اين احزاب و سازمانها، جوانان ساده و پرجوش و خروش را بدون تربيت كافی
جلوی دشمن ميفرستادند و اكثر آنها كشته ميشدند و سازمان مربوطه، اول ماه
به ازاء تعداد كشتههايش، از دولت متبوع خود پول دريافت ميكرد؛ به اين معنی
كه ميان مبارزات آنها و تعداد كشتهها، رابطهای مستقيم وجود داشت.
بنابراين احزاب و سازمانها از دادن كشته باكی نداشتند، منتها كشتههای
آنها اكثراً شيعيان بودند.
معاملـه احزاب
در لبنان بيش از 72 حزب چپ وجود دارد. هر
كشوری، از روسيه شوروی و چين و امريكا، تا مصر و كشورهای عربی
در لبنان حزبها و سازمانهايی دارند. اينان جوانان شيعه را به سوی خود
جذب ميكند. جوان بدبخت، گرسنه و عقدهای كه هيچكس او را نميپذيرد، اما حزب
كمونيست ميگويد نزد من بيا، به تو پول ماهانه ميدهم، به تو اسلحه ميدهم، در
مقابل تو در خدمت حزب مبارزه كن. اين جوان براساس طرز تفكر خود احساس ميكند كه
معادلة مناسبی است، زيرا بنای فكری خود را پياده ميكند و در
ضمن نان و آبی و اسلحهای بدست ميآورد.
سيستم مشابه در كردستـان
همين شيوة رزيلانه را ضدانقلاب در
كردستان ما پياده ميكرد. از آنجا كه خود من در لبنان تجربه داشتم به سرعت و سهولت
ميتوانستم درك كنم كه حزب دمكرات و حزب كومله و ديگران، چگونه در كردستان افرادی
را به دور خود جمع ميكنند، ناامنی بوجود ميآوردند و شايعه به پا ميكنند،
كه ارتش ميخواهد قرية شما را بمباران كند. جوان كرد بدبخت از ده خود ميگريزد،
زن و بچه خود را برميدارد و به كوه ميزند. مردی بدبخت، بدون پول، بدون
اسلحه در ميان كوهها چه كند؟ از حيات خود، از ناموس خانوادة خود چگونه پاسداری
كند. آنگاه حزب ميآيد و ميگويد من حاضرم كه به تو اسلحه بدهم تا از ناموس خود
دفاع كنی. همچنين ماهانه به تو پول و نان و برنج و روغن ميدهم تا زنده بمانی.
مسلم است كه اين جوان بدبخت خود را به حزب ميفروشد و حزب قادر است كه اين جوانان
كرد را از جنوب به شمال و از شمال به جنوب بكشد و عليه ارتش و عليه دولت و
پاسداران آنان را به جنگ وادارد. اينها تاكتيكهايی است كه احزاب چپ در همة
دنيا پياده كردهاند و در كردستان ما تازگی ندارد.
محل برخورد قدرتهـا
در لبنان –همچنان كه گفتم- احزاب چپ يكی دوتا نيستند. 72 گروه وجود دارد كه
شرح آنها خواهد آمد. از انجا كه لبنان كشور آزادی است و همة كشورهای عربی
ديگر ميتواند در آنجا به آزادی فعاليت كنند، حزب داشته باشند، سازمان داشته
باشند، اسلحه بياورند و روزنامه داشته باشند، بنابراين لبنان محل برخورد و درگيری
قدرتهای بينالمللی است. به عنوان نمونه عراق و سوريه با يكديگر دشمن
هستند. سوريه و ليبی با هم بد هستند. سوريه و عربستان سعودی باهم دشمن
هستند. هر يك از اين كشورها برای خود حزبی و سازمانی در لبنان
دارند و پول و اسلحه در اختيارشان ميدهند. اين احزاب و سازمانها در داخل لبنان
به جان هم ميافتند تا برنامههای كشور متبوع خود را پياده كنند. اما تمام
افرادی را كه اين احزاب چپ، عضوگيری كردهاند، شيعه هستند؛ يعنی
كسانی كه در حزب وابستة به عراق اسمنويسی كردهاند شيعه هستند و كسانی
كه در حزب وابستة به سوريه اسمنويسی كردهاند بازهم شيعه هستند، كسانی
كه در «حزب كمونيست»، يا در «جبهة شعيبيه» و يا در «جبهة دمكراتيه» و احزاب فلسطينی
ديگر اسم نوشتهاند، اكثريت آنان را شيعيان تشكل ميدهند. بنابراين هنگامی كه
دولتهای عربی و قدرتها و ابرقدرتها، اين احزاب را به جان هم
مياندازند، اين شيعيان هستند كه يكديگر را ميكشند. سربازانی كه از اين
گروه عليه سربازان گروه ديگر ميجنگند شيعه هستند. «جرج حاوي» رهبر مكونيست لبنان
يك مسيحی است. رهبر «جبهة شعيبه» يك مسيحی ماركسيست بنام «جرج حبش»
است. «جبهه دمكراتيه» يك مسيحی ديكر كمونيست است بنام «نايف حواتمه». اما
سربازان بدبختی كه به صحنه ميروند و جان ميدهند شيعه هستند، چه اين طرف، چه
آن طرف.
بنابراين ميبينيد كه براساس يك زيربنای تاريخی و يك عقدة فلسفی
كه اين جوانان را معذب ميدارد و از تشيع گريزان ميكند، احزاب چپ ميآند و از
آنان بهرهبرداری ميكنند. آنگاه دولتهای مختلف اين جوانان را به جان
هم مياندازند، آنگاه دولتها مختلف اين جوانان را به جان هم مياندازند، تا مصالح
خود را پياده كنند. برای شما چيزی بازگو كنم كه دردناك است و هر انسانی
را به گريه وا ميداريد. همين احزاب چپ، براساس كشتههای ماهانة خود از دولت
متبوع خويش پول مييرند. يعنی اگر حزب «بعث» عراق در يك ماه دويست كشته داد،
از دولت عراق بيست ميليون ليره پول ميگيرد و اگر سيصد كشته داد، پول زيادتر
ميشود. اين احزاب خدانشناس –كه رهبرانش همچنان كه گفتم شيعه نيستند- دين ندارند،
شرف ندارند. برای آنها عليالسويه است كه در اين ماه سيصد نفر كشته شود، يا
چهارصد نفر. بگذار كشته شوند تاپول زيادتری به جيب آنان ريخته شود. دل آنان
نميسوزد كه اين جوان شيعة بدبخت، اين چنين آسان جان خود را در اين نبردها از دست
بدهد. خود من در جنوب شرقی بيروت در منطقة «شياح» –منطقه مصيبتزده شيعيان
كه بيش از هر منطقة ديگر شهيد داده است- در مركز سازمان «امل» حضور داشتم. يك جوان
شيعه به سراغ ما آمد و گفت: «من خانهام درست در مرز است، يعنی مسيحيان
بيست متر آن طرفترند و چه بسا كه به خانة من حمله كنند.» او اسلحه ميخواست تا از
ناموس خود و پدر و مادر خود دفاع كند، اما سازمان «امل»، سازمانی فقير است،
اسلحه ندارد كه به كسی بدهد. دولتی پشتيبان آنان نيست كه به آنها
اسلحه و پول برساند. سازمان «امل» او را رد كرد و گفت: «ای برادر عزيز ما
اسلحه به اندازة رزمندگان خود هم نداريم، تا چه رسد كه به شما بدهيم». اين جوان به
سراغ حزب كمونيست رفت كه بيست متر آن طرفتر دفتری داشت و فوراً به او يك
كلاشينكف دادند و بدون آنكه بپرسند آيا تيراندازی ميداند و آئين نبرد را
آموخته است، او را به سختترين و خطرناكترين جبهه های نبرد فرستادند. در
منطقة «شياح» قتلگاهی است به نام خيابان «اسعدالاسعد» كه بزرگترين و بهترين
رزمندگان ما در آنجا شهيد شدهاند. آنان جوان بيتجربه را كه حتی گلنگدن زدن
بلد نبود، به صحنه «اسعدالاسعد» فرستادند و او بعد از پنج دقيقه كشته شد.
چنين كاری برای اين احزاب تجارت است. با خون چنين جوانانی پول
بيشتری از كشور خود دريافت ميكنند. آنان دلشان نميسوزد كه اين جوان يا
هزاران نفر نظير آنها جان بدهند، كشته شوند و حزب در اين ماه اعلام كند كه دويست
كشته داده است و به ازاء دويست كشته از دولت عراق يا سعودی، يا ليبی پولی
دريافت دارد. چنين تجارتهای كثيفی بر خون جوانان شيعه، كه از روی
فقر و دربهدری خود را به آنان ميفروشند و چارة ديگری ندارند، انجام
ميپذيرد. ما خود شاهد اين ظلمها و جنايتها در لبنان بوديم و هستيم
فصل 5 -ورود
امام موسيصدر به لبنان و آغاز مبارزات او
جدال با پدر يكی از
شاگردان مدرسه
تأسيس مجلس اعلای اسلامی شيعی لبنان
ارزش انسانها به
حركتی است كه ايجاد
ميكنند
اولين مقاومت و شهادت در مقابل اسرائيل
موقعيت خانوادگی و تحصيلي
امام موسيصدر حدود بيست سال پيش(1)، از ايران به لبنان
ميرود. مردی از خانوادة نبوت، از آل بيت عليهمالسلام. پدرش آيتالله صدر،
بزرگترين مرجع تقليد زمان خود در قم بود كه پس از وفات در جوار حرم مطهر حضرت
معصومه(س) در قم مدفون شد. « اسماعيل صدر« نيز از بزرگترين مراجع زمان خود بود كه
در نجف اشرف زندگی ميكرد و از نظر تقوا و علم و پاكی نمونهای در
تاريخ است. پس از چند نسل تبارش به يكی از بزرگترين دانشمندان شيعه لبنان به
نام «سيد شرفالدين« ميرسد، كه مزار او هماكنون در لبنان موجود است. او از
نزديكترين علمای سلسلة تشيع در جنوب لبنان، در منطقة «جبلعامل« بود. حتماً
ميدانيد كه پسرعمويش « آيتالله سيدمحمدباقر صدر« ، رهبر و مرجع عاليقدر شيعيان
عراق بود كه انقلاب اسلامی عراق را رهبری ميكرد و با پشتيبانی او
از انقلاب اسلامی ايران و «امام خميني«، همراه خواهر عاليقدرش «بنتالهدي«
كه از بهترين نويسندگان عراق بود، زير شكنجة صدام سفّاك شهيد شدند. بنابراين
دودمانش و نسلش دارای چنين بين دوستان و همدرسانش، به داشتن چنين خصوصياتی
معروف بود. از همكلاسان و همدرسان او « آيتالله دكتر بهشتي« و « آيتالله موسوی
اردبيلي« و افراد معروف دگيری هستند كه از نظر علمی و شهرت، در حال
حاضر در ايران بينظيرند. امام موسيصدر در فلسفه بسيار قوی بود. خود من
علاقة شديدی به فلسفه دارم و گاهگاهی با بزرگان روبرو ميشوم، مباحث
فلسفی را طرح و كم و بيش آنان را با سؤالات و مناقشات فلسفی اذيت
ميكنم. به ياد دارم با امام موسيصدر نيز چند بار بحثی فلسفی را شروع
كردم، ولی وی در عرض مدتی كوتاه مرا محكوم ميكرد و من ديگر
نميتوانستم كلمهای بر زبان برانم. احساس ميكردم كه قدرت فلسفی او
آنقدر زياد است كه در كمتر كسی ديدهام. از خصوصيات او اين بود كه اولين
طلبهايست كه وارد دانشگاه تهران شده و در دانشكدة حقوق فوقليسانس در اقتصاد
گرفت، آنهم در زمان اوج مبارزات ملی شدن صنعتنفت كه از مبارزات
ضدامپرياليستی ملت ايران بود، در ميان تظاهرات و كشمكشهای سياسی
و مبارزههای سخت، يعنی نه فقط از قم و نجف كسب فيض كرده است، بلكه در
دانشگاه آن روز تهران، با افكار انقلابی و احساسات و مبارزات دانشجويان نيز
آشنا شده است. من خود آن زمان در دانشگاه تهران درس ميخواندم و در جريان مبارزات
ضدطاغوت و ضدامپرياليستی دانشگاه قرار داشتم و شاهد حوادث خونباری نظير
شانزده آذر بودم كه طی آن سه نفر از دانشجويان دانشكدة ما (دانشكده فني)
درمقابل ديدگان ما به شهادت رسيدند
او اولين كسی است كه يك مجلة علمی اسلامی تأسيس كرده، به نام
«مكتب اسلام» كه حتی امروز هم در قم منتشر ميشود. خود آقای «صدر» در
روزگار جوانی مقالات متعددی در اين مجله نگاشته است، كه سلسله مقالات
او دربارة اقتصاداسلامی بعدآً بصورت كتابی منتشر شد.
آقای «صدر» در همان ايامی كه به آموختن درسهای دينی خود
اشتغال داشت، سفری به لبنان كرد. رهبر شيعيان آن روز لبنان «سيد عبدالحسين
شرفالدين»، از موسيصدر بسيار خوشش آمد و او را وصی و جانشين خود معرفی
كرد. اتفاقاً پس از يكی دو سال(1959) آن سيدجليلالقدر فوت كرد و شيعيان
جنوب بر حسب توصيه و وصيت آن رهبر دينی، به ايران آمدند و آقای صدر را
با اصرار زياد به لبنان بردند. از يكی دو سال(1959) آن سيد جليلالقدر فوت
كرد و شيعيان جنوب بر حسب توصيه و وصيت آن رهبر دينی، به ايران آمدند و آقای
صدر را با اصرار زياد به لبنان بردند. چنين شخصيتی با چنين نبوغ سابقهای
رهسپار لبنان ميشود. ظلمها و جنايتها و دربهدريها و تحقيرها و فلاكتهای
مادی و معنوی را ميبيند. تصور كنيد چگونه ميتواند تحمل كند؟ او به
محض ورود به لبنان به منطقة «جبلعامل»؛ منطقة مقدس شيعيان در جنوب لبنان ميرود
و در شهر «صور»، بزرگترين شهر جنوبی «جبلعامل»، اقامت ميگزيند و امام
مسجد ميشود.
ايجاد
تـأسيسـات در جنوب
در
مقابل فقر و فلاكتی كه شيعيان را محاصره كرده بود، فوراً به اين فكر
ميافتد كه بايد تأسيساتی به پا كرد تا راههای اقتصادی را به
شيعيان آموخت. بنابراين پنج مؤسسه در عرض چند سال در جنوب لبنان به پا كرد كه
بزرگترين آنها مدرسهايست به نام مدرسة «صنعتی جبلعامل» كه خود من هشت سال
مدير اين مدرسه بودم. اين مدرسه مدرسهايست متعلق به يتيمان محرومان و مستضعفان
شيعه كه اكثر آنها خانوادهشان مورد هجوم اسرائيل قرار گرفته و پدر و مادرشان كشته
شدهاند. اين زندان يتيم، در يان مدرسة شبانهروزی بطور مجانی درس
ميخوانند و هفت رشتة فنی مهم مانند نجاری، آهنگری، جوشكاری،
برق و الكترونيك و ماشينهای كشاورزی و غيره را ميآموزند و هنگاميكه
درس خود را پس از چهار سال تمام كردند، وارد اجتماع ميشوند و حقوق مكفی دريافت
ميكنند تا بتوانند خانوادة خود را اداره كنند.اين يكی از مدارس عالی است
كه در جنوب لبنان از هر حيث بينظير است. از نظر عظمت و از نظر كيفيت درس. در اكثر
سالها شاگردان اول لبنان از اين مدرسه فارغالتحصيل ميشدند. شاگردانی كه
از نظر علمی و از نظر فكری و تئوری در لبنان بينظير بودند.
شاگردانی كه با كار خود در جوشكاری، در تراشكاری، در ماشين و
غيره در سرتاسر لبنان سرآمد ديگران بودهاند. حتی من به خاطر دارم كه
ميخواستيم عدهای استاد بپذيريم، عدة زيادی از مدارس مسيحيان و حتی
از اروپا آمدند. من ميخواستم كه اين استادان را امتحان كنم. برای امتحان
آنان به يكی از شاگردان مدرسة خود گفتم كه از آنان روی ماشينتراش
امتحان كند. شاگرد مدرسه ما كه شايد سال سوم بود، از استادی كه از خارج آمده
بود، به مراتب قويتر كه در جنگهای چريكی در سرتاسر لبنان بينظير
هستند؛ ستارگانی كه هيچكس نميتوانست در مقابل آنان مقاومت كند. خود من هشت
سال مديريت اين مدرسه را به عهده داشتم. بزرگترين پايگاه ما همين مدرسه بود.
اسرائيل بارها اين مدرسه را زير آتشبار خويش فرو كوبيد. توپهای سنگين 175
ميليمتری اسرائيل در وسط مدرسه فرو ميآمد و ساختمانها را خرد ميكرد و
ميلرزاند. از طرف ديگر مزدوران كثيف عراق، كه بعداً دربارة آنها بيشتر سخن خواهم
گفت، بارها به اين مدرسه حمله كردند و با راكت و موشك اين مدرسه را درهم كوبيدند.
يعنی نهتنها راستيها و اسرائيليها اين مدرسه را مورد هجوم قرار ميدادند،
بلكه چپيها، كمونيستها و مزدوران عراق نيز چندين بار اين مدرسه را مورد هجوم
قرار دادند و عدهای از بزرگان مدرسه را كشتند. دربان مدرسه، معلم مدرسه و
ديگران را به رگبار گلوله بستند و به شهادت رساندند. در جنگهای خونينی
كه درگرفت، هميشه اين شاگردان كوچك اسلحه به دست ميگرفتند و در پشت سنگر عليه
مهاجمان – چه مزدوران عراق و چه اسرائيل- ميجنگيدند و اين بزرگترين افتخار آنها
بود.
به ياد دارم دو سال پيش (1978) كه اسرائيل به جنوب لبنان حمله كرد، همه گريختند و
جنوب لبنان را ترك گفتند، حتی فلسطينيها نيز جنوب لبنان را ترك كردند. چند
اردوگاه بزرگ فلسطينی در جنوب لبنان وجود داشت كه در اين اردوگاههای بزرگ
يك آدم هم ديده نميشد. زن و بچه، كوچك و بزرگ، حتی رزمندگان آنها گريختند.
حتی عدهای از رزمندگان آنها اسلحههای خود، آرپيجی و
مسلسل خود را در زير تشك شاگردان ما مخفی كردند و گريختند. اما عدهای
از همين بچههای كوچك ماندند، جنگيدند، مبارزه كردند و با آنكه ميدانستند
كشته ميشوند، ولی ترجيح دادند كه در مدرسة خود بمانند و بميرند. برای
ما چقدر سخت بود كه به اين بچهها بگوييم برای حفظ جان خود مدرسه را ترك
كنند و به خانة خود بروند، يا از مدرسه دور شوند. آنان گريه ميكردند، اشك
ميريختند كه ما بايد بمانيم و به شهادت برسيم
در خلال جنگهای
داخلی لبنان تقريباً همة مدارس لبنان بسته بود، ولی اين مدرسه باز بود
وبه كار خود ادامه ميداد؛ زيرا اين شاگردان حاضر نبودند مدرسه را ترك گويند.
البته اگر هم مدرسه را ترك ميگفتند، اغلب جايی نداشتند كه بروند. خانه و
كاشانهای نداشتند؛ زيرا اغلب آنها يتيم بودند. من ترجيح ميدادم كه در
مدرسه بمانند تا لااقل نان و آبی و يا خوابگاهی داشته باشند. درحالی
كه توپخانة سنگين و بمبافكنهای اسرائيل، مدرسه را ميكوبيد و ساختمانهای
مدرسه، شيشههای مدرسه، در و پنجرة مدرسه درهم فرو ميريخت، همين بچههای
كوچك ميماندند، چنين افرادی با چنين مشخصاتی در زير آتش مقاومت
ميكردند و نميگريختند. در هر حال اين مدرسهای است نمونه در جنوب لبنان،
كه خود هشت سال مديريت اين مدرسه را به عهده داشتم و از اين مدت داستانها دارم.
خانة من در مدرسه بود. مركز ما و پادگان ما، مركز تعليمات ما، مركز فرماندهی
ما، در همين مدرسه بود. به همين علت بود كه اسرائيل و دستراستيها و دستچپيها،
همگان، از هر طرف به اين مدرسه حمله ميكردند و آن را ميكوبيدند.
اين مدرسه، مدرسهای بود برای پسران كه از سن يازده –دوازده سالگی،
تا سن پانزده- بيست سالگی در اين مدرسه درس ميخواندند و فارغالتحصيل
ميشدند و به دنبال كار ميرفتند، تا به خانوادة خود كمك كنند.در خلال جنگهای
داخلی لبنان تقريباً همة مدارس لبنان بسته بود، ولی اين مدرسه باز بود
وبه كار خود ادامه ميداد؛ زيرا اين شاگردان حاضر نبودند مدرسه را ترك گويند.
البته اگر هم مدرسه را ترك ميگفتند، اغلب جايی نداشتند كه بروند. خانه و
كاشانهای نداشتند؛ زيرا اغلب آنها يتيم بودند. من ترجيح ميدادم كه در
مدرسه بمانند تا لااقل نان و آبی و يا خوابگاهی داشته باشند. درحالی
كه توپخانة سنگين و بمبافكنهای اسرائيل، مدرسه را ميكوبيد و ساختمانهای
مدرسه، شيشههای مدرسه، در و پنجرة مدرسه درهم فرو ميريخت، همين بچههای
كوچك ميماندند، چنين افرادی با چنين مشخصاتی در زير آتش مقاومت
ميكردند و نميگريختند. در هر حال اين مدرسهای است نمونه در جنوب لبنان،
كه خود هشت سال مديريت اين مدرسه را به عهده داشتم و از اين مدت داستانها دارم.
خانة من در مدرسه بود. مركز ما و پادگان ما، مركز تعليمات ما، مركز فرماندهی
ما، در همين مدرسه بود. به همين علت بود كه اسرائيل و دستراستيها و دستچپيها،
همگان، از هر طرف به اين مدرسه حمله ميكردند و آن را ميكوبيدند.
اين مدرسه، مدرسهای بود برای پسران كه از سن يازده –دوازده سالگی،
تا سن پانزده- بيست سالگی در اين مدرسه درس ميخواندند و فارغالتحصيل
ميشدند و به دنبال كار ميرفتند، تا به خانوادة خود كمك كنند. اين جوانان ارزندهترين و مخلصترين و پاكترين ثمرههای
تاريخ دراز و زجرآلود شيعه هستند و به حق شيعة حسين و علي(عليهمالسلام) به حساب
ميآيند. آنان پرچم شهادت حسينی را به دوش ميشكند و راه پرافتخار رسالت ما
را روشن ميكنند … و چقدر سخت و ناراحتكننده است كه پدرانی همچون شما، چنين
فرزندان پاك و ارزنده و از جان گذشته را توبيخ كنند! راستی كه ظلم و
بيانصافی است! خدا شما را نميبخشد. تاريخ شما را نميبخشد، علي(ع) شما را
نميبخشد، حسين(ع) شما را نميبخشد خون شهدای شيعه در خلال سالهای ظلم
و بدبختی شما را نميبخشد.
چه خوب بود اگر شما، ای پدران! از اين فرزندان پاك وشجاع و از جان گذشتةخود
درس شرف و كرامت و انسانيت ميگرفتيد و به چنين فرزندانی افتخار ميكرديد و
برای هميشه يوغ ذلت و اسارت و بدبختی را ميشكستيد و اينچنين در
برابر دشمن خود خوار و ذليل و بدبخت نميشديد. برويد و مرا تنها بگذاريد من از
شنيدن سخنان شما شرم دارم و نميخواهم آدمهايی را اينچنين بيانصاف، جاهل
و نافهم ببينم.» آنها نيز با عصبانيت و خجالت از مدرسه خارج شدند.
مؤسسه صنعتی «جبلعامل» مدرسهای بود برای پسران، ولی برای
شما نكتة ديگری بگويم، كه امام موسيصدر سه مؤسسه ديگر برای دختران
بوجود آورد. زيرا مسئله دختران در جنوب لبنان بسيار وخيمتر از پسران بود. شايد
بدانيد كه بيروت عشرتكدة خاورميانه و شيخنشينهای عرب بود. بيروت، سوئيس
خاورميانه به شمار ميرفت. 85% از فاحشههای بيرون را، دختران شيعة جنوب
لبنان تشكيل ميدادند. دخترانی كه از روی فقر و فلاكت به بيروت
ميآمدند تا كلفتی كنند، ولی آهستهآهسته به دامان فساد كشيده ميشدند
و ديگر نميتوانستند به خانوادة خود بازگردند. اين امر، امام موسيصدر را به شدت
رنج ميداد. برای آنان بايد كاری انجام ميشد. چگونه ميتوان اجازه
داد كه اين دختران معصوم به مركز اين فساد كشانده شوند و اينچنين تباه و نابود
گردند. بنابراين امام موسيصدر مدرسهای برای آنان به پا كرد به نام
«بِيتُالْفَتاهَ» {خانة دختران} كه در آن به اين دختران خياطی وهنرهای
دستی ميآموختند. اين دختران پس از فارغالتحصيل شدن ميتوانستند امور خود
را اداره كنند. همچنين وی مدرسة ديگری برای آموزش پرستاری
به دختران به وجود آورد. دخترانی كه ديپلمه بودند، وارد اين مدرسه ميشدند و
پرستاری ميآموختند. او مؤسسه ديگری هم بوجود آورد برای قاليبافی،
كه زير نظر خود من اداره ميشد و بيش از 300 دختر از جنوب لبنان در اين كارگاه كار
ميكردند و قاليبافی ميآموختند وپس از فارغالتحصيل شدن دارِ قالی و
ديگر وسايل لازم را به خانةدختر منتقل ميكردند و او در خانة خود قالی ميبافت
و مزد ماهانه خود را از اين مؤسسه دريافت ميداشت. اين قالی در فروشگاههای
خيريه به فروش ميرسيدند. امامموسيصدر از اين قبيل برای دختران به وجود
آورد و متأسفانه كه بگويم همة آنها در حال حاضر بسته شده است. با مفقودشدن امام
موسيصدر و قطع شدن تبرّعاتي{كمكهای مالي} كه به او ميشد، هم قاليبافی،
هم مدرسة پرستاری در شهر صور و هم «بيتالفتاه» همه بسته شدهاند.
جدال با پدر يكی از
شاگردان مدرسه!
يكی
از شاگردان خوب رشتة مكانيك كه يتيم نبود، در مرخصی ايام عيدفطر، به جای
آنكه به خانه برود، رهسپار محور جنگ «بِنتِ جُبَيل» شد تا دوشدوش برادران ديگر
خود در دفاع از خاك و شرف خود عليه اسرائيل و كتائب بجنگد.
خانوادة شاگرد از غيبت او ناراحت شده به مدرسه مراجعه كردند و او را نيافتند! و
بالاخره دريافتند كه فرزند آنها به جنگ رفته است. با عصبانيت به مدرسه آمدند و
مسئولين مدرسه را به باد ناسزا گرفتند. پدر شاگرد گفت: « من پسرم را برای درس
به مدرسه فرستادهام نه برای جنگ» و همة كتابها و لباسهای او را
برداشت و برای هميشه فرزندش را از مدرسه بيرون برد و من نيز با اخراج او از
مدرسه موافقت كردم.
دو هفته بعد پدر با چند واسطه بازگشت و گفت فرزندش از خانه گريخته و باز به محورهای
جنگ رفته است و خواهش داشت كه من وساطت و يا نصيحت كنم و پسرش را به خانة پدريش
بازگردانم. برای من بسيار سخت و ناراحتكننده بود كه باز ببينم مردی جبان
و خودخواه فرزند شجاع و مسئولش را توبيخ و تكفير ميكند و به مدرسهای كه
اين چنين تأثيری بر روحية شاگرد گذاشته است ناسزا ميگويد. با او شروع به
صحبت كردم و عقدههای درونی خود را خالی نمودم. پدر شاگرد و
واسطهها را به باد انتقاد گرفتم و گفتم: « آرزو ميكردم كه شرافت و احساس مسئوليت
و حس فداكاری و ايمان جوانان شما كمی در شما پدران و بزرگان تأثير
ميكرد و شما كمی از فرزندان از جان گذشتة خود درست ميگرفتيد. جای تعجب
است كه فرزندان شما با كمال رضا و رغبت، همه چيز خود را فدا ميكنند و با كمال
رشادت از شرف و كرامت وطن خود دفاع مينمايند، ولی شما پدران، به جای آنكه
خدا را شكر كنيد، اين طور ديوانهوار حق و حقيقت را به باد ناسزا ميگيريد.
ما در مدرسه، كسی را به سوی جنگ نميفرستيم و به هيچوجه شاگردان را
از كلاس بيرون نميكشيم كه به محور جنگ روانه كنيم، ولی شاگردان ميبينيد كه
مديرشان شخصاً به صحنةجنگ ميرود و فداكاری ميكند، بهترين استادان مدرسه
به صحنة قتال ميروند و پاس ميدهند. آنا نميبينند كه اين مدرسه فدائيان زيادی
قريانی راه خدا كرده است، به ياد ميآورند كه بهترين استادان و شاگردان
مدرسه به شهادت رسيدهاند و عدهای ديگر آثار جراحت جنگ را با خود حمل
ميكنند، مدرسهای كه مؤسس آن امام موسيصدر، رمز طايفه{شيعه} و استمرار
مبارزه حسينی است. آنان ميبينند كه قهرمانان «امل» به شهادت ميرسد و مراسم
بزرگداشت آن شهيد در ميان شور و غوغايی از عشق و احترام و هيجان برگزار
ميشود، ميبينند كه اكثريت مردم ذليل و ترسو و بيشخصت و مصلحتطلب گريختهاند و
صحنه را برای دشمن خالی كردهاند. ميبينند كه عدهای از افراد
افراطی، با پول وسلاح بيگانه تيشه به ريشةوطن، استقلال و سرنوشت خود
ميزنند و از روی جهل و يا مصالح شخصی به ملت خويش خيانت ميكنند.
شاگردان اين مدرسه همه حقايق را ميبينند و ميفهمند و احساس مسئوليت ميهنی و
تاريخی و انسانی خود را به انجام برسانند. اينان خود را رضا و رغبت،
با اراده و تصميم شخصی اسلحه به دست ميگيرند و به محورهای جنگ
ميروند و شهادت را با آغوش باز استقبال ميكنند، تا راه صحيح و مستقيم را به همه
نشان دهند، تا عملاً مسئوليت و وظيفه را به همة مردم معرفی كنند و اگر به
شهادت رسيدند، با خون پاك خود خود مردم خفته و ذليل و مصلحتطلب را بيدار سازند.
اين جوانان ارزندهترين و مخلصترين و پاكترين ثمرههای تاريخ دراز و
زجرآلود شيعه هستند و به حق شيعة حسين و علي(عليهمالسلام) به حساب ميآيند. آنان
پرچم شهادت حسينی را به دوش ميشكند و راه پرافتخار رسالت ما را روشن
ميكنند … و چقدر سخت و ناراحتكننده است كه پدرانی همچون شما، چنين فرزندان
پاك و ارزنده و از جان گذشته را توبيخ كنند! راستی كه ظلم و بيانصافی
است! خدا شما را نميبخشد. تاريخ شما را نميبخشد، علي(ع) شما را نميبخشد،
حسين(ع) شما را نميبخشد خون شهدای شيعه در خلال سالهای ظلم و بدبختی
شما را نميبخشد.
چه خوب بود اگر شما، ای پدران! از اين فرزندان پاك وشجاع و از جان گذشتةخود
درس شرف و كرامت و انسانيت ميگرفتيد و به چنين فرزندانی افتخار ميكرديد و
برای هميشه يوغ ذلت و اسارت و بدبختی را ميشكستيد و اينچنين در
برابر دشمن خود خوار و ذليل و بدبخت نميشديد. برويد و مرا تنها بگذاريد من از
شنيدن سخنان شما شرم دارم و نميخواهم آدمهايی را اينچنين بيانصاف، جاهل
و نافهم ببينم.» آنها نيز با عصبانيت و خجالت از مدرسه خارج شدند.مؤسسه صنعتی
«جبلعامل» مدرسهای بود برای پسران، ولی برای شما نكتة
ديگری بگويم، كه امام موسيصدر سه مؤسسه ديگر برای دختران بوجود آورد.
زيرا مسئله دختران در جنوب لبنان بسيار وخيمتر از پسران بود. شايد بدانيد كه
بيروت عشرتكدة خاورميانه و شيخنشينهای عرب بود. بيروت، سوئيس خاورميانه
به شمار ميرفت. 85% از فاحشههای بيرون را، دختران شيعة جنوب لبنان تشكيل
ميدادند. دخترانی كه از روی فقر و فلاكت به بيروت ميآمدند تا كلفتی
كنند، ولی آهستهآهسته به دامان فساد كشيده ميشدند و ديگر نميتوانستند به
خانوادة خود بازگردند. اين امر، امام موسيصدر را به شدت رنج ميداد. برای آنان
بايد كاری انجام ميشد. چگونه ميتوان اجازه داد كه اين دختران معصوم به
مركز اين فساد كشانده شوند و اينچنين تباه و نابود گردند. بنابراين امام موسيصدر
مدرسهای برای آنان به پا كرد به نام «بِيتُالْفَتاهَ» {خانة دختران}
كه در آن به اين دختران خياطی وهنرهای دستی ميآموختند. اين
دختران پس از فارغالتحصيل شدن ميتوانستند امور خود را اداره كنند. همچنين وی
مدرسة ديگری برای آموزش پرستاری به دختران به وجود آورد. دخترانی
كه ديپلمه بودند، وارد اين مدرسه ميشدند و پرستاری ميآموختند. او مؤسسه
ديگری هم بوجود آورد برای قاليبافی، كه زير نظر خود من اداره
ميشد و بيش از 300 دختر از جنوب لبنان در اين كارگاه كار ميكردند و قاليبافی
ميآموختند وپس از فارغالتحصيل شدن دارِ قالی و ديگر وسايل لازم را به خانةدختر
منتقل ميكردند و او در خانة خود قالی ميبافت و مزد ماهانه خود را از اين
مؤسسه دريافت ميداشت. اين قالی در فروشگاههای خيريه به فروش
ميرسيدند. امامموسيصدر از اين قبيل برای دختران به وجود آورد و متأسفانه
كه بگويم همة آنها در حال حاضر بسته شده است. با مفقودشدن امام موسيصدر و قطع شدن
تبرّعاتي{كمكهای مالي} كه به او ميشد، هم قاليبافی، هم مدرسة
پرستاری در شهر صور و هم «بيتالفتاه» همه بسته شدهاند.
ايشان مدرسة ديگری برای تربيت مشايخ به وجود آورد، به نام
«معهدالدّرساتالاسلاميه»، كه عدة زيادی از مشايخ آفريقا، افغانستان، اندوزی
و كشورهای ديگر در آنجا درس طلبگی ميخواندند و پس از آشنايی با
فقه شيعه به كشورهای خويش بازميگشتند. هماكنون در كشورهای آفريقايی
تشيعه رواج پيدا كرده است. عدة زيادی از مروجان اين مكتب همان مشايخی هستند
كه از اين مدرسه فارغالتحصيل شدند. اين مدرسه مدرسة زيبايی بود در كنار
دريای مديترانه، در شهر «صور» كه متأسفانه آن نيز بسته شده است.
حركت امام موسيصدر به بيروت
اينها
مؤسساتی بود كه امام موسيصدر در جنوب لبنان به وجود آورد، ولی بعد
احساس كرد كه با اين همه مشكلات، نميتوان درد شيعيان را حل كرد. بايد كاری اساسی
و بنيادی نمود. شيعيان از حقوق اساسی خود محرومند، آنان اصلاً انسان
به حساب نميآيند، ممكن است بتوان برای آنان وسايل اقتصادی ايجاد كرد،
ولی زمانی كه انسانيتشان مورد شك است، بايد به سراغ حقوق اولية آنان
رفت. به همين علت او رهسپار بيروت شد و مبارزة وسيعی را برای احقاق
حقوق از دست رفتة شيعيان، در شهر بيروت شروع كرد. در آن زمان، همة طايفههايی
كه برای شما برشمردم، دارای مركزيت در شهر بيروت بودند و يك مسئول، يك
رهبر آنها را اداره ميكرد. به عنوان مثال سنّيها دارای مركزی بودند
به نام «دارالفتوي» و رهبر آنها «شيخ حسن خالد» مفتی بزرگ تسنن است كه
هماكنون هم وجود دارد و اهل نسنن را رهبری ميكند. او سخنگوی طايفة
سنّی در مقابل حكومت لبنان است و حقوق سنّيها را از حكومت لبنان ميطلبد و
يك مرجع رسمی است كه قانون او را پذيرفته است. «دو روز» نيز، كه 250.000
نفرند، برای خود دارای مركزی هستند و رهبری به نام
«شيخالعقل» حقوق آنان را تأمين ميكند. مارونيها نيز برای خود دارای
رهبری هستند به نام «خُريش»، كه مصالح آنان را تأمين مينمايد. تمام پانزده
طايفة لبنان دارای مركزيت و رهبری بودند، بجز شيعيان. چون شيعيان به
حساب نميآمدند و كسی نبود كه حقوق آنها را طلب كند. بنابراين همان حقوق
ضعيفی كه براساس پنج و سه و دو، بر آنان تعلق ميگرفت نيز خورده ميشد و از
بين ميرفت. هنگامی كه شيعيان حقوق خود را طلب ميكردند، كسی نبود كه
به آنان جواب بدهد. ميگفتند، شما اصلاً مركز نداريد، شما رهبر نداريد. هنگامی
كه مسئله رأی و رأيگيری مطرح ميشد و ميخواستند مثلاً نخستوزير
انتخاب كنند، يا نمايندگانی به مجلس بفرستند، سيعيان را جزء مسلمانان بحساب
ميآوردند. برادران سنّی ميخواستند كه شيعيان رأی خود را در كنار رأی
سنّيها بريزند تا نامزد آنها برنده شود. اما آنجا كه مسئله تقسيم مصالح امتيازات
مطرح ميگشت، يكباره شيعه رافضی ميشد، شيعه كافر ميشد، شيعه حيوان به حساب
ميآمد و حقی به او نميدادند. مجلات براداران سنّی ما، هنگامی
كه از شيعيان سخن ميگفتند، به نام رافضی و خارجی و خارج از دين،
شيعيان را ميكوبيدند و حتی امروز هم گاهی ميكوبند. در حال حاضر،
بزرگترين متفكر و نويسنده سنّی، در بيروت شخصی است به نام دكتر
«صبحيالصالح» كه رئيس دانشگاه عربی بيروت است و تاريخ اسلام را در دانشگاه
تدريس ميكند. دكتر صالح پس از مفقی اهل تسنن، بزرگترين شخصيت سنّيهای
لبنان است. او در كتاب تدريس خود در دانشگاه(1) دربارة شيعه ميگويد:
«شيعه در تاريخ وجود نداشت، تا اين كه «عبداللهابن سباء» آمد و «عبداللهابن
سباء» يهودی بود (يعنی ميخواهد بگويد از زمان وفات حضرت رسولاكرم(ص)
تا «عبداللهابن سباء» كه شخصی مجعول و افسانهای در تاريخ است، اصلاً
اسم شيعه نبود، شيعهای وجود نداشت) شخصی آمد كه يهودی بود به
نام «عبداللهابن سباء» و اين عبداللهابن سباء مكتب شيعه را اختراع كرد.»
اين كلام بزرگترين متفكر و نويسنده و دانشمند سنّی مذهب است. تصور كنيد كه
ديگران چه خواهند كرد! در لبنان مجلهای وجود دارد، متعلق به «دارالفتوي».
دو سال پيش كه خود من در لبنان بودم، يكی از استادان دانشگاه، مقالة مفصلی
دربارة شيعه به رشتة تحرير درآورده بود كه حدود بيست و پنج صفحة مقاله اين آدم،
سرتاسر فحش و اهانت به شيعه بود. او چيزهايی نوشته اشت كه من بر خود
ميلرزيدم و ادب اجازه نميدهد اين لغات و اين كلمات را بازگو كنم. وی در طی
اين مقاله ميخواست اثبات كند كه در طول تاريخ، شيعيان خيانت كردند،خائن بودند.
البته از طرف امام موسيصدر بشدّت به رهبر برادران سنّی ما اعتراض شد و
مقالهای بسيار مستدل مفصل توسط دكتر «مكي»، يكی از تاريخنويسان شيعه
در جواب آنها به رشتة تحرير درآمد، تا نشان دهد كه شيعه آنچنان كه آنها فكر
ميكنند نيست. بنابراين در چنين جوّی كه شيعه حق ندارد رئيس شود، رهبر
ندارد، سازماندهی و مركزيت ندارد و ديگران نسبت به شيعه اينچنين حساب
ميكنند، رافضی و كافر است، خارجی است، امام موسيصدر وارد بيروت شد.
احساس كرد تا مركزيتی نداشته باشد و رهبری وجود نداشته باشد كه بتواند
به نام شيعيان سخن بگويد، نميتوان از شخص، يا دولت درخواستی كرد.
تاسیس مجلس اعلای اسلامی
شيعی لبنان
امام
موسيصدر گفت همة طايفههای ديگر كه پانزده طايفهاند، دارای مركز و
مركزيت و رهبری هستند، بجز شيعه. بنابراين شيعيان كه اكثريت مسلمانان لبنان
هستند و 1.200.000 نفر را تشكيل ميدهند حق دارند كه برای خود مركزيتی
داشته باشند. اما دنيای عرب با اين پيشنهاد بشدت مبارزه كرد؛ زيرا دنيای
عرب نميخواست مكتب و مركزی به نام شيعه به وجود بيايد. دشمنان حتی چندينبار
ميخواستند كه امام موسيصدر را ترور كنند. ولی امام موسيصدر به كمك شيعيان
بعلبك كه قويترين و رزمندهترين شيعيان لبنان هستند توانست قدرتی بوجود
آورد و دولت لبنان را تحت فشار قرار دهد تا مركزيت شيعيان را بپذيرند. بنابراين پس
از چندسال مبارزه،{در سال 1969} امام موسيصدر موفق شد كه تشكيل مجلس شيعيان را در
پارلمان لبنان به تصويب برساند. يعنی همچنان كه دستگاههای ديگر،
طايفههای ديگر، دارای مجلس و مركز و رهبريت بودند، شيعيان نيز برای
خود دارای مركزيتی و رهبری باشند. پس از كشمكشهای زياد و
مبارزههای خونين اين مركز به تصويب رسيد و خود امام موسيصدر به رياست اين
مركز انتخاب شد. و اين را «مجلس اعلای اسلامی شيعيان» نام گذاشتند، كه
البته با پارلمان لبنان فرق دارد. مجلس پارلمان چيز ديگری است. مجلس اعلای
شيعيان يعنی مركزيتی برای طايفة شيعه، كه رئيس آن نيز امام
موسيصدر انتخاب شد. اين مجلس دارای يك هيأت شرعی از 9نفر روحانی
عالم دينی و يكی هيأت اجرايی مركب از دوازده نفر ميباشد، كه
توسط شيعيان انتخاب ميشوند.
اين اولين باری بود كه شيعيان در لبنان احساس هويت و احساس شخصيت ميكردند.
احساس ميكردند كه كسی هستند و ميتوانند كه با طرف ديگر حرف بزنند. در سال
1970، يعنی يك سال پس از تأسيس رسمی اين مجلس، امام موسيصدر شديداً
وارد مبارزه شد و از دولت لبنان تقاضا كرد كه به درد شيعيان جنوب لبنان برسد؛ زيرا
كه اسرائيل ميآمد و جنوب لبنان را بمباران ميكرد و مردم بيگناه شيعه كشته
ميشدند. خانههای آنان ويران ميگرديد و هيچكس به آنان توجهی نداشت.برای
شما بگويم كه در لبنان، همة جنوب كشور را روستاهای شيعه تشكيل ميدهند تنها
در سه نقطه است كه فلسطينيها اردوگاه دارند. اين اردوگاهها از مرز اسرائيل به
دور است؛ زيرا آنها را درجايی ساختهاند كه اصطكاك با اسرائيل كمتر باشد.
اما فلسطينيها برای آنكه به داخل اسرائيل بروند، بايد از داخل روستاهای
شيعه عبور كنند و هنگاميكه از داخل روستايی شيعهنشين عبور كردند، اسرائيل
آن روشتای شيعهنشين را ميكوبد، بمباران ميكند و مردم بيگناهش را ميكشد.
بنابراين بدون آنكه آنهاخبری داشته باشند، بمبارانهای اسرائيل آنها را
از هستی ساقط ميكند. در اين ميان اگر يك فلسطينی به شهادت برسد،
مقاومت فلسطين در ازای خون او مبلغی به خانوادهاش پرداخت ميكند؛
زيرا مقاومت فلسطين در مقابل حيات فلسطينيها مسئوليت دارد. اما شيعيان كه كشته
ميشوند، فلسطينيها ميگويند، اينان لبنانی هستند، بنابراين ما نبايد پول
آنها را بپردازيم. دولت لبنان نيز ميگويد كه اينها به علت حضور فلسطينيها كشته
شدهاند؛ بنابراين فلسطينيها بايد پول آنها را بدهند،نه دولت لبنان. بدين ترتيب
دولت لبنان نيز ابا ميكرد. نه فلسطينيها به شيعيان چيزی ميدادند و نه
دولت لبنان. در صورتی كه بزرگترين كشت و كشتارها در جنوب لبنان از شيعيان
است . عده ای فكر ميكنند، كسانی كه در جنوب لبنان به شهادت ميرسند
همه فلسطينی هستند. حقيقت عكس آن است. در نبردی كه دو سال پيش در هجوم
اسرائيل به جنوب لبنان رخ داد و خود من و دوستان «سازمان امل» در آن حضور داشتيم،
همانطور كه قبلاً گفتم از همة فلسطينيها پانزده نفر به شهادت رسيدند، اما از شيعيان
بيش از دوهزار نفر گشته شدند. دنيا نميداند، دنيا نميفهمد. همة كشتهها را بحساب
فلسطينيها مينويسند، درحالی كه همچنان كه گفتم محل اسكان فلسطينيها سه
اردوگاه نزديك «صور» است و هنگامی كه هجوم اسرائيل شروع شد، تمام آنها
گريختند و حتی يك نفر آنها در جنوب باقی نماند. اسرائيل شيعة بدبخت
را، كه در خانة خود، در ده خود نشسته است و نميتواند بگريزد، بمباران ميكند و او
كشته ميشود. جوانان شيعه نيز گريخته بودند، والاّ عدة كشتهها به دهها هزار نفر
ميرسيد. تنها پيرها و زنها و بچهها كشته شدند؛ زيرا نميتوانستند بگريزند. در
آن واقعه شهرها در جنوب لبنان آنچنان ويران شد كه حتی يك ديوار سالم باقی
نماند. شهرهايی مانند «غَنْدوريِه»، «طَيِبَّه»، «عَبّاسيِّه» و غيره …
اين ظلمها و اين ستمها، از همان سالهای پيش بر شيعيان جنوب رفته است.
آنگاه امام موسيصدر از دولت لبنان درخواست كرد كه به هر حال شما مسئوليت داريد كه
غرامت اين كشتهها و اين تخريب را بپردازيد؛ زيرا اگر فلسطينی هم نداد چه كس
ديگری بايد جواب اين دردها و ضجه ها را بدهد.
اوليـن اعتصـاب
دولت
لبنان اين مسئوليت را قبول نميكرد. امام موسيصدر دست به مبارزة بزرگی عليه
دولت لبنان زد و اعتصاب بزرگی در لبنان به راه انداخت. از بزرگترين مظاهر
اعتصاب بستن فرودگاه توسط شيعيان{در سال 1970} بود. هنگامی كه شيعه ميگويم،
شما چيزی ميشنويد، اين شيعه محرومی كه كشته شدن برای او افتخار
است –زيرا زندگی روزمره او مرگ تدريجی دردناكی به حساب ميآيد-
هنگامی كه امام موسيصدر فرمان داد، اين شيعيان به فرودگاه ريختند و تمام
باندهای فرودگاه را پر كردند. هيچ هواپيمايی نه ميتوانست بنشيند و نه
بلند شود. به هر حال بيروت را از كار انداختند و شهرهای ديكری نيز در
اعتصاب سرتاسری شركت كردند و دولت لبنان مجبور شد كه در مقابل خواستههای
امام موسيصدر تسليم بشود و برای دفاع از حقوق جنوبيها، «مجلس جنوب لبنان»
با ميزانيه{بودجه} سالانه 30 ميليون ليره، برای كمك به خسارتديدگان و ايجاد
برنامههای عمرانی، در جنوب تشكلی شد. در آن روزگار، در سرتاسر
جنوب فقط يك نيمه مدرسه وجود داشت، نه بيمارستای بود، نه راهی، و برق،
آب و زراعت تقريباً ناچيز بود.
دولت لبنان پيشنهاد كرد كه امام موسيصدر مسئوليت «مجلسالجنوب» را بپذيرد، ولی
او رد كرد و نخواست به آلودگيهای دولتی و رشوهخواريها و
پارتيبازيها آلوده گردد. البته «مجلسالجنوب» هم نميتوانست از آلودگيهای
اداری نظام موجود لبنان، مستثنی باشد، بخصوص وقتی زير تسلط «
كامِلالاَسْغَدْ » رئيس پارلمان لبنان قرار گرفت. او دستنشاندگان بيماية خود را
بر آن مسلط ساخت و مقادير زيادی از ميزانيه «مجلسالجنوب» حيف و ميل شد. ولی
با تمام اينها كارهای عمرانی زيادی انجام گرفت. بيش از 70 مدرسه
ساخته شد، چهار بيمارستان بزرگ بوجود آمد، حدود يكصد درمانگاه سيار به نام مجلس
شيعيان شروع بكار كرد. برنامههای آبياری و زراعتی (مشروعالخضر)
و راهسازی و غيره بوجود آمد. به هرحال اقداماتی در بهبود نسبی وضع
مردم جنوب صورت گرفت.عده ای فكر ميكنند، كسانی كه در جنوب لبنان به
شهادت ميرسند همه فلسطينی هستند. حقيقت عكس آن است. در نبردی كه دو
سال پيش در هجوم اسرائيل به جنوب لبنان رخ داد و خود من و دوستان «سازمان امل» در
آن حضور داشتيم، همانطور كه قبلاً گفتم از همة فلسطينيها پانزده نفر به شهادت
رسيدند، اما از شيعيان بيش از دوهزار نفر گشته شدند. دنيا نميداند، دنيا
نميفهمد. همة كشتهها را بحساب فلسطينيها مينويسند، درحالی كه همچنان كه
گفتم محل اسكان فلسطينيها سه اردوگاه نزديك «صور» است و هنگامی كه هجوم
اسرائيل شروع شد، تمام آنها گريختند و حتی يك نفر آنها در جنوب باقی نماند.
اسرائيل شيعة بدبخت را، كه در خانة خود، در ده خود نشسته است و نميتواند بگريزد،
بمباران ميكند و او كشته ميشود. جوانان شيعه نيز گريخته بودند، والاّ عدة
كشتهها به دهها هزار نفر ميرسيد. تنها پيرها و زنها و بچهها كشته شدند؛ زيرا
نميتوانستند بگريزند. در آن واقعه شهرها در جنوب لبنان آنچنان ويران شد كه حتی
يك ديوار سالم باقی نماند. شهرهايی مانند «غَنْدوريِه»، «طَيِبَّه»،
«عَبّاسيِّه» و غيره …
اين ظلمها و اين ستمها، از همان سالهای پيش بر شيعيان جنوب رفته است.
آنگاه امام موسيصدر از دولت لبنان درخواست كرد كه به هر حال شما مسئوليت داريد كه
غرامت اين كشتهها و اين تخريب را بپردازيد؛ زيرا اگر فلسطينی هم نداد چه كس
ديگری بايد جواب اين دردها و ضجهها را بدهد.
نابراين، اين اولين پيروزی
برای شيعيان بود. برای اولينبار در طول تاريخ، شيعه پيروز ميشود. با
دولت لبنان، با هيأت حاكمة لبنان مقابله ميكند و حق خود را ميگيرد، تا جايی
كه مقرّر ميشود به ازاء هر شهيد ده هزار ليره به خانوادهاش پرداخت شود و هر
خانهای كه زير بمبارانهای اسرائيل ويران شد خسارت آن را جبران كنند.
امام موسيصدر معتقد بود كه اين خانههای ويران شده را بايد آباد كرد تا
شيعيان به خانههای خود بازگردند و هجرت نكنند؛ زيرا تهجير (آواره كردن)
شيعيان، برنامة اسرائيل است. اسرائيل ميخواهد بگويد كه در اين منطقه انسانی
زندگی نميكند، بنابراين اسرائيل كه دارای آدمهای زياد است
بايد آدمهای خود را به اينجا منتقل كند و همين بهانه را برای فلسطين
آورد. تمام سعی و كوشش ما در اين بوده است كه اين شيعيان برگردند و خانه و
كاشانة خود را از نو بسازند و بمانند و سرزمين مادری خويش را ترك نكنند.
بزرگترين افتخار ما اين است كه از نو بسازند و بمانند و سرزمين مادری خويش
را ترك نكنند. بزرگترين افتخار ما اين است كه اينان سرزمينشان را ترك نكردهاند و
ماندهاند. كشته ميدهند، مبارزه ميكنند، ولی ميمانند. اين بزرگترين نقشی
است كه امام موسيصدر بازی كرد.
در هرحال ميبينيم كه امام موسيصدر به بيروت ميآيد و مجلس شيعيان را به راه
مياندازد و اولين مبارزة بزرگ و رو در رو را با هيأت حاكمة لبنان شروع ميكند
وپيروز ميشود. اين پيروزی سبب ميشود شيعيانی كه به احزاب چپ رفته
بودند به امام موسيصدر توجه كنند و دريابند كه ممكن است كه شيعه بيايد و امتيازات
و حقوق از دسترفتة آنها را كسب كند. حزب كمونيست پنجاه سال در لبنان مبارزه كرد،
ولی نتوانست يك امتياز برای شيعيان كسب كند. امام موسيصدر در عرض دو
سال توانسته بود بزرگترين امتيازات را كسب كند و هيأت حاكمة لبنان را درهم بشكند.
اين سبب شد كه شيعيان بر عقدة حقارت خود تسلط يابند. عقدة حقارتی كه در
قلوبشان وجود داشت و آنان را زجر و شكنجه ميداد، با اين پيروزی كمكم از
بين ميرفت. جوانانی كه در احزاب مختلف پراكنده شده بودند، كمكم به دور
امام موسيصدر جمع ميشدند و شهرت آقای صدر و عظمت مجلس شيعيان بيش از پيش
گسترش مييافت.
خواستـه هـای بیستگانه
ايجاد
«مجلسالجنوب» و برنامههای عمرانی، درمان دردها و نابسامانيهای
جنوب لبنان نبود، در مقابل ميزانيهای بيش از 90 ميليون ليره، صرف كارهای
عمرانی كل لبنان گرديد، درآمد سرانه يك نفر در جنوب لبنان و «بعلبك» و
«عكار»، در حدود هفتاد و پنج ليره در سال است، درحالی كه در «جبل» لبنان و
قسمتهای مسيحی به چند هزار ليره ميرسد!
امام موسيصدر دائماً برای بهبود وضع شيعيان ميكوشيد و درخواستهای جديدی
ميكرد، تا آنكه در سال 1972، پس از آنكه قدرت زيادی كسب كرد، درخواستهای
بيستگانهای به دولت لبنان تسليم كرد؛ بيست درخواست از دولت لبنان برای
محرومين و مستضعفين.
يكی از اين خواستهها، مسلح كردن جوانان شيعه در جنوب لبنان برای مبارزه
با اسرائيل بود. ديگری ساختن ملجاء و پناهگاه در همة روستاها و قريههای
جنوب، در مقابل اسرائيل بود. يكی ديگر ايجاد راه سراتاسری بيروت به
جنوب (بزرگراه) بود، برای آنكه مردم به سهولت بتوانند بيايند و بروند. از
بزرگترين برنامههای عمرانی امام موسی اصرار بر احداث سد
«ليطاني» بود. بزرگترين رودخانة لبنان، رودخانة «ليطاني» نام دارد، كه در جنوب
لبنان به دريا ميريزد. رژيم صهيونيستی ميخواهد اين آب را به طرف فلسطين
اشغالی منحرف كند؛ زيرا احتياج به آب دارد و مدت شانزده هفده سال است كه
دولت لبنان برنامهای تهيه كرده تا سدی بر روی اين رودخانه
بسازد و جنوب لبنان را كه سرزمين شيعيان است آباد كند، اما اسرائيل مخالفت ميكند.
اسرائيل نميخواهد كه جنوب لبنان آباد شود، در عوض ميخواهد كه آب را منحرف كند و
به اسرائيل ببرد. با اين كه بودجة احداث سد وجود دارد و نقشههای آن نيز
موجود است، مدت هفده سال است كه اسرائيل با ساختن اين سد مبارزه كرده است و دولت
لبنان نيز كه نوكر اسرائيل، نميتواند در مقابل خواستة اسرائيل مقاومت كند. اما
امام موسيصدر آمد و اعلام كرد، اين حق طبيعی شيعيان است كه اين سد ساخته
شود و از دولت درخواست كرد كه اين سد ساخته شود.
يكی ديگر از خواستهها صدور شناسنامة لبنانی، برای هزاران
مسلمان بدون هويت{شناسنامه} بود، كه در دوران استعمار فرانسويان حاضر نشدند از
استعمارگران شناسنامه بپذيرند و هنوز بيشناسنامه هستند. تقسيم عادلانه شغلهای
دولتی و نظامی، جلوگيری از احتكار و ظلم، توليد و توزيع عادلانة
ثروت و بالاخره عدالت اجتماعی برای محرومين، بخشی از اين
خواستههای بيستگانه بود.مسلم بود دولت لبنان در مقابل اين خواستهها تسليم
نميشود. دولت لبنان ميگفت كه اگر بخواهيم در مقابل شيعيان تسليم شويم، بايد از
«الف» تا «دي» همة خواستهها را انجام دهيم، بنابراين در مقابل همة خواستهها بايد
مقاومت كرد.
در 1973 مسئله درخواستهای شيعه اوج يافت و تمام مطبوعات و جريانات سياسی
لبنان را فرا گرفت. آقای صدر به دولت اولتيماتوم داد و از نمايندگان و وزاری
شيعه درخواست كرد كه در ظرف يك مدت معين، اگر جواب مناسبی از طرف دولت نرسد،
همه از شغل خود استعفا دهند و اگر بازهم دولت ترتيب اثر نداد، شروع به مبارزه منفی
كرده و تاحد پيروزی، بر حسب شرايط روز تاكتيكهای مناسب را انتخاب
كنند. تا آنجا كه جنگ رمضان سال 1973 بين اعراب و اسرائيل پيش آمد. از آنجا كه
تمام نيروها ميبايستی متوجه دشمن خارجی كردند، مسئله خواستههای
شيعيان مسكوت ماند، تا شش ماه بعد در سال 1974 دوباره پس از فروكش كردن جنگ اين
درخواستها مطرح گرديد.
تظاهـرات مسلحانـه بـعلبك
پس از اوج مبارزات شيعيات و عدم دريافت جواب مناسب از سوی دولت،
امام موسيصدر برای نشان دادن قدرت، اعلام تظاهرات عمومی در بعلبك
كرد. هفتاد و پنجهزار بعلبكی با شوق و حرارتی شديد به درخواست امام
موسی پاسخ گفتند و رزمندگان بعلبكی با تظاهرات مسلحانة خود در آن
روز{17/3/1974} پشت دولت مسيحی لبنان را به لرزه درآوردند. اكثر
تظاهركنندگان مسلح بودند و صدای رگبار گلوله و توپ و خمپاره در اين تظاهرات
به گوش ميرسيد. يكی از سنّتهای اعراب اين است كه در جشنها، يا در
مصيبت و عزا تيراندازی ميكنند. اما در اين تظاهرات به جای تيراندازی،
حتی با گلولة توپ و خمپاره و موشك زمين و آسمان را چراغانی كرده
بودند. هفتادوپنج هزار بعلبكی در يك تظاهرات مسلحانه كه تا آن روز در تاريخ
لبنان سابقه نداشت شركت كردند. ارتش لبنان دوازده هزار نفر نيرو داشت، تصور اينكه
امام موسيصدر توانسته است هفتادوپنج هزار بعلبكی مسله را بسيج كند لرزه به
اندام حاكمه انداخت. آنان آمدند و در اين تظاهرات مسلحانه قسم خوردند كه تا آخرين
قطرة خون خود عليه ظلم و عليه امتيازات طائفی بجنگند و حقوق از دسترفتة
شيعيان را بازپس گيرند.
در مقابل اين قدرت، هيأت حاكمة لبنان درهم لرزيد و وحشت كرد؛ زيرا جوانان بعلبكی،
جوانان سلحشوری هستند كه شايد در دنيا نظير نداشته باشند. افراد ايلياتی
كه از كودكی با تير و اسب بزرگ ميشوند. در طايفة بعلبك، اگر كسی به
مرگ طبيعی بميرد ميگويند سقط شده است. بايد شهيد شود، بايد در صحنة مبارزه
به شهادت برسد. سلحشورهايی هنگامی كه اسلحه به ديت ميگيرند و در وسط
شهر ظاهر ميشوند، هيچ قدرتی و هيچ كسی در مقابل آنها نميتواند عرض
اندام كند؛ زيرا مسيحيان دارای منافع و مصالحند. يك جوان مسيحی نميخواهد
بيخود و بيجهت كشته شود، يك جوان سنّی نيز به همين ترتيب. اما شيعة بعلبكی
از يك طرف فقير و محروم و مظلوم و مستضعف است و از طرف ديگر خون حسين(ع) در عروق
او جريان دارد و رهبری مثل امام موسيصدر او را رهبری ميكند. هنگامی
كه نعرة ياعلي(ع) او بلند ميشود، تانكها را ميلرزاند. من در صحنههای نبرد
ديدهام، هنگامی كه جنگجوی بعلبكی ظاهر ميشود، همة افسران و
همة سربازان فرار ميكنند، ميگريزند؛ زيرا ميدانند اين آدمی است كه
نميترسد وفوراً به رگبار ميبندد، معطل نميشود. اين قدرت بود كه هيأت حاكمه
لبنان را به لرزه درآورد. هيأت حاكمة لبنان، يك هيأت هفتنفری را معين كرد
كه دربارة خواستههای شيعيان مطالعه كند. اين هيأت هفتنفری كه همه از
افسران عاليرتبه بودند، خواستههای شيعيان را مطالعه كردند و به اين نتيجه
رسيدند كه همة آنها برحق است و بايد برآورده شود. اما دولت لبنان نميخواست تسليم
شود، بنابراين ابا كرد و امام موسيصدر برای آنكه قدرت ديگری نشان
دهد، تظاهرات مسلحانة ديگری در جنوب لبنان در شهر «صور» برپا كرد، كه تا
مرزهای اسرائيل فاصله كمی دارد.
حكومت لبنان سعی كرد كه با
مرور زمان اثرات تظاهرات بعلبك را از ياد ببرد و بخصوص بينشيعيان تفرقه بيندازد.
«كاملالاسعد» (شيعه)، دستنشاندة نظام فئودالی، به مبارزة علنی با
امام موسيصدر برخاست. عدة زيادی از عمامه به سرهای بيمايه و
بيپايه را به دور خود جمع كرد و با مصاحبههای تلويزيونی در صدد
برآمد تا نشان دهد كه مبارزه بر سر اختلاف بين امام موسيصدر و علمای شيعه
است، تا لبة تيز حملةشيعيان، از دولت و نظام لبنان متوجة داخل طايفة شيعه گشته و
توان نيروهای آزاديخواه و عدالتطلب، صرف اصطكاكهای داخلی گردد.
اما امام موسيصدر با وقعبينی و بلندنظری به هيچوجه به حملات
«كاملالاسعد» جواب نداد و رسماً اعلام كرد كه بين بزرگان شيعه اختلافی وجود
ندارد و مبارزه ما فقط با هيأت حاكمه، برای تحقق عدالت اجتماعی برای
همة محرومين است. ولی «كاملالاسعد» و نظام دستبردار نبودند. بخصوص برای
بياثر كردن تظاهرات بعلبك گفتند، حساب بعلبك با طايفة شيعه جداست، بعلبك از قديم
دوستدار امام موسی بوده است، ولی جنوب لبنان كه شامل اكثريت شيعيان
است، طرفدار بيچون و چرای «كاملالاسعد» بوده و لذا مخالف امام موسی
هستند. برحسب اين ادعا دولت لبنان به رياست جمهوری «سليمان فرنجيه» كه آدمی
بود قاتل، آدمكش و خبيث و به سختی ضد آقای صدر و شيعيان، از تسليم در
برابر درخواستهای امام موسی سرباز ميزد.
تـظاهرات صـور
برای
جوابگويی به ادعای بی جای «كاملالاسعد» و جلوگيری از
سوء استفادة دولت از اين ادعا، امام موسيصدر اعلام تظاهرات عمومی در «صور»،
شهر بزرگ جنوب لبنان را نمود. «صور» تا مرزهای اسرائيل حدود چهار كيلومتر
فاصله دارد. مردم جنوب لبنان هميشه مورد هجوم و ظلم و ستم بوده و از نظر روحی
ضعيف بودند، لذا ميترسيدند. اما در چينی محلی در جنوب لبنان
يكصدوپنجاه هزار نفر در تظاهرات شركت كردند{5/5/1974}. البته همه جنوب لبنان
400.000 نفر جمعيت دارد. از 400.000 نفر جمعيت، يكصدوپنجاه هزار مرد در اين
تظاهرات شركت كردند. به عبارت ديگر همة مردان كوچك و بزرگ به اين تظاهرات آمدند و
در آنجا نيز قسم ياد كردند كه تا آخرين قطرة خون خود برای احقاق حقوق از
دسترفتة شيعيان بجنگند و مبارزه كنند.
هيأت حاكمة لبنان برای آنكه مردم به تظاهرات نروند، همة راهها و جادهها را
ميخ ريخت، ميخهای بزرگ. عدة زيادی كه ميخواستند خود را به اين
تظاهرات برسانند مجبور بودند كه از روز قبل، يا از شب قبل خود را به شهر «صور»
برسانند، اما تمام ماشينهای آنها در راه پنچر ميشد و ميماندند. خود من از
همان مدرسة «جبلعامل»، يكی از تراكتورهای كشاوری را كه تراكتور
بزركی بود آوردم و شاخههای درختان را مثل دو شاخه از دو طرف تراكتور
بستيم، تا مثل جاروب روی زمين را پاك كند. تراكتورها را فرستاديم تا اين
راهها را تميز كنند و مردم بتوانند به شهر «صور» بيايند. من خوب ميدانستم، هنگامی
كه تراكتور ما مشغول پاكسازی جادهها ميشود، ارتش لبنان جلوی آن را
خواهد گرفت، بنابراين دو نفر بعلبكی را در داخل تراكتور مخفی كردم.
آنان با لباس مخصوص خود و كلاشينكف در داخل تراكتور نشسته بودند. هنگامی كه
تراكتور جاروب ميكرد و ميرفت به يك گروه سربازان برخورد كرد. افسر فرمانده آنها
آمد و به راننده تراكتور با پرخاش گفت: «تو كيستي؟» او گفت: «من دانشجوی «مدرسة
جبلعامل» هستم.» افسر به او فحش داد، اهانت كرد كه: «تو چه حقی داری كه
اين ميخها را پاك ميكني؟» آنقدر اهانت كرد تا دو بعلبكی كه در پشت نشسته
بودند، بلند شدند و كلاشينكف خود را آماده كردند و گفتند: «اگر يك لحظه در اينجا
بمانی تو و همة افرادت را تكهتكه خواهيم كرد.» همين افسر فوراً سلام نظامی
داد و گفت: «معذرت ميخواهم شما را نشناخته بودم، ما را ببخشيد.» سربازان را برداشت
و همه گريختند؛ زيرا ميدانستند كه به بعلبكی نميتوانند درگير شوند و
همانجا فوراً كشته خواهند شد.
اين چنين بود
مبارزههای وحشتناكی كه در لبنان به وقوع ميپيوست و جوانان اين چنين
از جان گذشته و فدايی بودند كه ميتوانستند اين برنامهها را پياده كنند و
هماكنون نيز، اگر در بيروت ميبينيد كه در مقابل مزدوران عراقی و قدرتهای
ديگر ايستادهاند و ميجنگند، يك چنين جوانانی هستند كه از مرگ نميهراسند و
شهادت برای آنها افتخار است.
مزدوران «كاملالاسعد» در تمام شهرهای جنوب ايجاد ترس و وحشت كردند، به اين
ترتيب كه شايع كردند در روز تظاهرات نيروهای «اسعدي» مسلحانه حمله خواهند
كرد و خونريزی خواهد شد، هر كسی به تظاهرات برود جانش در خظر است!
نيروهای ارتشی نيز با تاكتيكهای خود در جنوب و مانورهای مخصوص
و ايجاد حاجز{راهبندان} در نقاط مختلف، به انتشار و تقويت پروپاگاندهای اسعديها
كمك كردند. به علاوه مزدوران مسلحی اجير شدند، تابه دوستان امام موسی حمله
كنند. يكی از اين مزدوران «محمدحيدر» يكتروريست حرفهای بود؛ قاتلی
كه سالها در زندان به سر ميبرد و رژيم برای همين امر او را با سلام و
صلوات آزاد كرد و با پول زياد و اسلحة فراوان و افراد مسلح خودفروخته به جان مردم
انداخت. آنان هر ماشينی را كه حامل عكس امام موسيصدر بود، به مسلسل بستند و
عده زيادی را مجروح كردند. اما امام موسيصدر برای آنكه بهانهای
به دست رژيم ندهد، دستور داد كه به هيچوجه در مقابل ماجراجويان مقاومتی نشود
و چه نيكو بود صبر و قدرت نفس كسانی كه مورد هجوم قرار گرفتند و حتی مجروح
شدند، ولی درگيری و زد و خورد به وجود نياوردند و هيچ بهانهای به
دست رژيم ندادند.
روز تظاهرات … فرار رسيد، هزاران تن از مردم، دستهدسته با ماشين و تراكتور والاغ،
سواره و پياده رهسپار «صور» بودند تا وفاداری خود را –عليرغم تمام
توطئهها- به رهبر «حركت» نشان دهند. صحرای محشری بود، ارتش و نيروهای
ارتجاعی در مقابل سيل جمعيت مجبور به سكوت شدند و بيش از 150.000 نفر در صور
گرد آمدند. امام موسی به «خفاشان شب» حمله كرد و تزويرها و خدعههای مزدوران
را برملا ساخت و طايفة{شيعه} را دعوت به وحدت كرد و مردم با او قسم ياد كردند كه
تا آخرين قطرةخون خود در راه تحقق عدالت اجتماعی و آزادی از استثمار
و دفاع از لبنان در مقابل دشمن خارجی بكوشند و از هيچ نوع فداكاری در
اين را ه دريغ نكنند.
به هر حال تظاهرات بزرگ دوم نيز عملی شد و هيأت حاكمة لبنان به اين نتيجه
رسيد كه در مقابل سازمان شيعيان و محرومين، ضعيف است و نميتواند به تنهايی عملی
انجام دهد.
پيشبينی تظاهرات بيـروت
پس
از تظاهرات پيروزمند صور، ادعای پوچ «كاملالاسعد» و طرفدارانش همچون كف روی
آب محو شد و مبارزات شيعيان با سرعت و موفقيت متوجه رژيم لبنان گرديد. درگيريها
روشن و بيپرده بيان ميشد و برای آخرين ضربه قاطع قرار بود كه تظاهرات
شيعيان به قلب لبنان، يعنی بيروت كشيده شود تا اگر خفتهای وجود دارد
بيدار گردد. قرار بود كه تظاهرات به يك اعتصاب عمومی بپيوندد و اگر نتيجه و
حاصلی نداد، دست به مبارزة منفی زده شود و با يك اعتصاب غذای عمومی
و سيطره بر خيابانهای مركزی شهر، بيروت را از كار بيندازند. اما
لبنان آبستن حوادث ديگری نيز بود و آن نقشة نابودی مقاومت فلسطينيها
و يك شبيخون همهجانبه بر نيروهای مترقی و آزاديخواه لبنان بود كه بنا
به مصلحت عموم، مسئله درخواستهای شيعه و محرومين دوباره مسكوت ماند.
پيدايش حركت محروميـن
از سال 1971 كه به جنوب لبنان وارد شدم، كلاسهايی برای درسهای
ايدئولوژيك اسلامی، به سبك انجمنهای اسلامی دانشجويان، به راه
انداختم. از هر روستايی يك يا دو نفر از معلمان مؤمن و مسلمان را انتخاب
كردم، كه مجموعاً حدود 150 نفر ميشدند. آنان هفتهای يكبار به مدرسه
ميآمدند و جلساتی اسلامی و عميق برپا ميشد كه خود آقای صدر و
« شيخ مهدی شمسالدين» و «سيد محمدحسين فضلالله» و رجال ديگر سخنرانی
ميكردند و بحث و انتقاد ميشد و بعد خودم نيز كمكم وارد بحثها شده، يك سلسله
دروس ايدئولوژيك بيان ميكردم … نيمی از اين عده رفتند و تقريباً نيم ديگر
ماندند و هماينان بودند كه اولين هستههای سازمان «حركت محرومين» درجنوب را
تشكيل دادند.
در بيروت نيز نظير اين عمل را انجام داديم. در آنجا مشكلات زيادتر بود، ولی حركتی
فكری به راه افتاد كه به وحدت فكری و عمق ايدئولوژيك آنان كمك زيادی
نمود.
به اين ترتيب زبدهترين جوانان مسلمان شيعه را مجهز و منظم كرديم و همين جوانان
مؤمن بعداً كادرهای ورزيده و جنگنده «حركت محرومين» و «حركات امل» شدند … و
مردم شيعه لبنان همه به سوی «حركت محرومين» و امام موسی روی آوردند.
اين شيعيان فوجفوج وارد اين نهضت ميشدند و سازماندهی اين «حركت» نيز با
اين حقير بود. آنان احزاب را رها ميكردند و به اين سازمان ميپيوستند. سازمانی
مكتبی، براساس ايدئولوژی اسلامی، براساس خط علی و
حسين(عليهمالسلام). يك شيعه به خود ميلرزيد، اشك ميريخت و چه بسا كه در روستاها
در قريههای مختلف، در كنار دفتر «حركت محرومين»، مردم جمع ميشدند تا
نامنويسی كنند و وارد نهضت شوند، وارد «حركت» شوند. ما نميخواستيم آنها را
بپذيريم، ابا ميكرديم؛ زيرا نميتوانستيم آنان را اداره كنيم. با آنها چه كنيم؟
تنها معلمان، تحصيل كردهها، يا كسانی را كه در سالهای آخر مدرسه
متوسطه بودند، ميپذيرفتيم تا از آنان كادر بسازيم؛ زيرا ميدانستيم كه همة ملت
شيعه، اعضای نهضت ما هستند و دليل ندارد كه از آنان نامنويسی كنيم.
ما نميخواستيم سازمان به صورت دكان درآيد و هركس و ناكسی، و يا هر فكر غلطی
وارد آن شود و خدای ناكرده حزبی ديگر، همچون احزاب فاسد لبنانی به
وجود آيد كه كارشان دروغ و تهمت و كارچاق كنی و به جيب زدن اموال مردم و
حكومت و تقسيم منافع و .. است. لذا از همان ابتدا تأكيد كرديم كه ما ايجاد «حركت»
كردهايم نه حزب و حركت از مبارزه با نفس و تربيت نفس و اخلاق شروع ميشود (نه
منافع مادی، و مصالح شخصي).
پيشبينی تظاهرات بيـروت
پس از تظاهرات پيروزمند صور،
ادعای پوچ «كاملالاسعد» و طرفدارانش همچون كف روی آب محو شد و
مبارزات شيعيان با سرعت و موفقيت متوجه رژيم لبنان گرديد. درگيريها روشن و
بيپرده بيان ميشد و برای آخرين ضربه قاطع قرار بود كه تظاهرات شيعيان به
قلب لبنان، يعنی بيروت كشيده شود تا اگر خفتهای وجود دارد بيدار
گردد. قرار بود كه تظاهرات به يك اعتصاب عمومی بپيوندد و اگر نتيجه و حاصلی
نداد، دست به مبارزة منفی زده شود و با يك اعتصاب غذای عمومی و
سيطره بر خيابانهای مركزی شهر، بيروت را از كار بيندازند. اما لبنان
آبستن حوادث ديگری نيز بود و آن نقشة نابودی مقاومت فلسطينيها و يك
شبيخون همهجانبه بر نيروهای مترقی و آزاديخواه لبنان بود كه بنا به
مصلحت عموم، مسئله درخواستهای شيعه و محرومين دوباره مسكوت ماند.
پيدايش حركت محروميـن
از سال 1971 كه به جنوب لبنان وارد شدم، كلاسهايی برای درسهای
ايدئولوژيك اسلامی، به سبك انجمنهای اسلامی دانشجويان، به راه
انداختم. از هر روستايی يك يا دو نفر از معلمان مؤمن و مسلمان را انتخاب
كردم، كه مجموعاً حدود 150 نفر ميشدند. آنان هفتهای يكبار به مدرسه
ميآمدند و جلساتی اسلامی و عميق برپا ميشد كه خود آقای صدر و
« شيخ مهدی شمسالدين» و «سيد محمدحسين فضلالله» و رجال ديگر سخنرانی
ميكردند و بحث و انتقاد ميشد و بعد خودم نيز كمكم وارد بحثها شده، يك سلسله
دروس ايدئولوژيك بيان ميكردم … نيمی از اين عده رفتند و تقريباً نيم ديگر
ماندند و هماينان بودند كه اولين هستههای سازمان «حركت محرومين» درجنوب را
تشكيل دادند.
در بيروت نيز نظير اين عمل را انجام داديم. در آنجا مشكلات زيادتر بود، ولی حركتی
فكری به راه افتاد كه به وحدت فكری و عمق ايدئولوژيك آنان كمك زيادی
نمود.
به اين ترتيب زبدهترين جوانان مسلمان شيعه را مجهز و منظم كرديم و همين جوانان
مؤمن بعداً كادرهای ورزيده و جنگنده «حركت محرومين» و «حركات امل» شدند … و
مردم شيعه لبنان همه به سوی «حركت محرومين» و امام موسی روی آوردند.
اين شيعيان فوجفوج وارد اين نهضت ميشدند و سازماندهی اين «حركت» نيز با
اين حقير بود. آنان احزاب را رها ميكردند و به اين سازمان ميپيوستند. سازمانی
مكتبی، براساس ايدئولوژی اسلامی، براساس خط علی و
حسين(عليهمالسلام). يك شيعه به خود ميلرزيد، اشك ميريخت و چه بسا كه در روستاها
در قريههای مختلف، در كنار دفتر «حركت محرومين»، مردم جمع ميشدند تا
نامنويسی كنند و وارد نهضت شوند، وارد «حركت» شوند. ما نميخواستيم آنها را
بپذيريم، ابا ميكرديم؛ زيرا نميتوانستيم آنان را اداره كنيم. با آنها چه كنيم؟
تنها معلمان، تحصيل كردهها، يا كسانی را كه در سالهای آخر مدرسه
متوسطه بودند، ميپذيرفتيم تا از آنان كادر بسازيم؛ زيرا ميدانستيم كه همة ملت
شيعه، اعضای نهضت ما هستند و دليل ندارد كه از آنان نامنويسی كنيم.
ما نميخواستيم سازمان به صورت دكان درآيد و هركس و ناكسی، و يا هر فكر غلطی
وارد آن شود و خدای ناكرده حزبی ديگر، همچون احزاب فاسد لبنانی به
وجود آيد كه كارشان دروغ و تهمت و كارچاق كنی و به جيب زدن اموال مردم و
حكومت و تقسيم منافع و .. است. لذا از همان ابتدا تأكيد كرديم كه ما ايجاد «حركت»
كردهايم نه حزب و حركت از مبارزه با نفس و تربيت نفس و اخلاق شروع ميشود (نه
منافع مادی، و مصالح شخصي).
پيدايش حركت محروميـن
از
سال 1971 كه به جنوب لبنان وارد شدم، كلاسهايی برای درسهای ايدئولوژيك
اسلامی، به سبك انجمنهای اسلامی دانشجويان، به راه انداختم.
از هر روستايی يك يا دو نفر از معلمان مؤمن و مسلمان را انتخاب كردم، كه
مجموعاً حدود 150 نفر ميشدند. آنان هفتهای يكبار به مدرسه ميآمدند و
جلساتی اسلامی و عميق برپا ميشد كه خود آقای صدر و « شيخ مهدی
شمسالدين» و «سيد محمدحسين فضلالله» و رجال ديگر سخنرانی ميكردند و بحث و
انتقاد ميشد و بعد خودم نيز كمكم وارد بحثها شده، يك سلسله دروس ايدئولوژيك
بيان ميكردم … نيمی از اين عده رفتند و تقريباً نيم ديگر ماندند و هماينان
بودند كه اولين هستههای سازمان «حركت محرومين» درجنوب را تشكيل دادند.
در بيروت نيز نظير اين عمل را انجام داديم. در آنجا مشكلات زيادتر بود، ولی حركتی
فكری به راه افتاد كه به وحدت فكری و عمق ايدئولوژيك آنان كمك زيادی
نمود.
به اين ترتيب زبدهترين جوانان مسلمان شيعه را مجهز و منظم كرديم و همين جوانان
مؤمن بعداً كادرهای ورزيده و جنگنده «حركت محرومين» و «حركات امل» شدند … و
مردم شيعه لبنان همه به سوی «حركت محرومين» و امام موسی روی آوردند.
اين شيعيان فوجفوج وارد اين نهضت ميشدند و سازماندهی اين «حركت» نيز با
اين حقير بود. آنان احزاب را رها ميكردند و به اين سازمان ميپيوستند. سازمانی
مكتبی، براساس ايدئولوژی اسلامی، براساس خط علی و
حسين(عليهمالسلام). يك شيعه به خود ميلرزيد، اشك ميريخت و چه بسا كه در روستاها
در قريههای مختلف، در كنار دفتر «حركت محرومين»، مردم جمع ميشدند تا
نامنويسی كنند و وارد نهضت شوند، وارد «حركت» شوند. ما نميخواستيم آنها را
بپذيريم، ابا ميكرديم؛ زيرا نميتوانستيم آنان را اداره كنيم. با آنها چه كنيم؟
تنها معلمان، تحصيل كردهها، يا كسانی را كه در سالهای آخر مدرسه
متوسطه بودند، ميپذيرفتيم تا از آنان كادر بسازيم؛ زيرا ميدانستيم كه همة ملت
شيعه، اعضای نهضت ما هستند و دليل ندارد كه از آنان نامنويسی كنيم.
ما نميخواستيم سازمان به صورت دكان درآيد و هركس و ناكسی، و يا هر فكر غلطی
وارد آن شود و خدای ناكرده حزبی ديگر، همچون احزاب فاسد لبنانی به
وجود آيد كه كارشان دروغ و تهمت و كارچاق كنی و به جيب زدن اموال مردم و
حكومت و تقسيم منافع و .. است. لذا از همان ابتدا تأكيد كرديم كه ما ايجاد «حركت»
كردهايم نه حزب و حركت از مبارزه با نفس و تربيت نفس و اخلاق شروع ميشود (نه
منافع مادی، و مصالح شخصي).
زيربنای فكـری مـا
اولين
بند ميثاق «حركت»، ايمان به خداست. تا كسی خدا را درست نفهمد و ايمان نياورد،
نميتواند به «حركت» وارد شود .. ايمان به خدا و عمل براساس ارزشهای خدايی
… كسی كه هدف حيات را خدا قرار دهد، به خاطر خدا بارزه كند، خليفة خدا در
زمين باشد و صفات و اعمال او، مظهر صفات خدا گردد. خلاصه نمايندة علی و
حسين(عليهمالسلام) باشد.
ايدئولوژی اسلامی، ايدئولوژی «حركت» شد. آن ايدئولوژی كه
ما سخنگوی آن بوديم، نه اسلام بدون حركت، يعنی اسلام مشايخ و
فئودالها و پيرزنها و پيرمردها و اسلام سنتی لبنان. اين فكر و اين حركت به
سرعت توسعه يافت و بحق ميگويم كه پيشرفت اين فكر و دوام اين فكر و پيروزی اين
فكر، به بركت وجود آقای صدر بود …
ازش
انسانها به حركتی است كه ايجاد ميكنند
ما
هر انسانی را با حركاتش ميسنجيم. شما ميدانيد در طول تاريخ افراد بزرگی
هستند كه ميآيند و ميروند. فرض كنيم يك كشتيگير بزرگ، يا يك وزنهبردار معروف،
ميآيد شهرتی كسب ميكند، اما پس از آنكه پير شد، بعد از آنكه رفت، ديگر اثری
از او نميماند. ميرود، تمام ميشود. نويسندگانی، سخنورانی، شخصيتهای
سياسی بزرگی پيدا ميشوند، اما ميروند و تمام ميشوند. در طول تاريخ
از اين افراد زياد ديدهايم. اما انسانهای ديگری ميآيند كه حركت
ايجاد ميكنند، مثل نبياكرم(ص). اين مرد بزرگ حركتی تأسيس كرد كه قرنها و
هزارها سال پس از او، هر روز و همه روزه قدرتش افزونتر ميشود؛ يعنی حركتی
كه با مرگ او و با وفات او خاتمه پيدا نميكند. حركتی كه در روح انسانها،
در قلوب انسانها امتداد پيدا ميكند، ادامه پيدا ميكند. اين انسانها مهماند،
اين انسانها ارزش دارند. امام امت ما در عداد اين رهبران بزرگ است.
ميدانيد رهبران بزرگی به وجود آمدهاند –چه مذهبی چه غيرمذهبي- كه
منشاء خدماتی بودند، شهرت كسب كردند، كتابها نوشتند اما با وفات آنها، همه
كارهايشان متوقف شد. من در طول تاريخ يكی از اين نمونهها را ذكر ميكنم كه
«سيدجمالالدين اسدآبادي» است.
«سيدجمالالدين اسدآبادي» شخصيت بسيار بزرگ و بينظير تاريخ اسلام است، روشنفكری
مبارز و سرسخت. اما اين مرد بزرگ پس از آن كه وفات پيدا كرد، ديگر اثری و
حركتی از او باقی نماند، تمام شد، رفت. اما امام خمينی، امام
امت ما، حركتی تأسيس كرده است كه اين حركت در تاريخ ميماند و با وجود او
رابطه ندارد، حتی اگر خدای ناكرده او وفات پيدا كند، بازهم حركت او،
نه تنها در ايران، بلكه در بين همة محرومين و مستضعفين دنيا، رسوخ شيدا كرده است.
حركت او ابرقدرتها را به لرزه درانداخته است. يك حركت اسلامی كه شعار «
لاشرقيه و لاغربيه» ميدهد. هر قدر انسان بزرگتر و عظيمتر باشد، حركت اجتماعی
او عميقتر و طولانيتر خواهد بود. يك انسان بزرگ را با حركتی كه ايجاد كرده
است ميسنجيم. هنگامی كه بر اين سياق مقايسه ميكنيم، ميبينيم كه امام
موسيصدر نيز حركت ايجاد كرده است. يك سخنور معروف يا يك نويسندة بزرگوار، يا يك
رجل سياسی منحصر به فرد نبوده است كه در حيات خود اعمالی انجام دهد،
يا كارهايی خارقالعاده از او به ظهور برسد، بلكه ايجاد حركت كرده است و در
كجا؟ در لبنان!. همچنان كه گفتم غربزدهترين نقطة خاورميانه، لبنان است.
فاسدترين حكومتها در لبنان است، بزرگترين ظلمها و جنايتها در لبنان است. زير
سلطة اسرائيل، فرانسه و امريكا و در سختترين شرايط، اين مرد بزرگ قادر شد كه
حركت ايجاد كند. پس از 1400 سال اين شيعة بدبخت ترسوی عقدهای را، به
جنبش درآورد، او را به حركت درآورد. او توانست آنچنان حركتی تأسيس كند كه
هيأت حاكمة لبنان را بلرزاند. اسرائيل رابه وحشت بيندازد، نظامهای طاغوتی
عربی از او به وحشت بيفتد. سالها پيش از آنكه انقلاب اسلامی ما به
پيروزی برسد، اين مرد بزرگ سازماندهی كرد. «حركت محرومان»، نهضت
محرومان، براساس ايدئولوژی و خط مكتبی اسلامی در لبنان به راه
افتاد. انسانها ساخته شدند. كادرها تربيت شدند و پس از آنكه مبارزة ايدئولوژيك و
سياسی ادامه پيدا كرد، هنگامی كه جنگهای داخلی لبنان به
وجود آمد و ضرورت جنگهای مسلحانه احساس شد، اين مرد بزرگ يا سازمان مسلحانه
براساس ايدئولوژی اسلامی به وجود آورد، جناح نظامی حركت
محرومين، به نام «حركت امل» كه به شرح آن نيز خواهيم پرداخت.(1)
نابراين امام
موسيصدر، كسی است كه اين حركت را رهبری كرده و كسی است كه در
ميان فقر و فشار مصيبتها و مشكلات موجود در لبنان، قادر شده است كه شيعيان را
تمركز دهد، قدرت ببخشد و درمقابل هيأت حاكمة كثيف و اسرائيل جبار و سعدحداد
مزدور، به جنگ و مبارزه بپردازد و توانسته است به شيعيان روح تازهای بدمد.
شيعيان در طول تاريخ همواره مورد ظلم و ستم بودهاند، هميشه بر سرشان كوفتهاند و
در اثر ظلم و فشاری كه به آنان وارد شده است، عقدة حقارت پيدا كرده بودند،
ميترسيدند. شما تصور كنيد اسرائيل، كه در جنوب لبنان قرار گرفته است و همه روز و
همه شب آنان را ميكند و ميكشد و نابود ميكند، چه روحيهای در اين مردم
به وجود ميآورد.
به ياد دارم شش يا هفت سال پيش{حدود سال 1972} يك گروه كماندويی اسرائيل
وارد جنوب لبنان شد و دو كشاورز لبنانی را به ظلم، به جنايت، كشت. عدهای
از كشاورزان لبنانی جمع شده و اعتراض كردند. فرماندة اسرائيلی به آنان
اهانتها كرد، حتی گفته بود، ما برای تصرف لبنان احتياج نيست كه سرباز
بفرستيم، دختران خود را ميفرستيم و در هر لحظه، هرجای لبنان را توسط اين
دختران تصرف ميكنيم. چنان روحيه ضعيف و احساس حقارت در اين شيعيان به وجود آمده
بود كه نميتوانستند در مقابل هيچ دشمنی از خود عكسالعمل نشان بدهند. به
ياد دارم هنگامی كه در حضور امام موسيصدر به اين منطقه رفتيم، او به مسجد
رفت و سخت گفت و جوانان را تشويق كرد تا در مقابل اسرائيل بايستند و بجنگند. يكی
از جوانان از وسط مسجد بلند شد و اعتراض كرد كه: «ای امام ما اسلحه نداريم،
چگونه با دشمنی جبار، مانند اسرائيل بدون اسلحه بجنگيم؟» امام در جواب گفت:
«حتی اگر اسلحه نداشته باشيد بايد با چنگ و دندان با اسرائيل مبارزه كنيد و
اين لكة ننگ را از دامان خود بشوييد.» در همان لحظاتی كه امام در مسجد صحبت
ميكرد، رگبار گلولة اسرائيل از بالای سر ما وزيدن گرفت. آن منطقه نزديك مرز
اسرائيل بود و اسرائيل، كه شايد از بلندگوی مسجد صدای او را ميشنيد،
برای ايجاد ترس و وحشت رگبار گلوله خود را به شهر و به مسجد گشود، ولی
او همچنان روحيه ميداد و آنان را به جنگ و جهاد تشويق ميكرد و بالاخره حالتی
به وجود آورد كه برای اولينبار افتخار و روحيه شهادتطلبی در اين
شيعيان ايجاد شد، روحية فداكاری و حسينی در آنان زنده شد.
اولين مقاومت و شهادت در مقابل اسرائيل
يكی از بزرگترين افتخارات ما اين بود كه برای اولينبار، حدود هفت سال
پيش{1972} اولين كسی كه مسلحانه در مقابل اسرائيل ايستاد و به شهادت رسيد،
جوان پانزده سالهای بود از مدرسة صنعتی جبلعامل در شهر صور در جنوب
لبنان. اين جوان به نام « فلاح شرفالدين» در مسجد مدرسه اذان ميگفت. او صدای
خوبی داشت، خانهاش در شهری بود به نام «طيّبه»، در جنوب لبنان، نزديك
مرز اسرائيل. هنگامی كه اسرائيل به شهر «طيّبه» حمله كرد، پدرش در نيمههای
شب در خانه را باز كرد و اسرائيليها با يك رگبار گلوله پدرش را كشتند. برادر
بزرگش دويد تا اسلحة كلاشينكف خود را بردارد، ولی قبل از آن كه اسلحه را بردارد او نيز هدف رگبار گلوله قرار گرفت و به خاك و خون خويش
درغلطيد. اين جوان پانزده سالة شاگرد مدرسه ما اسلحه برادر را برداشت و خود را به
اتاق جانبی رسانيد و از داخل پنجرة اتاق به مدت نيم ساعت با اسرائيليها
جنگيد و در همان اولينباری كه اسرائيل خانة آنها را محاصره كرده بود، هفت
نفر از آنها را به خاك ريخت و مدت نيم ساعت مبارزه كرد، تا آنكه اسرائيل با يك
موشك، يا يك راكت، اتاقی را كه اين جوان در آن مبارزه ميكرد به آتش كشيد و
اين جوان شجاع و فداكار قطعه قطعه شد.
اين اولين شهيدی است كه
مسلحانه در مقابل اسرائيل قيام كرده و به شهادت رسيد. او يكی از شاگردانی
است كه در مدرسة ما و در حركت امام موسيصدر، با اين روحيه شجاعت و فداكاری تربيت
شده بود.همين مردمی كه از مرگ ميترسيدند و در مقابل دشمن احساس حقارت
ميكردند، به جايی رسيدند كه شهادت افتخار آنها شد. در يكی از روستاهای
جنوبی جوانی شهيد شده بود. به اتفاق امام موسی برای ديدار
از خانوادة اين شهيد رهسپار خانة آنان شديم. مادر پيری بود شصت ساله. فرزند
جوانش ليسانسيهای بود كه در مدرسة شهر تدريس ميكرد. اين جوان كه به شهادت
رسيده بود، تنها جوان خانواده محسوب ميشد. پيرزن شوهر نداشت، بچة ديگری نداشت
و فقط يك فرزند برومند داشت و او را هم در را ه مبارزه تقديم كرده بود. به خانهاش
رفتيم. خانهای بود محقر و كوچك مردم نيز در خانة او و اطراف خانه جمع شدند.
امام موسيصدر دركنار اتاق بر زمين نشست، عدهای از بزرگان نيز در داخل اتاق
جمع شدند. پيرزن سرتاپا سياه پوشيده در جلوی او نشسته بود و هيچ نميگفت.
اما يكباره شروع به سخن كرد، با حالتی عصبانی و صدايی مرتعش. من
فكر كردم كه ميخواهد به امام موسيصدر پرخاش بكند و بگويد چرا فرزندم را از من
گرفتی و در اين مبارزه او به شهادت رسيد، اما ديدم اين زن برخاست و شروع به
صحبت كرد و با آن حالت عصبانيت فرياد برآورد كه: «ای امام موسي! تو چرا
اردوگاه برای زنان تأسيس نكردهای تا من بتوانم در آن اردوگاه آيين
جنگاوری بياموزم و من نيز به افتخار شهادت نائل شوم.»اسرائيل قدرت جبّاری
است كه در عرض دو ساعت سه كشور بزرگ عربی را نابود كرد. او در سال 1967
ميلادی در آن جنگ معروف، مصر، سوريه و اردن را در عرش دو ساعت نابود كرد.
جنگ آنها پنج روز به طول انجاميد، ولی نابودی ارتش آنها در همان دو
ساعت اول بود. قدرتی جبّار كه سه كشور بزرگ عربی را در عرض دو ساعت
نابود كند، از يك طرف و از طرف ديگر فالانژيستها و مسيحيان افراطی و متعصب
لبنان، كه خود قدرتی بينظير به شمار ميروند و اقلاً بيش از 80.000 رزمنده
كماندو دارند. همچنين احزاب چپ لبنان كه به شرح آنها خواهيم پرداخت. در ميان اين
امواج طوفانی شنا كردن و سالم بيرون آمدن كاری است بس مشكل، كه جز با
اتكای به خدای بزرگ و حركتهايی بر مبنای اعتقاد و ايمان،
ميّسر نيست. تا كسی در گرداب حوادث لبنان قرار نگيرد بُعد حركت امام
موسيصدر را نميتواند درك كند.
همكاری احزاب با هيأت
حاكمـه
بايد برای شما بگويم، در
تمام مدتی كه اين شيعيان، اين محرومان عليه ظلم و ستم و هيأت حاكمة فاسد
لبنان ميجنگيدند، چپيها و كمونيستها دست اتحاد به هيأت حاكمه داده بودند.
ميخواهم اينها را بگويم تا كمی از تاريخ آگاه شويد. احزاب چپ لبنان جبههای
داشته و دارند به نام «جبهة وطينه». «جبهة وطينه» را اگر به فارسی ترجمه
كنيم، معنی آن «جبهة ملي» است. اما جبهة ملی آنها را –برخلاف جبهة ملی
ما كه در زمان مرحوم دكتر مصدق بود- ميتوان جبهة ملی كمونيستها ناميد.
هفتاد و پنج سازمان و حزب چپی و ماركسيستی در اين جبهة ملی، يا
جبهة وطنی عضويت داشتند و « كمال جنبلاط»، رهبر «حزب تقدمی اشتراكي»،
يا «حزب سوسياليست پيشرو»، به رهبری اين جبهه ملی انتخاب شده بود. «
كمال جنبلاط» كه خود يك سوسياليست بود، به رهبری تمام احزاب چپ لبنان
انتخاب شده بود. خود «جنبلاط» و دوستانش، در هيأت حاكمه لبنان عضويت داشتند. تصور
كنيد! هنگامی كه امام موسيصدر و محرومان لبنان، عليه هيأت حاكمة فاسد لبنان
ميجنگيدند، « كمال جنبلاط» و دوستان و همكاران او در هيأت دولت لبنان شركت
داشتند. بنابراين با امام موسيصدر مبارزه ميكردند، جلوی او را گرفته
بودند. تصور كنيد! كسانی كه شعارهای سوسياليستی و شعارهای
كارگری ميدادند خود، مثل « كمال جنبلاط» از بزرگترين فئودالها و
سرمايهداران لبنان بوده و با هيأت حاكمة سرمايهدار لبنان همكاری نزديك
ميكردند. به هر حال اين است ماهيت اغلب احزاب چپ.
تشکیل حركت «امـل»
در
تظاهرات 1970 و سپس تظاهرات بعلبك و صور، شيعيان از روی احساسات و عواطف
خودشان به ميدان مبارزه آمدند و قسم ياد كردند كه تا آخرين قطرة خون خودشان برای
احقاق حقوق شيعيان مبارزه كنند. اين مرحله اول مبارزات بود؛ يعنی مرحله رشد
سياسی و تحريك عواطف و احساسات شيعيان. امام موسی و دوستانش احساس
كردند كه تنها با عواطف و احساسات و تظاهرات نميتوان كاری از پيش برد. در
مقابل، سازمانهای دست راستی قوی و سازمانهای دست چپی
قوی وجود داشت. بنابراين با تظاهرات ساده و خيابانی و با ابراز
احساسات و عواطف نميشد به جايی رسيد. بايد سازماندهی انجام ميشد.
بنابراين در سال 1973 سازماندهی «حركت محرومين» به رهبری امام
موسيصدر شروع شد و من مسئول تنظيم تشكيلات اين سازمان بودم. سازمانی كه به
سرعت شيعيان را دور خودش جمع كرد، سازمانی كه ايدئولوژيش اسلام بود، اما
اسلام حقيقی، اسلام انقلابی. اسلامی كه سربازانش به قدرت اسلحه
شهادت مسلح ميشدند.
چنين سازمانی با چنين ايدئولوژی مورد بغض و كينه چپيها و راستيها و
حتی روحانيون مرتجع لبنان قرار گرفت، ولی اين سازمان به سرعت پيش
ميرفت. همانطور كه گفتم عده زيادی از جوانان بدبخت و فلكزده شيعه به علت
خلائی كه وجود داشت به احزاب كمونيست، چپ و سازمانهای متطرّف چپ
فلسطينی پناه ميبردند. ولی پس از تأسيس «حركت محرومين» عده زيادی
از اين جوانان به اصل و مبداء خودشان بازگشتند و به قول معروف، فرش را، گليم را،
از زير پای احزاب كشيدند و در هر دهی كه يك يا دو نفر از حزب كمونيست
وجود داشت، اقلاً صد تا دويست نفر از اعضای مؤمن حركت محرومين فعاليت
ميكردند.
پس از اين مرحله دوم سازماندهی در بين شيعيان، مرحله سوم آغاز شد و آن
سازماندهی نظامی بود. لبنان با ايران فرق دارد، لبنان سرزمينی است
عشايری و همه مسلح. دست راستيها –همانطور كه گفتم- با چهل هزار جنگنده و
اسلحه كافی سيطرح خودشان را بر ديگران حفظ ميكردند. مقابله با يك سازمان
نظامی بايد با قدرت نظامی تؤام باشد. بنابراين قسمت سوم سازماندهی
«حركت محرومين» تأسيس سازمان نظامی «امل» بود. «امل» از سه كلمه «افوج،
مقاومت، ابنانيه» كه «الف» از افواج و «م» از مقاومت و «ل» از لبنانی گرفته
شده، يعنی «آرزو»، آرزو برای تحقق رسالت اسلامی و حكومت
مهدي(عج).
اين سازمان از سال 1974 شروع به تعليم جوانان شيعه كرد و اين تعليم در منطقه
بعلبك، در كوهستانهای نزديك به سوريه انجام ميگرفت. تعليماتی كه در
آن مقاومت فلسطينی با ما همكاری داشت و شخص ياسر عرفات بارها به اين
مركز سفر كرد و هنگام فارغالتحصيل شدن دوستان و برادران ما سخنرانی كرد.
چند نفر از مربيان فلسطينی در روزهای اول يا سال اول در پايگاه امل
به تعليم و تربيت نظامی دوستان ما مشغول بودند. البته در حال حاضر جوانان
«امل» تعليماتشان خيلی قويتر از گذشته است و اين پايگاهها را خودشان اداره
ميكنند. صدها نفر از بهترين جوانان ايرانی ما نيز، در پايگاههای امل
در لبنان تربيت نظامی ديدند، سه سال پيش{1356} در مخالفت شديدی «منصور
قدر» سفير جاسوس ايران در لبنان عليه امام موسيصدر ابراز داشت و به دولت لبنان
شكايت كرد كه در پايگاه «امل» در بعلبك 180 يا 200 نفر از جوانان ايرانی تعليم
ميبيند و به مقدار زيادی از حملات و دشمنيهای دولت لبنان و مسيحيان
برضد امام موسيصدر، مربوط به اين قضيه بود.
بدين ترتيب آموزش نظامی «امل» شروع شد، اولين گروه هفتادنفری از
استادان و شاگردان مؤسسه{مدرسه صنعتی جبلعامل} را در دهی به نام
«يمونه» در بعلبك به مدت يك هفته تعليم نظامی داديم و نتيجه بسيار رضايتبخش
بود. آنگاه پس از توافق فتح، مركز بزرگ تدريب{آموزش نظامي} «امل» در «عينالبنيه»
حوالی بعلبك زير نظر مدربين{مربيان} فتح، برای جوانان «امل» افتتاح شد
كه نتيجه آن رضايتبخش بود، تا اينكه انفجار مين باعث شهادت 26 نفر از جوانان ما و
بيش از هفتاد مجروح گرديد. آن مركز تدريب بسته شد و مركزی ديگر در «جَنتا»
باز گرديد، كه اول زير نظر فتح اداره ميشد، ولی بعد اداره آن را خود جوانان
«امل» به دست گرفتند. انفجار اردوگاه بعلبك، سروصدای زيادی به پا كرد
و سازمان را – كه مخفی بود- علنی كرد(1) و همه از اطراف به دشمنی
برخاستند.
مسيحيان و چپيها هر دو مخالف بودند؛ زيرا ميدانستند اگر طرفداران صدر، سازماندهی
شده و جنگنده شوند، ديگر كسی نميتواند در مقابل قدرت آنان ايستادگی كند.
چپيها تا به آن روز با آقای صدر كاری نداشتند، فكر ميكردند و او رجل
دين و مثل ديگرانست كه گاهگاهی شعارهايی تند ميدهد، اما هنگامی
كه متوجه سازماندهی او و تعليمات نظامی او شدند، ترس و وحشت آنها بالا
گرفت وشروع به كارشكنی و اذيت كردند. ابتدا اين كارشكنيها مخفی بود،
ولی بعد كه فرصتهای مناسبی يافتند علناً به دشمنی و
كينهتوزی پرداختند.
حزب كمونيست لبنان پنجاه سال سابقه كار در لبنان داشت، ولی ميديد كه
گروهگروه از جوانان به «حركت محرومين» ميپيوندند. شيعه اصولاً خود را بطور طبيعی
جزيی از «حركت محرومين» به حساب ميآورد و لذا گليم را از زير پای احزاب
چپ كشيده و ديگر مجالی برای آنها باقی نميگذارد. لذا دشمنان
فطرتاً در جستجوی فرصت برای كوبيدن «امل» و امام موسيصدر برآمدند.
امام موسيصدر آمده بود كه فقر فكری و ايدئولوژيكی و سياسی و
اجتماعی جنوب را پر كند و خلاء را پر كرده بود. ديگر بهانه و ميدانی به
دست حزب كمونيست نميداد. حزب كمونيست از فئودالها و شيوخ خودفروخته خوشش ميآمد،
گواينكه در ظاهر به آنها فحش ميداد؛ زيرا اينان برای او مجال باز ميكردند
تا فعاليت بيشتری كند، اما امام موسی همه حربهها را از آنان گرفته
بود و در عمل سياسی، حتی از آنها تندتر بود و حزب كمونيست و احزاب چپ
ديگر را خلعسلاح كرده بود.
حزب كمونيست لبنان در اوايل جنگهای داخلی در «بنت جبيل» جلسهای
داشت (كه يك نفر از كادرهای ما خود را در آن جلسه داخل كرده بود) مسئولان
حزب به كادرها ميگفتند: «ما بايد صدر را تصفيه كنيم، ولی الان موقعيت مناسب
نيست. بايد منتظر فرصت نشست!»
كنگره دانشجويان عرب در همان اوقات در الجزاير برپا ميشود، دو نفر از طرف «حركت
محرومين» به كنگره ميروند. «هانيالحسين» نماينده فتح نيز در كنگره بود. رئيس
كنگره اسامی شركتكنندگان را ميخواند، احزاب كمونيست دنيا همه باهم! به
شركت «حركت محرومين» اعتراض كرده ميخواستند جلسه را ترك كنند،رئيس كنگره اجباراً
اسم «حركت محرومين» را حذف ميكند! «هانيالحسين» بلند ميشود و ميپرسد كه چرا
احزاب كمونيست خواهان چنين امری هستند؟ و اگر جواب قانعكنندهای ارائه
ندهند، او جلسه را ترك خواهد گفت. مشاجرهای شديد بين احزاب كمونيست و فتح
درميگيرد، ولی وزنه فتح سنگينتر بود و اعتراض «هانيالحسين» مؤثر واقع
ميشود و «حركت محرومين» در جلسه شركت ميكند، نماينده «حركت محرومين» سخن
ميگويد، كه بسيار عالی بود، و اصلاً حملهای به حزب كمونيست نبود و
بيشتر شرح بدبختی مردم لبنان و لزوم مبارزه برای احقاق حق آنان بود.
در پی جلسه مناقشهای درميگيرد و شركتكنندگان به احزاب كمونيست
ايراد ميگيرند كه آخر لين حرف چه بدی داشت كه شما اين همه جار و جنجال به
راه انداختيد؟ البته آنها جوابی نداشتند، اما «هانيالحسين» نتيجه گرفت كه
حزب كمونيست لبنان سابقاً به نام ملت لبنان در كنگره سخن ميگفت و خود را نمايندة
لبنانيها ميناميد، درحالی كه وقتی «حركت محرومين» در كنگره شركت
كند، طبعاً به عنوان نماينده مردم لبنان است، پس ديگر جايی برای حزب
كمونيست نميماند. لذا آنان با تمام قوا ميخواستند كه «حركت محرومين» را از كنگره
اخراج كنند تا نقش خود را از دست ندهند. البته اين وقايع اوايل سال 75، يعنی
ماهها قبل از دخول سوريه و يا اختلافات «نبعه» و «تل زعتر» به وقوع پيوست و
ظاهزراً در آن روزها احزاب چپ به آقای صدر و «حركت محرومين» احترام زيادی
ميكردند و حتی نماينده حركت محرومين در جلسات هفتگی احزاب چپ شركت
ميكرد.
اين دو نمونه نشان كه حزب كمونيست از ابتدای كار تصميم به نابودی «حركت
محرومين» و «حركت امل» و شخص آقای صدر داشته است.
فصل 6- احزاب لبنـانـی
سياستمداران لبناني
زيربنای
فعاليت لبنانيها، مصلحتجويی و مادّيگری است. آنان خودخواه و
كوتهبين، مغرور و باهوش و ماديند … به همين سبب سياستمداران لبنانی نيز
كثيفترين حيوانهای عالمند. پستی و رذالت، خودخواهی، ماديگری،
عدم اعتقاد به ارزشها، خيانت، جنايت و هرچه بشمريم، در اين سياستمداران جمع شده
است. احزاب لبنانی نيز زاييده فكر و فعاليت اين سياستمدارانند. تهمت، دروغ،
دزدی، نوكری بيگانه، پول گرفتن از اجانب، همه زرنگی و سياستبازی
به شمار ميآيند. سياستمداری موفق به حساب ميآيد كه از خارج بيشتر پول
بگيرد و نظر اجنبی را بيشتر جلب كند. روزنامهها و مجلات لبنانی نيز
از اين خط مستثنی نيستند. آنها با كمال وقاحت از كشورهای خارجی پول
ميگيرند و از منافع آنها دفاع ميكنند و اين را افتخار ميدانند. گروندگان به
احزاب نيز همه به خاطر منافع مادی و روزمره خود دنبال آنها ميروند و در اين
ميان به هيچوجه ايمان و ايدئولوژی مطرح نيست. هنگام انتخابات سيل پول به سوی
رأيدهندگان سرازير ميشود، آرا خريد و فروش ميشود و چه وقاحتی دارد؟
احزاب دستراستی لبنـان
مسيحيت
در زمان استعمار فرانسه امتيازاتی گرفت و پس از استقلال جانشين فرانسه شد.
قدرت نظامی، سياسی و اقتصادی در دست آنان بود و برای نگاهداری
امتيازات خود با دولتهای غربی و بخصوص امريكا و حتی اسرائيل
همكاری ميكردند. پس از قدرت يافتن مقاومت فلسطين در لبنان و بخصوص بعد از
نهضت محرومين لبنان و درخواست حقوق از دسترفته، مسيحيان به وحشت افتاده، شروع به
تعليم و تسليح و سازماندهی سريع كردند و با امكانات فراوان علمی و مادی
و پشتيبانی ارتش و حكومت لبنان و سياستهای غربی، در مدت كوتاهی
بزرگترين نيروهای نظامی را به وجود آوردند. قبل از شروع انفجار لبنان،
قدرت نظامی « كتائب» اقلاً به 40هزار جنگنده مسلح ميرسيد.بطوركلی در
لبنان سه حزب بزرگ دستراستی وجود دارد:
1- بزرگترين اين احزاب حزب « كتائب» است كه آنان را «فالانژيست» ميگوئيم و رهبری
آن با «پيرجميل» است كه بزرگترين قدرت سياسی لبنان به شمار ميرود.(1)
2- «حزب اَحرار»{حزب ناسيونال ليبرال} كه رهبر آن « كميل شمعون» نام دارد. كميل
شمعون نوكر امريكا و همكار اسرائيل است و كسی است كه شاه طاغوتی ما با
او دوستی داشت و چندينبار به ايران آمد و حتی با شاه به شكار رفت. در
دوران جنگ گذشته، شاه مبالغ هنگفتی به او كمك مالی كرد تا شيعيان را
بيشتر بكشد و نابود كند. همين « كميل شمعون» ملعون است كه دست اتحاد با اسرائيل
داده است و بزرگترين ضربات را بر مسلمانان لبنان وارد ميكند.
3- حزب «حُرّاسِالاَرْز» نام درختی است معروف در لبنان كه همان درخت سدر
است. «حُرّاسِالاَرْز» يعنی پاسداران اين درخت، يا پاسداران لبنان. اينان
مسيحيان بسيار متعصبی هستند كه صليب بزرگی بر سينه خود نصب ميكنند و
خونخوارترين رزمندگان لبنان به شمار ميروند. اگر مسلمانی به دست آنها بيفتد
فوراً سر او را از تن جدا ميكنند. اينان معتقدند كه از بازماندگان صليبيون هستند.
اگر به خاطر داشته باشيد، چند قرن پيش مسيحيت اروپا، قشون بزرگی را روانه
فلسطين و لبنان كرد و مسلمانان را قتلعام نمود. آنان را صليبی ميگفتند،
زيرا صليب را بر دست خود حمل ميكردند و صليب بزرگی نيز بر سينه خود نصب
مينمودند. «حُرّاسِالاَرْز» معتقدند كه بازماندگان صليبيون هستند و ميخواهند
همان برنامههای وحشيانه صليبيون را در لبنان پياده كنند. رهبر اين حزب
درحال حاضر « إِتيان صقر» معروف به « اَبواَرر» است.اين سه حزب، احزاب دستراستی
لبنان هستند كه با امريكا و اسرائيل همكاری ميكنند و عليه مسلمانان
ميجنگند كه به ترتيب قدرت، حزب بزرگتر يعنی «حزب فالانژيست» و سپس حزب
«احرار» و آنگاه حزب «حراس ارز» قرار دارند. علاوه بر اينها فرقه راهبان مارونی
نيز دارای قدرتی هستند. در زمان جنگ مسيحيت و سازمانهای نظامی
آنها، « كتائب» و « احرا» و «حراس ارز» … آلاتدست سياستهای غربی شدند
و توطئههای بزرگ را برضد مقاومت فلسطينی آغاز كردند. همه اعمال آنها
حساب شده و دقيق بود. آنان ميخواستند با قدرت مسلمانان را درهم بشكنند و اميتازات
سابق خود را حفظ كنند و يا لينان را تقسيم نموده، در قسمت مسيحينشين استقلال تام
داشته باشند.
مسيحيت لبنان در ميان دريای عرب خود را اقليت ميشمارد، لذا با اقليتهای
ديگر همكاری ميكند و همين، يك نقطه تلاقی بين آنان و اسرائيل است.
برهمين اساس آنان انتظار داشتند كه شيعيان نيز دوست و همكار آنان باشند، چون
شيعيان نيز در كشورهای عربی اقليت بوده، هميشه مورد هجوم و هتك احترام
كشورهای عربی بودند. مسيحيان حتی در اوايل انفجار از كشتن
شيعيان پرهيز ميكردند، ولی پس از موضعگيری آقای صدر در دفاع
بيچون و چرا از مقاومت فلسطين، خشم و كينه آنها متوجه شيعيان شد. مسيحيون افراطی،
امام موسی را مسئول اساسی اين همه مشكلات ميدانند و ميگويند اين
امام موسی بود كه فتح را پر و بال داد و در همه جا از او دفاع كرد و مردم
شيعه را كه مخالف فلسطين بودند، به طرفداری از مقاومت فلسطين تجهيز كرد.
مسيحيان معتقدند كه شيعه و مسيحی در دنيای عرب، دو اقليت هستند و بايد
اجباراً باهم متحد باشند، تا زنده بمانند، اما امام موسی اين ائتلافات را
برهم زد و در صف فلسطينيها برضد مسيحيان موضع گرفت. اگر امام موسی و شيعه
برضد مسيحيان وارد جنگ نميشدند، مقاومت فلسطينی به هيچوجه قادر نبود اين
همه بجنگد. آنان ميگويند اين امام موسی است كه «مقاومت فلسطين را شعلهای
مقدس شمرد، خير مطلق به حساب آورد و با جان و روح خود از آن دفاع كرد.»
آنان اين را خطای بزرگ امام موسی ميشمردند. روزنامه «العمل» ارگان
كتائب و روزنامههای ديگر مسيحيان تندرو به امام سخت حمله ميكنند. من خود
در شياح از كتائب و احرار شنيدم كه از پشت سنگرهای خود و دژ «عينالرمانه»
با صدای بلند به امام موسی و حتی امام علی و امام حسين
عليهمالسلام … نسبتهای ركيك ميدادند…
ولی بطور كلی ميتوان گفت كه مسيحيان متعادل (آنها كه ضد كتائب و
احرارند..) امام موسی را تنها شخصيت لبنانی قابل اعتماد ميدانند و
معتقدند كه عدم توجه به ارشاد امام موسيصدر خرابی و انفجار و بدبختی لبنان
شد.
احزاب چپ لبنـان
احزاب
چپ لبنانی اغلب با سازمانهای فلسطينی درآميختهاند و حتی
در طول جنگهای داخلی همه احزاب چپ و سازمانهای چپ فلسطينی
در جبهه واحدی به نام «حركهالوطنيه» به رهبری « كمال جنبلاط» متحد
شدند.
1- بزرگترين حزب چپ لبنانی حزب كمونيست (حزب شيوعي) و طرفدار روسيه شوروی
و به رهبری يك فرد مسيحی به نام «جرج حاوي» است. حزب كمونيست لبنان
بيش از پنجاه سال سابقه فعاليت در آن كشور دارد و بيش از 95% اعضاء و اكثريت
جنگندگان آن شيعه هستند، كه به تدريج از اين حزب جدا شده و ميشوند و به طرف
شيعيان روی ميآورند.
2- منظمهالعملالشيوعي؛ بخشی است كه از حزب كمونيست منشعب شده است. آنان
عدهشان بسيار كم است، ولی خيلی افراطی بوده و طرفدار چينيها
هستند. (نظير همين اختلافاتی كه بين احزاب كمونيست در ايران و اروپا وجود
دارد، در لبنان هم ديده ميشود).
3- حزب تقدمی اشتراكي؛ حزب « كمال جنبلاط» كه خودش را سوسياليست ميداند. او
كمونيست نيست، ولی خود را سوسياليست و پيشرو قلمداد ميكند.(1)
كار جنبلاط بيشتر سياستبازی بود. در مواقعی كه سياستش اقتضا ميكرد
–مانند روزهای تاريك جنگ داخلي- عدهای را جمع ميكرد، اسلحه و پول و
تعليمات نظامی ميداد و سازمانی مسلح به وجود ميآورد، تا بتواند
عقايد خود را بقبولاند.
4- حزب بعث سوري؛ (منظمه حزبالبعث العربيالشتراكي) به رهبری «عاصم
قانصوه».
5- حزب بعث عرقي؛ (حزبالبعث العربيالشتراكي) به رهبری «دكتر
عبدالمجيدالرافعي».
6- المرابطون؛ از انشعابات معروف ناصريون به رهبری «ابراهيم قليلات» كه اندكی
ذكرش رفت.
7- اتحاد قويالشعبالعامل؛ انشعاب ديگری از ناصريون به رهبری « كمال
شتيلا ».
8- حزب قومی سوری اجتماعي؛ به رهبری «انعام رعد».
فصل 7-نهضت مقاومت فلسطين
درگيری مقاومت
فلسطينی و ارتش لبنان
تأسيس نهضت
مقاومت فلسطين
همچنان
كه ميدانيد، لبنان پايگاه فلسطينيها و مقاومت يا «سازمان آزاديبخش فلسطين» است.
مقاومت فلسطين در سال 1965 توسط دوازده نفر كه «ياسرعرفات» و «ابوجهاد» از رهبران
آن بودند، پايهريزی شد. در آن زمان قدرت جهان عرب «عبدالناصر» بود و شما
ميدانيد كه ميليونها نفر در مصر تظاهرات برپا ميكردند، كه اسرائيل را به دريا
ميريزيم، چنين ميكنيم، چنان ميكنيم، كه متأسفانه بيشتر آنها شعار بود. احساسات
پوچ بود و ديديد در سال 1967 اسرائيل در عرض دو ساعت قادر شد كه سه دولت بزرگ عربی
مصر، سوريه و اردن را شكست دهد. در عرض دو ساعت نيرويهوايی سه دولت را
كاملاً نابود كرد. درست است كه جنگ پنجروز ادامه پيدا كرد، ولی سرنوشت جنگ
در همان دو ساعت اول معين شد. هنگامی كه نيرويهوايی آنها نابود شد
رزمندگان بيچاره مصری در صحرای سينا –كه همچون كف دست مسطح است- در
مقابل تانكها و توپها و هواپيماهای اسرائيلی چگونه ميتوانستند
بجنگند؟ مسلّم بود كه نابود ميشوند، هفتاد هزار كماندوی مصری در صحرای
سينا نابود شدند. بزرگترين جنايتها صورت گرفت. هواپيماهای اسرائيلی بدون
هيچزحمت، با راكت يكايك تانكهای مصری را از كار انداختند و ستون
موتوريزه اسرائيلی به صحرای سينا حمله كرد و هفتاد هزار مصری را
كه از بهترين رزمندگان بودند به محاصره انداخت. خود من دو سال در مصر زندگی كردهام.
در اردوگاههای مصری، در ميان كماندوهای مصری و شاهد
بودهام كه قويترين كماندوها را تربيت كردهاند، ولی اين كماندوهای بيچاره
چه ميتوانستند انجام دهند. چقدر دردناك است! هيچ وقت فراموش نميكنم كه دوستان
من، مربيان من، كسانی كه در مصر با آنها محشور بودهام، در صحرای سينا
اين چنين نابود شدند. برای من خيلی ناگوار بود.
يكی از خبرنگاران امريكايی نوشته است: «هنگامی كه{يگان}
موتوريزه اسرائيلی پيش ميآمد، يكی از اين سربازان مصری از شدت
عطش چشمانش كور شده بود، ديگر جايی را نميديد، لبانش مانند سفال شده بود و
هنگامی كه به هم ميخورد، صدای سفال ميداد. ديگر نميتوانست قدمی
بردارد، زانوهايش به زمنی رسيده بود، سرش افتاده بود، لبانش تكان ميخورد.
هنگامی كه اسرائيليها به او نزديك ميشوند، فقط ميگويد: «آب! آب!» هيچچيز
ديگری نميتواند بگويد. سربازان رد ميشوند. كسی به او متوجه نميكند
و او پس از چند لحظه بر خاك ميافتد و ميميرد.در ميان رزمندگان كماندوی مصری
افرادی بودند كه برای مدتهای دراز در صحرای سينا تعليم
ميديدند و مار ميخوردند، موش ميخوردند، با بيآبی زندگی ميكردند.
عدهای از همين كماندوهای مصری قادر ميشوند خود را به آب
برسانند، اما نيروهای اسرائيلی قبل از ورود آنان با موتوريزه و ماشين،
خود را به كانال سوئز رسانده بودند و ساحل را در تصرف داشتند. بنابراين پس از اسير
ساختن كماندوهای مصری آنها را سوار كاميون ميكنند و دوباره به وسط
صحرا بازميگردانند و صد و پنجاه كيلومتر داخل صحرا آنان را پياده ميكنند و
ميگويند اگر ميتوانيد بازگرديد. چه جنايتي! از اين سربازان بيچاره آنان كه ضعيف
بودند ميميرند، نابود ميشوند و اجساد اين سربازان در زير شنها و ماسههای
صحرای سينا هماكنون وجود دارد. اما ان كماندوهای ورزيده، آن رزمندگان
حقيقی قادر ميشوند كه دوباره خود را به ساحل سوئز برسانند. صدوپنجاه
كيلومتر رابا پای پياده بدون پوتين، در آن شنهای داغ بدون آب و بدون
غذا طی ميكنند و خود را به كانال ميرسانند. اين رزمندگان به آب ميرسند و
ديگر نميخواهند كه خود را به نيروی اسرائيلی تسليم كنند. بنابراين به
مدت دو ماه در كنار نيروهای اسرائيلی باقی ميمانند. اما
نميتوانستند به آب دست يابند. شبها از داخل سطلهايی كه محل نانهای
تكهتكه يا چربی باقيمانده طعام اسرائيليها بود و آنها را در صحرا ميريختند
سدّ جوع ميكردند. از اينها ميخوردند و دوباره در داخل صحرا مخفی ميشدند.دو
ماه اين چنين زندگی ميكنند. پس از دو ماه طاقت آنها تمام ميشود و احساس
ميكنند كه دولت مصر به كلی شكست خورده است، ديگر اميدی به دولت آنها
نيست، لذا تصميم خطرناكی ميگيرند. تصميم اين بود كه خود را به نيروهای
اسرائيلی بزنند و بجنگند تا به شهادت برسند. حمله ميكنند، حملهای سخت،
عده زيادی از آنها به شهادت ميرسند. تنها چند نفر زنده به دست اسرائيليها
اسير ميشوند. يكی از خبرنگاران خارجی قادر ميشود كه با يكی از
اين رزمندگان سخن بگويد كه بدنش بر اثر گلولهها تكهتكه شده و در زير آفتاب جوش
خورده بود. گويی استخوانی بود كه بر او پوستی كشيده باشند. كسی
بود كه تمام اين داستان را كه برای شما شرح دادم، خود او ديده بود و عاقبت
اين چنين اسير شد.اسرائيل يكچنين جنايتكاری است، انسانيت و شرف، هيچچيز
نميفهمد و جناياتی كه هماكنون در جنوب لبنان پياده ميكند از همين قماش
است.
بهرحال سخنم در آنجا بود كه اين اسرائيل جبار، در عرض دو ساعت، سه دولت عربی
را درهم كوبيد و سبب شد كه همه اعراب از ناصر و دولتهای عربی مأيوس
گردند. هنگامی كه آنها مأيوس شدند، به سوی مقاومت فلسطين روی آورند.
مقاومت فلسطين دو سال قبل از آن در سال 1965 تأسيس شده بود. بنابراين مقاومت
فلسطين، پس از شكست عبدالناصر اوج گرفت. عده زيادی از جوانان پرشور به
مقاومت فلسطين روی آوردند و معتقد شدند كه تنها راه پيروزيشان جنگ مسلحانه و
سازمان مقاومت فلسطين است. مقاومت فلسطين در دوران جنگ، در صحرای سينا، و
غزّه و مناطق جنگی اسلحههای زيادی را كه در ميدان جنگ از طرف
سربازان مختلف به جای مانده بود، جمعآوری ميكنند و در غارها و مناطق
مختلف محفوظ نگاه ميدارند و اين اسلحهها زيربنايی ميشود برای جنگهای
انقلابی آينده مقاومت فلسطين.در آن روزگار بهترين كادرهای مؤمن در
داخل سازمان مقاومت فلسطين بودند. بعضی از آنان دوستان من بوده و شرح
ميدهند كه به چه فقری، با چه بدبختی زندگی ميكردند. هنگامی
كه يكی از كادرهای آنهاميخواست از شهری به شهر ديگری برود،
با پای پياده ميرفت؛ زيرا حتی پول نداشت كه سوار ماشين شود. اولين
بمبی كه در اردن منفجر كردند از باروت و مقداری كهنه و نوشادر و از
خفيفترين مواد منفجره بود كه هر بچه كوچك ايرانی در حال حاضر قادر است آن
را بسازد. در يك چنين درجه فقری زندگی ميكردند. افرادی مؤمن و
پاك در كمال فقر و محروميت. اما اعراب به آنان روميآورند و نهضت به شدت اوج
ميگيرد.
نبـرد «كرامـه»
پس از يك سال نبرد معروف «كرامه» در اردن پش ميآيد. در آن زمان پايگاه مقاومت
فلسطين در اردن بود و قسمت بزرگی بين اردن و اسرائيل در اختيار فلسطينيها
قرار داشت و برای هجوم و حمله فلسطينيها به اسرائيل از نظر استراتژيك منطقه
بسيار مناسبی بود. چون فلسطينيها از يك رودخانه كوچك واقع در مرز بين اردن
و اسرائيل ميتوانستند وارد سرزمينهای اشغالی شده و بعد از انجام
عمليات خود، دوباره از اين راه بازگردند.
در آن روزگار همه كادرهای فتح 450 نفر بودند و رهبر آنها ياسرعرفات. «كرامه»
در اردن، پشت رودخانه و در فاصله دو كيلومتری رودخانه اردن قرار داشت، نبرد
كرامه از مهمترين و پرافتخارترين نبردهايی است كه مقاومت فلسطين در طول
تاريخ خود انجام داد. زيرا كسانی كه جنگيدند و شهيد شدند، در كمال خلوص و
ايثار و پاكی و فداكاری بودند، كسانی بودند كه ميدانستند روز
بعد به شهادت ميرسند. كسانی بودند كه در سط شهر و در مدرسه شهر مستقر شدند
و آنقدر صبر كردند كه اسرائيل شهر را محاصره كرد و حتی مدرسه آنها به تصرف
اسرائيل درآمد. آنان خود را منفجر كردند تا سربازان اسرائيلی را هم نابود
كنند. از اين نوع فداكاريها فراوان انجام دادند. از 450 رزمندة فلسطينی در
اين نبرد 150 نفر به شهادت رسيدند، يكسوم آنها شهيد شدند. عده زيادی از
اسرائيليها را نيز كشتند. بعضی از تانكهای اسرائيلی را نابود
كردند و اسرائيليان اجساد خود را رها كردند و گريختند. در هيچ نبردی اسرائيليها
حاضر نيستند كه كشته خود را بگذارند و بگريزند، اما در اين نبرد گريختند. البته
ارتش اردن نيز به آنها كمك كرد و توپخانه سنگين اردن به پشتيبانی فلسطينيان
ضربه مهلكی به نيروهای اسرائيلی در حال عقبنشينی وارد
آورد. نبرد كرامه اوج قدرت فلسطينيان است. اين فداكای، اين پاكی و اين
ايثار سبب شد كه از هر گوشه جهان هر مبارزی كه ميخواهد با اسرائيل بجنگد،
به سوی مقاومت فلسطين جذب شود. احساسات پاكی كه هماكنون در دل جوانان
ايرانی ما وجود دارد، همان احساساتی بود كه در آن روز در دل همه
جوانان عرب به وجود آمد. در عرض يكماه! صدهزار نفر به مقاومت فلسطين پيوستند.
تصور كنيد! در كويت، در عربستان، در مصر، در سوريه، در عراق، در خود اردن، در عرض
يكماه صدهزار عرب به مقاومت فلسطين پيوستند. بزرگترين مشكل آنان از همين نقطه
شروع شد. زيرا كادر فهميده و سالم و مدير نداشتند كه صدهزار عضو جديد را تربيت كنند،
اداره كنند. افرادی با احساسات مختلف، با افكار مختلف، با ايدئولوژی مختلف،
با خط مكتبی مختلف وارد سازمان فتح شدند. سازمان فتح نيز تمام آنان را
پذيرفت، بدون آنكه تحقيق كند. بدون آنكه آنها را بشناسد.
باز برای شما
بگويم فلسطينيان كه مدت سيسال تحت فشار بودند، تحت شكنجه بودند. دولت اسرائيل
آنها را كوبيده است، دولتهای عربی آنان را زجر دادهاند، در قلوب
آنها عقده حقارت به وجود آمده است، همچنانكه قبلاً برای شما شرح دادم اين
عقده برای شيعيان هم به وجود آمد هبود و برای فلسطينيان شدت زيادتری
دارد. عقده حقارت در قلوب فلسطينيانی كه ميخواهند از اسرائيل، از دولتهای
عربی از هر كسی كه در مقابل آنها بايستد، يا به عبارتی از دنيا
انتقام بگيرند. بنابراين هنگامی كه احساس كردند يك سازمان مسلح به نام فتح
وجود دارد، تمام اين افراد سعی كردند كه خود را به اين سازمان بچسبانند و
اسلحه به دست بگيرند، نه در راه خدا، بلكه انتقام بگيرند؛ بلكه عقده حقارت را خالی
بكنند و كسانی را كه شكنجه و زجرشان دادهاند به روز سياه بنشانند. بنابراين
در عرض يكماه صدهزار فلسطينی و عرب به مقاومت فلسطين ميپيوندد، كه دارای
افكار متفاوتی هستند. اينان اسلحه به دست ميگيرند و سازمان فتح كادر كافی
برای تربيت آنها ندارد. بنابراين آن خلوص، آن پاكی، آن فداكاری و
ايثاری كه در روزهای اول فعاليت سازمان فتح وجود داشت از بين ميرود.
كسانی وارد سازمان ميشوند كه برای منفعت شخصی و مصلحت فردی
خودشان حاضرند انسان ديگری را بكشند. آنان ميخواهند انتقام بگيرند و اين در
شيرازه آنهاست. به ياد دارم در همين چند سال پيش شاگردهای مدرسه ما{مدرسه
صنعتی جبلعامل} آمدند و فرياد برآوردند كه اين بچههای فلسطينی
دارند الاغی را ميكشند. فوراً از مدرسه خارج شدم. ديدم در پشت ديوار مدرسه
كه اردوگاه فلسطينيان در كنار مدرسه ما و به هم چسبيده است و همه بچههای اطراف
را بچههای فلسطينی تشكيل ميدهند، بچههای فلسطينی كه
سنشان از شش، هفت سال تجاوز نميكرد، هر يك با چاقويی به جان الاغ پير و
درماندهای افتادهاند و او را با چاقو خونين ميكردند. اين الاغ بر زمين
افتاده بود و حتی نميتوانست سرش را از زمين بلند كند و آنها همچنان بر بدن
او ميكوبيدند. البته برای من واضح بود، من درك ميكردم كه اينان ميخواهند
انتقام بگيرند، زورشان به اسرائيل نميرسد، زورشان به امريكا نميرسد، لذا هر ضعيفی
را پيدا كنند ميكوبند، بر آنها نهيب زدم، آنها گريختند و بچههای مدرسه ما
اين الاغ را بر چوبی گذاشتند و به داخل مدرسه آوردند و دو روز آن را درمان
ميكردند، ولی بالاخره الاغ مُرد و از بين رفت. اينها نمونههايی است
از عقده حقارت كه در درون آنها به وجود آمده است. در آنجا كه قدرت پيدا كنند،
انتقام ميگيرند، اما شما ميدانيد كسی كه براساس خط مكتبی حركت
ميكند، به خاطر خدا ميجنگد، اگر هدف او از جنگ در را ه خدا منحرف شد و به خاطر
انتقام شخص با مصلحت شخصی، منحرف شد، شكست ميخورد، از بين ميرود، و اين
عمل عكسالعمل بدی دارد.
سپتامبـر سيـاه
بهرحال چنينی افرادی وارد فتح ميشوند، بدون آنكه كادرهای فتح
قادر باشند به آنها تعلم فكری يا سازمانی بدهند. مشكل آنها از همان
روز شروع ميشود و مشكلات زيادی در اردن به وجود ميآورد. مشكلات بسيار زيادی
كه نميخواهم وارد آنها شوم؛ تا در نهايت به جنگهای داخلی بين آنها و
دولت اردن ميانجامد. ارتش اردن به آنها حمله ميكند.
همانطوری كه ميدانيد با دزديدن پنج هواپيما توسط «ژرژ حبش» در اردن و
انفجار آنها، بين ارتش اردن و مقاومت فلسطينی انفجار به وجود ميآيند.
انفجاری كه به سپتامبر سياه ميانجامد و در سپتامبر سياه 15هزار فلسطينی
شهيد ميشوند و طومار مقاومت فلسطينی در اردن پيچيده ميشود و باقيمانده
فلسطينيها يا مقاومت فلسطينی، عازم لبنان شده و در آن سكنی ميگزينند.
وقتی به ژرژحبش ميگويند كه شما بوديد كه جنگآوری كرديد، شما ايجاد
انفجار كرديد و فرار كرديد و بعد كه فتح يا مقاومت فلسطينی فدايی داد،
كشته داد، چرا شما نايستاديد؟ او گفت كه ما تودههای سرباز نداريم، طرفداران
ما همه كادرهای روشنفكر هستند، ما نميخواهيم اين كادرهای كشته بشوند
و از بين بروند. بنابراين به همهشان دستور داديم كه به بيروت، در لبنان بيايند تا
در فاجعه سپتامبر سياه كشته نشوند.اين حرفی را كه ميزنم، تجزيه و تحليلی
است از گذشته و برای عبرتگرفتن؛ چون «ملك حسين» بدون شك عامل استعمار بود و
ميخواست فتح را نابود كند. او دستش به خون فلسطينيها آلوده و آغشته است، ولی
اين را نبايد فراموش كرد كه كسانی بودند از داخل مقاومت فلسطينی كه
بهانه دادند، حربه دادند، تحريك كردند و اين ماده انفجار را پروراندند و سبب شدند
كه اين انفجار به وجود آيد و به سپتامبر سياه بيانجامد. همانطور كه ما گناه ملك
حسين را قابل عفو نميدانيم، همانطور هم نبايد از خطاها و ناشيگريهايی كه
مقاومت در اين دوران انجام داده گذشت. بايد عبرت بگيريم كه دوباره اتفاق نيفتد.
ورود فلسطينيان به لبنـان
فلسطينينان از اردن ميريزند و به لبنان ميآيند و فاجعهای بزرگتر در لبنان
به وجود ميآيد. شيعيان لبنان آنان را ميپذيرند. با آغوش باز از آنها استقبال
ميكنند. خود امام موسيصدر كه رهبر شيعيان در آن زمان بود، تظاهرات بزرگی به
نفع آنان به راه مياندازند. مقدار زيادی برای آنها «تبرع» جمع ميكند.
كمكهای زياد، فداكاريهای زياد، همكاريهای زياد. برای عدهای
از آنها زمين و خانه تهيه ميكند، امكانات به وجود ميآورد تا آنان بتوانند در
لبنان زندگی بهتری داشته باشند.
اما لبنان؛ كشور تاجرپيشهای است. از زمان فنيقيها و يونانيها و روميها
تا به امروز بزرگترين دريانوردان دنيا را فنيقيها يا لبنانيها تشكيل ميدادند.
آدمهايی هستند كه در سياستبازی و دوز و كلك بينظيرند، دست همه دنيا
را زا پشت ميبندند. به همين علت است كه در لبنان ميبينيد هفتاد يا هفتاد و چند
حزب و سازمان وجود دارد. هر كسی پنج نفر را به دور خود جمع ميكند و يكباره
اعلام حزب ميكند و روزنامه منتشر ميكند و از چپ و راست پول ميگيرد و برای
خود سرمايهای مياندوزد. كشوری است سياستپيشه و محل دوز و كلك.
آنگاه فلسطينيان وارد لبنان ميشوند و در جوّ سياستبازی لبنان محو ميشوند.
شما ميدانيد كه يك انقلابی نبايد به دنبال سياستبازی برود. يك
انقلابی بايد راستگو باشد، بايد طرفدار حق باشد، كسی كه ميجنگد تا به
شهادت برسد، اهل دوز و كلك نيست، اهل حق و حقيقت است. اما مقاومت فلسطين، با اين
مشخصات از اردن وارد لبنان ميشود، در جوّ موجود سياسی لبنان اين طرز تفكر
سياسی را ميپذيرد و شروع به سياستبازی ميكند. بنابراين ميبينيد
كسانی كه به دنبال انقلاب بودند و در اين راه جان ميدادند و به شهادت
ميرسيدند، روش و اسلوب احزاب لبنانی دروغ، تهمت، افترا و دوز و كلك بود و
متأسفانه مقاومت فلسطين نيز به اين نوع سياستبازی آلوده ميشود و خود به
جان خود ميافتند و بطوری كه ميبينيد بزرگترين زد و خوردها و درگيريها در
بين خود فلسطينيان به وجود ميآيد. در داخل شهر بيروت زد و خوردهای خونينی
بين يك سازمان و سازمان ديگر كه هر دو فلسطينی هستند، به وجود ميآيد و آنان
با موشك و دوشكا و اسلحه سبك و سنگين آنچنان همديگر را ميكوبند كه حتی در
مقابل اسرائيل با اين شدت نميجنگيدند. بنابراين اسلوب نيز در داخل آنها رواج پيدا
ميكند. از يك طرف عدم ايدئولوژی، عدم خط مكتبی و وجود عقدهها و
حقارتهايی كه در قلوب آنها وجود دارد و ميخواهند قدرت به دست بگيرند، از
طرف ديگر آلوده شدن به سياستبازی و دوز و كلك لبنان، سبب ميشود مه مشكلات
زيادی بين خود فلسطينيها و بين فلسطينيها و لبنانيها به وجود آيد و
بزرگترين ضربات به خود آنها وارد شود.
ايدئولوژی سازمانهای فلسطيني
جز
سازمان فتح، همه سازمانهای ديگر ماركسيست، يا به قول خود سوسياليست يا چپی
هستند. بعضيها كمونيست صددرصد و بعضيها اشتراكی و بعضيها سوسياليست و
بهرحال تمام آنها چپی هستند. سازمان فتح معتقد است كه نبايد ايدئولوژی
داشته باشد. بايد درهای سازمان را باز كند تا هر كسی و با هر ايدئولوژی
قادر باشد وارد سازمان فتح شود. يعنی سازمان فتح با اينكه كمونيست نيست، با
اينكه طرفدار چپيها نيست، ولی ايدئولوژی اسلام را نيز نپذيرفته است،
معتقد است كه هر كس با هر ايدئولوژی ميتواند وارد سازمان شود. سازمان بدون
مكتب است، بدون خط است، بدون ايدئولوژی است. بنابراين در داخل سازمان فتح
كمونيست وجود دارد، مسلمان هم وجود دارد. از همه قماش آدمها در آنجا جمع شدهاند.
سازمان فتح دارای خلاء ايدئولوژی است، هنگامی كه ميگويد من
ايدئولوژی ندارم، من خط مكتبی ندارم؛ يعنی دارای خلاء فكری
و ايدئولوژی در داخل سازمان است. از آنجا كه احزاب كمونيست در سازمان فتح به
شدت نفوذ كردهاند لذا كمونيستها قادر هستند كه اين خلاء فكری را پر كنند و
افراد نوجوان را به طرف تفكر خود بكشانند. اميدوارم كه اين نكته را توجه كنيد.
هنگامی كه سازمان ايدئولوژی ندارد و در ضمن عدهای كمونيست در
داخل آن عضويت دارند و مقامات عالی در دست آنهاست، اينم افراد قادرند كه با
كتابها و افكار و سازماندهی خود جوانان بيگناه فتح را به سوی خود
جذب كنند. به همين علت است كه ميبينيم در عين آنكه سازمان فتح ميگويد ايدئولوژی
ندارم، در عمل مشاهده ميكينم كه به دنبال ماركسيستها و چپيها ميروند. چرا؟ برای
آنكه بزرگترين و مهمترين كادرهای فعال آنها كمونيست هستند، هنگامی كه
طراحان و خطاطان يك سازمان ماركسيست و كمونيست باشند، واضح است كه اين سازمان را
به طرف افكار خود منحرف ميكنند. در هيأت مركزی يا لجنه مركزی، يا
كميته مركزی سازمان فتح –كه هماكنون پانزده نفر عضويت دارند- اكثريت با
مسلمانها است. بجز چند تن مانند «ابوصالح» و «ماجدابوشرار» كه مسئول تبليغات
فلسطينيها و كمونيستهايی طرفدار شوروی هستند، بقيه مسلمان
شناسنامهای و غيركمونيست هستند.گرچه تعدادی از كمونيستها و
ماركسيستها در كميته مركزی عضويت دارند، ولی هنگامی كه از
كميته مركزی پايين ميرويد، در سازماندهی يك درجه پائينتر، اكثريت با
ماركسيستها ميشود. كسانی كه سازمان را اداره ميكنند اكثراً ماركسيست
هستند و همچنين در كادرهای پائينتر، در دانشگاهها، در مدارس، در نقاط ديگر
هم، ميبينيد اكثريت آنها را ماركسيستها تشكيل ميدهند. مسلمانان آنها فقط
دهقانان يا كارگران يا كسانی هستند كه سواد ندارند. اكثر آنها كه به مدرسه
رفتهاند يا به دانشگاه رفتهاند به طرف ماركسيستها جذب شدهاند؛ زيرا هنگامی
كه سازمانی خط مكتبی نداشت، ايدئولوژی نداشت و شما اين سازمان
را به دست كمونيستها سپرديد، واضح است كه كمونيستها قادر خواهندبود كه اين افراد
را به سمت خود جذب كنند، آنها را منحرف نمايند.
بزرگترين مشكل ما در جنوب لبنان همين كمونسيتهايی بودند كه به نام فتح
حكومت داشتند. از يك طرف سازمان «امل» با سازمان فتح همكاری داشت كه به عربی
آن را «تنسيق» ميگويند. در جبهه های جنگ در مقابل اسرائيل يا در مقابل
فالانژيستها، سازمان «امل» بزرگترين فداكاريها را انجام ميداد و به سازمان فتح
كمك ميكرد. اما در عين حال و با تمام احوال كادرهای كمونيست فتح در جنوب
لبنان ما را به شدت ميكوبيدند؛ زيرا احساس ميكردند كه خط مكتبی ما آنها را
نابود خواد كرد. اگر خط مكتبی اسلام در جنوب لبنان سيطره و نفوذ پيدا كند
بساط آنها را برخواهند چيد؛ بنابراين سعی ميكردند كه با تمام قدرت خود ما
را بكوبند. شما ميبينيد ياسرعرفات رهبر مقاومت فلسطين در بزرگترين مراسمی كه
در بيروت به مناسبت چهلم «دكترعليشريعتي» برپا شد، فرياد ميزد كه «امل» همان فتح
است. امل يعنی همين سازمانی كه قبلاً برای شما تشريح كردم،
سازمان امل همان فتح است و فتح همان امل است. اگر سازمان امل در جنوب لبنان از فتح
دفاع نكند، سازمان فتح متلاشی خواهد شد. از يك طرف ميبينيم كه ياسرعرفات
اينچنين ميگويد، اما در جنوب لبنان فرمانده فتح شخصی بود بنام «ابوموسي»
كه ابوموسی اشعری را در خاطر آدمی زنده ميكرد. اين «ابوموسي»
يكی از عوامل «ابوصالح» كمونيست بود و تمام كادرهای او را كمونيستها
تشكيل ميدادند. بنابراين سه منطقه بزرگ لبنان جنوبی در دست اين افراد
كمونيست بود و حيات و هستی ما در زيد سيطره قدرت اين كمونيستها قرار داشت.
اينان كسانی بودند كه به كمك حزب كمونيست و «جبهه شعبيه» و افراد ديگر، به
شيعيان حمله ميكردند و آنان را ميكشتند. حتی در جلسهای كه خود من
در حضور «ابوموسي»، همين ابنزياد جنوب لبنان، بزرگترين فرمانده فتح در جنوب لبنان
با او مشاجره ميكردم، مناظره ميكردم، او صريحاً به من گفت: «تو از موسيصدر دفاع
ميكنی و او را امام مينامی. ما ميخواهيم در هر قريه شيعهنشين در
حنوب لبنان دوازده امام خلق كنيم.» يعنی اگر شما يك امام موسيصدر داريد ما
قادريم كه در جنوب لبنان در هر دهی دوازده اما خلق كنيم.(1) غرور را ببينيد،
خودخواهی و تكبر را ببينيد كه يك شخص كمونيست در مقابل خط مكتبی ما
چنين ميكند و در مقابل تمام فرماندهان كمونيست خود امام موسيصدر را ميكوبد، فحش
ميدهد، حمله ميكند و بعد ميگويد كه در جنوب لبنان در هر قريهای دوازده
اما خلق خواهيم كرد.اينها مشكلاتی است كه در داخل سازمانهای فلسطينی
وجود دارد. عدم خط مكتبی، عدم ايدئولوژی و آنها كه ايدئولوژی دارند
كمونيست هستند. يكی از اين سازمانها را نميبينيد كه ايدئولوژی اسلامی
داشته باشد و دارای خط مكتبی اسلام باشد. بهترين آنها «فتح» است كه
ميگويد ايدئولوژی ندارم و بقيه ماركسيست و چپی هستند و شما ميبينيد
هنگامی كه ياسرعرفات ميخواهد موضعی بگيرد و حزب كمونيست مخالف است،
يكباره تمام اين سازمانهای چپ كمونيستی به حركت درميآيند و حتی
در داخل سازمان فتح چپيهای آنها نيز حركت ميكنند و با «جرجحبش»، برضد
يارعرفات متحد ميشوند و او را ميكوبند و ياسرعرفات جرأت نميكند كه عليه روسيه
شوروی يا عليه حزب كمونيست موضعی بگيرد. لذا مجبور ميشود كه به آنها
هماهنگ گردد.
اين درد بزرگ مقاومت فلسطين و سازمانهای فلسطينی در لبنان است.
ياسرعرفات و «ابوجهاد»{مسئول نظامی فتح} با اين شرايطی كه در آن زندگی
ميكند، جرأت نميكنند و قدرت زيادی ندارند كه خط صحيحی را انتخاب
كنند.عده زيادی در ايران تعجب ميكنند كه چرا مقاومت فلسطين از دولت روسيه
شوروی در قضيه افغانستان طرفداری ميكند و عليه مسلمانان آنجا
موضعگيری مينمايد. خود «ياسرعرفات» و «ابوجهاد» نميخواهند مسلمانان را
بكوبند و از روسيه شوروی طرفداری كنند، ولی خط آنها و قدرت
كمونيستها در ميان آنها به حدی است كه ياسرعرفات نميتواند از مسلمانان
افغانستان دفاع كند، مجبور است كه در كنار روسيه شوروی قرا گيرد. بنابراين
مردم ما متعجب و وحشتزده ميشوند كه چرا ياسرعرفات اينچنين ميكند. آخر اختيار
به دست او نيست. شما ميدانيد كه مسابقات المپيك مسكو را تعداد زيادی از
كشورها منع كردند و در آن شركت ننمودند، اما ياسرعرفات ميرود اين مسابقات را
افتتاح ميكند. و نه تنها شركت ميكند، بلكه از كسانی است كه اين مسابقات را
افتتاح ميكند و در سخنرانی افتتاحيه خود ميگويد: «آن كسانی كه اين
مسابقات را بايكوت كردهاند، (يعنی نيامدهاند، يعنی شركت نكردهاند)
آنها باعث اشمئزاز، باعث نفرت و باعث شرم و خجالت هستند و ايران يكی از
آنهاست.»
بعد ميبينيد كه ياسرعرفات از مسكو به عراق ميرود، صدام سفاك و خبيث و جبار و
نوكر امپرياليسم و صهيونيسم با ياسرعرفات ملاقات ميكند، آنان همديگر را ميبوسند،
در آغوش ميگيرند، قراردادها ميبندند. درحالی كه عرفات ميداند كه عراق
كثيف پايگاه امريكائيها و بختيارها برای سقوط نظام اسلامی ايران
است(1) چرا چنين ميكند؟ آيا ياسرعرفات ضد ماست؟خير. اما محيطی كه در آنجا
به وجود آمده است و پانزده سازمان كمونيستی و حتی خود سازمان فتح، كه
چپيها نفوذ و تأثير زيادی بر سازمان فتح دارند، اجازه نميدهند كه
ياسرعرفات خط ديگری جز خط شرق، جز خط كمونيستها، جز خط روسيه شوروی انتخاب
كند و ميبينيد كه به آن سمت كشيده ميشود.ز بزرگترين افتخارات ما –افتخارات
انقلاب اسلامي- آن است كه با كمال جرأت و جسارت فرياد ميزند: «لاشرقيه و لاغربيه»
و هر دو را ميراند. اين بسيار مهم است. روزگاری بود كه ما را ميكوبيدند،
در خارج ما را مورد هجوم قرار ميدادند كه شما با روسيه شوروی مخالفت
ميكنيد، پس نوكر امريكا هستيد. يكی از همين افراد كثيف حزب بعث، در شهر صور
با من مناظره ميكرد. عذر ميخواهم از بيحرمتی او نسبت به امام و از اينكه
موضوع اين مناظره را برای شما بازگو ميكنم. ولی ميگويم كه بدانيد
آنان چگونه فكر ميكنند. او ميگفت امام امت شما نوكر امريكاست به او ميگفتم ای
مرد بيشرف! مگر نميبينی كه سرتاسر حياتش مبارزه با طاغوت و امريكاست. چرا
اين حرف را ميزني؟ ميگفت من از اين حرفها نميفهمم. در اين دنيا يا كسی بايد
نوكر امريكا باشد، يا نوكر روسيه شوروی و چون امام شما نوكر روسيه شوروی
نيست، بايد نوكر امريكا باشد و به همين علت بود كه امام را از عراق اخراج كردند.
دولت بعثی عراق برای خود توجيه ميكرد كه اين امام نوكر امريكاست و به
همين علت بود كه امام را مجبور به ترك عراق كردند وگرنه دليل ديگری نداشت.
يكچنين تفكراتی داشتند و ما را نيز ميكوبيدند كه شما نوكر روسيه نيستيد،
بنابراين نوكر امريكا هستيد، به آنها ميگفتم كه من بيست و پنج سال از عمر خود را
عليه اسرائيل و عليه امريكا جنگيدهام و ميجنگم، ولی به هيچوجه حاضر
نميشوم كه تسليم روسيه شوروی يا امپرياليسم شرقی شوم.تنها انقلابی
كه در دنيا شعار «لاشرقيه و لاغربيه» را مطرح ميكند انقلاب مقدس اسلامی ما
است و اولين و بزرگترين رهبری كه جرأت ميكند و شجاعت دارد كه در ميان دو
ابرقدرت بايستد و با هر دو بجنگد و اين شعار مقدس را مطرح كند، امام خمينی است.
بنابراين ميبينيم كه مقاومت فلسطين با اين مشكلات پيش ميآيد و متأسفانه احزاب چپ
هم از نام و قداست آن سوء استفاده ميكنند.
درگيری مقاومت فلسطين و
ارتش لبنان
پس
از سپتامبر سياه تا حدود سال 1973 مقاومت ضعيف بود و تعداد زيادی از افراد و
كادرهای خود را تصفيه كرد. مقاومت بعد از سپتامبر ساه ميفهمد كه سبب شكست
او، وجود افراد ناباب در مقاومت فلسطين است. دهها هزارنفر را از مقاومت بيرون
ميكنند و يك نوع تنظيمات تقريباً نيمهسری به وجود ميآوردند. تا سال 1973،
كه در اين سال انفجاری بين ارتش لبنان و فلسطينيها به وجود ميآيد، كه طی
آن ميخواستند سپتامبر سياه ديگری در لبنان به وجود بياورند. همانطوری
كه ميدانيد، باز همين «جبهه شعبيه» محرك و آتشافروز سپتامبر سياه دوم در لبنان
بود.
جريان بدينترتيب بود كه دو يا سها نفر از افراد «جبهه شعبيه» بمبی به داخل
فرودگاه بيروت برده و در مستراح نصب كردند. پليس فرودگاه بمب را كشف و اين سفر را
بازداشت كرد. «جبهه شعبيه» از پليس خواست كه آنها آزاد بشوند. دولت آنها را آزاد
نكرد و گفت آنها بمب آوردند و با بمب و همه اسناد بايد به محكمه بروند. بعد «جبهه
شعبيه» يك افسر و يك سرباز را كه در خيابان راه ميرفتند گرفت و به «صبرا» منطقه
فلسطينيها برد و اعلام كرد كه تا شما آنها را آزاد نكنيد ماه هم اينها را آزاد
نخواهيم كرد. ارتش لبنان با استفاده از چند توپ وارد «صبرا» شد و جنگ درگرفت.
چهارده روز جنگ ادامه داشت. بازهم «جبهه شعبيه» و افرادش گريختند، ولی ابوعمار
و فتح و مقاومت فلسطينی ايستاده و جنگيدند. در اين سال هواپيماهای لبنانی
مخيّمات فلسطيني{اردوگاههای فلسطيني} را بمباران كردند. چهارصد فلسطينی
كشته شد و ارتش لبنان درنظر داشتند كه مثل اردن مخيمات را زير و رو كنند و همهشان
را به خاك و خون بكشند. آقای صدر دخالت كرد، دخالتی حيرتانگيز. ايشان
بيانيهای صادر كرد و به ارتش لبنان توپيد و گفت ما اجازه نميدهيم كه شما
مقاومت فلسطينی را در لبنان نابود كنيد و سپتامبر سياه ديگری به راه
بياندازيد و از رهبران مذهبی ديگر درخواست كرد كه كميتهای برای
دفاع از فلسطين تشكيل دهند و نيز ارتش را تهديد كرد كه اگر حمله كنيد من به قوای
شيعه خواهم گفت كه در مقابل شما موضع بگيرند و شما را بكوبند. فرمانده ارتش هم كه
دستنشاندة «فرنجيه» بود، خود را با مقاومت افسران شيعی روبرو ديد. بر اثر
اين فشارها بود كه «سليمان فرنجيه» رئيسجمهور وقت تسليم شد و جنگ خاتمه پيدا كرد.
البته مشكل ديگری نيز به وجود آمد و آن مشكل اين بود كه سوريه هم به لبنان
حمله كرد و دو شهر لبنان را گرفت و عدهای را كشت.
فرنجيه گفت كه تا وقتی حكومت سوريه در خاك لبنان ارتش دارد، ما دست از جنگ
برنميداريم. از سويی ديگر اسرائيل وارد جنوب لبنان شد و در سرتاسر جنوب
لبنان موضع گرفت. ارتش لبنان از مقابل اسرائيل گريخت و جنوب را تخليه كرد و اين
وقتی بود كه انفجار كاملاً پيشبينی شده بود. اينكه اسرائيل وارد جنوب
بشود، همه جنوب و فلسطينيها را بزند و نابود كند و جنگ در بيروت ادامه پيدا كند
پيشبينی شده بود. اينجابود، كه آقای صدر گفت، من ضمانت ميكنم كه قوای
سوريه از لبنان بيرون برود. پس از تماس ايشان با «حافظاسد» قوای سوريه در
عرض دو روز از لبنان خارج شد.
اين مثال را برای اين زدم كه بدانيم باز توطئه را «جبهه شعبيه» با گرفتن يك
افسر و يك سرباز شروع كرد و سپس از ميدان كناره گرفت و وضع را به جايی رساند
كه بقای مقاومت فلسطينی در خطر نابودی قرار گرفت و اگر خواست
خدا و اين شرايط وجود نميداشت باز سپتامبر سياه ديگری پديد آمده بود.
فصل ٨-جنگهای داخلی
لبنان
دو حركت
انقلابی موازی در لبنان
سادات به امريكا نزديك ميشود
قدرتهای
ارتجاعی دستراستيدورة اول جنگ
معروف سعد و امام
موسيصدر و شايعة ترور
او
مقاومت
فلسطين و نقش امام موسيصدر
سپر بلای فلسطينيان
ورود علنی مقاومت
فلسطين به جنگ
ایجاد توطئه
و انفجار توسط
عراقيهادورة دوم جنگ
تضاد
حكومت انقلابی
با حكومت نظامي
نقش امام موسی در
جلوگيری از انفجار بين مقاومت و سوريه
شعارهای تند و پوچ و خرابكاری داخلي
اهتمام اسرائيل در جذب
مردم جنوب
تجزية
لبنان سقوط نبعه سقوط زعتر
ورود به نبعه
تشريح فاجعه
سپتامبر سياه در اردن و كشتار حدود پانزده هزار فلسطينی و اخراج بقيه
از اردن و جايگزينی آنها در لبنان و آنگاه انفجار سال 73 در لبنان، بين
مقاومت فلسطين و ارتش لبنان، سپری ميشود. در اينجا دو جريان به موازات هم
پيش ميرفت؛ يكی مقاومت فلسطين و پيروزيهايی كه به دست ميآورد كه به
ضرر اسرائيل بود. دوم حركت انقلابی مسلمانان بخصوص شيعيان محروم داخل لبنان
كه به ضرر هيأت حاكمه و سلطة مسيحيان لبنان بود كه اين دو حركت سبب نزديكی و
اتحاد احزاب مسيحی و دستراستی لبنان با اسرائيل و آغاز جنگهای
داخلی شد.
توطئه اسرائيل و امريكا
در
سال 1967 بر اثر يك حملة دو ساعته ارتش اسرائيل و امريكا نيروهايهوايی عرب
بكلی نابود شدند و شكست نيروهاينظامی عرب حتمی بود. اما در سال
1973 صحنه معكوس شد؛ اگر امريكا آنچنان با سرعت به كمك اسرائيل ميشتافت و مصر
خود را از ميدان جنگ بيرون نميشكيد، شكست اسرائيل حتمی مينمود. از همه
مهمتر آنكه سوريه به تنهايی بيش از هفتاد روز در مقابل ارتش اسرائيل شجاعانه
ايستادگی كرد و اسرائيل تمام نيروهای خود را با فراغبال متوجة سوريه
نمود و هر روز ادعا ميكرد كه فردا وارد دمشق خواهد شد. ولی پس از يك جنگ
طولانی، تنها توانست دوازده كيلومتر در خاك سوريه پيش برود. يك محاسبه از
نيروها و استعدادهای نظامی و انسانی و اقتصادی دو طرف
نشان ميدهد كه سرعت پيشرفت نيروهای عرب صعود بيشتری دارد و هرچه زمان
بگذرد جنگ عمومی بين نيروهای عرب و اسرائيل به سود اسرائيل نخواهد
بود. امريكا نيز به دليل نياز به نفت نميتوانست در مسئله خاورميانه بيتفاوت
بماند و نميخواست كه روسية شوروی كشورهای ناراضی عرب را پايگاه
فكری و نظامی خود كند؛ بنابراين امريكا تمايل داشت تا به نوعی كه
به زيان اسرائيل نباشد مشكل فلسطين را حل كند! و با حفظ منافع خود، دوباره
پايگاههای خاورميانه را از چنگال روسيه رها ساخته، سيطرة سياسی و
اقتصادی خويش را بر منطقه تأمين نمايد. «كسينجر» وزير امورخارجه امريكا
مأمور حل اين مشكل شد.
سادات به امريكا نزديك ميشود
سادات
خود را مسئول شكست سال 67 نميدانست، ولی از سوی ديگر خود را قهرمان
پيروزی سال 73 به شمار ميآورد و از مصالحه با اسرائيل وحشتی نداشت!
فقر بيش از حد مردم مصر و عدم رشد سياسی كافی آنان، كمكم مسير
مبارزات مصر را تغيير داد. سادات آرامآرام مصر را از جرگة كشورهای عرب خارج
كرد و با تكيه به تاريخ قبل از اسلام و تمجيد از سيستمهای حكومتی فراعنه،
برای مصر نژادی ديگر قائل شد و زمينه فكری خروج از بلوك عربی
و اسلامی را مهيا كرد؛ چه سادات برای ادامة حكومت خود به اين روش
بازگشت به دوران قبل از اسلام نياز داشت و امريكا نيز از اين رويه دنيای عرب
نفع فراوان ميبرد. در مصر از رئيسجمهور امريكا «نيكسون»، استقبال بينظيری
به عمل آمد كه به قيمت از بين بردن نتايج مبارزات مردم مصر تمام شد. «كسينجر» آمد
و بالاخره حل گامبهگام و مسالمتآميز مسئله بين مصر و اسرائيل به امضاء سادات
رسيد.
مخالفت ياسرعرفات
ابوعمار
(ياسرعرفات) رئيس هيأت اجرايی مقاومت فلسطينی، رسماً مخالفت خود را با
حل مسالمتآميز (گامبهگام) سادات و كسينجر اعلام كرد و حكومت مصر نيز راديوی
صدای فلسطين در قاهره را بست، ولی مخالفت مقاومت فلسطين به مراتب بيش
از نظر سادات برانگيخت و سادات و امريكا را عصبانی كرد. برای امريكا و
اسرائيل مسلم شد كه با وجود مقاومت فلسطين هيچ نوع راه حل جزيی و
مسالمتآميز، عملی نخواهد بود، پس برای تحقق قرار سادات كسينجر، بايد
مقاومت فلسطين را از بين برد و يا لااقل تضعيف كرد.
از اينجا رأی امريكا و اسرائيل برنابودی و يا تضعيف مقاومت قرار گرفت.
توطئهها شروع شد. اختلافات داخلی بين اعراب تشديد گرديد و مقدمات قربانی
كردن مقاومت فلسطينی در لبنان به دست عرب فراهم آمد. لبنان تنها كشوری
است كه «مقاومت فلسطين» در آن آزادنه فعاليت ميكند و پايگاههای نظامی
قومی و مسلح و تقريباً همه كارهای سازمانی و سياسی مقاومت
فلسطين در لبنان صورت ميگيرد. استعمار تصميم گرفت بين مقاومت و نيروهای ارتجاعی
درستراستی لبنان ايجاد اصطكاك كند و سپس ارتش برضد مقاومت وارد عمل شود.
سازمان آزاديبخش فلسطين از لحاظ نظامی به مراتب قويتر از ارتش لبنان و
نيروهای دستراستی است و در يك درگيری مستقل و آزاد قادر است
ارتش و نيروهای دستراستی را منهدم كند؛ اما به محض انفجار و دخالت
مقاومت فلسطين در اختلافات داخلی لبنان، اسرائيل خصمانه وارد عمل شده و لبة
حملة خود را متوجة مقاومت فلسطين و طرفدارانش خواهد كرد. البته ممكن است سوريه به
دفاع از مقاومت وارد معركه شود، آنگاه نيروی دريايی ناوگان ششم امريكا
نيز وارد عمل شده، لبنان را به خاك و خون خواهند كشيد. برای ايجاد بهانه و
شعلهور ساختن آتش جنگ داخلی، نيروهای ارتجاعی، «كتائب» و
دستراستی لبنان، بهترين عامل و محرك به شمار ميرفتند.
قدرتهای ارتجاعی دستراستي
در
لبنان حدود پانزده طايفة مذهبی وجود دارد، كه در آمار استعماری سال
1935 تحت سيطرة فرانسويان، مسيحيان مارونی اكثريت به حساب آمدند و انتخاب
رئيسجمهور در تصرف مارونی قرار گرفت. از آن به بعد نيز مسيحيان به هيچوجه
حاضر نشدند آمار ديگری بگيرند، درحالی كه برابر آمار غيرمستقيمی
كه جديداً از طريق كوپن شكر به دست آمد، حقايق بزرگی كشف شد. برطبق اين آمار
عدة مارونيها 450 هزارنفر، اهل تسنن 550 هزارنفر، كاتوليكها 300هزارنفر،
دُرزيها 250هزارنفر و شيعيان 985هزارنفر تعيين گرديد، درحالی كه مطابق آمار
استعماری فرانسه اكثريت اول را مارونيها تشكيل ميدادند كه رئيسجمهور از
بين آنها انتخاب ميشد و در مرحلة دوم سنّيها بودند و نخستوزير از آنان بود و
سرانجام شيعيان كه رئيسمجلس شورای نمايندگان از بين آنان انتخاب ميشد، در
حالی در عدة شيعيان بيش از دو برابر مارونيهاست.(1) از همين جا ظلم بزرگی
كه بر شيعه رفته است معلوم ميگردد. درحال حاضر تقريباً همة قدرت سياسی،
اقتصادی و نظامی لبنان در دست مارونيهاست و اين امر نميتواند برای
مسلمانان قابلقبول باشد و اعتراض شديد شيعه و حركهالمحرومين به همين امر
برميگردد، مسلماً تحقق عدالت اجتماعی و رفع استثمار و ظلم و اختلافات طبقاتی
مستلزم فدا شدن مقاديری از منافع و مصالح گروه حاكمه و بخصوص مارونيهاست
ومارونيها نيز به هيچوجه نميخواهند منافع خود را از دست بدهند و تا به حال در مقابل
تقاضای محرومين برای استقرار عدالت اجتماعی مقاومت كردهاند.
بزرگترين قدرت سازمانی طايفة مارونی، حزب «كتائب» است، كه سالهای
متمادی سابقة تشكيلاتی و تعليمات نظامی دارد. نفرات «كتائب»
هشتادهزار و تعداد افراد مسلح آنان چهل هزارنفر برآورد ميشود و بزرگترين حزب سياسی
و قويترين ميليشياي{شبه نظاميان} لبنانی است. اين حزب خود را از نژاد
فينيقيها ميداند و از عرب برتر ميشمارد و ترجيح ميدهد كه دولت، مسيحی و
غربی و متصل به اروپا باشد. به همين جهت با حضور فلسطينيها در لبنان نيز
مخالف است و مستقيم و غيرمستقيم خواستار اخراج فلسطينيها از لبنانست. رئيس اين
حزب «پيرجميل» است. پس از اين حزب، «احرار» حزب دوم مارونيهاست كه رئيس آن «كميل
شمعون» رئيسجمهور سال 1958 است كه پای ارتش امريكا را به لبنان باز كرد، تا
طرفداران ناصر و مبارزان ملی را منكوب كند. اين دو حزب طرفداری سياست
غرب و مخالف فلسطينيها هستند.جريان سالهای گذشته نشان ميدهد كه قدرت
مسلمانان از نظر سياسی و اجتماعی و نظامی روزافزون است و اگر
وضع به همين منوال پيش برود، پس از مدتی سيطرة سياسی و اقتصادی و
نظامی لبنان به دست مسلمانان خواهد افتاد. به همين جهت مسيحيت، عموماً و
مارونيها، خصوصاً، از قدرت مسلمانان و شيعيان وحشت دارند و نميخواهند در توازن
نيروهای طائفی مصالح خود را از دست بدهند، ولی زمان به نفع
مسلمانان و برضد منافع مارونيهاست و جبراً اين توازن غيرعادلانه به نفع محرومين
تغيير خواهد يافت. بنابراين گروههای حاكمة مارونی به هر وسيلهای
چنگ ميزنند، تا قدرت مسلمانان را بكوبند و پايان سيطرة خود را مدت ديگری به
تعويق اندازند، برای اين كار از هيچ راهی حتی همكاری با
قدرتهای خارجی ابا نخواهند كرد. اسرائيل و امريكا از اين درگيريهای
داخلی خبر دارند، جنگهای داخلی را تحريك ميكنند و به دست
«كتائب» ميخواهند ايجاد انفجار كنند و پای مقاومت را به معركه بكشانند تا
سپتامبر سياه ديگری نظير اردن به وجود آورند و در ضمن قدرت مسلمانان را نيز
درهم بشكنند.
در اين روزها منافع اسرائيل در محو مقاومت فلسطينی و منافع «كتائب» در تضعيف
مسلمانانؤ موازی و مقارن است. به همين جهت اين دو باهم همكاری دارند.
بنابراين فقط در فرصت تاريخی و خطرناك موجود است كه «كتائب» ميتواند از
نيروی اسرائيل و امريكا و غرب در كوبيدن مسلمانان استفاده كند. امام مقاومت
فلسطين نيز تجربة تلخ 1970 اردن را پشت سرگذاشته است و نميخواهد بار ديگر به چنين
معركه خطرناكی گرفتار شود، بنابراين در كشمكشهای داخلی سال
گذشته و سالجاري{يعنی سال 1975} با كمال مهارت و تيزبينی خود را از
معركه كنار كشيده و عملاً در زد و خوردها شركت نكرده است و حتی سعی نموده
با ميانجيگری و ابراز قدرت و نفوذ خود، از جنگهای داخلی و زد و
خوردهای طائفی جلوگيری كند.
در اوايل سال 1974 مسئله فلسطين در سازمان
ملل مطرح شد. ابوعمار رهبر مقاومت در جلسة عمومی سازمان ملل شركت كرد و برای
اولينبار ملت فلسطين از سوی 105 كشور دنيا به رسميت شناخته شد و مقاومت به
عنوان نمايندة منحصر به فرد فلسطين معرفی گرديد. ياسرعرفات اولين شخصيتی
بود كه مسلحانه وارد جلسة عمومی سازمان ملل شد، و بطور رسمی مورد
استقبال قرار گرفت و احتراماتی به مراتب زيادتر از ديگران نثارشان شد. در
اين جلسه 105 دولت به نفع فلسطينيها رأی مثبت دادند و فقط چهار دولت،
امريكا- اسرائيل و دو دولت ديگر با رأی فوق مخالفت كردند. اين پيروزی بزرگ
برای فلسطينيان بسيار ارزنده بود و حربة بزرگ تبليغاتی اسرائيل را از
دستش گرفت. البته اسرائيل با دستگاههای اطلاعاتی خود قبل از جلسه عمومی سازمان
ملل كم و بيش از نتيجة رأی آگاهی داشت و ميدانست كه حضور ياسرعرفات
در جلسة عمومی چنين نتايج وخيمی برای اسرائيل به بار خواهد
آورد. لذا سعی كرد تا قبل از عقد جلسه، در داخل لبنان ايجاد انفجار و جنگ
داخلی كند، تا بلكه مانع شركت ياسرعرفات در سازمان ملل شود و احتمالاً موضوع
فلسطين مطرح نگردد.
آغاز بحـران
يكماه
قبل از جلسة عمومی سازمان ملل تيراندازان كتائبی، يازده فلسطينی
را در «دِكوانِه» {حومه بيروت} كشتند. ياسرعرفات خبر قتل را منتشر نكرد، تا
احساسات فلسطينيها تحريك نگردد و درگيری بين دو طرف به وجود نيايد.
همان شب ياسرعرفات به مجلس شيعيان نزد امام موسيصدر آمد و از او درخواست كرد كه
با دخالت و نفوذ خود از انفجار جلوگيری به عمل آورد. امام موسی آمادگی
خود را برای دفاع از مقاومت و هر نوع فداكاری اعلام كرد. ياسرعرفات
تقاضا نمود كه امام موسی شخصاً با «پيرجميل» رهبر كتائب تماس بگيرد و به هر
وسيله ممكن، مسئله را خاتمه دهد، امام موسی روز بعد با «پيرجميل» تماس گرفت
و سبب دشمنی و كستار را پرسيد. «پيرجميل» به مقاومت و فلسطينيان حمله كرد.
كه آنها استقلال لبنان را محترم نميشمردند … امام موسی جواب داد كه اولاً
مقاومت، استقلال لبنان محترم ميشمرد و ثانياً لبنانيها بيشتر از فلسطينيها فساد
ميكنند…
«پيرجميل» نپذيرفت و بحث ادامه يافت. بالاخره امام موسی گفت كه شخصاً ضامن
ميشود و مسئوليت همة فلسطينيها را به عهده ميگيرد. «پيرجميل» اجباراً كلام امام
موسی را پذيرفت و لذا زد و خورد خاتمه يافت و ياسرعرفات توانست به سازمان
ملل برود و آن پيروزی بزرگ نصيب مقاومت فلسطين گردد.
اوجگيری تحريكات دشمن
اسرائيل،
از موفقيت بينظير مقاومت در سازمان ملل به شدت عصبانی شد و لذا تحريكات
داخلی لبنان اوج گرفت. كمتر روزی ميگذشت كه تحريكات خارجی و يا
زد و خوردهای داخلی صورت نميگرفت. «كتائب» با بهانههای مختلف
به مسلمانان حمله ميكرد، تا بين مقاومت و ارتش اصطكاك بوجود آورد. يك روز بيجهت
به مدرسة صنعتی «دكوانه» حمله كردند و هر كس را كه اسمش اسلامی بود
زدند و عدهای به شدت مجروح شدند، به دانشكدههای ادبيات، حقوق، و
غيره حمله بردند و هر كسی را كه اسمش محمد، علی و حسن و حسين بود،
زدند… ولی مقاومت از تحريكات دشمن آگاه بود و نميخواست به دام توطئههای
كشنده و محوكننده گرفتار گردد و به هر ممكن از برخورد مستقيم با «كتائب» پرهيز
ميكرد.
در انفجار صيـدا
ماه
مارس سال 1975 برای دفاع از حقوق ماهيگيران، برضد يك شركت اميركايی،
كه «كميل شَمعون» شريك آن بود، تظاهرات بزرگی در صيدا به وقوع پيوست. رهبری
تظاهرات بر عهدة «معروف سعد» بزرگترين رجل سياسی و ملی صيدا و از
نمايندگان سابق مجلس بود. «معروف سعد» رابطة بسيار نزديكی با مقاومت فلسطين
داشت و در جنگهای عرب برضد اسرائيل در سال 1948 شركت كرده بود و از مدافعان
سرسخت مقاومت به شمار ميرفت. «معروف سعد» مردی آزاده، فروتن، سرسخت و
همچنين طرفدار «حركهالمحرومين» و از دوستان نزديك و صميمی امام موسيصدر
بود. هنگامی كه «معروف سعد» در جلوی صفوف تظاهركنندگان حركت ميكرد
هدف گلوله قرار گرفت و به خاك غلطيد و صيدا منفجر شد. ارتش برای جلوگيری
از تظاهرات، تجهيز شد. مطابق اطلاعات رسيده، «معروف سعد» با گلولة يكی از
عوامل ارتش به خاك و خون غلطيده بود و لذا فوراً زد و خورد شديدی بين مردم
صيدا و ارتش درگرفت و در همان لحظات اوليه چندنفر از سربازان كشته و مجروح شدند و
دامنة زد و خورد بالا گرفت و چند تانك و زرهپوش ارتش به دست مردم منفجر شد و
دهها نفر از مردم نيز جان باختند. «معروف سعد» هنوز زنده بود و در بيماسرتان
بيروت تحت معالجه قرار گرفت و با مداخلة مستقيم مقاومت و وساطت «ابوزعيم»، يكی
از رهبران مقاومت فلسطينی صلح دوباره برقرار شد. يعنی اينبار نيز با
ذكاوت و آگاهی مقاومت، غائله خاتمه يافت و از درگيری مستقيم بين ارتش
و مقاومت جلوگيری به عمل آمد و خطر انفجار لبنان برای مدتی منتفی
شد.
طرفداری كتائب از ارتش
دخالت
ارتش در صيدا و تيراندازی به «معروف سعد»، رجل ملی و سياسی معروف،
احترام و اهميت ارتش را در افكار عمومی تنزل داد. حتی مردم صيدا از
ورود ارتش به صيدا جلوگيری ميكردند و ارتش را عامل استعمارگران و نظام طائفی
موجود به شمار ميآورند و انتقادات زيادی متوجه ارتش و رهبران سلطه گرديد.
برای مقابله با اين هجوم فكری عليه ارتش، «كتائب» به حركت درآمد و يك
تظاهرات سی و پنج هزار نفری مسلحانه در بيروت به راه انداخت و در
شعارهای تند و تحريكآميزش به مسلمانان و فلسطينيان و مقاومت و سوريه حمله
كرد و از ارتش و نظام لبنان به شدت دفاع نمود. در هر گوشه و كنار و بر فراز
خيابانها شعارهای بزرگی در طرفداری از ارتش و حمله و هجوم به
مسلمانان و مقاومت به چشم ميخورد. تظاهركنندگان خيابانهای زيادی را
طی كردند و با شعارهای داغ و تند خود به وسط شهر رسيدند.
اين تظاهرات ترس و وحشت زيادی در دل همه انداخت. رجال سياستمدار! از گروههای
مختلف به دفاع و دلسوزی ارتش برخاستند و روزنامهها از طرفداران و دلسوزی
اين رجال، پر شد. آنان ميگفتند ارتش را مقدس ميدارند و اگر انتقادی وجود
دارد، فقط به خاطر دلسوزی و حمايت از ارتش است. ولی روزنامهها و
گفتار بزرگان نشان ميداد كه جوّ وحشت بر همه مستولی شده و همهُ اينان در
مقابل قدرت «كتائب» و ارتش تسليم شدهاند. به تدريج محيطی به وجود آمد كه
ارتش جنبهُ تقدس پيدا كرد و مخالفان و منتقدان به ارتش، خائن و بيوطن به حساب
آمدند. از آنجا كه ارتش حربهای در دست سلطهُ {هيأت حاكمه} بود، هر نوع هجوم
به سلطه اجباراً هجوم به ارتش تلقی شده و اتهام خيانت و بيوطنی به
سرعت بر فرق انتقادكننده كوبيده ميشد، بنابراين كسی جرأت نميكرد كه حتی
به سلطه انتقاد كند. اين جنبة تقدس ارتش حربة مهلكی بود كه به دست سلطه
افتاد و ميرفت كه دموكراسی و انتقاد آزاد را نابود كند تا زمامداران
خودخواه بدون هيچ مزاحمتی به خودسری ادامه دهند و مخالفان خود را با
اين حربه قاطع از پای درآورند. طبيعی است كه در سايهُ سهمگين اين تقدس
ظاهری، چه جنايات فراوانی ميتوانست صورت گيرد و چه عواقب وخيمی
به بار آيد. همچنان كه ذكر شد همهُ رجال و بزرگان نيز از شدت خوف تسليم اين تقدس
شدند و در مقابل سلطه سكوت كردند و راه را برای پايدار ساختن اين تقدس
خطرناك هموار ساختند.
معروف سعد و امام موسی صدر و شايعه ترور او
«معروف سعد» در گذشت و درد و غمی
سنگين بر صيدا سايه افكند. نعش«معروف سعد» به مسجد صيدا حمل شد و همهُ مبارزان و
مسلمانان برای بزرگذاشت اين شهيد بزرگ در خيابانها و كوچهها و بازارهای
صيدا رژه ميرفتند. تابوت «معروف سعد» در محراب مسجد قرار گرفت، هزاران نمازگزار
با چشمان اشكآلود و قلبهای پر درد در صفوف نماز منظم ايستادند، تمام
رهبران مقاومت و رهبران چپ از جمله «كمال جنبلاط» حضور يافته بودند، البته چپيها
داخل مسجد آقای صدر به داخل مسجد رفت و با آنكه «معروف» سنّی بود و
علمای در مسجد صيدا حاضر بودند به امام موسی رهبر شيعيان تكليف شد كه امات
به نماز جمعه را بپذيرند. او به منبر رفت و خطبة معروف جمعه را ادا كرد، خطبهای
كه تمام شنوندگان را به حركت آورد، مردم از شدت احساسات كف ميزدند، گريه
ميكردند و امام موسی با سختی از كف زند مردم جلوگيری ميكرد.
او به نقش «معروف» اشاره ميكرد كه در حضور او و در مسجدی قرار داشت. آقای
صدر خطبةخود را با بزرگداشت «معروفسعد» شروع كرد. از مبارزات پيگير و فداكاريهای
اين مرد بزرگ ياد نمود و خاطرههای گذشت و افتخار اين مبارز ملی را در
اذهان زنده كرد و گفت: «زمين و آسمان شهادت ميدهند… در و ديوار صيدا و خيابانهايش
شهادت ميدهد… كوچك و بزرگ، زن و مزد شهادت ميدهند كه سراسر زندگی «معروفسعد»
مبازره برای محرومين برضد استعمار و ظلم و ستم بوده است و به خاطر دفاع از
حقوق ستمديدگان در مبارزه با سلطه ستمگر، شهيد شده است…»
سپس به قسمت اساسی خطبه پرداخت، برای دريدن تقدس ساختگی ارتش،
برای درهم شكستن اين بت مصنوعی، اين نيمه خدايی كه نگاهبان سلطه
ظلم و ستمگر شده بود، چنين گفت:
«ارتش بايد نگاهبان مردم و مدافع وطن باشد و مرزهای كشور را عليه بيگانگان
پاسداری كند، ولی اگر قرار باشد كه بجای دفاع از وطن، در جنوب،
آزادمردان را در شهرها به گلوله بندد، بهتر است چنين ارتشی نابود گردد!» (كف
زدنهای شديد حضار و اعتراض آقای صدر و سپس تبديل احساسات به اشك)… و
بعد چنين ادامه داد: «اگر قرار است گلولهای كه بايد در سينه اسرائيلی
در مرزهای جنوب بنشيند و مبارز ملی «معروفسعد» را به خاك و خون بكشد،
بهتر است چنين ارتشی نابود گردد… ارتش بايد نگاهبان وحدت ملی و كرامت
هموطنان باشد، ولی اگر قرار است كه آلتدست طايفهای خاص و يا عدهای
مصلحطلب درآيد بهتر است چنين ارتشی نابود گردد…»
بدينوسيله آقای صدر باقدرت و شهامتی بينظير، پردههای تقدس را
از پيكر ارتش درهم دريد و آن را از مسند نيمه خدايی به زير كشيد و همة
لبنانيان نشان داد كه به خاطر نجات لبنان و دفاع از دموكراسی و آزادی بايد
فداكاری كرد و اجازه نداد كه قلدران و مصلحتجويان با مقداسات مردم بازی
كنند و دمكراسی و ارتش و حتی وطنپرستی را آلتدست اغراض خصوصی
خود نمايند و تنها كسی كه قادر بود در لبنان به چنين عمل بزرگی دست
بزند و با شهامت و واقعبينی خود چنين خطر بزرگی را از وطن دور كند، شخص
امام موسيصدر بود.
پس از ايراد خطبه و نماز پيكر «معروفسعد» روی دستهای مردم در
كوچهها و خيابانهای صيدا به حركت درآمد و آقای صدر و صف بزرگی
از مردم به دنبال او رژه رفتند و او را در ميان موج مردم داغدار و عصبانی به
خاك سپردند.
شايعه ترور آقای صدر
هجوم
شجاعانه آقای صدر به ارتش، نقشة خطرناك سلطه حاكمه را نقش برآب كرد و به
مردم وحشتزده و آزاده جانی داد تا به دفاع از حق و انتقاد از سلطه
بپردازند، ولی هيأت حاكمه عصبانی شد و شايعهای به هجوم مسلحانه
به ماشين آقای صدر در «طحاله» و قتل و جرح سرنشينانش در مدتی كمتر از
دهدقيقه در سرتاسر لبنان انتشار يافت. اين شايعه برای ايجاد خوف و ضمناً
تهديد آقای صدر و احياناً آگاهی از عكسالعمل مردم صورت ميگرفت، ولی
انعكاس بحدی شديد و انقلابی بود كه طرحكنندگان شايعه فهميدند چنين
عملی برابر با نابودی تمام آنهاست لذا از اين فكر شيطانی دست
برداشتند.
هفتة بعد آقای صدر در مراسم هفتم «معروفسعد» حضور يافت و در نطق آتشين خود
همچنين اعلام كرد، كه يكه و تنها و بدون هيچ محافظی به صيدا آمده است تا اگر
كسی بخواهد و قدرت دارد او را ترور كند!
آمادگی كتائب
در
برابر گسترش نارضايتی مسلمانان از نظام فاسد موجود، «كتائب» با كمك غرب به
تسليح نيروهای خود پرداخت و كشتيهای مملو از اسلحه به سمت لبنان و
مسيحيان سرازير شد. ميليشای «كتائب» خود را پيش از پيش آمادة حمله نظامی
عليه مسلمان كرد. آموزش نظامی در كوههای لبنان و مناطق مسيحيان شدت
گرفت تبليغات ضداسلامی و ضدفلسطينی همهجا گسترش يافت. مقاومت فلسطينی
و طرفداران مقاومت را به خيانت و بيوطنی و خائن خواندند، به اين دليل كه با
مقاومت فلسطين روابط دوستانه دارند و درصدد اخراج آنان از لبنان نيستند. اين
ادعاكنندگان كتائبی فراموش كردند كه همين مردم مسلمان جنوب برای دفاع
از وطن در «كفرشوبا» و «كفركلا» و مرزهای جنوبی با اسرائيل ميجنگند و
برای دفاع از وطن جان ميدهند و تهمت وطنی و خيانت به هيچوجه بر
دامان پاك اين از جان گذشتگان نميچسبد.
توطئه عينالرمانه
جنگ
سرد و آمادگی نبرد و تحريكات و حملات به اوج خود رسيد و محيط آمادة انفجار
شد. هر لحظه خطر نزديكتر و امكان انفجار بيشتر ميگرديد و هر حادثة ناچيزی قادر
بود چون كبريت اين مخزن باروت را مشتعل كند و اگر فاجعة «عينالرمانه» پيش نميآمد
مسلماً حادثة ديگری همان انفجار را بوجود ميآورد.
روز يكشنبه 13 آوريل 1975 حوالی ظهر وقتی بك اتوبوس حامل سرنشينان
لبنانی و فلسطينی، هنگام بازگشت از جشنی، از «عينالرمانه»
ميگذشت، در روبروی يك كليسای كتائبی، كه «پيرجميل» هم در آنجا
بود مورد هجوم وحشيانهای قرار گرفت. سرنشينان غيرمسلح اتوبوس از كوچك و
بزرگ، از فاصلة نزديك قتلعام شدند و 27 نفر در دم كشته شدند و نعش آنها مدت زيادی
بر روی ماند و جنگندگان كتائبی اجازه ندادند حتی آمبولانس دولتی
و ارتشی برای حمل كشتهشدگان به محل نزديك گردد. اين حادثه بحدی
دردناك و متأثركننده بود كه احساسات جامعةمسلمان را به شدت برانگيخت. احزاب چپ
نيز از اين احساسات شورانگيز استفاده كردند و فوراً ضد و خوردهای خيابانی
با اسلحههای سبك و سنگين در هر گوشة بيروت شروع شد.
اما «كتائب» خود را آماده كرده بود. چند كشتی اسلحه آنها را اشباع نموده بود
و بخصوص كادرهای جنگنده و نظم ارتشی كافی داشتند. درحالی كه
نيروهای مخالف كتائبی همه پراكنده و بينظم و اغلب بدون تعليم نظامی
كافی بودند و جنگ در شرايط كاملاً غيرمتوازن شروع شده بود. نيروهای چپ
از حزب كمونيست لبنان، حزب «تقدمی اشتراكي» به رهبری «كمال جنبلاط»،
حزب «عمل شيوعي»، «جبههاشيعه جرجحبش»، «الجبههالشعيبهالدموكراتيه»، «نايف
حواتمه» و «قيادهالعامه» ، «احمدجبريل» تشكيل شده بود. اين نيروها با تعدّد
سازمانی خود به هيچوجه قادر نبودند در مقابل كتائب عرضاندام كنند. پشتوانة
قدرت آنها مقاومت فلسطينی و بخصوص سازمان نظامی «فتح» بود. يعنی
اگر مقاومت فلسطينی (به رياست ياسرعرفات) از صحنه خارج ميشد، نيروهای
چپ فوراً پراكنده و متلاشی ميشدند. ولی اين نيروی چپ با
تحريكهای متداوم و تبليغات دامنهدار و روزنامه و بيانهای مستمر،
ميخواست مقاومت فلسطينی را وارد معركه كند و به جان كتائب بيندازد. هرچند
مقاومت فلسطينی به مراتب قويتر از «كتائب» بوده و قادر بود «كتائب» را شكست
دهد، ولی ورود «مقاومت» در معركه، باعث دخول اسرائيل به لبنان ميگرديد،
جنوب را تسخير ميكرد كه اكثريت قدرت فلسطينی در آنجا متمركز است و به علاوه
قادر بود كه «محله سبرا» و اردوگاههای فلسطينی در بيروت و همچنين
پايگاههای مقاومت در مناطق شيعه را بمباران كند و سپتامبر سياه ديگری
در لبنان به را ه بيندازد. بنابراين مقاومت فلسطينی از «كتائب» وحشتی نداشت،
بلكه نميخواست به هيچ عنوان بادخول خود به معركه، بهانهای به اسرائيل
بدهد. تجربة تلخ سپتامبر سياه اردن هميشه در جلوی چشم مقاومت فسلطينی وجود
داشت. بنابراين همچون موارد متعدد گذشته از انفجار جلوگيری ميكرد و دستخوش
احساسات نميشد، بلكه سعی ميكرد با صبر و درايت خاص از شعلهور شدن
اصطكاكهای داخلی جلوگيری كند. مسيحيان و مسلمانان در قسمتهای
مختلف شهر، سنگر گرفته بودند و هر جنبندهای را هدف گلوله قرار ميدادند.
عبور و مرور قطع شد و شهر به صورت يك دژ نظامی درآمد. در هر گوشهای قناصي(1)
نشسته بود و خيابانی را قرق ميكرد. توپهای سنگين و خمپارهها و
موادمنفجره شهر را به لرزه درآورد، آتش و دود آتشسوزی از نقاط مختلفه به
آسمان بلند شد. طنين رگبار گلولههای سبك و سنگين در هر كوچه و خيابانی
انعكاس مييافت و ميرفت تا انفجاری همهجانبه لبنان را نابود كند. قسمتهای
مهم مسيحينشين همچون «حدث»، «عينالرّمانه»، «فرنالشبّاك» و «ارفيّه» توسط
قسمتهای مسلماننشين، «كفرشيما»، «حيّسلّم»، «حيّماضي»، «شيّاح»،
«دكوانه»، «برجحمّود» محاصره شده است. اين قسمتها تقريباً همه شيعه هستند و
كمربندوار مناطق مسيحی را احاطه كردهاند. آتش جنگ در همة مناطق شيعهنشين
شعلهور شد و احزاب چپ نيز برای هجوم به مسيحيان، به مناطق شيعهنشين آمدند.
مقاومت فلسطينی نيز براس دفاع از اين مناطق كمربندی، نيروهای بزرگی
در آن مناطق مستقر كرد. مقاومت فلسطينی پشتوانة نيروهای مسلمان و چپ
بود، ولی عملاً در جنگ شركت نداشت و فقط حضور مقاومت قوت قلبی برای
احزاب چپ و نيروهای مسلمان بود. ولی حمله و هجوم توسط نيروهای پراكنده
و بينظم و حتی غيرتعليمديده چپ و مسلمان انجام ميگرفت. جنگ فوراً به صورت
جنگ مسيحی مسلمان درامد و تفكيك كتائبی از مسيحی و كمربندنشين
شيعه به صحنة جنگ مبدل گرديد و كشتههای زيادی بر زمين ريخته شد و
بخصوص هيچ سنگری، كيسة شنی يا پناهگاهی وجود نداشت و جنگجويان
بيمحابا يكديگر را زير آتش ميگرفتند و عدة زيادی در كوچه و خيابان به زمين
ميريختند.
مقاومت فلسطين و نقش امام
موسيصدر
با
شعله ورشدن جنگ، مقاومت فلسطينی خود را در خطر انفجار ديد و خاطرات تلخ
سپتامبر سياه اردن در ذهن فرماندهان مقاومت مجسم شد. احساسات پرشور و طغيان مردم،
از جنايت كتائبيها غيرقابل كنترل بود و احزاب چپ نيز با روزنامهها و بيانهای
سياسی خود اين احساسات بيشائبه را هرچه بيشتر تحريك ميكردند و مردم را به
جنگ تشويق صحنه را به انفجار نزديك ميكردند. ولی مقاومت فلسطينی بنابر
دلايل بالا هرگز نميخواست تسليم احساسات مردم و تحريكات احزاب چپ گردد و وارد
توطئه شود. توطئهای كه همه اين بهانهها و جنگها به خاطر آن طرحريزی
شده بود. نخستوزير «رشيدالصلح» هم كه عملاً در دست «جنبلاط» و احزاب چپ بود،
نميتوانست كوچكترين تأثيری در صحنة لبنان داشته باشد.
تنها شخصيتی كه در لبنان نفوذ و احترام همهجانبه داشت و «مقاومت روی او
حساب ميكرد و به اخلاص و فداكاريهايش ايمان داشت، امام موسيصدر بود، كسی كه
در سابق بارها به مدد مقاومت آمده و بخصوص در سال 1973 مقاومت را از يك سپتامبر
سياه حتمی نجات داده بود. لذا مسئولان مقاومت، به دستور ياسرعرفات كه
آنموقع در سوريه بود، با امام موسی تماس گرفته، خواستار شدند كه برای
تخفيف بحران و آتشبس، همة نفوذ و قدرت خود را به كار اندازد. امام موسی نيز
پس از يك سلسله تماسهای همهجانبه و فشارهای سياسی و اخلاقی
به طرفين، قادر شد كه حدود ظهر روز دوشنبه برای مدت دو ساعت اعلام آتشبس
كند تا در اين مدت دو ساعت، كشتهها و مجروحان از صحنههای جنگ به
بيمارستانها منتقل شوند و جنگندگان به آمبولانسها تيراندازی نكنند. تا آن
زمان هيچ آمبولانسی نميتوانست به صحنة زد و خورد نزديك سود، چون هدف گلوله
قرار ميگرفت. خيابانها و كوچهها از اجساد كشتگان و مجروحان پر شده بو، حتی
كسی نميتوانست به درد و نالة مجروحان جواب بگويد و چه بسا زخمخوردگانی
كه مردند و كسی به فريادشان نرسيد.
ساعت دو بعدازظهر آتشبس شروع شد و امام موسيصدر درنظر داشت در خلال اين دو ساعت
توافقی بين طرفين به وجود آورد و آتشبس برای هميشه ادامه يابد. پس از
گفتگوها و قرار و مدارها با مقاومت و «كتائب» و فشار اخلاقی و سياسی،
پايههای يك توافق دوجانبه ريخته شد و «كتائب» پذيرفت كه اولاً رسماً از
مقاومت فلسطينی معذرت بخواهد، ثانياً چهارده نفر از مجروحان كتائبی را
كه به اتوبوس حمله كرده بودند، تحويل دادگاه بدهند. مقاومت فلسطينی هم
پديرفته بود كه بر اين دو اساس قرار صلح را بپذيرد و طرفين دست از زد وخورد
بردارند. ساعت دو بعدازظهر آتشبس برقرار شد و آمبولانسها به خيابان آمدند و
كشتهها و زخميها را كه انباشته شده بود جمع كردند و به بيمارستانها بردند. ساعت
دو و نيم بعدازظهر، «كمال جنبلاط» رهبر چپ و رهبر حزب تقدم اشتراكی، به
همراهی «جورج حاوي»، رهبر حزب شيوعی و «محسن دلّول» و «انعام رعد» و
رهبران ديگر احزاب چپ نزد امام موسی، به مجلس اسلامی شيعه آمدند كه من
هم حضور داشتم. «جنبلاط» گفت با آتشبس مخالف است و بايد به جنگ با «كتائب» ادامه
داد. امام موسی اظهار داشت؛ «مقاومت به هيچوجه موافق جنگ نيست و شما هم
بدون مقاومت قادر به هيچ عملی نيستيد.» «جنبلاط» گفت: ؛ ماچنين و چنان
خواهيم كرد و پدر «كتائب» را درميآوريم و از اين خطای بزرگ «كتائب» بايد
استفاده كنيم و آنها را به شدت بكوبيم.» امام موسی گفت: «شما به تنهايی
قادر به مقابله با «كتائب» نيستيد، ولی اگر چنين تصوری داريد،
بفرمائيد، اين گوی است و اين ميدان. من هم سعی در ايجاد آتشبس نخواهم
كرد. برای اينكه شما خواهيد گفت كه اين من بودم كه جلوی پيشروی شما
را گرفتم، والاّ چنين و چنان ميكرديد.»«جنبلاط» و رهبران چپ حتی چای هم
ننوشيدند و به گوش خود شنيدم كه «جنبلاط» در حال رفتن، در حالی كه ايستاده
بود به آقای صدر گفت: «فلاني! تو خيلی محبوبيت داری، شهرت خوبی
داری، ولی اگر ميخواهی شهرت نيكو تو پايدار بماند، بايد دم از
جنگ بزنی، نه از صلح.» آقای صدر با تعجب گفت: «من به دنبال شهرت شخصی
نيستم و دنبال مصلحت مردم بدبختم. بعد «جنبلاط» و همراهان او مجلس را ترك گفته و
رفتند و جنگ و جدال بعد از ساعت چهار بعدازظهر مجداً ادامه يافت.
احزاب چپ جمع شدند و قطعنامهای داير به اعتصاب عمومی صادر كردند!
تنها عملی كه از آنها ساخته بود، آن هم در شهری كه همة جاها خودبهخود
بسته و راهها بند آمده و مردم در خانهها محبوس شده بودند. فرمان اعتصاب احزاب چپ
موفقيتی به دست نياورد. «كتائب» در حصنههای زد و خورد، پيروزيهايی
به دست آورد و محلات شيعه را به زير آتشبار سهمگين خود گرفت و ترس و وحشتی به
دلها انداخت. روز سهشنبه «كتائب» از قرار روز پيش عدول كرده بود و ديگر حاضر
نبود از مقاومت معذرت بخواهد و به جای چهارده مجرم، فقط حاضربود هفت مجرم را
تسليم دادگاه كند!كتائبيها هر مسلمانی را با اهانتهای شديد و
بيرحميهای وحشيانه زدند و گرفتند و احياناً كشتند! كمكم زد و خوردها به
جنگ مذهبی مبّدل شد . همة مسيحيان به طرفداری از «كتائب» جبهه گرفتند
و «كتائب» هم علناً بين همة مسيحيان اسلحه پخش كرد!
جنگ مذهبی به
زيان مسلمانها بود؛ زيرا «كتائب» وجهة قداست و حمايت از مسيحيان به خود گرفت و پس
از پيروزيهايش خود را به صورت قهرمان جلوه داد و بخصوص كشورهای مسيحی
غرب نير همه به طرفداری از «كتائب» و مسيحيان لبنان موضع گرفتند. پيش از اين
«كتائب» به عنوان يك حزب فاشيست معرفی شده بود، فرقههای كاتوليك و
ارتودوكس و ارامنه مخالفان «كتائب» به شمار ميرفتند؛ زيرا همة آنها تحت فشار سياسی
و اقتصادی مارونيها رنج ميبردند. روشنفكران مارونی نيز با «كتائب»
مخالف بودند و حتی در مجلس نمايندگان لبنان هفده نماينده مارونی با
نقشههای «كتائب» مخالفت ميكردند، ولی جنگ طائفی و مذهبی
و خطر جانی برای هر مسيحی، سبب شد كه همة مسيحيان برای بقای
خود دست به دامن «كتائب» بزنند و اين حزب فاشيستی يكهتاز صحنه زد و خورد
لبنان گردد.آگاهان لبنان و مقاومت فلسطينی، به اين خطر بزرگ آگاهی داشتند.
آقايصدر برای جلوگيری از اين خطر، دعوتی از مسيحيان غيركتائبی
كرد و از هفتاد شخصيت بزرگ مسيحی نظير «شارلحلوّ»، هانری فرعون،
غسّان نويني»… كميتهای بزرگ تشكيل داد، تا اينان در مقابل نفوذ «كتائب» ايستدگی
كنند و خطر جنگ مذهبی را برطرف سازند. اين كميتهها ميرفت تا پيروزيهايی
به دست آورد و از سيطرة سياسی واجتماعی و اخلاقی «كتائب» بر
جامعة مسيحی جلوگيری كند، اما اين كميته از دو طرف، چپ و راست وابسته،
به شدت مورد حمله قرار گرفت. بخصوص احزاب چپ به امام موسيصدر خرده ميگرفتند كه
چرا اين كميته را فقط و فقط از مسيحيان تشكيل داده و مسلمانان را در آن شركت نداده
است؟ اينان به فلسفة وجودی اين كميته توجهی نكردند و يا نخواستند توجه
كنند! و هدفشان از حمله و ناسزا چيزهای ديگری بود، به طوری كه
تحريكات همهجانبه احزاب وابسته چپ و كتائب باعث شد كه اين كميته نتواند كار خود
را شروع كند و جنگ همهجانبه هر ورز وسيعتر ميشد و مسيحيان بيشتری به صحنة
زد و خورد كشيده ميشدند و پيروزيهای بيشتری به دست ميآوردند. روز
بعد «كتائب» ميخواست تنها سه نفر از مجرمان را به اردوگاه بفرستد و اصولاً جنگ را
به سود خود ميديد و برای وارد كردن مقاومت به معركه و ايجاد انفجار در
لبنان وسيلة خوبی به دست آورده بود.
تهديد امام موسيصدر
«مقاومت» از آنچه ميگذشت به شدت
ناراحت بود و ميدانست كه احزاب چپ در مقابل «كتائب» بسيار ناچيزند و اگر زد و
خورد ادامه يابد و كشتهها زيادتر شوند و احساسات مسلمانان بيشتر جريحهدار گردد،
چارهای جز ورود مقاومت در جنگ نخواهد بود؛ چيزی كه مقاومت ميخواست
به هر قيمتی از آن بگريزد. «جنبلاط» و احزاب چپ، خود ميدانستند در مقابل
«كتائب» ضعيف و ناچيزند، ولی ميخواستند با تحريك احساسات مردم، فشار روحی
و اخلاقی روی مقاومت وارد آورده، و مقاومت را به صحنه بكشند، تا
مقاومت «كتائب» را نابود كند و اين آقايان از نتايج سياسی آن استفاده كنند!
ولی هجوم اسرائيل و كشاندن مقاومت به جنگ خونين و سرنوشت اندوهبار مردم، برای
آنها مطرح نبود.
صبح چهارشنبه (16 آوريل)، «ابوجهاد» رهبر بزرگ مقاومت و نمايندة ياسرعرفات به امام
موسی تلفن زد و گفت: «ما ميخواهيم امروز به هر قيمت شده جنگ خاتمه يابد.
احزاب غيرمسئول قادر به عملی نيستند و در صورت ادامه و توسعة زد و خورد
اجباراً مقاومت بايد نتايج آن را تحمل كند و اين خطايی بزرگ است.» آقای
صدر گفت: «آنان شرطهايی را كه روز اول قرار گذاشتيم، نميپذيرند.»
«ابوجهاد» گفت: «اصلاً شرطی هم نميخواهيم، حتی آن سه نفر مجرم را هم
نميخواهيم، فقط ميخواهيم كه جنگ خاتمه پيدا كند.»
من برای آماده ساختن و تجهيز نيروهای خودمان به «شياح» (منطقه
شيعهنشين بيروت) رفتم و امام موسيصدر، نيروهای شيعی و
«حركهالمحرومين» را به حال آمادهباش درآورد، تا در سورت لزوم يا حالت انفجار
وارد معركه گردد. او بعد از ظهر چهارشنبه تلفنی با پير جميل رهبر كتائب صحبت
كرد. امام موسی پيشنهاد كرد تا آتشبس مورد قبول كتائب قرار گيرد، ولی
پير جميل آن را رد كرد و گفت از جنگ ضرری نكرده و نميكند! امام موسی او
را نصيحت كرد كه شهر در آتش ميسوزد، خون ريخته ميشود، بيگناهان، كوچك و بزرگ و
زن و مرد به خاك و خون كشيده ميشوند و تمام ارزشهای لبنانی زير و رو
ميشود و لبنان در گردآب نيستی و نابودی غوطه ميخورد…. اما پير جميل
باز هم نپذيرفت! امام موسی گفت: «بسيار خوب، در اين صورت اگر شما خواهان
ادامهُ جنگ هستيد، فردا در همهُ خيابانها و كوچههای بيروت شيعيان را در
مقابل خود خواهيد ديد، و اكنون عشاير هرمل و بلعبك رهسپار بيروت هستند و فردا
بيروت را خواهند خورد، اگر ميخواهی بيروت را نابود ببينی، بفرما….»
پير جميل در مقابل تهديد امام موسی تسليم شد و فرمان آتشبس مورد قبول كتائب
قرار گرفت، ولی با اين شرط كه تنها دو مجرم به دادگاه اعزام گردند. مقاوت،
تلفنی پذيرش خود را به امام موسی اعلام كرد و آتشبس برقرار گرديد.
روز چهارشنبه، چهار نفر در جلوی شياح كشته شدند، روز پنجشنبه نيز دو بچه در
همان محل به خاك و خون غلطيدند. حقيقت آنكه قناص(تيرانداز ماهر) كتائبی در
بالای ساختمانی قرار گرفته بود و هر جنبندهای را هدف قرار
ميداد. عاقبت به تقاضای امام موسی، مقاومت فلسطينی پنج جنگندة
ماهر(مقاتل) به صحنه فرستاد و آنها در عرض چند دقيقه قناص را به زير كشيدند، در
حالی كه بيش از پانصد نيروی مسلح از احزاب چپ حضور داشتند و عملاً
قادر به گرفتن آن قناص نبودند.
توضيح امام موسي
روزهای
آخر زد و خورد، احزاب وابسطهُ چپ بكلی ساكت شدند. ابتكار عمل بكلی از
دست آنها خارج شده بود، ولی پس از آتشبس آرام آرام از گوشه و كنار پيدا
ميشدند و به امام خورده ميگرفتند و او را متهم به همكاری با كتائب
مينمودند! و چقدر ناجوانمردانه تهمت ميزدند و تحريك ميكردند… امام موسی رهبران
وابسته چپ را به مجلس دعوت كرد و از ابوجهاد، مرد دوم مقاومت، نيز در خواست كرد كه
به عنوان شاهد در آن مجلس حاضر شود. امام موسی در حضور ابوجهاد به رهبران چپ
گفت: «موضوع ما همان موضوع مقاومت فلسطينی است و سعی و كوشش ما برای
آتشبس، به خاطر مصالح مقاومت بوده و با مشورت آنها صورت گرفته است.» و در مورد
تحريكات و خرابكاريهای چپ به آنها گفت: «شما سالها با كتائب، در دولت شركت
داشتيد و اختلاف شما با كتائب، بر سر تقسيم منافع و تقسيم كرسيهای پارلمان
است، شما ميخواهيد وزيران بيشتری داشته باشيد و كتائب نيز خواهان وزيران
بيشتری است. اختلاف شما با كتائب، يك اختلاف ظاهری و به خاطر مصالح
خصوصی است، در حالی كه اختلاف كتائب و مقاومت يك اختلاف اصولی و
اساسی است و بسيار خطا است كه مقاومت به خاطر تقسيم مصالح ظاهری شما
وارد معركه شود و بهايی عظيم، به قيمت نابوديش بپردازد. اگر شما ميخواهيد
برای منافع خود با كتائب بجنگيد، آزاديد، ولی انتظار نداشته باشيد
مقاومت به خاطر شما وارد جنگ شود. رهبران چپ در مقابل ابوجهاد به اجبار سكوت كردند
و هيچ بهانهای برای انتقام و هجوم نداشتند، ولی حملات پشت پردة
آنها همچنان ادامه داشت. اين دورة اول آتشبس بود كه بدين ترتيب شروع شد.
استدلال ابوعمار
به
ياد دارم كه در دورة دوم يا سوم آتشبس بود كه ابوعمار تمام مسؤولان احزاب موجود
در شياح را دعوت كرد كه در صبرا در دفترش حاضر بشوند. من هم در آن جلسه حضور پيدا
كردم. ابوعمار نه تمام رهبران احزاب، كه حدود هفده، هجده نفر بودند، تاكيد كرد كه:
«ما نميخواهيم بجنگيم و جنگ به صلاح ما نيست. احزاب چپ احتجاج ميكردند كه نه،
بايد جنگيد و بايد زد و كشت. ابوعمار عصبانی شد و گفت: «من به عنوان يك
فرمانده جنگی ميخواهم با شما صحبت كنم. هاونی را در نظر بگيريد (هاون
يعنی خمپاره انداز) اين هاون در هر يك دقيقه قادر است كه يك گلوله بيندازد و
در عرض يك ساعت چقدر، و در عوض يك هفته چقدر…» حساب كرد برای ده روز حداقل
سه هزار قذيفه (قذيفه يعنی گلوله خمپاره) احتياج دارد. بعد رو به رهبران
احزاب كرد و گفت: «كداميك از شما احزاب در دفترتان، در ذخيرهتان سه هزار قذيفه
وجود دارد، تنها برای يك خمپارهانداز…» گفت: «ميدانم كه شما از من
ميخواهيد كه من به شما بدهم، من ميخواهم به صراحت بگويم كه خود من هم ندارم.
چگونه ميخواهيد من وارد جنگی بشوم كه حتی برای ده روز، ذخيرة
يك هاون را ندارم كه بجنگم؟ چگونه ميخواهيد مرا به جنگ بكشيد؟» بعد وقتی عصبانی
شد رويش را به عراقيها كرد، بخصوص به عراقيها، گفت: «به دولتهای خودتان
بگوييد از اين اسلحههای اضافی كه نميخواهند، يا آن اسلحههايی
كه مال ما بوده و آنها را گرفتند، اول به ما بدهند بعد از ما بخواهند كه وارد جنگ
بشويم.» بعد عصبانيتش زيادتر شد و گفت: «حتی اين را هم نميخواهم، آن
فاسدها، آن ذخيرههايی را كه دور ميريزند و به دردشان نميخورد، لااقل آنها
را به ما بدهند و بعد از ما بخواهند وارد جنگ بشويم.» در هر حال بعد از اين احتجاج
همة احزاب ساكت شدند و سخن ابوعمار را پذيرفتند. او تاكيد كرد كه: «اين قرار، قرار
سياسی است و همه بايد اجرا بكنند و ملزم به اين اجرا هستند.» بعد از حدود يك
ساعت و نيم جلسه پايان يافت و همة احزاب به شياح برگشتند من هم به شياح برگشتم.
جنگهای پياپي
حدود
ساعت شش بعد از ظهر در خيابانهای اسعدالاسعد در مركز شياح با يكی از
فرماندهان جنگ، از فرماندهان فتح صحبت ميكردم. يكی از اعضای «جبهه
شعبيه»، در خيابان «اسعدالاسعد» آمد و با يك اسلحه «سمينوف» (اسلحه بسيار خفيف)
شروع به تيراندازی به سوی «عينالرمانه» و مسيحيها كرد. چهار گلوله
به سمت آنها شليك كرد. اين افسر فرمانده «فتح» كه اسمش «قاهر» بود و دوست ما بود،
بر سرش زد و گفت: «جنگ دوباره شروع شد.» به او گفتم: «خوب اين دو تا را بگير،
ابوعمار دستور داده، اين دو نفر را بگير،چرا رهايشان ميكني؟» گفت: «ای كاش
ميتوانستيم بگيريم، هيچ قدرتی نداريم و هيچ عملی از دست ما ساخته
نيست.» بعد از ده دقيقه باران گلولههای سنگين توپ از «عينالرمانه» به طرف
«شياح» سرازير شد و اين «شياح» بود كه زير اين گلولهها ميلرزيد و ما مثل گنجشگ
از اين گوشه به آن گوشه فرار ميكرديم، تا اين گلولهها ما را نيندازد. همين «اسعد
قاهري» كه با من بود و صحبت ميكرد، به سختی مجروح شد و پايش از بين رفت و
بعد از آن به مستشفي{بيمارستان} رفت و من ديگر او را نديدم.
ابوعمار بعد از
شروع جنگ، موافق (محافظ) خودش به نام «ابوحسن سَلامه» را به «شياح» فرستاد كه
تحقيق بكند و ببيند چطور شد. وقتی «ابوحسن سلامه» به «شياح» آمد، خود من
رفتم و با او صحبت كردم. گفتم: «خود ما ديديم كه چگونه جنگ را شروع كردند.»
«ابوحسن سلامه» يك مقدار فحش به «جبهة شعبيه» داد، وبعد گفت: «اين فلانفلان
شدهها با گلوله سمينوف،يعنی گلولة كوچك ميزنند، ولی آن بيشرفها
چرا در جواب يك توپ گنده ميزنند.» اين جوابی بود كه با عصبانيت در مقابل
اين عكسالعمل «كتائب» ميخواست بيان كند. درحاليكه به نظر من اين وارد نبود و
آنها قويتر هستند و توپ دارند و توپ ميزنند. به هرحال شروع به فعاليت كرد، تماسش
با مسيحيها و ارتش و ساير طرفهای درگير برقرار شد، تا حوالی ساعت
نُه دوباره آتشبس در «شياح» برقرار شد. اين آتشبس تا ساعت يك بعداز نيمهشب كه
خود من در «شياح» با يكی از جنگجويان به نام «حسين حسيني» كه بعداً شهيد شد
پاس ميدادم ادامه داشت. او اهل «شياح» بود و همه را ميشناخت. سر ساعت يك بعداز
نيمهشب كه در خيابانها درحال گذشتن بوديم، ديديم كه شش، يا هفت نفر با سرعت از
يك طرف به طرف ديگر ميروند. ما اينها را تعقيب كرديم و رسيديم به خيابانی به
نام «شارع عبدالكريمالخليل». ديديم يك خمپارهانداز كوچك شصت ميليمتری كه
در دست داشتند گذاشتند وسط خيابان و به سرعت دو تا گلوله شليك كردند. بعد اين
خمپاره را برداشتند و فرار كردند. ما آنها را گرفتيم و دوستمان «حسين حسيني» آنها
را شناخت. از حزب «شيوعي» (حزب كمونيست لبنان) بودند و او خانه و محل و تمام
مشخصاتشان را ميدانست. آن شش، هفت نفر مسلح بودند و ما دو نفر كاری نميتوانستيم
بكنيم رهايشان كرديم. پيش «ابوحسن سلامه» فرستادم و پيغام داد كه اينها را ديديم
كه دو تا گلوله به مسيحيها زدند و فرار كردند. «ابوحسن سلامه» اينها را خواست، كه
انكار كردند كه نه ما اين كار را نكرديم بعد از دهدقيقه گلولهباران «كتائب»
دوباره شروع شد، گلولهبارانی شروع شد كه بعدها هم همچنان ادامه پيدا كرد.
چرا جنگ؟
اينها
نمونههای بسيار كوچكی است از حقايق ملموس كه خودمان در ضمن عمل ديديم
و حس كرديم كه چگونه مقاومت ميخواهد جلوی جنگ را بگيرد و چپيها منفجر
ميكردند و «كتائب» هم منتظر بود كه اينها منفجر كنند تا به شدت بكويد و بزند و پای
مقاومت را به جنگ بكشد. در اينجا يك سؤال مطرح است كه چرا طرفةا ميخواستند آشوب
به پا كنند و بجنگند. ابتدا دست راستيها وسپس دست چپيها. درباره مسيحيان و دست
راستيها اين موضوع را بايد ذكر كنم كه از گذشته امتيازات بزرگ لبنان در دست اينها
بود. پس از پيشرفتهايی كه برای مسلمانان به وجود آمد آنان احساس
كردند كه مسلمانان قدرتشان برضد «كتائب» است و درخواستها و طلبهايی دارند.
تظاهرات امام موسی در بعلبك و صور نمونههايی از اين تظاهرات است. پس
اينها بايد از امتيازات قديم خودشان صرفنظر كنند و مقداری از امتيازات را
به مسلمانان بدهند. آنها حاضر نبودند اين كار را بكنند. بعد مقاومت فلسطين وارد
معركه ميشود و مقاومت فلسطين هم پشتوانة قدرتی ميشود برای مسلمانها
و توازن قوا را به سود مسلمانها تغيير ميدهد. بنابراين در لحظاتی كه هنوز
جنگ شروع نشده بود، تقريباً توازن قوا به سود مسلمانها چرخيده بود. يعنی با
حركت و نهضتی كه مسلمانها بخصوص شيعيان، به وجود آورده بودند و با بودن
رزمندگان فلسطينی در معركه و صحنه، توازن قوا به سود مسلمانها بود و
مسيحيان زنج ميبردند و حاضر نبودند كه اين شكست و ضعف را بپذيرند. بنابراين
ميخواستند كه با يك قدرت خارجی همدست بشوند و مسلمانها را بكوبند و
ضعيفشان كنند، تا امتيازات گذشته خودشان حفظ شود. همزمان با اين موقع ميبينيم كه
اسرائيل نيز برای كوبيدن فلسطينيها دست به كار شده تا دوباره توطئهای
به پا كنند. بنابراين مصالح اسرائيل و مصالح «كتائب» باهم هماهنگ ميشود. اين دو
دست به دست هم ميدهند و برای كوبيدن مسلمانها بطوركلی، قيام
ميكنند. اسرائيل برای كوبيدن فلسطينيها و مسيحيت برای كوبيدن تمام
مسلمانها، كه امتيازات خودش را حفظ كند و حتی امتيازات بيشتری كسب
نمايد، كه همينطور هم شد.
اما چپ چرا ميجنگد؟ «جنبلاط» و رهبران حزب كمونيست و احزاب ماركسيست معتقد به جنگ
طبقاتی بودند. ميگفتند كه طبقة كارگر بايد برضد سرمايهدار اسلحه به دست
بگيرد و بجنگد و آنها را نابود بكند، كه به نظر ما اين حرف پوچی بود؛ برای
اينكه چه در جناح مسلمانها و چه درجناح مسيحيان، كسانی كه ميجنگيدند
همهشان محروم و همهشان كارگر و بدبخت بودند. اينطور نبود كه در جناح مسيحيها
سرمايهداران باشند و بجنگند و در جناح مسلمانها كارگرها بجنگند. نه، جنگ به صورت
دينی و طايفهای و حتی نژادی درآمده بود كه يك نژادی،
يك دينی برضد دينی ديگر ميجنگيد. برای آنها مطرح نبود كه اين
سرمايهدار است يا كارگر. بنابراين ادعای كمونيستها، كه جنگ طبقاتی بود
و آنان به خاطر طبقات ميجنگيدند، بكلی غير وارد است. مطلب دومی كه
«جنبلاط» زياد بر آن تكيه ميكرد، تغيير نظام و قانون اساسی لبنان بود.
قبلاً شرح دادم كه اين نظام به نفع مارونيها و كتائبيها است و تلاش براين است كه
اين نظام را تغيير دهيم و عادلانه كنيم. ولی عنوان اين اشعار در آن زمان از
طرف «جنبلاط» شعبدهای بيش نبود، برای اينكه، وقتی مسلمانها
ضعيفتر هستند و يك توطئه بينالمللی برای كوبيدن مسلمانها درگير است
و اينها حتی به بقای خودشان اطمينان ندارند، چگونه ميخواهند چيزهای
جديد كسب كنند و امتيازهای جديدی به دست آورند. اين خيلی احمقانه
بود، اين شعارهايی بود كه ميدادند؛ تغيير نظام و تغيير قانوناساسی،
كه به نفع مسلمانها باشد، بين مسلمانها و مسيحيها اختلاف نباشد و پروژههايی
از اين قبيل. اينها چيزهايی بود كه در ظاهر ميگفتند؛ يعنی تغيير نظام
و جنگهای طبقاتی.ولی آن چيزی كه ما فكر ميكنيم، دو
مرحله است. مرحلة اول اينكه احزاب چپ در تقسيم لبنان استفاده ميبردند. مسيحيان در
قسمت مسيحيها، يك حكومت مسيحی تشكيل ميدادند و احزاب چپ بر قسمتهای
مسلماننشين سيطره پيدا ميكردند و يك حكومت چپ ايجاد ميشد. دولت روسية شوروی
هم از اينها پشتيبانی ميكرد. اسنادی وجود دارد كه روسيه از اينها
درخواست كرده بود كه سه بندر؛ بندر صور و صيدا و طرابلس دراختيار روس قرار گيرد و
روس از اين حكومت كمونيستی و حكومت چپی كه در قسمت مسلمانان به وجود
ميآيد، پشتيبانی كند. بنابراين «جنبلاط» ميگفت كه حكومتی به رهبری
خودش در قسمت مسلماننشين به وجود آورد. در اين حكومت فلسطينيها هم كم و بيش به
طمع افتادند و احساس كردند كه اگر حكومتی چپ به رهبری «جنبلاط» به
وجود آيد، قدرت نظامی آن به دست فلسطينيها خواهد بود. بنابراين از اين
نمدكلاهی هم نصيب آنها خواهد شد. بنابراين وقتی ميبينيد فسلطينيها
با احزاب چپ در مسئله تقسيم لبنان همكاری ميكنند، علتش اين طمعی است
كه به دامش افتادهاند. تقسيم لبنان به دو قسمت مسلمان و مسيحی مطبوع طبع
آنهاست. اين دليل بزرگی است كه ما احساس ميكنيم «جنبلاط» يا احزاب چپ به
خاطرش ميجنگيدند و هنوز هم طعم اين حكومت يساری يا چپ در لبنان از زير
دندانشان بيرون نرفته و دنبال اين فكر هستند و حتی الان{سال 1978} هم اظهار
ميكنند.دليل دومی كه ما ميتوانيم ارائه بدهيم و شايد خيلی تند باشد،
ولی در ضمن تجربه پيدا كردهايم، اين است كه عدهای از رهبران احزاب
چپ، بدون شك با اسرائيل همكاری نزديك دارند. بنابراين وقتی اسرائيل به
دنبال توطئهای در لبنان، به جريانی دست ميزند، همانطور كه «كتائب» و
دست راستيها از آن طرف شروع به عملی ميكنند، همزمان با اينها و هماهنگ با
اينها گروههای چپی همدست با آنها، انفجار به وجود ميآورند. بنابراين
مطابق احساس ما و تجربة ما در اين روزگار ميبينيم، رابطة بسيار نزديك بين عدهای
از احزاب چپ يا رهبران احزاب چپ با اسرائيل وجود دارد. بنابراين وقتی ما از
احزاب چپ كناره گرفتيم و از ميانشان خارج شديم، به اين علت بود، كه به پاكی و
صحتشان به هيچوجه اطمينانی نبود؛ اين اطمينان كه اين آدمی كه امروز
ميجنگد، جاسوس اسرائيل نباشد و به خاطر اسرائيل خرابكاری نكند.
در همينجا ميشود پرسشی را مطرح ساخت كه چرا مقاومت فلسطين در دو دورة جنگی
كه بيان كردم، از ورود در جنگ خودداری كرد؟ جوابش واضح است. برای اينكه
مقاومت از روز اول به توطئه اسرائيل پی برد، يعنی فهميد كه اسرائيل
ميخواهد انفجاری در لبنان به وجود آورد كه پای مقاومت به ميدان كشيده
شود و ارتش و مسيحيان را به جان مقاومت فلسطين بيندازد و سپس مقاومت را بكوبد
و خرد كند، همينطور كه مقاومت را خرد كرد. بنابراين مقاومت فلسطين از داخل شدن در
جنگ تا حد امكان خودداری ميكرد، يا حتی آنجايی هم كه اسلحه
ميداد و عناصری را ميفرستاد، علناً اظهار ميكرد كه ما در جنگ دخالتی
نداريم.
در اين مورد كه چرا بعضی از رهبران چپ و اسرائيل روابطی دارند، سندی
بسيار مهم وجود دارد. مدتی پيش در مجلة «النهارعربي» بين «خالدالحسن» يكی
از اعضای كميتة اجرايی فتح با «ايلی رِزق» يكی از رهبران
حزب «كتائب» در پاريس مصاحبهای در حضور «غَسّان توِيني» برگزار ميشود. اين
مصاحبه ترجمه شده و در يكی از شمارههای نشرية قدس دانشجويان اروپا
پخش گرديد. در قسمتی از اين گفتگو «خالدالحسن» كه يكی از رهبران
مقاومت فلسطين است، ذكر ميكند كه از سالهای (1950) صهيونيزم صندوقی به
وجود آورد، برای پول دادن يا رشوه دادن به رهبران فلسطينی. هنگام بروز
حادثة جنگ، در اين صندوق صدميليون دلار پول بود. اين پول را بنابر اظهار خود
«خالدالحسن» كه يكی از رهبران فتح است، به رهبران فلسطينی رشوه
ميدادند تا به نفع اسرائيل كار كنند. اين رهبران فلسطينی چه كسانی هستند؟
چه كسانی ميتوانند باشند؟ لااقل ابوعمار و ابوجهاد اينطور نيستند، اينها
اولاً پول دارند، احتياج به اين چيزها نيست. ثانياً پاكتر از آن هستند كه از
اسرائيل پول بگيرند. چه كسانی از رهبران فلسطينی باقی ميمانند
كه صدميليون دلار از اسرائيل پول و رشوه بگيرند. رشوه ميگيرند برای چه كار،
برای چه منظور. بنابراين ميبينيم كه به تصديق خود رهبران مقاومت فلسطين
اسرائيل به عدهای از فلسطينيها كه مقاوم و مسئوليتی دارند، رشوه
ميدهد و اينها را تحريك ميكند. اينها را به جان هم مياندازد و خودشان هم
ميدانند كه اينها چه كسانی هستند، منتهی به مصلحتشان نيست كه اينها
را بروز دهند، ولی چيزی كه محقق است اين است كه در بين فلسطينيها
جاسوس اسرائيل بسيار زياد است و حتی در بين رهبرانشان، و اين به تصديق خود
«خالدالحسن» عضو هيأت اجرائيه(1) فتح است
سپربلای فلسطينيان
پرسش ديگری در اين رابطه مطرح شده
و آن اينكه، چرا امام موسی و حركت محرومين خودشان را سپر بلای مقاومت
فلسطين قرار دادند؟ و از مقاومت فلسطين تا اين اندازه دفاع كردند؟ و آنجايی كه
مقاومت فلسطين به مصلحتش نبود تا وارد جنگ بشود، اينها خودشان را به جنگ وارد
كردند تا از مقاومت فلسطين طرفداری كنند. اين يك سؤال فلسفی بزرگ است
كه جواب به درازا خواهد كشيد. ولی بطور مختصر بايد بگويم كه امام موسی
احساس ميكرد كه با انفجار لبنان و به ميدان كشيده شدن فلسطينيها و درگيری رودرو
بين فسلطينيها و «كتائب»، مشكلات لبنان زيادتر و زيادتر خواهد شد. بنابراين به هر
وسيله ممكن بايد جلوی اين درگيری را ميگرفت، بايد فلسطينيها را ساكت
ميكرد، بايد از آنها حفاظت ميكرد تا آنها وارد جنگ نشوند. حتی وقتی فلسطينيها،
در «جبل» وارد جنگ شدند، امام موسی به شدن به آنها اعتراض كرد كه اين عمل
شما خلاف استراتژی كلی شماست و به شما ضربه و ضرر خواهد زد و ما را به
بنبست خواهد انداخت و اينطور هم شد. بنابراين در آنجايی كه امام موسی
ميديد «كتائب» ميخواهد انفجار به وجود آورد و فلسطينيها را وارد جنگ كند و در
صورت ورود به جنگ انفجاری بزرگ پديد خواهد آمد كه لبنان را خواهد سوزاند،
ترجيح ميداد كه شيعيان وارد جنگ شوند و سپربلای فلسطينيها قرار گيرند تا
«كتائب» را آرام كند و از انفجار جلوگيری نمايد. اين، هدف بود و هدف مقدسی
بود، ولی شكست خورد و به جايی نرسيد. به عنوان مثال در آغاز همين
انفجار جديد، در «تلزعتر و دكوانه» بين فلسطينيها و «كتائب» درگرفت، ولی فلسطينيها
خوش نداشتند كه در منطقة آنها جنگ بشود، جنگ را به «شياح و عينالرمانه» منتقل
كردند، يعنی جنگ را به دوش شيعهها انداختند. چون «شياح» منطقة شيعه بود.
بعد ميبينيد در سرتاسر دوران جنگ، مناطق شيعهنشين هميشه محل جنگ بوده و شيعهها
كشته دادهاند. يعنی شيعهها تحمل ميكردند كه جنگ را در مناطق خود بپذيرند،
تا بين فلسطينی و لبنانی، يا بين فلسطينی و كتائبی جنگ
درنگيرد و بتوانند آتش را زودتر خاموش كنند. اين به صلاح تاكتيك يا فكری بود
كه امام موسی از روز اول به دنبالش بود تا به هر وسيله كه شده فلسطينيها را
از جنگ دور نگهدارد. به دو دليل؛ يكی محافظت خود فلسطينيها و يكی اينكه
لبنان به انفجار كلی كشيده نشود.
بحثهای فلسفی و تاريخی نيز در اينجا مطرح است، كه به موقعيت
شيعيان و تهمتهايی كه ديگران به شيعيان ميزدند وميزنند، مربوط ميشود.
عادتاً شيعهها را ستون پنجم دشمن -هر دشمني- به حساب ميآوردند و هر خطايی كه
يك شيعه بكند بوق و كرنا به راه مياندازند و آنها را متهم به خيانت و جاسوسی
ميكنند. بنابراين در اذهان تمام مردم اين واقعيت رسوخ كرده كه شيعه يعنی خائن،
شيعه يعنی ستون پنجم استعمار، شيعه يعنی نوكر شاه، شيعه يعنی فلان
و فلان. به همين سبب امام موسی وقتی در لبنان شروع به فعاليت كرد،
بزرگترين برنامة دينی و مذهبی او اين بود كه شخصيت شيعه را از ستون
پنجمی و جاسوس بودن و همكاری با شاه و يا دول ديگر، آزاد كند و شخصيت
حقيقی انقلابی شيعه را به دنيا نشان بدهد و توانستت كه اين عمل را
انجام بدهد وپيروز هم شد. حدود ده سال پيش شيعهها بطور فطری و طبيعی جاسوس
و مزدور و دستنشانده بودند، درحاليكه امروز شيعيان در لبنان به نام يك طبقه، يا
طايفة انقلابی و مبارز و فداكار و ديندار محسوب ميشوند و همه روی شيعه
حساب ميكنند. وقتی كه ميبينيد حتی دستراستيهای «كتائب»،
اينقدر به شيعهها حقد و حسد نشان ميدهند به خاطر اين است كه شيعيان روی پای
خود ايستادهاند و منشاء قدرت هستند و حرفشان خريدار دارد و قدرتشان عامل تغيير
دهندة تاريخ در اين كشور است. اينها مديون نقشة بزرگ امام موسی است كه حضور
اساسی شيعه را آنطور كه بايد باشد نشان داد، نه آنطور كه ديگران بطور
عكسالعملی نشان ميدادند.خيلی دردناك است كه وقتی در اين روزها
ديده ميشود كه احزاب چپ و مخالفان شيعه، سعی ميكنند شيعه را تحريك كنند تا
به سمت اسرائيل يا به سمت «كتائب» برود. در همين زمانی كه او را به طرف
اسرائيل يا «كتائب» ميرانند، روزنامهها فحش را شروع ميكنند كه جاسوسها را
ببينيد، مزدوران و دستنشاندهها را مواظب باشيد كه چه ميكنند!
يك نمونه را ذكر ميكنم كه بسيار دردناك بود و در «مارونرأس» يكی از
روستاهای شيعهنشين جنوب لبنان اتفاق افتاد، كه هم مرز اسرائيل است و تا
اسرائيل صد متر بيشتر فاصله ندارد.
اسرائيل هميشه به خاك اين ده تجاوز ميكند در اين روستا عدة زيادی از «حركت
محرومين» هم وجود دارند كه از بهترين جنگجويان هم هستند. احزاب چپ در ميانة جنگ به
سمت اين روستا تيراندازی ميكردند و به پای يكی از بچههای
ما تير زدند و مجروحش كردند و گفتند اينها جاسوس هستند. روزنامهها به اينها فحش ميدادند،
كه اينها جاسوس هستند و اسرائيل در طرفداری از اين روستا حزبيها را با توپ
سنگين ميزد؛ يعنی تمام شرايط لازم و ضروری را برای اين روستا
كه به اسرائيل بپيوندد، آماده ميكرد. از يك طرف به عمّال خودش در داخل احزاب چپ
دستور ميداد كه به روستا تيراندازی كنند و از سوی ديگر خودش به اين
احزاب تيراندازی ميكرد كه به روستائيان نشان بدهد كه ما هستيم كه از شما
طرفداری ميكنيم. روزنامههای چپ هم داد و فرياد به راه انداخته بودند
كه ببينيد اينها خائن و جاسوس هستند و با اسرائيل همكاری ميكنند. من با
ابوعمار و ابوجهاد –رهبران مقاومت- در اينباره صحبت كردم. آنان پذيرفتند كه حرف
من صحيح است نه ادعای احزاب، برای اينكه احزاب با بوق و كرنايی كه
راه انداختهاند كه اينها جاسوساند، مزدورند و دستنشانده اسرائيل هستند، به مردم
روستا فشار ميآوردند تابه سمت اسرائيل بروند، و اگر هم نخواهند بروند، اجباراً به
آن سمت ميلشان ميدهند. درحاليكه اين به ضرر مقاومت فلسطين است، به زيان جنوب
لبنان است، به ضرر مسلمانهاست. اينها ممكن است استفاده تبليغاتی ببرند، امام
موسی را بكوبند و شيعهها را بكوبند،ولی انقلاب ضرر ميكند. با
برقراری تماسها و فعاليتهايی كه كرديم بالاخره ممانعت كرديم كه
عدهای از مردم اين روستا با «كتائب» يا اسرائيل همكاری كنند و به لطف
خدا اين روستا، هنوز كه هنوز است، برپای خودش در مقابل اسرائيل ايستاده
است، درحاليكه روستاهای زيادی از مسيحيها و دُرزيها، علناً با
اسرائيل همكاری ميكنند واين روزنامههای چپی دربارة آنها حرف
نميزنند. ولی در مورد دهی كه همكاری نكرد و نميخواست كه همكاری
بكند، تمام وسايل و شرايط لازم را ايجاد ميكردند تا همكاری كند، تا در
روزنامهها بكوبند و چه فحشها كه به مردم اين روستا دادند. حتی فرمان قتل
عدة زيادی از آنها را صادر كردند، كه فعاليتهای آنها خنثی شد.
ميبينيم كه يك توطئة تاريخی و فلسفی برضد شيعه در جريان هست و بخصوص
وقتی كه احساس ميكنند اين شيعه با تمركز خودش و با رهبری صحيح خودش
قادر است كه قدرت ايجاد بكند، و به اصطلاح گليم را از زيرپای اين احزاب چپ
بكشد، بنابراين باعث ميشوند كه دشمنی با اين شيعه و اين رعبری زيادتر
و زيادتر شود. همانطور كه گفتم اين مسئله بسيار مفصل است و از نظر اجتماعی و
تاريخی و فلسفی بايد مورد دقت قرار گيرد.
حكومت نظامـي
پس
از اين درگيريها حكومت «رشيدالصلح» از بين رفت؛ چون عملاً قادر به هيچ عمل مثبتی
نبود. قوای ارتش و ژاندارم و شهربانی از فرمان او اطاعت نميكردند و
او نيز با متابعت بی چون و چرا از چپ خود را فلج كرده بود. بعضی از
چپگرايان تند، به رهبری «جنبلاط» تقاضای عزل سياسی «كتائب» را
كرده بودند و «كتائب» نيز گفته بود: «اگر حكومتی قادر است بدون حضور ما
لبنان را اداره كند، بفرمايد». تيراندازان كتائبی عملاً عبور و مرور را در
خيابانها فلج ميكردند و شهر را از حالت عادی خارج مينمودند.
با سقوط حكومت، تمام كارهای دولتی نيز در اختيار «فرنجيه» رئيسجمهور
قرار گرفته بود كه او خود در مخالفت با مقاومت و مسلمانها يد طولانی داشت.
در اين شرايط وخيم هيچكس جرأت نميكرد مسئوليت حكومت را بپذيرد، زيرا بدون
موافقت «كتائب» عملاً نميتوانست آرامشی وجود داشته باشد. تنها كسی كه
از جانب مسلمانها كانديد نخستوزير شده بود، «رشيد كرامي» رجل قديمی و
توانايی بود كه در بجرانهای سال 1958 نيز به نخستوزيری رسيده
بود و از سياستمداران ملی به شمار ميرفت. ولی رئيسجمهور «فرنجيه» با
او سر سازگاری نداشت و نميخواست او را بپذيرد. از اين رو يك سرلشگر
بازنشستة ارتش را مأمور تشكيل كابينه كرد و او نيز يك كابينة نظامی، برای
سيطره بر لبنان تشكيل داد. نيروهای ارتشی و ژاندارم وشهربانی با
همراهی «كتائب»، بهماركز مقاومت، يعنی محلات شيعهنشين حمله بردند.
رگبار گلولههای توپ و خمپاره بر محلات شيعی، بخصوص «شياح» باريدن
گرفت و گروهگروه از مردم بيگناه شياح طعمة آتش و آهن شده و در زير خرابههای
خانههای فرو ريخته مرفون ميشدند. ياسرعرفات از حكومت نظامی بيم داشت و به امام موسی گفت كه ميخواهند داستان
اردن را تكرار كنند و فلسطينيها را تصفيه نمايند. امام موسی به او جواب
داد: «تصفيه شما قبل از تصفية ما ممكن نيست.» ياسرعرفات بيش از پيش اظهار نگرانی
كرد و گفت ميخواهد هيچ برخورد نظامی با دولت و ارتش روی ندهد و از
امام موسی تقاضا كرد كه حكومت نظامی را با تظاهرات سياسی (نه
نظامي) ساقط كنند. امام موسی نيز به او قول داد و با كمك «مفتی حسنخالد»،
رهبر اهل سنت و «شيخ عقل» رهبر دُرزيها، جلسهای تشكيل دادند و قطعنامهای
گذراندند كه تا سقوط حكومت نظامی، اعتصاب خواهند كرد.
سرتاسر لبنان را اعتصابی يكپارچه فرا گرفت. حتی يكی از افسران
ارشد شيعه كه وزير كابينه نظامی بود به مجلس تلفن زد تا با امام موسی صحبت
كند، امام او را نپذيرفت و گفت حكومت جديد را به رسميت نميشناسد. اعتصاب ادامه
يافت تا پس از چهار روز حكومت نظامی سقوط كرد. اين يك پيروزی برای
رهبر شيعه به عنوان حامی انقلاب فلسطين به شمار ميرفت.
يك نكتة جالب اينكه شب اعلام حكومت نظامی از طرف رئيسجمهور و هجوم وحشيانة
ارتش و ژاندارمها و شهربانی به محلات شيعهنشين، نيروهای مقاومت
فلسطينی به امر ياسرعرفات عقبنشينی كردند و پايگاه كمربندی شيعهنشين
را رها كردند و اينطور شايع شد كه «كتائب» تصميم دارد در آن شب وارد «شياح» و
محلات ديگر گردد. نيروهای چپ وابسته وقتی ديدند مقاومت عقبنشينی
كرده است، همه گريختند و صحنه را خالی كردند! و نشان دادند كه بدون پشتيبانی
مقاومت صفر به حساب ميآيند.
در آن شب هجوم شديد «كتائب» و نيروهای دولتی متوجة «شياح» بود و
خيابانهای اصلی «شياح» در مقابل هجوم كتائبيها باز و بدون پاسبان
ماند. بيش از پانصد نفر از جنگجويان احزاب چپ، هر يك از گوشهای فرار كردند.
رعب و وحشتی عجيب، زن و بچههای منطقه «شياح» را فرا گرفت. همه
ميگريختند و گويی انتظار هجوم مغولان را دارند. برای اولينبار
نيروهای «حركهالمحرومين»، به امر وجدان و ضرورت دفاع از ناموس خلق وارد
صحنه شدند. رزمندگان از جان گذشتة «حركهالمحرومين»، تمام خيابانهای اساسی
و فرعی «شياح» را سد كردند و تا صبح در مقابل
رگبار گلوله و توپهای سنگين «كتائب» مقاومت نمودند. در «شارعاسعدالاسعد»،
بزرگترين معركهگاه بين احزاب و «كتائب» كه در اوايل شب بيش از سی نفر از
احزاب چپ در آنجا پاسداری ميكردند و همه گريخته بودند، جز يك پيرمرد شصت
ساله كه خانهاش آنجا بود و تصميم داشت قبل از كسانش بميرد، تا مرگ دلبستگانش را
به چشم نبيند كسی ديده نميشد، رزمندگان «حركهالمحرومين» با شوق و ذوقی
وافر و شجاعتی بيحد تمام خيابانها و محل دخول و خروج «شياح» را پاسداری
كردند و تنها اميد و نقطة اتكای مردم بيپناه «شياح» بودند.
حكومت بدون احزاب
نفرت
عمومی نسبت به احزاب آنقدر بالا گرفت كه مردم خواستار حكومت بدون احزاب
شدند. ايجاد حكومت در آن شرايط كاری مشكل بود، زيرا مسلمانها نميخواستند
«كتائب» را در حكومت بپذيرند و «كتائب» نيز آشوب ميكرد و اجازة تشكيل حكومت
نميداد و فرصت كافی برای حل مشكلات موجود و رسيدگی به جرم
تبهكاران وجود نداشت، لذا امام موسی موسی به پيروی از افكار
عمومی پيشنهاد كرد كه حكومتی كوچك، بدون احزاب چپ و راست تشكيل شود تا
محيط را برای يك حكومت صحيح و كامل آماده سازد. البته «كتائب» اين نظريه
«حكومهمصغره» بدون «كتائب» را به شدت محكوم كرد و زد و خوردها شدت گرفت.
برای حل اين مشكل و ارضای «كتائب»، ابوعمار و امام موسی، با
«كميل شمعون» رئيس حزب «احرار» ملاقات كردند و او را قانع نمودند كه در «حكومت
صغير» شركت كند. او نيز موافقت كرد، ولی «پيرجميل» باز هم نظرية «حكومت
صغير» را رد كرد و گفت هيچكسی (حتی كميل شمعون) را خارج از حزب به
نمايندگی خود نميپذيرد و به همين جهت تضادی بين «پيرجميل» و «كميل
شمعون» درگرفت كه به سود مسلمانان بود.
از سوی ديگر «كتائب» درخواست مصالحه كرد؛ بدين معنی مقاومت فلسطين و
«كتائب» خصومت را كنار بگذارند. مقاومت فلسطين اين نظر مصالحه را نيز پذيرفت، ولی
«كتائب» بازهم راضی نبود و تقاضا ميكرد كه نمايندة «كتائب» در حكومت صغير
شركت داشته باشد و اين نميتوانست مورد قبول مردم قرار گيرد.
اعتصاب غذای امام موسيصدر
همانطور كه گفته شد، مشكلات سياسی و نظامی، حيات لبنان را در معرض خظر
اساسی قرار داده بود. احزاب چپ از هيچ نوع تحريكی خودداری نميكردند
و «كتائب» نيز بيرحمانه مناطق مسلمانان و بخصوص شيعيان را با اسلحههای سنگين
ميكوبيد و حتی تانك و توپهای ارتش و ژاندارمری و پليس نيز به
همراهی «كتائب»، مسلمانان را گلولهباران ميكردند. تعداد كشتهها از اول
حادثة «عينالرمانه»، تا اين موقع{شروع اعتصاب غذا در 27 ماه ژوئن1975} به
2.645نفر و تعداد مجروحان به 16.000 نفر رسيد كه اكثريت قريب به اتفاق آنها (بيش
از 95%) از طايفة شيعه بودند! قرارهای سياسی ياسرعرفات و امام موسی
در اثر خرابكاری جناحهای وابسته احزاب چپی و «كتائب» بياثر
ماند. بارها فرمان آتشبس صادر شد و رهبران احزاب چپ و راست پذيرفتند، ولی با
يك تحرك كوچك دوباره نزاع از سر گرفته ميشد. اغلب مسيحيان با «كتائب» همراهی
ميكردند و گروههای چپ نيز هر مسيحی را (صرفنظر از كتائبی يا
غيركتائبی و يا حتی غيرماروني) به شدت ميزدند، يا ميگرفتند. اكثريت
مسيحيان نيز برای دفاع از جان خود به «كتائب» پناه برده بودند. اسلحه
ميگرفتند و در پناه قدرت نشامی و سازمانی «كتائب» خود را محفوظ
ميداشتند. «كتائب» در بين مسيحيان كسب شخصيت كرده بود و حامی مسيحيان به
شمار ميرفت و تبليغات شوم ضداسلامی، به شدت رواج يافته بود؛ تا آنجا كه به
حضرت محمد(ص) اهانت ميكردند و مسلمانان را ميگرفتند و پس از ضرب وشتم مجبور
ميكردند كه به حضرت محمد(ص) دشنام دهند، والاّ آنها را ميكشتند!
جنگ مذهبی شروع شده بود و «كتائب» از تمام احساسات مذهبی مسيحيان داخل
و خارج لبنان استفاده ميكرد. همة مسيحيان اروپا و امريكا و دستگاههای تبليغاتی
آنها به نفع مسيحيت لبنان و يا «كتائب» به كار افتاده بود و اين را «كتائب» موفقيت
بزرگ سياسی برای خود به حساب ميآورد. همة راهها مسدود شده بود، چپ
اخلالگری ميكرد و با تحريكات دائم خود جنگ را مشتعل مينمود و ميخواست كه
همة نيروهای مسلمان را دنبالهرو خود كند و به نفع مصالح حزبی خود به
كار اندازد و حتی ميخواست با تحريك احساسات مردم، ياسرعرفات و مقاومت را
نيز وارد معركه كند و از ان استفاده سياسی بنمايد. «كتائب» نيز به خاطر
منافع خود جنگ مذهبی را دامت ميزد و استفادة سياسی و نظامی ميبرد
و از كشتار مردم بيگناه و ويران كردن لانههای محرومان هيچ ابايی نداشت.
مطلب ديگری كه بسيار ناراحتكننده و وحشيانه بود و بايد ذكر كرد، اين است كه
در لبنان ميگويند «قَتلِ عَلَيالُويَّه»، يعنی كشتن بر حسب شناسنامه، و چپ
و راست هر دو به اين كار دست زدند. در قسمت مسيحيها شروع كردند به كشتن
مسلمانها، خيابانها را ميبستند و هر مسلمانی را كه پيدا ميكردند
ميكشتند، صرفنظر از اينكه به چه دستهای وابسته است. احزاب چپ هم در قسمت
مسلمانها حاجز (راهبندان) ميگذاشتند و هر مسيحی را ميگرفتند و ميكشتند.
يك مسيحی در خيابان «كُرنيشُالْمَزرَعِه» حركت ميكرد و ارمنی بود و
عضو مقاومت فلسطين، يعنی با مقاومت فلسطين همكاری ميكرد. حزبيها او
را به زير كتك گرفتند و به قصد كشت ميزدند و او فرياد ميزد كه من عضو مقاومت
هستم و اين شناسنامة من، من جنگندة مقاومت هستم، ولی آنها گوششان بدهكار
نبود. البته او را به علت اينكه عضو مقاومت بود نكشتند، ولی آنقدر زدند كه
بيحال شد. سرش از اين ضربات ورم كرد و به بيمارستان رفت.
بسيار وحشيانه بود، مثلاً يك بچه كوچك را ميگرفتند و تكهتكهاش ميكردند و
تكهتكهها را درون جعبه ميگذاشتند و برای مادرش ميفرستادند. وقتی آن
مادر و اهل محله اين بچه ريزريز شده را ميديدند، عصبانی ميشدند و اينها هم
دست به كشتن طايفة ديگری ميزدند. اين يكی از توطئههايی بود كه
اسرائيل برای انفجار و جنگ بيشتر بين مسلمانان و مسيحيان در لبنان به كار
انداخت. كشتارهايی كه واقعاً غيرقابل تصور است؛ زنها را ميگرفتند؛ مردها
را ميگرفتند و مثله ميكردند، به شيوههای وحشتناكی ميكشتند و جسدش
را در معرض ديد صاحبان جسد قرار ميدادند تا آنان ببينند با اين مسلمانان چه شده و
مسلمانها بيايند مسيحيها را بكشند. اين عمل را «قتل عليالهويه» ميگويند، اين
يكی از دلايلی بود كه جنگهای طايفهای را در لبنان رونق
داد و مسيحيان را اجباراً به سمت «كتائب» برد. چون «كتائب» در ابتدا قوی نبود،
همة مسيحيها با «كتائب» موافقتی نداشتند و حتی عدة زيادی از
مسيحيان برضد «كتائب» بودند. ولی وقتی كه جنگ براساس «قتل عليالهويه»
شروع شد هر مسيحی برای دفاع از جان خود نزد «كتائب» رفت و اسلحه گرفت
و عضو «كتائب» شد. بنابراين ميبينيم كه «قتلعليالهويه» يكی از مهمترين
توطئههايی است كه «كتائب» را قوی و منظم كرده و تمام مسيحيها را به
دورش جمع نمود. مسئلهای كه بيشتر باعث تأثر است آن بود كه وقتی در
بيروت مسيحيها، مسلمانها را ميشكند و مسلمانها دستشان به جايی نميرسيد،
در روستاهی دور دست مسيحی در بعلبك و در جنوب لبنان دست به كشتار
مسيحيان ميزدند. يعنی احزاب چپ در شهرهای دور افتاده بعلبك شروع
كردند به كشتن مسيحيان و اين انعكاس بسيار بسيار بدی داشت و سبب شد كه در
دورترين نقاط، تمام مسيحيها دور «كتائب» جمع بشوند.
در يكی از اين واقعههای بسيار تأسفآور، آقای صدر مسافرتی
به بعلبك كرد كه جلوی كشتارهای دينی و طايفگی را بگيرد.
او جملة معروفی بيان كرد و گفت: «اگر در بيروت پسر مرا بكشند اجازه نخواهم
داد كه در بعلبك يك مسيحی بيگناه كشته بشود، هيچ ارتباطی با آن
ندارد.» به علت بيان همين جمله احزاب چپ و روزنامههای چپ فحشهای زيادی
را نثار ايشان كردند كه چرا از مسيحيت طرفداری ميكند و چون حاضر نيست مسيحی
بكشد، مزدور و دستنشاندة مسيحيان است. اين يكی از داستانهای بسيار
دردناك در تاريخ اخير لبنان بود. به هرحال در اثر اين حوادث «كتائب» قويتر و
قويتر شدند و مسلمانها هر روز ضعيف و ضعيفتر شدند و جنگ بيشتر و بيشتر ادامه
پيدا كرد. آقای صدر در اين دوره جنگ برای آتشبس مجبور شد كه دست به
اعتصاب غذا بزند. امام موسی به ناچار به مسجد «عامليه» رفت و اعلام اعتصاب
غذا نمود. اين اعتصاب بيان اعتراض به تحريكات و آدمكشيها و سوءاستفادههای
چپ و راست بود. امام موسی احساس كرد كه بايد با تاكتيك جديدی مسئله را
پايان داد. زيرا با مداخله نيروهای مسلح «حركهالمحرومين» اوضاع بهبود
نخواهد يافت. از طرفی در مقابل «كتائب» نميتوان سكوت كرد و جلوی تحريكات
چپ و راست را نيز نميتوان گرفت؛ زيرا هر نوع درگيری در آن شرايط به زيان
مسلمين خواهد بود. به علاوه قدرت مقاومت فلسطينی به مراتب بر «كتائب» و
احزاب چپ ميچربيد، ولی نميخواست در معركه مداخله كند؛ چون برای او
مسئله بقاء مطرح بود.
اعلام اعتصاب غذای امام موسی برای ختم خونريزی در بحبوحة
كشت و كشتار، لبنان را به لرزه درآورد. مسيحيان غيركتائبی به خود آ‚دند و
دريافتند كه همة مسلمانان طرفدار جنگ نيستند و تبليغات و كتائب، داير بر وحشيگری
مسلمانان و حتی به دريا ريختن مسيحيان و قتلعام آنها بياساس است و از اين
نظر لزومی نميديدند كه چشم و گوش بسته از برنامههای سياسی «كتائب»
پيروی كنند و يا دست بسته خود را تسليم «كتائب» نمايند.
ولی احزاب چپ وابسته و «جنبلاط» عصبانی شدند و بيانيههای متعددی
بر ضد امام موسی صادر كردند و از او خواستند كه به جای اعتصاب غذا در
مسجد، به وسط «شياح» منطقة جنگ بيايد و در قتال شركت كند. حتی احزاب چپ
عدهای از عوامل خو را به مسجد فرستادند، تا روی منبر و در بين مردم
شروع به تحريك ضد امام موسی كنند تا او را وادار بخروج از مسجد نمايند!
امام موسی خواستههای خود را به شرح زير اعلام كرد:
1- ختم خونريزی و قبول آتشبس از طرف همة نيروها
2- قبول «حكومت مصغره» بدون احزاب چپ و راست
3- ايجاد يك كميتة تحقيق برای بررسی جنايات مجرمان و كيفر آنها
4- ايجاد يك كميتة تحقيق برای بررسی خسارات وارده به مردم و جبران
آنها
5- ايجاد يك كميته تحقيق برای بررسی درخواستهای محرومين
و افزود كه تا تحقق اين خواستها از اعتصاب غذا دست نخواهد كشيد. گروههای كثيری
از مردم به مسجد آمدند و در اعتصاب غذا شركت كردند و هزاران نفر از بعلبك و جنوب
لبنان نيز به سوی بيروت به حركت درآمدند. سلطهگران خرابكاری ميكردند
و از آنجا كه تجمع مردم را در مسجد، در اطراف امام موسی، به مصلحت خود
نميديدند، فروش بنزين را از بنزينفروشيها قطع كردند، تا كسی نتواند از
خارج به بيرو بيايد. در راديو نيز مرتباً اعلام ميشد كه خيابانها دراختيار
تيراندازان است و هر كس از خانه خارج شود، مرگ برای او حتمی است. ولی
با تمام اين احوال هزاران نفر مسجد آمدند و پشتيبانی بيدريغ خود را از امام
موسی و برنامههای او اعلام داشتند.
مسيحيت نيز به حركت درآمد، روز بعد از اعتصاب غذا، «داشناك ارمني»، كه قبلاً
طرفدار «كتائب» بود، پشتيبانی خود را از «حكومت مصغره» پيشنهادی امام
موسی اعلام كرد. روز دوم بعضی از روحانيون مسيحی در كليساهای
خود اعتصاب غذا كردند و بعضی از مسلمانان نيز به آنها پيوستند. روز سوم عدهای
از بزرگان مسيحی به مسجد آمدند و اعلام پشتيبانی كردند و حتی بعضی
در اعتصاب غذا شركت نمودند. امام موسی كه جسماً در اثر اعتصاب ضعيف شده بود،
به سختی خود را ميكشيد و ديگر نميتوانست حركت كند. شور و هيجانی همة
لبنان را فراگرفت، مردم دستهدسته، زير آتش گلولهها به مسجد ميآمدند و اعلام
وفاداری ميكردند. بزرگان لبنان و سياستمداران و روحانيون از همة گروهها
نيز به مسجد آمدند و اعلام پشتيبانی كردند. «مفتی حسنخالد» رهبر دينی
سنيها و عدة زيادی از رهبران مسيحی و ياسرعرفات و عدهای از
مسئولان مقاومت و حتی وزير امور خارجة سوريه، همه برای اعلام طرفداری،
به ديدار امام موسی به مسجد آمدند. در تمام اين مدت تيراندازی و
خونريزی كم و بيش ادامه داشت و حتی حزب كمونيست لبنان كه درحوالی
مسجد موضع گرفته بودند، بدون دليل، گاه و بيگاه تيراندازی ميكردند. (اغلب
هنگام سخنرانی امام موسی در مسجد، تا كسی صدای او را
نشود) «كتائب» نيز خمپارههای خود را به طرف مسجد نشانهگيری كرد و دو
راكت در فاصلة نزديك به دو طرف مسجد فرود آمد و مسجد را لرزاند.
احزاب چپ تحريك
ميكردند و به اما هجوم ميآوردند كه تو شعار «السِّلاحُ زينهُالرِجال» را دادهای.
پس چرا نميجنگي؟ امام در جواب ميگفت كه جوانان «حركت» همه جا در جلوی ديگران،
در اولين سنگر جلوی دشمن قرار دارند، ولی برای دفاع از مناطق
خود، نه برای تحريك و انفجار. چون اين انفجار و اين جنگ ساخته و پرداخته
استعمار و اسرائيل است و ما نميخواهيم آلت دست آنها باشيم. دامنة اعتراض به
خونريزی بالا گرفت و «كتائب» احساس كرد كه نيروهای مسيحی يكی
بعد از ديگری از صفوف او خارج ميشوند و «كتائب» منفرد شده است و هر روز كه
بدين منوال بگذرد، خشم مسيحيت را زيادتر عليه خود برميانگيزاند، لذا تسليم نظرات
امام موسی شد و آتشبس را پذيرفت، و به «حكومت مصغره» بدون «كتائب» تن در
داد.
«رشيد كرامي» داوطلب نخستوزيری از طرف مسلمانان بود. گرچه احزاب چپ و
«جنبلاط» با او مخالف بودند، ولی او از پشتيبانی امام موسی و
ياسرعرفات برخوردار بود. رئيسجمهور «فرنجيه» با «رشيد كرامي» دشمنی قديمی
داشت و به هر قيمتی بود ميخواست از نخستوزيری او ممانعت كند. ولی
در اثر فشار روزافزون مردم و تسليم «كتائب» او نيز تسليم شد و «رشيد كرامي» روز
چهارم اعتصاب غذا به نخستوزيری رسيد و شهر بيروت در سكوت و آرامش فرو رفت.
«رشيد كراني» و ياسرعرفات و «خدام» (وزيرامور خارجة سوريه كه برای اتمام جنگ
از طرف حافظاسد به بيروت آمده بود)، همه به امام موسی تكليف كردند كه دست
از اعتصاب غذا بردارد و تحقق بقية خواستههای او را ضمانت كردند.
از روز دوم اعتصاب غذا، بعلبك دستخوش هيجان
و اعتراض شديد بود. شيعيان بعلبك كه عموماً كشاورزان و دهقانان و كارگران بوده و
از سر سختترين جنگندگان و مهمترين طرفداران امام موسی به شمار ميرفتند و
اعتصاب غذای رهبر مذهبی آنها برايشان غيرقابل تحمل بود، در تب و تابی
انقلابی ميسوختند. روز سوم رزمندگان بعلبك و «هرمل»
به ساختمانهای دولتی و دارالحكومه و مراكز پليس حمله مسلحانه كردند و
همة آن مواضع را تسخير و اعلام داشتند كه در صورت ادامة اعتصاب غذا، مسلحانه به
بيروت خواهند آمد.هيأت حاكمة لبنان از قدرت بعلبك ميترسيد و از اينكه بعلبك
بيچون و چرا و سرسختانه از امام موسی طرفداری ميكند بيمناك بود. لذا
در آن روزهای بحرانی، توطئههای زيادی در بعلبك انجام
گرفت، تا اين سنگر قوی و مبارز را از صحنه معركه دورنگاهدارد. يكی از
توطئهها ايجاد جنگ وجدال داخلی بين بعضی از خانوادههای بزرگ و
با نفوذ بعلبك بود كه به جان هم افتادند و ديگری هجومی بود كه به بعضی
از قريههای مسيحينشين بعلبك صورت گرفت و عدهای مسيحی كشته
شدند، تا جنگهای مذهبی را توسعه دهند و بخصوص خشونت مسلمانان برضد
مسيحيان را بهانه كرده، با كمك قدرتهای خارجی دست به قتلعام
مسلمانان بزنند.امام موسی پس از ايجاد «حكومت مصغره»
و آتشبس، برای پايان دادن به اغتشاشات بعلبك، فوراً اعتصاب غذا را خاتمه
داده، رهسپار بعلبك شد و در پی يك سلسله فعاليتهای پيگيرانه غائلة
بعلبك را پايان داد.
انفجار در اردوگاه بعلبك
امام موسی پس از چهار روزگار مستمر، بعلبك را آرام كرد، ولی در روز
چهارم حادثهای دردناك اتفاق افتاد كه تمام لبنان را تكان داد و مسير قسمتی
مهم از تاريخ معاصر را عوض كرد و آن انفجاری بود كه در اردوگاه جوانان
«حركهالمحرومين» در بعلبك اتفاق افتاد. هنگامی كه معلم بزرگ فلسطينی مشغول
تعليم موادمنفجره بود و مين ضدتانك را شرح ميداد -بر اثر يك اتفاق غيرمترقبه- مين
در دستش منفجر شده و 27 نفر از بهترين كاردها و جوانان جنگندة شيعه شهيد شدند و
بيش از 50 نفر به سختی مجروح گشتند. خبر انفجار فوراً در سرتاسر لبنان منتشر
شد و همة اخبار ديگر را تحتالشعاع قرار داد.مسيحيهای دست راستی لبنان
و بخصوص «كتائب»، بر ضد امام موسی و «حركهالمحرومين» به كار افتادند و
حملات همهجانبة شديدی آغاز شد. امام موسی تا پيش از انفجار «رجل صلح»
و «نمايندةمسيح» و مورد قبول همة نيروها بود، بخصوص مسيحيان امام موسی را
دوست ميداشتند تا وطن آنها را استقرار دهد و صلح و آرامش برقرار كند؛ زيرا درنظر
آنان امام موسی تنها كسی بود كه ميتوانست صلح و آرامش برقرار كند و
جان كسی را به خطر نيندازد و مدافع حيات و هستی آنها باشد. ولی وجود
سازمان سياسی و نظامی برای شيعيان، زنگ خطری بزرگ بود كه
مسيحيان و «كتائب» را دچار ترس و وحشت ميكرد، بخصوص ميدانستند كه اگر همة
نيروهای شيعه كه فعلاً در احزاب مختلف و تحت رهبری اشخاص متفاوت
فعاليت ميكنند، در يك سازمان واحد جمع شوند. قدرتی بزرگ و غيرقابل تحمل به
وجود خواهند آورد.
البته امام موسی «رجل صلح و آرامش» بود، ولی نميتوانست فراموش كند كه
نمايندة محرومين و شيعيان لبنان نيز هست و در قبال آنها مسئوليتی بزرگ دارد
و اگر عدالت اجتماعی برای همة محرومين با وسايل مسالمتآميز
امكانپذير نشد، بايد با زور و قدرت حقوق از دست رفته محرومين را مطالبه كرد و
بخصوص در وضع خاص لبنان، كه هر حزب و دستهای برای خود قدرت نظامی
و ميليشيا دارد، بقای طايفة شيعه و دفاع از حقوق آنان نيز احتياج به يك
سازما ننظامی قوی دارد.
اعلام رسمی سازمان نظامی
«امل»
انتشار خبر انفجار در بعلبك سبب شد كه امام موسی وجود سازمان نظامی «حركهالمحرومين»
را اعلام كند.{6ژوئيه1975} بنابراين سازمان «امل»، كه حروفش از سه كلمة «افواج-
مقاومه- لبنانيه» گرفته شده بود، به عنوان جناح نظامی «حركهالمحرومين» علنی
شد. سازمان نظامی شيعيان دو سالی بود كه وجود داشت و فعاليت ميكرد و
برای تربيت جوانان از اردوگاه تعليماتی بعلبك استفاده مينمود و حتی
در بعضی از عمليات نظامی شركت ميكرد، ولی تا آن موقع مخفی
بود و دليلی نميديد كه نيروهای خود را برملا كند. تعليمات نظامی
«حركت» در اردوگاههای دوردست، بخصوص در بعلبك انجام ميگرفت و استادان و
افسران «فتح»، مأمور تربيت نظامی جوانان بودند. در اين اردوگاهها آشنايی
با همه نوع اسلحه سبك و سنگين و همچنين جنگهای خيابانی و زد و خوردهای
تن به تن و تاكتيك مبارزات انقلابی تعليم داده ميشد. علاوه بر امور نظامی،
تا حد امكان و ضرورت تربيت فكری ايدئولوژيك نيز انجام ميگرفت و اردوگاه
نظامی به كارخانه «صناعهالانسان، يا انسانسازي» معروف شده بود و تغييرات
كيفی در روحيه و اخلاق جوانان قبل و بعد از خروج از اردوگاه به خوبی مشهود
بود.
نكتة جالب و مهم اين است كه تقريباً همة جنگندگان مسلمان در لبنان همان شيعيان
هستند. تقريباً همة جنگندگان احزاب چپ، حتی حزب كمونيست و حزب تقدم اشتراكی
«جنبلاط» و حتی گروههای مسلح سياستمداران سنی، از جوانان شيعه
هستند. روح شجاعت و جنگجويی در شيعيان لبنان به شدت وجود دارد. اين امر از
يك نظر مربوط به مبانی فكری و دينی و تاريخی واز نظر ديگر
مربوط به محروميت بيش از حد آنهاست. به اين معنی كه يك جوان جنگجوی شيعه
چيزی جز جان خود ندارد كه از دست بدهد، بنابراين در صحنة نبرد از هيچچيز
نميترسد، درحاليكه مسيحيان و ديگران هر كی منافعی دارند و ميجنگند
تا منافع موجود خود را حفظ كنند و از مرگ و شهادت ميگريزند.
چگونگی سقوط تل زعتر
دوران جنگهای داخلی لبنان دارای سه دوره مختلف است:
«تلزعتر» و «نبعه» و مواضع زياد ديگری، در دوره دوم جنگ، در ظلمت اختلاف و
دشمنی بين مسلمانها به دست دشمن افتاد.
در دوره اول جنگ، «تلرعتر» بارها توسط نيروهای دشمن محاصره شد، اما هر بار
توپخانه سوريه در بيروت بشدت مواضع تجمع نيروهای فالانژ را ميكوبيد و از
حمله آنها به «تلزعتر» جلوگيری ميكرد.
اما در دوره دوم جنگ، بعد از اختلافات بين سوريه و مقاومت فلسطين، دولتهای عربی
در دمشق كنگرهای تشكيل دادند و از سوريه خواستند كه نيروهای خود را
از بيروت خارج كند و بكلی از قلمرو نيروهای فلسطينی در گردد، تا
امكان درگيری بين آنها به وجود نيايد. لذا نيروهای سوريه بيروت را ترك
گفتند و به كوههای «بِحَمْدون» و «صوفْر» رفتند كه در 25 كيلومتری شرق
بيروت، در «جَبَ لبنان» قرار داشت. «جَلّود» نخستوزير ليبی نيز در بين
نمايندگان عرب اصرار داشت كه سوريه از صحنه جنگ خارح شود. شخصيتها و احزاب چپ
ديگر، حتی خواستار اخراج كلی سوريه از لبنان بودند. در تاريخ
23/6/1976 در همان روزی كه نيروهای سوريه بيروت را ترك گفتند، نيروهای
فالانژيست موقع را مغتنم شمرده به «تلزعتر» حمله بردند. توپخانه سنگين فالانژها
در هر دقيقه به طور متوسط سه گلوله توپ بر «تلزعتر» ميانداخت و تانكها و
زرهپوشهای آنان نيز در اين محاصره شركت داشتند. حتی راكتهای زمين
به زمين ساخت اسرائيل كه توسط افسران اسرائيلی شليك ميشد، مواضع فلسطينيها
را در «تلزعتر» بشدت ميكوبيد.
روزهای پيش از خروج سوريه از بيروت، هنگامی كه «كتائب» به «تلزعتر»
حمله ميكرد، توپخانه سنگين سوريه آنان را به عقب ميراند و آتش توپخانه آنها را
خاموش ميساخت و از «تلزعتر» دفاع ميكرد، ولی پس از خروج سوريه از بيروت،
اين دفاع سنگين توپخانه قطع شد و آنها توانستند بخوبی «تلزعتر» را بكوبند و
سپس آن را محاصره كامل كنند.
وقتی «تلزعتر» در خطر سقوط قرار داشت، مقاومت فلسطين تصميم گرفت از راه
«مُونْتِه وِردْي» (كوهی در پشت تلزعتر) راهی به «تلزعتر» باز كند و
«تلزعتر» را از اين راه نجات بخشد. از سازمان «امل» نيز دعوت به همكاری شد
و ما دوازده جنگنده ماهر و ورزيده خود را همراه سربازان «فتح» فرستاديم و اينها
مدتها در «مونتهوردي» جنگيدند و شش نفر آنها بسختی مجروح شدند و به
بيمارستان رفتند. خاطرات اين جوانان در جنگهای سخت «مونتهوردي» يكی از
قهرمانيهای بزرگ جنگهای لبنان به شمار ميرود، نبردهايی كه موی
بر بدن آدمی راست ميكند. ولی به هر حال قادر به شكستن محاصره نشدند
شرح فاجعه سقوط
در تاريخ 30/6/1976، يعنی يك هفته پس از شروع نبرد، «جِسْرِالباشا» كه يك
اردوگاه فلسطينی نزديك «تلزعتر» بود، سقوط كرد. در مدت سه ساعت، حدود 3000
راكت بر اين منطقه شليك كرده بودند.
در همين هنگام نيروهای دشمن به «تلمير» كه در بالای تلزعتر قرار
گرفته است، حمله كردند و آن را به تصرف خود درآوردند. تيراندازان معروف كتائبی،
از بالای اين تپه هر جنبندهای را در داخل «تلزعتر» هدف قرار
ميدادند و ديگر كسی نميتوانست در وسط شهر را برود.
آب شهر قطع شده بود و رزمندگان برای يافتن آب به چشمهای در خارج شهر
ميرفتند و چه بسا كشته ميشدند. به طوری كه معروف بود كه مشت آب از يك مشت
خون گران قيمتتر بود. نان و آذوقه نيز وجود نداشت، تنها انباری از عدس به
دست رزمندگان افتاده بود و از آن سد جوع ميكردند.اسلحه و مهمات مدافعان نيز به
پايان رسيده بود و كسی نميتوانست از خارج به آنها كمكی برساند.
رزمندگان نيز به سرعت تحليل ميرفتند و در روزهای آخرين تنها پانصد رزمنده
فلسطينی در «تلزعتر» باقی مانده بود. سرانجام پس از 52 روز مقاومت و
دفاع جانانه در برابر هفتاد بار هجوم دشمن، در روز جمعه 13/8/1976 «تلزعتر» سقوط
كرد.
دو روز پيش از سقوط، سازمانهای فلسطينی «تلزعتر» و توسط صليبسرخ
بينالمللی با «كتائب» تماس گرفتند و خواستار تسليم شدند، ولی جواب
مناسبی داده نشد.
رزمندگان فلسطينی در شب چهارشنبه 11/8/1976 به منطقه «منصوريه» حمله بردند
تا حلقه محاصره دشمن را پاره كنند و از «تلزعتر» خارج شوند، اما با مقاومت شددی
«كتائب» روبرو شدند و به «تلزعتر» بازگشتند.
آنگاه در نيمهشب پنجشنبه 12/8/1976 با يك تصميم همگانی در تاريكی شب
پانصد رزمنده ياقيمانده فلسطينی حلقه محاصره دشمن را شكافتند و به كوههای
«موُنْتهوِرْدي» شمالشرقی «تلزعتر» پناه بردند، و مدت چهار روز در كوهها
و درههای اطراف منطقه پيادهروی ميكردند تا خود را به بيروت
رساندند، در اين خروج بزرگ و درگيريهای اطراف آن حدود سيصد نفر از ضانصد
رزمنده فلسطينی به شهادت رسيدند.
پس از خروج رزمندگان فلسطينی در نيمهشب و عملاً «تلزعتر» بيدفاع ماند و
تنها زنها و بچهها و پيرها و غيررزمندهها در شهر مانده بودند و از خروج
رزمندگان خبر نداشتند.
روز بعد، جمعه 13/8/1976 نيروهای دشمن به شهر بيدفاع «تلزعتر» هجوم بردند
و عده زيادی را قتلعام كردند، كه مورد اعتراض مجامع انسانی و
شخصيتهای بزرگ قرار گرفت، تا سرانجام رهبران «كتائب» زير فشار افكار عمومی
مانع ادامه قتلعام مردم شدند و دوازده هزار نفر از بازماندگان «تلزعتر» را با
ماشينهای صليبسرخ و ارتش و غيره به بيروت بردند…
«تلزعتر» اين چنين سقوط كرد…
فصل ٩-موضع شيعيان (امام
موسيصدر و امل) در طول جنگ
توطئه ترور امام
موسيصدردورة سوم جنگ
پايان دورة دوم و
آغاز دورة سوم جنگ
درگيری با احزاب چپ
دورة دوم جنگ درحالی شروع
شد كه مسلمانها متفرق و متشتت شده و همه نيروهای خود را صرف كوبيدن يكديگر
كرده بودند. دشمن نيز از اين فرصت استفاده كرده، مسلمانها را شكست داد و
پايگاههای بزرگی مانند «تلزعتر» و «نبعه» به سقوط كشانده شدند.
اين دوره جنگ نيز يك توطئه صهيونيستی بود كه به دست مسلمانها انجام شد.
تنها كسی كه حقيقت تلخ برادركشی را به عيان ديد و شجاعانه عليه اين
اختلافات داخلی قيام كرد، شخص امام موسيصدر بود كه موضعی بينظير
گرفت! موضعی كه هيچكس، جز شيعه علي(ع) و جز كسی كه خود را آماده
شهادت كرده باشد، قادر به گرفتن آن نبود.
احزاب چپ لبنان حافظاسد را نوكر اسرائيل ميخواندند و كشتن سربازان سوری را
مهمتر از كشتن يك اسرائيلی ميدانستند، حتی پای سربازان سوری
را به ماشين بستند و در خيابانها كشاندند تا تكهتكه شدند.
ولی موضع امام موسی اين بود كه هر نوع انفجاری بين مقاومت
فلسطين و سوريه خيانتی است بزرگ و به هر وسيله ممكن بايد جلوی انفجار
را گرفت. يعنی درحالی كه چپيها و «جنبلاط» و طرفدارانش شعارهای
تند و به ظاهر انقلابی ميدادند، كه هر كس با سوريه جنگ نكند خائن است، امام
موسی شعار ميداد: «هر كس به اين آتش دامن بزند خائن است.» يعنی چپيها
در اين توطئه خائنند.درگيری با احزاب چپ
اينجا بود كه درگيريهای زيادی بين چپيها و سازمان «امل» به وقوع
پيوست. نيروهای چپ به مدرسه «جبلعامل» در جنوب لبنان حمله كردند، در ساير
شهرها حملات زياد و تصفيهها و درگيريهای شديدی، انجام دادند كه
مقداری از آنها را ذكر كردم و برای مثال نمونههايی ديگر را
شاهد ميآورم.
اصولاً اين حمله ها از مدتها پيش شروع شده بود. هرچند كه «حركت محرومين» و «حركت
امل» با سازمان فتح «تنسيق» داشت و در سطوح بالا دائماً مقاومت فلسطين از امام
موسيصدر كمك ميگرفت و امام موسی بزرگترين و صميميترين پشتيبان آنها بود.
حتی «حركت امل» با احزاب چپ كه در مقابل «كتائب» ميجنگيدند، نيز همكاری
داشت و تقريباً برای مدت يكسال در جلسات احزاب چپ، با حضور مقاومت فلسطينی
فتح، شركت ميكرد. ما همه دشمنيها و خرابكاريهای احزاب چپ را ناديده
ميگرفتيم، تا صف اسلامی متحد بماند و اتهام انشقاق و تفرقه به شيعهها بسته
نشود... تا روزی كه احزاب چپ به رهبری «جنبلاط» اعلام «اداره محلي»
كردند، كه يك نوع حكومت داخلی بود و آنها به قول خودشان در سرزمينهای
آزاد شده لبنان ايجاد حكومت ملی كردند و اين امور خود شروع تقسيم لبنان
بود.(1) مسيحيان تندرو و نيز در محل خود اعلام حكومت ملی كردند و چپ تندرو
نيز همان نقشه را پياده كرد، يعنی هر دو از آبشخوری آب ميخوردند كه
به تقسيم لبنان ميانجاميد. در تقسيم لبنان، اسرائيلی جديد در شمال به وجود
ميآمد كه پشتوانه آن مسيحيان جهان بودند و در جنوب حكومت چپ زيرنظر روسيه شوروی
ايجاد شد كه از نظر ماهيت استعماری، نظير حكومت مارونی شمال بود. در
اين زمان احتمال زيادی ميرفت كه اسرائيل حمله كند و اصولاً جنوب را بگيرد و
منطقهای كه متعلق به شيعيان بود، زير سلطه اسرائيل، يا سلطه روسيه
درآيد... به همين علت امام موسی مخالف تقسيم لبنان بود ولی هرچه
اعتراض كرد به جايی نرسيد. ناگزير فرمان داد تا نمايندة «حركت» از شركت در
جلسات احزاب خودداری كند و اين، ابتدای هجوم و حمله چپ (قبل از ورود
ارتش سوريه و سقوط «نبعه») بود.
مقاومت فلسطينی فتح با تقسيم لبنان مخالف بود؛ زيرا در صورت تقسيم، اسرائيلی
به جنوب حمله ميكرد و مقاومت را نابود ميساخت… بدينجهت مقاومت فلسطينی فتح
به آنها اعتراض كرد، ولی به جايی نرسيد… حتی ارتش لبنان عربی
به اداره محلی احزاب اعتراض كرد ولی مؤثر نيفتاد. «جنبلاط» برای
خود ارتش ملی تشكيل داد. برای اداره شهرها «اَمنِْشَعْبي» بوجود
آورد، كه كارشان ارعاب و سرقت و ارتكاب اعمال خلاف ناموسی بود… و برای
اداره كلی مملكت يك «مكتب سياسي» از نمايندگان احزاب چپ ايجاد شد كه به فكر
و سليقه خود قانون وضع كرده و اجرا ميكرد. يكباره بنزين، برق، نان، آب، راهها،
تلفن … و همهچيز مردم به دست «جنبلاط» و احزاب چپ افتاد. هر كس طرفدار حزب نبود،
نان نميگرفت، بنزين به او داده نميشد و از حقوق مردمی محروم بود. يكباره
بنزين از 5/7 ليره به 150 و يا 200 ليره رسی، نان بكلی ناياب شد. امنيت
بكلی از ميان رفت، ناموس مردم به سادگی مورد تعرض قرار گرفت، جان مردم
همچون مگس بيارزش شد و اموال مردم برای احزاب مباح گرديد… جهنمی پديد
آمد كه در تاريخ سابقه ندارد. آنان فكر كردند كه به راستی پيروز شدهاند و
امر بر همه آنها مشتبه شد كه كار تمام شده است. لذا دست به تصفيه مخالفان خود
زدند. مخالفان منحصر به فرد احزاب، امام موسی و «حركت محرومين» بودند. هر
جوانی از حركت «امل يا محرومين» در خيابان ديده ميشد فوراً به رگبار گلوله
بسته ميشد، شبها به خانههای جوانان «حركت» هجوم ميبردند، ميزدند، و
ميدزديدند و آنها را به زندان ميفرستادند. البته كادرهای فعال «حركت»
گرختند؛ زيرا قتل آنها حتمی بود، سخن از مردم عادی و طرفداران ساده
«حركت محرومين» است. در شهر «ديرزهراني» هنگامی كه (در رمضان) 25 نفر از
جوانان مؤمن، از مسجد بازميگشتند، «امن شعبي» كه اكثرشان كمونيست بودند آنها را
گرفتند و زدند و مجروح كردند و زندانی كردند، كه شش نفر از آنها چند روز در
بيمارستان خوابيدند. در نزديكی «زبدين» از سمت «نبطيه»، كمونيستها به
جوانان مؤمن حمله كردند، پنج نفر را گرفتند و به قصد كشت زدند و زندانی كردند،
تنها به جرم آنكه نماز ميخواندند... در «نبطيه» شعر معروف چپيها، مكرراً به
مؤمنين حمله شد، هر كسی كه به مسجد ميرفت مشكوك به شمار آمده، گرفتار ميشد
و كتك ميخورد و به زندان ميافتاد. اگر بخواهم از جنايات احزاب چپ مثال بياورم،
بايد تاريخ روزانه اين يك ساله دوره جنگ لبنان را بازگو كنم...، جنايت و رذالت و
پستی و خيانتی كه در تاريخ بينظير است.
متأسفانه جناح چپ مقاومت فتح در جنوب نيز با احزاب همكاری ميكرد. اين احزاب
از اسلحه مقاومت و قداست سوء استفاده ميكردند و مردم را ميكوبيدند. اگر احزاب
تنها بودند و مقاومت داخلی دخالتی نميكرد، در عرض چند روز از طرف
جوانان «حركت» نابود ميشدند. در هر روستايی، اگر دو نفر كمونيست بود، اقلاً
پنجاه نفر عضو فعال «حركت محرومين» و «حركت امل» وجود داشت. اما امام موسيصدر
فرمان داده بود كه به سوی مقاومت و فتح اسلحه نكشيم، ولی اين احزاب با
اسلحه مقاومت ما را ميزدند، اما ما بايد سكوت ميكرديم، ميمرديم و دست به اسلحه
نميبرديم.
حمله به شهر انصار
شهر
«انصار» در منطقه «نبطيه» قرار دارد و مركز قدرت حزب كمونيست بوده و حداقل هفتاد
مسلح در آن وجود داشت و ما فقط شانزده قطعه اسلحه داشتيم و جوانان ماهها در مقابل
فشارهای سياسی و نظامی و روانی حزب كمونيست و احزاب ديگر
مقاومت ميكردند. سرانجام مسئول مقاومت فلسطينی فتح در «نبطيه» به نام
«سعيد» كه كمونيست است، مسئول نظامی «حركت امل» در «انصار» را خواست.
مسئول نظامی به دليل همكاری بين ما و فتح، الزاماً به «نبطيه» مركز
فتح رفت، تا «سعيد» را ببيند، اما اين خدعهای بود، تا او را بازداشت كنند و
از بازگشت او به «انصار» جلوگيری كنند. در همان وقت سيصد جنگنده حزب كمونيست
و احزاب و سازمانهای افراطی چپ به شهر «انصار» حمله كردند. عدهای
از جوانان «حركت» ابتدا مقاومت كردند و سه نفر از كمونيستها به خاك افتادند، ولی
مهاجمان خانه مدافعان را با توپ 75 و آرپيجی منفجر كرده و با دوشكا مقاومت
آنان را درهم شكستند. لذا جوانان «حركت» پناه بردند. مهاجمان خانههای «حركت»
را غارت كردند. پس از غارت خانه مسئول حركت و سرقت دو كاميون باری، پدر پير
65 سالهاش را به شدت كتك زدند و خواستند او را تيرباران كنند، ولی زنها و
بچهها خود را روی بدن او انداخته و از قتل او جلوگيری كردند. اين
مردپير چندين روز در اثر جراحات وارده بر سرش، در بيمارستان خوابيد. مهاجمان به
خانه شخصی ديگر به نام «ظاهر» حمله كردند، ولی او را نيافتند، لذا زن
او را در مقابل سيزده فرزندش كشتند. روحانی روستا به نام «مصري» سراسيمه به
خيابان دويد و فرياد اعتراض برداشت. او را نيز به مسلسل بستند و هشت گلوله عبا و
لباسش را سوراخ كرد، ولی او معجزهآسا نجات يافت. مهاجمان سه نفر را دستگير
كرده و از شهر خارج شدند. بعد با ديگر احزاب چپ در حسينيه «انصار» تشكيل جلسه
داده، بيانيهای صادر كردند و خواستار شدند:
1- بايد اعضای «حركت محرومين» اعلاميهای برضد امام موسی صادر
كرده و از او دوری بجويند.
2- همه اسلحه خود را تحويل احزاب دهند.
3- در صف احزاب به «جبل» رفته، عليه سوريه بجنگند... والاّ زن و بچه آنها نابود
خواهند شد!!!.
اين دو اولتيماتوم عجيب به دست ما رسيد. من همراه با عدهای از مسئولان
سازمان در شهر «خرائب» اجتماع كرديم، تا جواب اولتيماتوم را تهيه كنيم، آراء
متفاوت بود، ولی ترس و وحشتی بينظير بر همه مستولی شده بود. حتی
چند نفری حاضر به نوشتن اعلاميه برضد امام موسی شدند.
اين لحظات حساس كه سرنوشت در آن معين ميشود، مسلماً برای همه افراد، در
زمانهای مختلف و موارد گوناگون پيش ميآيد و تصميمگرفتن كار سختی است...
اما يك امر به آدمی كمك ميكند و آن گذشت از جان و قبول هر نوع فداكاری
است. در ميان ترديد، ترس و وحشت بعشی از دوستان جواب من قاطع و سريع و صريح
بود و آن پيروی از رسالت حسينی تا شهادت بود، كه از طرف همه پذيرفته
شد. فوراً گروههای از جان گذشته برای حمله به «انصار» مهيا شدند. به
سرعت دو ماشين از بهترين رزمندگان امل را تجهيز كردم و آنان با كمك رزمندگان شهر
«انصار» به دور شهر رفتند و در تاريكی شب در شهر يك مانور دادند. نيروها چپ
كه نميتوانستند تعداد اينها را بفهمند، از ترس از شهر گريختند و آن را تخليه
كردند. سپس همراه با دو نفر از مسئولان در همان نيمهشب، برای اتمام حجت به
سراغ «ابوموسي»، فرمانده فتح در جنوب لبنان رفتيم كه با عدهای از فراندهان
فتح جلسه داشتند. بعد از اطلاع از حمله به «انصار» و صدور التيماتوم از طرف احزاب،
متوجه شديم كه او از همهچيز آگاه است و حتی با رضايت او همه كارها انجام
شده است. او با كمال بيمروتی گفت: «اگر ميخواهيد زنده بمانيد، بايد
اعلاميهای برضد امام موسيصدر بدهيد و با احزاب همكاری كنيد...
تصور كنيد كه «ابوموسي» فرمانده كل نيروهای مقاومت فلسطينی در جنوب
لبنان، كه بزرگترين و قويترين و مؤثرترين فرمانده فلسطينی بود (زيرا تمركز
قدرت نيروهای مقاومت همه در جنوب لبنان است) به علاوه فرماندهی همة
نيروهای احزاب و سازمانهای چپ را نيز به عهده داشت، خود قويترين
جبار جنوب لبنان به حساب ميآمد. او نمايندة «ابوصالح» كمونيست، عضو كميتة مركزی
مقاومت فلسطينی فتح بود. اين ابوموسی با همه قدرتش ميخواست امام موسی
را بكوبد و جوانان «حركت محرومين» را از او جدا كند و كسانی را كه در عقيده
خود پابرجا هستند، نابود سازد... همين «ابوموسي» بود كه در «صور»، در مقرّ امام
صدر به عمامه و منبر و عبای امام موسی ناسزا گفت و باب حمله به او را
باز كرد...من كه فكر ميكردم آخرين لحظات عمر خود را ميگذرانم صلاح ندانستم در
مقابل اين جبار سكوت كنم. مناقشهای شديد و غيرمترقبه درگرفت و او تعجب
ميكرد كه چگونه ممكن است با همة اين فشارها و خطرها من اينچنين بيمهابا با او
حرف بزنم. به او عتاب كردم كه: «چگونه به خود اجازه ميدهی كه برضد رهبری
خود (ابوعمار وابوجهاد) عمل كني؟ درحالی كه بين امام موسی و رهبری
مقاومت؛ ابوعمار و ابوجهاد .... همفكری كامل برقرار است؟ تو در جنوب برضد
امام صدرتحريك ميكنی و اوامر رهبر را زيرپای ميگذاري! ...» ديدم كه
با خنده و مسخره از جواب ميگريزد. گفتم؛ «مگر ماه پيش نبود كه تو و مسئولان رده
بالای مقاومت در جنوب، بر اثر فشار رهبری مقاومت نزد من آمديد و در
اطاق من نشستيد و از گذشته عذر خواستيد و از طرف مقاومت، پيشنهاد همكاری و
تنسيق كامل با ما را كرديد؟ ... چه شد كه دوباره به امام موسی حمله ميكنيد؟
و جوانان «حركت» را اينطور تحت فشار قرار ميدهيد؟» عاقبت با او اتمام حجت كردم و
گفتم: «جنوب لبنان مخالف مقاومت فلسطينی بود و امام موسی در خلال چند
سال كار طاقتفرسا و مداوم جنوب را طرفدار مقاومت كرد ... ولی حملات به امام
صدر سبب خواهد شد كه جنوب لبنان تغيير رأی دهد ... و تو مسئول اين شكست هستی
....» با كمال غرور و مسخره گفت: «تو خيلی از امام حرف ميزنی. ما در
هر روستايی دوازده امام خلق خواهيم كرد ....» اين غرورها و اين حقايق دردناك
بزرگترين ضربه را به مقاومت فلسطينی زد، بطوری كه امروز لبنانيها
غالباً از فلسطينی اكراه دارند. به هرحال مناقشه ما با ناراحتی و
عصبانيت طرفين خاتمه يافت. بازهم برای اتمام حجت بيشتر، در ساعت سه بعد از
نيمه شب به سراغ رهبری مقاومت (ابوعمار و اوجهاد) رفتم. ابوجهاد را در
«كِيْفوُنْ» در اطاق عمليات يافتم كه در زير بمباران گلولهها با همه افسران ارشد
فتح جريان جنگ «جبل» را رهبری ميكرد. او ما را با گرمی زياد پذيرفت و
از ماجرا باخبر شد و به شدت برآِفت و «ابوموسي» و «سعيد» و مسئولان جنوب را نفرين
كرد. همان لحظه با همه مسئولان جنوب با بيسيم تماس گرفت و اوامر شديدی صادر
كرد و برای «سعيد» فرمانده «نبطيه» نامهای عتابآميز توشت و او را
مسئول همه تحريكات خواند ... با «جرج حبش» و «جرج حاوي» (رهبر كمونيستها) و «احمد
جبريل» و «نايف حواتمه» ... تماس گرفت، و از همه آنها خواستار شد كه تا ساعت هفت
صبح همه نيروهای چپ از «انصار» خارج شوند ... با ابوعمار نيز تماس گرفت و
جريان را بازگو كرد و گفت لازم است كه برای فشار بيشتر بر «ابوموسي» من نيز
شخصاً با ابوعمار سخن بگويم، تا ابوعمار نيز فشار بيشتری بر «ابوموسي» وارد
آورد ... سرانجام از «كيفون» به بيروت، مقر عمليات ابوعمار رفتم كه با افسران ديگری
جلسه داشت ... اوامر اكيدی نيزاز طرف ابوعمار صادر شد، تا جلوی خرابكاری
عناصر چپ گرفته شود ....
ميبينيم كه رهبری مقاومت سعی داشت كه جلوی چپ را بگيرد، ولی
چپ از موقعيت بحرانی استفاده كرده و بر خر مراد سوار شده به خاطر
ماركسيستها و كمونسيتها و برضد رهبری مقاومت دست به خرابكاری ميزد.
حادثـه قبريخـا
نمونهای ديگر را مثال ميزنم ... چندی پيش يكی از فرماندهان
ماركسيست جنوب به نام «نور» كه فرمانده منطقه وسيعی است، تصميم گرفت در شهر
«قبريخا» پايگاهی برای حزب (عمل شيوعي) كه يكی از شعبههای
كمونيستها است ايجاد كند. «قبريخا» يك شهر كوچك مذهبی است و جوانان «حركت
محرومين» نيز در اين شهر قدرت زيادی دارند ... در مقابل، احزاب در اين شهر
تقريباً صفرند.
مسئول «حركت» در شهر، به مسئول فتح گفت: «ما با شما تفاهم كامل داريم، اگر فتح
ميخواهد مركزی در شهر بازكند، ما همه امكانات خود را در اختيار فتح
ميگذاريم، ولی چه دليل دارد كه شما ميخواهيد برای حزب كمونيست در
شهر مركز باز كنيد؟» «نور» با تأكيد ميگويد: «ميخواهم مركز اين جزب را باز كنم و
هر اخلالی در شهر انجام شود، تو مسئول و محرك آنی …» تظاهرات زيادی
در شهر برضد اين مركز برپا شد، كه حتی زنها و بچهها نيز در آن شركت
داشتند. سرانجام نيروهای مسلح حزب «عمل شيوعي» دو تن از جوانان «حركت» را
همراه اين مسئول گرفتند و زدند و در مركز زندانی كردند. شهر برآشفته شد و
شيخ روحانی شهر شخصاً مسلسلی زير عبا گرفته و وارد مركز شده و مسلسل
ميكشد و همه افراد مسلح حزبی را وادار به تسليم كرد و سه نفر جوان اسير را
گرفته با خود بيرون برد … مردم شهر مركز را سنگسار كردند. حتی ارتش لبنان
عربی اعلام كرد كه اين مركز را به توپ بست … و آنگاه رهبری مقاومت از
اين افتضاح خبردار شده و دستور داد عليرغم ميل «نور» اين مركز بسته شود. اكنون
اين شهر نهتنها احزاب را از خود ميراند، بلكه از فتح نيز چندان راضی نيست.
بزرگترين خطر چپ اين بود كه بر پشت مقاومت سوار شد و اسلحه مقاومت و قداست مقاومت
را در راه مقاصد و اهداف حربی خود به كار انداخت و مقاومت فلسطينی را
از مرتبه والای قداست به پايين كشيد و همطراز احزاب و سازمانهای ديگر
كرد، كه هيچ آبرويی نداشتند و ندارند.
توطئه ترور امام موسيصدر
دشمن با بررسی توطئههايی كه طرحريزی كرده بود و نتايجی كه
به دست آورد، احساس كرد مهمترين عامل بازدارنده و مقاوم در برابر آنها، در لبنان،
امام موسی و جوانان «حركت» هستند. دشمنان ميديدند كه با وجود امام موسيصدر
و جوانانی اينچنين، قادر نيستند كه جنوب لبنان را بخورند، لبنان را تقسيم
كنند و به اهداف خود برسند. آنگاه توطئهای بزرگ تكوين يافت و تصميم گرفتند
كه اين مرد بزرگ را نابود كنند. چهار بار احزاب چپ و راست سعی كردند كه او
را ترور كنند.يك نكته اساسی قابل توجه است و آن اينكه سابقاً احزاب چپ با
امام موسی كاری نداشتند (مثل مسيحيان) اما پس از آنكه امام صدر دست به
تشكيل سازمان زد و بخصوص بعد از آنكه جوانان را تشويق به عمليات نظامی و جنگی
نمود، يكباره مخالفت شديد چپ و راست با شدت هرچه تمامتر شروع شد. آنان دريافتند
كه موضوع امام موسی ديگر جدّی است. يك سازمان فكری و ايدئولوژيك
عميق و با يك قدرت نظامی و جنگی مؤمن بكلی طومار حيات سياسی
آنها را درهم خواهد پيچيد. لذا دشمنی و تهمت و اذيت و ترور ... شروع شد. پيش
از انفجار اخير لبنان، در جلسهای سرّی از كادرهای حزب كمونيست
لبنان در «بنتجبيل» از امام موسی سخن به ميان ميآيد و ميگويند امام موسی
برای حزب ما خطرناكتر از اسرائيل است و بايد تصفيه شود. اما الان موقع آن
نيست. بايد منتظر فرصت باشيم و در اولين فرت او را نابود كنيم ... اين فرصت
ناميمون به دست آمد و بارها به حيات امام موسی حمله شد .. و تنها خواست خدا
بود كه او را نگاهدارد.
بسيار تعجبآور است، يكبار چند جوان شيعه- از همان جوانان شيعی كه همچنان
در «جبهه شعيبه» و در احزاب كمونيستی باقی بودند- را فريب داده و اين
جوانان شيعه را فرستادند كه امام موسی صدر را بكشند. اين جوانان با آرپيجی
و اسلحه سنگين بر سر راه امام موسيصدر كمين كردند، تا ماشين او را هدف قرار دهند.
اما به خواست خدا، امام موسيصدر، مدتی زودتر از همان راه گذشته بود و آنها
با وجود انتظار كشيدن زياد، ماشين او را نيافتند. اما در اين مدت تأخير، كه
ساعتها به طول انجاميد، اين جوانان شيعه با خود فكر ميكنند كه چه ميخواهند
بكنند؟ چه كسی را ميخواهند بزنند؟ و چه كسی آنها را فرستاده است؟
ميدانيد چه كسی آنها را فرستاده بود؟ «جرج حبش»، يك كمونيست مسيحی يا
يك مسيحی كمونيست، چند جوان شيعه را چنين اجير كرده بود، تا بروند و امام
خود را ترور كنند. رهبری كه اين همه كار كرده است، اين همه زحمت كشيده است.
يكی از اين جوانها منقلب ميشود كه اين چه كاری است كه ما ميكنيم؟
رهبر شيعه خودمان را، به خاطر يك مسيحی كمونسيت به دست خودمان بكشيم؟ چه
منطقی اين را ميپذيرد؟ اين جوان منقلب ميشود و خود را به جوانان «امل»
ميرساند و جريان را ميگويد. جوانان «امل» فوراً منطقه را محاصره ميكنند و هر
چهار نفر را دستگير مينمايند و آنها نيز اعتراف ميكنند كه در آنجا كمين كره
بودند كه امام موسيصدر را بكشند. اينان چه كسانی بودند؟ از «جبهه شعبيه» به
رهبری «جرج حبش».اينها همان كسانی هستند كه چريكهای فدايی
خلق را تعليم دادند. اينها همان كسانی هستند كه با چريكهای فدايی
خلق وحدت دارند، اشتراك دارند، همكاری نزديك دارند، همان جناياتی را
كه اينان در ايران انجام ميدهند، همان توطئههايی را كه عليه انقلاب اسلامی
ما برپا كردهاند، آنها نيز در آنجا عليه شيعيان و عليه مكتب و عليه ايدئولوژی
راستين اسلام اجرا ميكنند.
اين چهار جوان دستگير شدند، آنها راپيش امام موسی بردند و امام موسی فرمان
داد تا همه را آزاد كنند. زيرا او ميدانست كه اينها منحرف شدهاند، ميدانست كه
اينها بدبختانی هستند كه اسير و عبيد احزاب چپ واقع شدهاند. يكی از
اين جوانان آنقدر منقلب شد كه به سازمان «امل» پيوست و در منطقه «بنتجبيل» به
فرماندهی برگزيده شد و در مدت زمانی كه در «بنت جبيل» با او بدوم،
ميديدم كه از روزگار گذشته خويش چقدر ناراحت بود و با چه شوقی و با چه
هيجانی در سازمان «امل» ميجنگيد، فداكاری ميكرد و چه مبارزههايی
عليه اسرائيل و عليه فالانژيستها چه در جنوب لبنان و چه در نقاط ديگر توسط او
انجام شده است.
عوامل استعمار چهار بار خواستند كه اينچنين امام موسی را ترور كنند، اما
نتوانستند، تا بالاخره تصميم گرفتند كه او را بربايند.دولت ليبی دعوتنامه
رسمی برای او فرستاد و امام موسی نيز با دوتن از همراهان خويش،
«شيخ محمد يعقوب» و «عباس بدرالدين» رهسپار ليبی شدند و ديگر بازنگشتند و
تاكنون نيز اثری از ايشان به دست نيامده است.
پايان دوره دوم و آغاز دوره سوم
جنگ
دوره دوم جنگ توأم با درگيريهای داخلی بين مسلمانان بود و مناطق مهمی
همانند «تَلَّ زَعْتر»، «نَبَعِه»، «مَسْلَخْ»، «كَرَنْتينا»، «اردوگاه ضُبَيِّه»،
«سِبْنَيه»، حی غورانه»، «جَسْرِپاشا» و ... سقوط كردند و به انفجار بين
مقاومت فلسطين و سوريه نيز انجاميد. اين توطئه اسرائيلي- امريكايی در سه
مرحله زير پياده شد:
الف- جنگ بين مسلمانان و مسيحی و قتل طرفين براساس شناسنامه (قتل
عَلَيالْهُويّه). يعنی هر مسلمان به علت آنكه مسلمان است بايد به دست
«كتائب» كشته شود و هر مسيحی نيز به جرم اينكه مسيحی است به دست
مسلمانها كشته شود. چه كشتارها! چه جنايتها! چه تحريكات غيرانسانی، كه
نتيجة آن وحدت همة مسيحيان با «كتائب» و قدرت يافتن «كتائب» بود.
ب- انفجار بين سوريه و مقاومت، كه بزرگترين جنايت و خيانت بود و به دست احزاب چپ
در لبنان پياده شد.
ج- انفجار در جنوب لبنان، بين لبنانی و فلسطينی كه هنوز هم اين توطئه
ادامه دارد، و با تلاش امام موسی و صبر و تحمل شيعيان تاكنون{سال 1976}به
جايی نرسيده است.
در اين دوران، شرايط سختی پيش آمد. لحظاتی بود كه اميد به ادامة حيات
و ادامة حركت بسيار ضعيف بود، امام موسيصدر از طرف احزاب چپ مهدورالدّم عنوان شد
و چنان كه گفتم چهار بار به حيات او سوء قصد كردند.
در چنين وضع و شرايط سخت و خطرناكی، كه ايراد كلمه حق مساوی با مرگ
بود، در مقطعی كه عدة زيادی از مسلمانها از لبنان گريختند، عدهای
از بهترين فدائيان اسلام ايستادند و كلمة حق را با كمال شجاعت بر زبان راندند. شمع
فروزانی شدند در اين شب ظلمانی و معياری بين حق و باطل.
آنگاه مردم؛ مردم لبنان، كسانی كه نظارهگر اين صحنهها و اين معركهها
بودند، پس از مدتی حق را از باطل تشخيص دادند. يعنی اگر امام موسی
نبود، و اگر «امل» نبود و نظريات و تئوريهای چپی پيروز ميشد، امروز
جنوب لبنانی وجود نداشت. چون معياری نبود كه حق و باطل را با آن
بسنجند، همه تنها يك معيار در مقابل خود داشتند و آن معيار چپيها بود. ولی معياری
كه «امل» و «حركت محرومين» و امام موسی آن را ارائه داد، معياری بود
كه با حقانيت خودش، سرانجام تمام احزاب چپ را شكست داد. امام موسی ميگفت:
«در اين لحظات كه اسرائيل ميخواهد مسلمانها را قلع و مع كند و در اين لحظات كه
مسيحيت دارد ما را ميكوبد، هر نوع مسلمانكشی و هر نوع برادركشی خيانتی
است بزرگ به امت عربی و بايد جلويش گرفه شود.» او هفت بار به سوريه رفت و
دوبار شخص ياسرعرفات را با خود به سوريه برد و نزد حافظاسد نشاند. يكبار در يك
جلسهای هفت ساعته، تمام مشكلات را مطرح كرد تا عاقبت پيروز شد و بين مقاومت
فلسطين و سوريه اتحاد و وحدت برقرار كرد.
دوباره روابط نزديك سوريه و مقاومت فلسطين برقرار شد و همانطور كه گفته شد، خود
مقاومت و سوريه نيز احساس كردند كه هرگونه درگيری به زيان كلی آنها
است. زمان نشان داده كه مقاومت فلسطين و سوريه و احزاب چپ، همه مانند مهرههای
صحنه شطرنج به نفع اسرائيل و قدرتهای بزرگ، مات شدند و برندة اصلی اسرائيل
بود، گرچه پول گزافی كه دولتهای عربی، همچون عراق و ليبی
در لبنان ميريختند از سقوط حتمی احزاب جلوگيری كرد.
صلح مجدد با سوريه
سرانجام با تلاش شديد امام موسی، انفجار بين مقاومت فلسطين و سوريه خاتمه
يافت. «كتائب» كه از اين عمل عصبانی شده بود به سوريه تاخت و در جنگ
«فَيّاضّيِه»، حدود 150 نفر سوری را كشت. سوريه نيز اجباراً
«عينُالْرَّمانِه» را زير آتش خود گرفت و عدة زيادی مسيحی را كشت.
بنابراين سوريه دوباره عملاً به عنوان حامی مقامت مسيحيان با «كتائب» وارد
صحنه شد. حدود پنجاه هزار سوری در لبنان در مقابل سنگرهای مسيحی
موضع گرفتند و همهروزه در بيروت، يا در شمال، جنگهای خونينی بين
سوريه و مسيحيان جريان داشت. ولی دوستان! امورز همة چپيها، همة كمونيستها،
حتی «جبهه شعبيه»، حتی شخص «جرج حبش»، تمامشان، به سوريه رفتند و با
اظهار پشيمانی و ناراحتی از عمل سابق خودشان با حافظاسد صلح كردند.
درحالحاضر تمام احزاب چپ معتقدند كه اگر سوريه به كمك آنها نشتابد مسيحيت و
اسرائيل، مسلمانها را قتلعام ميكنند. هماكنون تمام سازمانها و بخصوص
سازمانهای چپ سعی دارند كه به سوريه بيشتر نزديك شوند. ولی چه
كسی با چه قدرت روحی توانست اين مسير خطرناك توطئه را تغيير بدهد؟
هيچكس جز امام موسيصدر!
يكی از بزرگان فلسطينی ميگفت:
«به خدا قسم! اگر امام موسيصدر شيعه نبود، سازمانهای فلسطينی و سنّی
و غيره او را به مقام خدايی ميرساندند، چون موضعهايی كه گرفت و
فداكاريهايی كه كرد و شجاعتهايی كه از خود نشان داد، فوق طاقت بشری
است و عاقبت قدرت ايمان پيروز شد.» ولی احزاب چپ كه آن روزگار به او تهت
ميزدند كه دستنشانده سوريه است و چهار بار قصد كشتن او را كردند، امروز همگی
فراموش كردهاند و حتی وجدانشان ناراحت نيست تا از اين مرد بزرگ معذرت
بخواهند.امروز همه (حتی چپيها) ميدانند كه انفجار مقاومت با سوريه خطايی
بزرگ بوده است و حتی عدهای آن را خيانت مينامند. امام هيچكس
نميپرسد آخر مسئول اين انفجار كه بود؟ و آن كسانی كه آن شعارهای آتشين
ضدسوری را ميدادند، كجا رفتند؟ و آن رجال (اگر رجل باشند) كه آن همه
تبليغات ميكردند و شعار ميدادند، چرا معذرت نميخواهند؟ آن رجال بزرگ كه چنين
خطای بزرگی (معادل خيانت) مرتكب شدهاند، چرا از تنها مردی كه
عليرغم همة آنها به راه مستقيم رفت و همة تهمتها و دشمنيها و حتی تهديد
به قتل را تحمل كرد ولی از پای ننشست، تا بين آن دو گروه را آشتی
داد، معذرت نميخواهند؟ و لااقل فحشها و تهمتهای گذشتة خود را پس نميگيرد
و اصلاح نميكنند؟ حقيقت اين است كه همة آنها، آنقدر پست و بياصل و نسب هستند، كه
از افتخار هر كرامت و شرفی بيبهرهاند و حيف كه چنين حيوانهای درنده
پستی ادعای زمامداری انقلاب و تحول تكاملی اجتماع را
دارند.
فصل10-
گوشهايی از حماسههای افتخار و شهادت (مقابل اسرائيل و فالانژها)
توطئه انفجار جنوب و
حملات اسرائيل
نبرد افتخار و
شهادت «طيبه» تپة معروف «رب ثلاثين»
توطئه انفجار جنوب و حملات اسرائيل
انفجار جنوب لبنان بين شيعه و
فلسطينی، بر پاية اعمال ناشايست سازمانهای چپ فلسطينی و احزاب
چپ لبنانی، به جايی رسيد كه اسرائيل ميخواست آن دو را به جان هم
بيندازد، با اين پيشبينی كه چون فلسطينيها از شيعيان لبنانی قويترند،
لذا در اين درگيريها شيعيان به سختی شكست خواهند خورد و آنگاه اسرائيل به
بهانة طرفداری از شيعه ضعيف، وارد لبنان شده، مقاومت فلسطين را تصفيه خواهد
كرد. اما اين نقشة خطرناك نيز با بينش آقای صدر و تحمل جوانان «امل»، نقش
بر آب شد. «امل» و «فتح» باهم تنسيق كردند. به عبارت ديگر «امل» سپر بلا شد و
فلسطينی را در آغوش خود حفظ كرد و به شيعه لبنانی اجازه نداد كه عليه
فلسطينی وارد جنگ شود.
ولی احزاب چپ به توطئة ديگری دامن زدند. اين احزاب و سازمانهای
تندرو فلسطينی، به مركز شهرها و روستاهای مرزی رفته، به سوی
اسرائيل راكت پرتاب ميكردند و بعد خود ميگريختند. آنگاه اسرائيل آن روستاها را
به توپ ميبست و بمباران ميكرد. همهروزه عدهای از مردم بيگناه، زن و بچه
و كوچك و بزرگ، كشته ميشدند و گروهگروه از آن روستاها و شهرها ميگريختند.
برنامه اين احزاب ادامه توطئه اسرائيل، يعنی تخليه جنوب از شيعيان و وارد
كردن اسرائيل به جنوب و تصفية مقاومت بود. متأسفانه مقاومت فلسطين هم قادر نبود
جلوی اين احزاب را بگيرد (حتی عدهای از چپيهای داخل
مقاومت هنوز هم اخلال ميكنند) ولی به هرحال، با از خودگذشتگی و بينشی
كه شيعيان نشان دادند، اسرائيل موفق به اجرای اين توطئه نشد، لذا پس از شكست
اين توطئه، رأساً وارد جنوب لبنان شد. برخلاف انتظار اسرائيل استقامت و دفاع
حماسهساز شيعيان، با سلاحهای سبك و اندك خود، درمقابل هجومهای وحشيانه
اسرائيل و همكاری آنان با فتح، نهتنها جلوی پيشروی اسرائيل را
سد نمود، بلكه همة محاسبات او را به هم ريخت. در اين نبردهای مظلومانه كه
كمتر كسی حتی از وقوع آنها و شهامتهای شيعيان باخبر شد، بسياری
از بهترين رزمندگان «امل» به شهادت رسيدند و حدود چند هزار شيعه لبنانی در
زير آتش توپخانه و بمبارانها كشته شدند.(1)
حماسه بنت جبيل
در
ساعت 6 صبح 24/2/1977، توپخانةسنگين اسرائيل و «كتائب»، «بنْتِ جُبَيْل» و همة
محورهای جنگی اطراف آن را به زير آتش گرفت. راديو اسرائيل و راديو
مونتكارلو اعلام كردند كه «بنتجبيل» سقوط كرد! عدهای از احزاب چپ نيز در
«بنتجبيل» شايع كردند كه شهر به زودی سقوط خواهد كرد و «كتائب» وارد
«بنتجبيل» خواهد شد و هر كس دختری دارد بهتر است كه دستش را بگيرد و به
سرعت از شهر خارج شود. هجرت از شهر در زير بمباران گلوله «كتائب» و اسرائيل ادامه
داشت، آنگاه چند تانك كتائبی، تحت حمايت توپخانة سنگين از «عَيْنِ اِبِل» (مركز
كتائبيها) و اسرائيل، به سمت محور «شَلْعَبوْن» شروع به پيشروی كردند. اين
تپه مهم در دست حزب كمونيست حزب «عمل اشتراكي» و «جبهة ديموقراطيه» بود، يعنی
تنها محوری كه احزاب و سازمانهای ماركسيست در اختيار داشتند. اين
احزاب بدون درگيری با دشمن و حتی بدون خالی كردن گلوله به سوی
دشمن، فوراً تپه راخالی كرده و گريختند. اين عمل آنقدر باعتث ناراحتی نيروهای
مسلمان شد كه فرماندة فتح (ابواحمد خميس) و فرماندة نيروهای ارتش لبنان عربی
به سوی فراريان ماركسيست تيراندازی كردند و با فحش و عصبانيت آنها را
بدرقه نمودند.
بعد از سقوط «تل شلعبون» تانكهای فالانژيستها راه «بنت جبيل» را بستند و
شهر به صورت محاصره درآمد (زيرا راه ديگر بنت جبيل نيز از طرف جنوب بسته بود).
اين سقوط برای جبهة مسلمانها، سخت سنگين و غيرقابل تحمل بود. لذا ميبايست
به هر قيمتی كه بود اين «تل» دوباره آزاد گردد. نيروهای باقيمانده در
منطقه، كه تنها «فتح»، «امل» و «جيش لبنان عربي» بودند، تصميم گرفتند با يك ضدحمله
تل را آزاد كنند. فرماندة «امل» در محور «طِيري» با نيروهای خود از پشت تل
شروع به پيشروی كرد، توپخانه «جيش لبنان عربي»، تانكهای كتائبی
را در بالای «تل شلعبون» زير آتش گرفت. يك گروهبان «جيش لبنان عربي» كه
مسئول تيراندازی بود به پايش تير خورد و مجروح شد. نيروهای «امل» و
«فتح»، از «تَلِّ مَسْعوُد» شروع به حمله كردند و نيروهای «امل» و «جيش
لبنان عربي»،از «صَفِّالْهَوا» شروع به پيشروی نمودند. جنگی سخت
درگرفت. دو نفر از جوانان فتح در اين حمله شهيد شدند و دشمن مجبور به عقبنشينی
شد و نيروهای «فتح» و «امل» و «جيش لبنان عربي»، پيروزمندانه «تل شلعبون» را
تسخير كردند و «بنت جبيل» را از محاصره درآوردند. آتشبار توپخانة سنگين «كتائب» و
اسرائيل، همچنان «بنت جبيل» و محورهای جنگ را ميكوبيد، ولی شجاعت و
رشادت جنگندگان «امل» و «فتح» و «جيش لبنان عربي»، همچون كوه در مقابل آتش و آهن
مقاومت ميكرد.
«تل مسعود» بزرگترين پايگاه مسلمانها بود. اين تل بر «بنت جبيل» مسلط است و با
سقوط اين تل «بنت جبيل» نيز سقوط ميكرد؛ زيرا هر جنبندهای در شهر، مورد
اصابت تيزاندازان تل قرار گرفته و به خاك هلاك مينشست. حفاظت اين تل برای دفاع
از «بنت جبيل» حياتی است. در اوايل جنگهای جنوب (سه ماه پيش)، اين تل
در دست حزب كمونيست بود، ولی يك شب وحشت بر آنها مسلط شد و فكر كردند كه
اسرائيل حمله كرده است، لذا اسلحهها را گذاشته فرار كردند. در همان موقع
رزمندگان «امل» به سوی قله پيشروی كردند و بعد از تسلط بر تل دريافتند
كه دشمنی در كار نيست و اسلحههای حزب كمونيست بر زمين باقيست. از آن
موقع حفاظت اين تل استراتژيك به عهده جنگندگان «امل» قرار گرفت و هماكنون نيز
«امل» و «فتح» در اين تل پاسداری ميدهند، ولی قدرت بيشتر، قدرت
«امل» است
ساعت 4 بعدازظهر، حملهای جديد و شديد همراه با چند تانك و صدها جنگندة
فالانژ از «عين ابل» به سوی «تل مسعود» شروع شد. تانكها در زير آتشبار
سنگين كتائبي- اسرائيلی، تا چند متری قله «تل مسعود» پيش رفتند و
جنگندگان كتائبی نيروهای «امل و فتح» را زير آتش گرفتند. جنگی خونين
در فاصلة چند متری درگرفت. وضع به سختی وخيم بود و تل در خطر سقوط حتمی
قرار داشت. پاسداران «تل مسعود» قسم خورده بودند كه يك قدم به عقب نگذارند و
تانكها و افراد كتائبی، فقط از روی اجساد آنها بگذرند…در اين هنگام،
گروه ديگری از جنگندگان شجاع بعلبك، كه در محور «بنت جبيل» در (تَلِّه
خَلِهِالمُشَطَّه) پاسداری ميدادند و از دور شاهد زد و خوردهای سخت
«تل مسعود» بودند، با يك تحرك انتحاری خود را به پشت نيروهای كتائبی
رسانده از فاصلة سيمتری آنها را به گلوله بستند و حدود 27 كتائبی را
به خاك انداختند و با آتش راكتهای بازوكا تانكها را هدف قرار دادند كه بر
حسب اطلاعات فتح 2 يا 3 تانك منهدم شدند. نيروهای كتائبی با تلفات
سنگين عقب نشستند. حدود ساعت 7 شب، هليكوپترها در تاريكی و در زير حمايت
بمباران شديد به منطقه جنگ آمدند و اجساد كشتهها و زخماها را بردند. تل مسعود
قهرمانانه پايداری كرد و تبليغات اسرائيل كتائب نقش برآب شد.
اين فداكاری جوانان «امل»، زبانزد همة مردم لبنان است، حتی ماركسيستها
نيز به شجاعت و پايداری جوانان «امل» اذعان كردند و بزرگان و رهبران فتح به
آقای موسيصدر تبريك گفتند.(1)
«بنت جبيل»؛ بزرگترين شهر منطقة مرزی لبنان با اسرائيل، دارای جمعيت
طبيعی در حدود 60 هزار نفر بوده و فاصلة آن تا اسرائيل حدود سه كيلومتر است.
«عَيْنِ اِبِل»؛ قرية مسيحی مارونی و زادگاه «پَطْرياركْ خُرِيْشْ»
رهبر مذهبی مارونيها كه 3000 نفر جمعيت دارد. «عين ابل» يكی از مراكز
مهم و استراتژيك «كتائب و احرار» بود كه به تحريك اسرائيل، «بنت جبيل» را مورد
حمله قرار ميدادند.«محور كازينو»؛ تپهايست بالای قرية «عين ابل» كه
هماكنون مركز توپخانه و تانكهای كتائبی است. اين محور با بتونآرمه
ساخته شده است و با مسلسلهای سنگين از اين تپه به سوی «تل مسعود»
تيراندازی ميشد.
«صفِّالْهَواء»؛ پاسگاهی است در مدخل «بنت جبيل» كه از قديم در دست ارتش
لبنان بوده است و مراقب عبور و مرور اهالی «بنت جبيل» است. نيروهای «امل
و جيش لبنان عربي» در اين منطقه متمركز شده بودند.
«تل مسعود»؛ بلندترين و مهمترين نقطه استراتژيكی منطقه كه مشرف به «بنت
جبيل» است و جنگندگان «امل» در آنجا مستقر بودند. با سقوط اين تپه، «بنت جبيل»
سقوط ميكرد. اين نقطه از ابتدا مورد هجوم «كتائب» و اسرائيل قرار داشته است و در
حدود دو هفته پيش يكی از جنگندگان بعلبك به نام «حسين شكر» در اين تپه شهيد
شد و يكی ديگز از رزمندگان بعلبك به نام «علی شكر» (ابنعمحسين) از
ناحيه پا هدف گلوله قرار گرفت و مجروح شد. {مارس 1977} «تل مسعود» شاهد بزرگترين
قهرمانيهای جنگندگان «امل» در مقابل اسرائيل و «كتائب» بوده است.
محور «تَلِّه خَلَهِالمُشَطَّه»؛ واقع در آخرين نقطة «بنت جبيل» كه جنگندگان امل
در آنجا مستقر شدهاند و در جريان جنگ با يك هجوم انتحاری خود را به پشت
نيروهای كتائبی در «تل مسعود» رساندند و عدة زيادی از آنها را
به خاك افكندند.
«تل شلعبون»؛ كه بر سر راه بنت جبيل قرار گرفته و نيروهای حزب كمونيست و
منطقة عمل شيوعی و جبهة شعبيه در آن مستقر شده بودند. در اولين هجوم
فالانژها به اين تپه، همة آنها بدون هيچ مقاومتی گريختند.
«طِيري»؛ قريهای شيعهنشين كه جنگندگان امل و فتح در آن مستقر شدهاند و خط
دفاعی اول بشمار ميرفت.(1)
نبرد
افتخار و شهادت «طيبه» تپه معروف «رب ثلاثين»
اين
يك نمونه از حماسههايی است كه رزمندگان امل در معركة افتخار و شهادت در
صفحة خونين تاريخ شيعيان لبنان از خود ترسيم نمودهاند.
محل: شهر «طَيِّبِه» و تپة معروف «رُبِّ ثَلاثينْ» در جنوب لبنان، نزديك مرز
اسرائيل.
زمان: 30/3/1977 ميلادي
صبحگاهان توپخانه سنگين اسرائيل، «طيبه» را زير آتش گرفت، تا آنها كه برای تماشا
آمدهاند بگريزند! اين شهر سكنهای نداشت، ولی در اينجا و آنجا عدهای
از احزاب و سازمانهای چريكی خانههايی را گرفته و سنگرهايی
ساخته بودند تا در مقابل هجوم اسرائيل بجنگند…
هرچند هنگامی كه آتش جنگ برافروخته ميشد، اكثريت آنها قبل از هرگونه درگيری
ميگريختند….
آن روز نيز همه گريختند، از حزب كمونيست و «جبهه شعبيه» (جبهه خلق) و «جبهه
ديموقراطيه» (جبهة دموكراتيك خلق) و … و ديگر سازمانهای پر مدعا اثری
نماند. تنها «فتح» ماند و «امل» كه فتح چهار شهيد برجا گذاشت و «امل» نيز شش شهيد
قربانی داد و يك نفر ديگر نيز از «امل» مفقود گرديد.پس از آتش شديد توپخانه،
نيروهای اسرائيلی به سوی «طيبه» و نقاط استراتژيك آن به حركت
درآمدند. مه نيز تپهها و شهر را پوشانيده بود و به همين سبب نيروهای دشمن
توانستند به راحتی تا كنارههای شهر پيش بيايند و از سه طرف شهر را
محاصره كنند. بلندترين نقطة استراتژيك آن منطقه، تپهايست به نام «رب ثلاثين» كه
بر همه اطراف احاطه دارد و مهمترين پايگاه بتونی لبان در ارتفاعات اين تپه
ساخته شده است، كه حتی در زير توپخانه و بمبارانهای سخت نيز ميتواند
مقاومت كند. جای توپ و خمپارههای دشمن در تمامی سطح اين تپه،
فراروان ديده ميشود. در بعضی نقاط گلولهها در فاصلة يكمتری در كنار
هم، بر زمين منفجر شدهاند، بطوری كه منطقه را بكلی با يك آتش قوی
جاروب كردهاند تا هيچ جانداری در تپه باقی نماند.تپهای مخوف و
وحشتناك كه تنها كنام شيران و رزمندگان از جان گذشته و تماشاگران و يا مدعيان
دروغين انقلاب را در آنجا راه نيست. تپهای بلند كه در مقابل مرزهای خطرناك
اسرائيل سينه سپر ميكند و اولين نقطهای كه گلولهها و بمبهای اسرائيلی
را بر دامن خود ميپذيرد، همين تپه معروف و خونين شهادت است، كه هر گل شرخی بر
اين تپه از خون شهيدی سيراب شده است.
بين اين تپه بلند و شهر «طيبه»، تپة ديگری وجود دارد كه يك مزرعه نمونه
كشاورزی از طرف دولت لبنان در آنجا تأسيس شده است. اسرائيل نيروهای خود
را به اين تپه فرستاد، تا رابطه بين ربثلاثين و «طيبه» را قطع كند و همزمان با
اين كار نيروهای ديگری از شمال و جنوب، اطراف «ربثلاثين» و «طيبه» را
محاصره كردند و همراه تانكهای سنگين به سوی قله «ربثلاثين» و مركز
شهر «طيبه» به حركت درآمدند.
«محمد شامي»، يكی از شجاعترين فدائيان «امل» و فارغالتحصيلان مدرسة صنعتی
«جبلعامل»، با خمپارة 81 ميليمتری خود در دامنه غربی اين تپه، سنگر
گرفته بود و تانكهای اسرائيلی را هدف قرار ميداد و از پيشروی آنها
جلوگيری ميكرد. اين تنها خمپارهاندازی بود كه با دشمن ميجنگيد و
سازمانهای ديگر، حتی فته و ارتش لبنان عربی، كه دارای خمپارههای
فراوان و توپخانة سنگين بودند، همه سكوت كرده بودند؛ يا غافلگير شده بودند و يا
گريخته بودند.
فقظ «محمد شامي» بود كه يكتنه در مقابل هجوم تانكهای اسرائيلی مقاومت
ميكرد و پروانهوار به دور خمپارهانداز خود ميگشت و با سرعت گلولهها را يكی
پس از ديگری در داخل خمپاره ميگذاشت و همه سوز و گداز درونی خود را
همراه با گلولة آتشين به سوی دشمن روانه ميكرد.
در وسط شهر «طيبه»، فرماندة امل به نام «ابوالفضلعباس» بر روی يك لندرور،
پست مسلسل دوشكا، با تانكهای اسرائيلی مبارزه ميكرد.(1) او درحالی
كه اينجا و آنجا شاهد بود كه رزمندگان امل، با كلاشينكف در مقابل تانك، يكی بعد
از ديگری به خاك شهادت ميافتند، سعی ميكرد كه با رگبار مسلسل سنگين،
حركت تانكها را متوقف سازد. اما تانكها از سه طرف شهر را محاصره كرده بودند و به
سوی مركز شهر پيشروی ميكردند و او قادر نبود كه در هر آن با سه جبهه
بجنگد. در اين هنگام هليكوپتری در آسمان ظاهر شد و ماشين او را هدف قرار داد
و راكتی به سوی او پرتاب كرد. راكت بر پهلوی ماشين فرود آمد و
آن را واژگون كرد و ابوالفضلعباس نيز به ميان خار و خاشاك كنار جاده پرتاب گرديد،
به چابكی برخاسته و در زير رگبار گلولة دشمن خود را به ماشين ديگری رساند
و خواست كه در ماشين را باز كند كه راكت ديگری به وسط ماشين فرود آمد. ماشين
نابود شد، ولی او معجزهآسا نجات يافت. تانكها از هر طرف به سوی مركز
شهر پيشروی ميكردند و هر رزمندهای را مييافتند،به خاك
ميانداختند. شهر به تصرف دشمن درآمد، فقط يك طرف آن باز بود كه درهای متصل
ميشد كه به سوی غرب ميرود.ابوالفصلعباس ميفهمد كه ديگر كار تمام شده است
و بايد باقيماندة نيروهای خود را به ترتيبی كه شده، از محاصرة
اسرائيليها نجات دهد. همة نيروهای او حدود پنجاه نفر بودند و مسلماً او با
يك خمپارهانداز و يك دوشكا و اسلحة سبك، نميتوانست جلوی تانكها و
هليكوپترهای اسرائيلی رابگيرد، لذا با پای پياده، دواندوان خود
را به نيروهای پراكنده خود ميرساند و فرمان عقبنشينی صادر ميكند،
تا از راه درهغربی كه هنوز به تصرف دشمن درنيامده بود، خود را نجات دهند.
در اين حال به سراغ «محمد شامي» ميآيد كه مشغول پرتاب خمپاره بود و به او فرمان
عقبنشينی ميدهد…
«محمد شامي» به فرماندة خود ميگويد: «به خدا سوگند تا لحظهای كه يك گلوله
در اختيار دارم عقبنشينی نميكنم.»… و همچنان مشغول نشانهروی به سوی
تانكهای اسرائيلی بود، كه هليكوپتری بر بالای سر او.
ظاهر ميشود. موضع او را شناسايی ميكند و راكتی به سوی او
پرتاب مينمايد كه درست بر وسط خمپاره فرود ميآيد و «محمد شامي» اين سرباز فداكار
و از جان گذشته «امل» را پارهپاره ميكند، درحالی كه تنها سه گلولة ديگر
برای او باقی مانده بود.در پس سقوط «طيبه»، تنها قلة «ربثلاثين» بود
كه همچنان مقاومت ميكرد. تانكهای اسرائيلی كه از چهار طرف به سوی
قله به حركت درآمدند و باقيماندههای رزمندگان «فتح و امل» را زير آتش خود
گرفتند. جنگهای خونينی درگرفت و رزمندگان يكی پس از ديگری
بر خاك شهادت افتادند، تا آنكه آخرين نقطة مقاومت، كه يك بانكر بتون مسلح، از همه
طرف محاصره شد. يكی از تانكها، لولة مسلسل خود را متوجه مدخل بانكر كرد و
چند نفر از مبارزان فتح را كه ميخواستند حلقة محاصره را پاره كنند، به خاك
انداخت. يكی از رزمندگان «امل» به نام «موسوي» كه در داخل بانكر بتون درم
حاصره افتاده بود و نميتوانست از در بانكر خارج شود، به يكی از پنجرههای
داخلی بانكر نزديك شد كه يك گلوله توپ ميلههای آهنين شبكه آن را پاره
كرده بود. «موسوي» ميلههای ضرب ديده را با دست خود خم كرد و راهی برای
خروج تهيه ديد و از آنجا خارج شد و خود را به وسط نيروهای دشمن انداخت. او
با رگبار شديد كلاشينكف و هجوم جسورانه و سريع، عدة زيادی از دشمنان را بر
خاك انداخت و خط دفاعی آنها را شكست و از ميان تانكها و نيروهای دشمن
خود را نجات داد و به درة غربی رسيد و خود را به دره پرتاب كرد و
غلطانغلطان به سرعت تا پائين دره فرو رفت و از تيررس دشمن خارج شد.اين چنين بود
جنگهای لبنان و هجوم اسرائيل و مبارزات رزمندگان «امل» و فداكاريها و
شهادتها و شكستهای رزمندگان، كه تپهها و درهها و كوههای لبنان را
به خون خود رنگين كردهاند.چهار روز پس از اين شكست، سوريه نيز به پشتيبانی آمد
و جبههای طويل، به طول چند ده كيلومتر، عليه دشمن باز كرد. آتشبارهای
سوريه، موضع دشمن را به سختی كوبيد و رزمندگان مسلمان، زير فرماندهی فتح،
«طيبه» را آزاد كردند. گروه ضربتی «امل» با يك هجوم شجاعانه و جسارتآميز،تپة
«ربثلاثين» را تسخير كرد و عدة زيادی از نيروهای دشمن را به خاك
انداخت و يك نفر را اسير گرفت.(1)
شياح و تسخير يك پايگاه كتائبی
جنگ
سختی بين «شياح» و «عينالرمانه» در گرفته بود. جنگندگان «امل» خروشان و
جوشان به «عينالرمانه» حمله بردند و يكی از پايگاههای «كتائب» در
«عينالرمانه» را كه ساختمانی بلند بود، تسخير كردند. حملات به
«عينالرمانه» از طرف گروههای مختلف انجام شده بود و هر گروه درگوشهای
ميجنگيد. كشتهها زياد شده بود. گروهها يكی بعد از ديگری عقبنشينی
كردند و حتی بعضی از كشتهها، متعلق به گروه «ناصري» در معركه باقی
ماندند.
«كتائب» ساختمانی را كه جوانان «امل» تسخير كرده بودند محاصره كرد و روبروی
درِ بزرگ ورودی آن، مسلسلی سنگين قرار داد تا هر جنبندهای را
به خاك اندازد و سپس ساختمان را مورد بمباران شديد قرار داد.«مجاهد»، فرمانده
رزمندگان «امل»، يك راكتانداز آرپيجی را بر دوش گرفت و با فرياد اللهاكبر
از پشت سنگر خود بالا پريد. در همان لحظه كه روی هوا قرار داشت محل مسلسل
سنگين دشمن را هدف راكت قرار داد، ولی متأسفانه به علت خرابی مكانيسم
آتش راكت به كار نيافتاد و «مجاهد» كه كاملاً مورد توجه كتائبيها قرار گرفته بود
بر زمين افتاد و رگبار شديد و انفجارهای متعدد او را مورد حمله قرار دادند.
تركش يكی از انفجارها به او اصابت كرد و حتی پيشانی و بالای
چشم او را مجروح كرد و خون همة صورت و چشمان او را پوشاند… «مجاهد» با چالاكی
تمام خود را به گوشهای كشيد.
يكی از جنگندگان «امل» به مجاهد اخطار كرد كه در گوشهای استراحت كند
تا جوانان به طريقی او را به بيمارستان ببرند. «مجاهد» ابا كرد و درحاليكه
با دست خود خونهای صورت و روی چشم را پاك ميكرد گفت: «تا لحظهای
كه رمقی در بدنم باقی است ميجنگم.»
او درحاليكه فلبش از عشق «مجاهد» ميجوشيد، مسلسل خود را به صورت تهديد به سوی
«مجاهد» گرفت و با فرياد خشمآلود به او گفت: «تو مجروح شدهای، به تو امر
ميكنم كه دست از جنگ بكشی و در نقطهای پشت سنگر استراحت كنی،
تا تو را به بيمارستان انتقال دهيم و مسئوليت جنگ ديگر به عهدة ماست.»… «مجاهد»
مجدداً صورت خونين خود را پاك كرد و مسلسلش را به دست گرفت و با فريادی آمرانه
گفت: «به نام فرمانده دستور ميدهم كه سخن را كوتاه كنيد و هر چه امر ميكنم فوراً
انجام دهيد.» سپس تاكتيكی جديد برای شكستن خط محاصره طرح كرد و جوانان
«امل» با ايمان قوی و شجاعت فراوان خط محاصره را شكسته از ساختمان خارج شدند
و در محلی ديگر پناه گرفتند. دو نفر از شهدای «ناصري» هنوز در وسط
معركه افتاده بدند و «ناصريون» به شياح عقب نشسته بودند.«مجاهد» با بدن مجروح و
صورت خونين خود، تصميم گرفت كه برای نجات اجساد شهدا، به حملهای جديد
دست بزند. نقشهای مدبرانه كشيد و همراه با چند نفر از رزمندگان «امل» از
راهی غيرمستقيم و حتی با سوراخ كردن ديوار و گذشتن از خانههای اطراف
و در زير آتشبار حمايت، با سرعت و بيباكی به محل اجساد رفته، آنها را بر
دوش كشيده به شياح حمل كردند و در ميان تعجب و تحسين، اجساد را تحويل «ناصريون»
دادند… در اين درگيری تقريباً هفت رزمنده مجروح شده بودند ولی تا آخر
عمليات اصلاً به جراحات خود توجهی نداشتندشياح و اتمام سنگر .چند روزی
بود كه جوانان رزمندة «امل» مستقلاً و به نام «حركتالمحرومين» ساختمانی را
به صورت سنگر درآورده و در كنار ديگر برادران فلسطينی «فتح» از «شياح» كه
شرف مسلمانان است، دفاع ميكردند. ساختمان فقط چند متری با خيابان «اَسعّد»
فاصله داشت و درست در تيررس «كتائب» واقع شده بود. 12 نفر از رزمندگان «امل» كه در
بين آنان پدر و پسر، و حتی يكی از جنگجويان كه دارای نوه
ميبشاد، وجود داشتند و با جوانان «امل» همكاری ميكردند.ماندن در سنگرهای
ثابت ازنظر تاكتيكی جايز نيست و بايد سنگرهای جديد و محكمی ايجاد
كرد. تصميم گرفته شد كه سنگری از بتون مسلح در جوار خيابان «اسعد» ساخته
شود، و از آنجا دشمن را مورد حمله قرار دهند. شروط ساختن اين سنگر چند چيز است؛
شجاعت، نيروی ايمان به شهادت، بردباری و حمل و نقل كيسههای بسيار
سنگين سيمان و شن و مفتولهای آهنی.
رزمندگان كار خود را با شوق و ذوق و اتكاء به خدا آغاز كردند. ساعتی نگذشته
بود كه مورد ديد «كتائب» واقع شدند و سيل گلوله به سوی آنان سرازير شد كه
خوشبختانه به كسی آسيب نرسيد. آنان ساعتهای متوالی با پشتكار و
بدون ترس از مرگ به كار خود ادامه دادند. روز دوم نيز مشغول كار شدند. اينبار
ميبايستی كيسههای سنگين شنی را حمل كنند كه حمل آنها به آسانی
ميسر نبود و بايستی آن را بر پشت خود گذاشته و به محل سنگر ميبردند. طولی
نكشيد كه كيسهها با سرعت زيادی روی هم چيده شد و اينبار نيز عناصر
كتائبی، رزمندگان «امل» را مشاهده نموده و شروع به تيراندازی كردند كه
ناگاه تيری بر كتف رزمندة جوان «محمد بَسّام حاوي» معروف به «ابوحميد» اصابت
كرد و او را نقش بر زمين نمود. ضربه هولناكی بود. اما شيعيان باكی از
مرگ ندارند. مجروح را از صحنه خارج كرده و به بيمارستان بردند و ديگران كار نيمه
تمام را ادامه دادند؛ زيرا «ابوحميد» در موقع ترك صحنه گفته بود: «برادران سنگر را
باتمام رسانيد و از آهن و آتش نهراسيد.»
متأسفانه گلولهای كه به او اصابت كرده بود از نوع انفجاری بود. گلوله
در داخل كتف او منفجر شده و آسيب زيادی به او رسانده بود. «ابوحميد» 12 ساعت
با مرگ و زندگی دست به گريبان بود و سرانجام شربت شهادت نوشيد و تنها از خود
يك سلاح كمری و يك سفارش باقی گذارد برادران تا پيروزی اسلحه
خود را بر زمين نگذاريد، دشمنان ضدانسانی كتائبی را كه خون محرومين
لبنان را ميمكند مهلت ندهيد و تا آخرين لحظة عمر شرافتمندانه از شياح عزيز دفاع
كنيد كه: مرگ شرافتمندانه هزار بار بر زندگی ننگين ترجيح داد.(1)
حی ليلكی و تسخير مدرسهالانجيليله
«كفرشيما»، «قريه ليلكي» و «قريه سَلّم» مناطقی هستند كه زيردست «حَدَث»
قرار گرفتهاند كه پايگاه «كتائب و احرار بود». ساكنان اين مناطق همه از شيعههای
محروم و زجر ديدهای هستند كه در نهايت فقر و بدبختی زندگی ميكنند،
و از بديهيترين وسايل زندگی محرومند. در بعضی نقاط اين منطقه در
زمستان، آنقدر گل ميشود كه پای آدمی تا زانو در گِل فرو ميرود.
كوچههای تنگ و پيچدرپيچ، بناهای پست و زشت و محروميت و منظرة
رقتباری به اين مناطق داده است.
هنگام زد و خوردهای طائفی، هميشه مسيحيان كتائبی شيعيان اين
مناطق را زير آتشبار خود گرفته و از هيچ جنايتی فروگذار نميكردند، جنگندگان
«امل» نيز برای دفاع از شيعيان در سرتاسر اين مناطق پاسداری ميدادند.
كتائبيها معمولاً از بالای ساختمانهای بلند «حدث» هر جنبندهای
را در اين مناطق هدف گلوله قرار ميدادند و روزها تقريباً عبور و مرور در اين حدود
خطر مرگ را به همراه داشت.
بين «حدث» و قريه «ليلكي» مدرسة بزرگی به نام «مدرسهالانجيليه» وجود دارد.
«كتائب» اين مدرسه را تسخير كرده و نيروهای خود را در آن متمركز نمود و از
داخل مدرسه شيعيان را هدف گلوله قرار ميداد. تصميم گرفته شد كه اين مدرسه را از
تسلط كتائبيها خارج كنند. برای اين منظور چهار نفر از جنگندگان «امل» و
چهار نفر ديگر از رزمندگان فتح، در يك برنامه مشترك به مدرسه حمله كردند، درحاليكه
آتشبار كتائبيها، رزمندگان را زير آتش مسلسلها و انفجار راكت و توپ قرار داده
بودند، هجوم شروع شد. چهار نفر از جنگجويان «فتح» به شهادت رسيدند، ولی جوانان
«امل» با سرسختی آهن و سرعت آتش خود را به مدرسه رساندند و با رگبار مسلسلهای
سبك راه مدرسه را باز كرده، داخل مدرسه شدند.
پيشقراول جنگندگان «امل» جوانی مؤمن و شجاع از بعلبك به نام «منيردَندَش»
بود، كه قبل از هجوم دو ركعت نماز خواند و با دوستان و همرزمان خود خداحافظی
كرد و رهسپار شهادت شد. «منير» سه خشاب كلاشينكف با خود همراه داشت كه مجموعاً 90
گلوله ميشد. «منير» آنقدر در شعله عشق و فداكاری ميسوخت كه سراپا محو
شهادت شده بود و حيات ممات را نميشناخت. او شجاعانه و با سرعت به مدرسه وارد شد و
با رگبارهای گلوله، كتائبيها را از چپ و راست درو كرد تا راه را برای
دوستانش باز كند. هر خشابی كه تمام ميشد فوراً مخزنی ديگر وارد
كلاشينكوف ميكرد و به هجوم و پيشروی ادامه ميداد. هفت كتائبی را به
خاك انداخت، درحاليكه از دوستانش فاصله زيادی پيدا كرده بود و همچنان با
سرعت پيشروی ميكرد. يكباره گلولههايش تمام شد و گلولهای از طرف
كتائبيها به سرش اصابت كرد و به شهادت رسيد. دوستانش فرا رسيدند و مدرسه را از
وجود كتائبيها پاك كردند. «منير» قهرمان با آرامش قلب وافتخار شهادت چشم از جهان
فرو بست و همسر جوان خود را با يك طفل دوماهه باقی گذاشت، تا او نيز راه
پدرش را ادامه دهد.(1)
شياح و اتمام سنگر
چند
روزی بود كه جوانان رزمندة «امل» مستقلاً و به نام «حركتالمحرومين» ساختمانی
را به صورت سنگر درآورده و در كنار ديگر برادران فلسطينی «فتح» از «شياح» كه
شرف مسلمانان است، دفاع ميكردند. ساختمان فقط چند متری با خيابان «اَسعّد»
فاصله داشت و درست در تيررس «كتائب» واقع شده بود. 12 نفر از رزمندگان «امل» كه در
بين آنان پدر و پسر، و حتی يكی از جنگجويان كه دارای نوه
ميبشاد، وجود داشتند و با جوانان «امل» همكاری ميكردند.ماندن در سنگرهای
ثابت ازنظر تاكتيكی جايز نيست و بايد سنگرهای جديد و محكمی ايجاد
كرد. تصميم گرفته شد كه سنگری از بتون مسلح در جوار خيابان «اسعد» ساخته
شود، و از آنجا دشمن را مورد حمله قرار دهند. شروط ساختن اين سنگر چند چيز است؛
شجاعت، نيروی ايمان به شهادت، بردباری و حمل و نقل كيسههای بسيار
سنگين سيمان و شن و مفتولهای آهنی.
رزمندگان كار خود را با شوق و ذوق و اتكاء به خدا آغاز كردند. ساعتی نگذشته
بود كه مورد ديد «كتائب» واقع شدند و سيل گلوله به سوی آنان سرازير شد كه
خوشبختانه به كسی آسيب نرسيد. آنان ساعتهای متوالی با پشتكار و
بدون ترس از مرگ به كار خود ادامه دادند. روز دوم نيز مشغول كار شدند. اينبار
ميبايستی كيسههای سنگين شنی را حمل كنند كه حمل آنها به آسانی
ميسر نبود و بايستی آن را بر پشت خود گذاشته و به محل سنگر ميبردند. طولی
نكشيد كه كيسهها با سرعت زيادی روی هم چيده شد و اينبار نيز عناصر
كتائبی، رزمندگان «امل» را مشاهده نموده و شروع به تيراندازی كردند كه
ناگاه تيری بر كتف رزمندة جوان «محمد بَسّام حاوي» معروف به «ابوحميد» اصابت
كرد و او را نقش بر زمين نمود. ضربه هولناكی بود. اما شيعيان باكی از
مرگ ندارند. مجروح را از صحنه خارج كرده و به بيمارستان بردند و ديگران كار نيمه
تمام را ادامه دادند؛ زيرا «ابوحميد» در موقع ترك صحنه گفته بود: «برادران سنگر را
باتمام رسانيد و از آهن و آتش نهراسيد.»
متأسفانه گلولهای كه به او اصابت كرده بود از نوع انفجاری بود. گلوله
در داخل كتف او منفجر شده و آسيب زيادی به او رسانده بود. «ابوحميد» 12 ساعت
با مرگ و زندگی دست به گريبان بود و سرانجام شربت شهادت نوشيد و تنها از خود
يك سلاح كمری و يك سفارش باقی گذارد.
برادران تا پيروزی اسلحه خود را بر زمين نگذاريد، دشمنان ضدانسانی كتائبی
را كه خون محرومين لبنان را ميمكند مهلت ندهيد و تا آخرين لحظة عمر شرافتمندانه
از شياح عزيز دفاع كنيد كه: مرگ شرافتمندانه هزار بار بر زندگی ننگين ترجيح
داد.(1)
حمله به ارتفاعات زحله
بيروت
به سختی مورد هجوم كتائبيها قرار رگفته بود و مناطق مسلماننشين يكی پس
از ديگری، سقوط ميكرد. قريه «غَوارنِه» يكی از مناطق شيعهنشين بود
كه مورد هجوم 2000 جنگجوی كتائبی قرار گرفت و پس از چند روز مقاومت
سقوط كرد و حدود 25 نفر در آن به شهادت رسيدند. سپس كتائب همه مردان منطقه را كه
بالغ بر 400 نفر ميشدند، در ميدان وسط قريه جمع كرد، تا تيرباران كند و صحنهای
نظير «ديرياسين» فلسطين به وجود آورد تا مسلمانان از مناطق خود گريخته ميدان را
برای «كتائب» باز كنند. يكی از افسران كه از نزديك شاهد جريان و آگاه
به تصميم شيطانی و جنايتبار «كتائب» بود به سيدموسيصدر، رهبر شيعيان تلفنی
خبر داد كه اگر دير بجنبد، حتماً 400 شيعه به خاك و خون كشيده خواهند شد. قرية
«غوارنه» نقطه ضعيفی برای نيروهای «امل» بود و مستقياً امكان
كمك به اسيران بيگناه در اين منطقه نبود.
آقای صدر ضمن كارهای مهمی كه برای حمايت از جان اين
اسيران انجام داد، به نيروهای شيعه در بعلبك نيز دستور داد تا شهر بزرگ مسيحی
«زَحلِه» را محاصره كرده و گلولهباران كنند. اين تاكتيك نظامي- سياسی،
هشداری به «كتائب» بود كه اگر به شيعيان قرية «غوارنه» آسيبی برسد،
مسلماً به همان سرنوشت دچار خواهد شد. لذا جان 400 نفر شيعه از مرگ حتمی نجات
يافت
بين قريه «سَلّم و قريه لِليَكي»
دهی كوچك به نام «قريهالصدرالمنوذجيه» {قريه نمونه
صدر} وجود دارد، كه زمين آن از طرف مجلس شيعيان و به همت آقای سيدموسيصدر
تهيه شده است. ساكنان آن اغلب از شيعيان بعلبك هستند. اين قريه كاملاً زير دست «حَدَث»
كه يك منطقه قوی كتائبی است ، قرار دارد و هميشه مورد هجوم و آتشبار
كتائبيهاست. بين «حدث» و اين قريه، زمينی سراشيب و
پوشيده از چمن و درختهای كوچك وجود دارد. در يكی از روزها گروه بزرگی
از كتائبيها به قريه «صدر» حمله ميكنند و مدافعان قريه
را عقبزده، وارد اولين خانههای قريه ميشوند.مرد و زن، كوچك و بزرگ از جلوی
اين قدرت بزرگ ميگريزند…يك
مسلسی سنگين 500، همراه با 6 جنگنده كتائبی، در نقطهای بلند
بين قريه و «حدث» قرار گرفته و مدافعان قريه را گلولهباران
ميكردند و بدين وسيله گروه مهاجم را حمايت مينمودند. جوانی چهارده ساله از
جنگندگان شيعة اين قريه، به نام «احمدشِبل» (بچه شير)، كه
ناظر پيشروی «كتائب» به اولين خانههای قريه
بود و نميتوانست زنده بماند و خانههای قريه را زير چكمه كتائبيها ببيند و
از طرفی ديگر قادر نبود كه اين همه مهاجم را جواب بگويد، دست به حملهای
تهورآميز و بيسابقه زد، كه قريه را از هجوم «كتائب» نجات
داد.«احمد» با تيزبينی و چابكی اسلحه كلاشينكوف
خود را برداشت و مخفيانه از ميان يك نهر كوچك خود را به پشت نيروهای كتائبی
رساند و يكسره به سراغ مسلسل سنگين 500 رفت و در يك هجوم برقآسا شش كتائبی را
به خاك انداخت. البته «احمد» با جثة كوچك خود قادر نبود كه
مسلسل سنگين را با خود حمل كند، ولی سكوت اين مسلسل همة مهاجمان كتائبی
را متوحش و مضطرب كرد و به مدافعان قريه نيز با آسودگی خاطر بازگشتند و
مهاجمان را زير گلوله گرفتند و كتائبيها بدون حمايت با تلفات زياد به «حدث»
عقب نشستند.(1)
شیاح و حمله به
عينالرّمانه
روحية
مسلمانان ضعيف شده بود، احزاب چپ همه فرار كرده بودند. سازمانهای فلسطينی
خنثی شده، حتی مقاومت فلسطينی فتح از مقابله با كتائب عاجز
مانده بود. «تلزعتر» و «دكوانه» بيش از دو ماه بود كه در محاصرة «كتائب» قرار
گرفته بود. نان و مايحتاج اوليه وجود داشت، حتی هر كيلو نان چند برابر قيمت
معمولی خريد و فروش ميشد و نژادپرستان كتائبی حتی از ورود نان
به منطقه جلوگيری ميكردند. مقاومت فلسطينی 48 ساعت التيماتوم داد كه
اگر حلقه محاصره را برای وارد كردن آرد باز نكنند مستقيماً وارد معركه خواهد
شد و با قدرت آهن و آتش حلقة محاصره را خواهد شكست… ارتش قصد وارد كردن دو كاميون
آرد به «تلزعتر» را داشت، ولی «كتائب» حمله كرد و زير آتش گلولهها، ارتش
عقب نشست…
سرانجام مقاومت فلسطينی فرمان هجوم صادر كرد؛ رزمندگان فلسطينی به
نيروی خونين دست زدند كه چهار روز به طول انجاميد. زمين از خون جنگندگان
رنگين شد، صدای انفجار و رگبار گلولههای سبك و سنگين لحظهای قطع
نميشد. اما پس از چهار روز نبرد خونين، مقاومت عقبنشينی كرد و «تل زعتر» و
«دكوانه» مأيوسانه در محاصرة «كتائب» باقی ماند… در عوض «كتائب» دست به
تصفيه زد، اردوگاه فلسطينی «ضبَيَّه» را كه اغلب مسيحی بودند، تسخير
كرد و عدهای را كشت و همه خانهها را خراب كرد… سپس حمله به «مسلّخ و
كرّنتيا» شروع شد كه مناطق مسلماننشين بودند. پس از چند روز نبرد خونين اين دو
منطقه را با خاك يكسان كرد و همة جنگندگان را به خاك و خون كشيد و داستان چنگيز و
مغول را زنده كرد. آنان حتی زن و بچهها را كشتند و بر نعش مردگان رقصيدند و
شراب نوشيدند. {19 ژانويه 1976}در بحبوحه زد و خوردهای «مسلخ و كرنتينا»،
هنگامی كه روحيه مسلمانان به شدت ضعيف شده بود و ديگر روزنة اميدی وجود
نداشت، برای كاستن از فشار نظامی در «مسلخ و كرنتينا» و همچنين برای
تقويت روحيهها، مقاومت فلطسينی تصميم گرفت در منطقة «شياح و عينالرمانه»
دست به يك عمليات تهورآميز بزند.
«عينالرمانه» سنگر قوی و پايدار «كتائب» و «احرار» به شمار ميرفت. در همين
نقطه بود كه ده ماه پيش{آوريل 1975} يك اتوبوس را با سرنشينانش به خون كشيدند و
آتش جنگهای داخلی را برافروختند.نيروهای مسلمانان در «شياح»
تحليل رفته بود، احزاب همه گريخته و برای هجوم تنها سه گروه باقی مانده
بود. گروه اول، مقاومت فلسطينی فتح به فرماندهی «شاستري»، فرمانده
معروف و با تجربهای كه در جنگهای اردن دلاوريها كرده و از وفاداران
ياسرعرفات به شمار ميرفت و در فرماندهی و قدرت و شجاعت بينظير بود. فتح
مأمور شد كه از ناحيه جنوبی «شياح»، يعنی حوالی كليسا به
«عينالرمانه» حمله كند. گروه دوم منظّمه «صاعقه» كه از طرف دولت سوريه پشتيبانی
ميشدند، و پس از فتح بزرگترين قدرت نظامی مسلمانان به شمار ميرفتند و قرار
شد كه آنان از ناحيه شمالی «شياح»، به فرماندهی افسری عاليرتبه
به «عينالرمانه» حمله كند. گروه سوم جوانان مؤمن شيعه «منظمه امل» از
«حركتالمحرومين»، با اسلحه اندك و حتی تعليمات محدود نظامی، امل
سرشار از ايمان و شجاعت و با روحية فداكاری و شهادت، كه مأمور حمله از قلب
«شياح»، به قلب «عينالرمانه» شدند ساعت موعد فرا رسيد، هجوم رزمندگان از سه
ناحيه شروع شد، «شياح» و «عينالرمانه» در زير انفجار بمبها و راكتها و رگبار
گلولهها ميلرزيد. معركه شرف فرا رسيده بود، چشمها به «شياح» خونين و داغ ديده و
ستمكشيده دوخته شده بود. اينجا تقدير قلم به دست گرفت تا سرنوشت مسلمانان را
ترسيم كند. معركه حيات و ممات بود. جوانان از جان گذشته شيعه با اعتقاد به اين اصل
كه مرگ شرافتمندانه هزار بار بر زندگی ننگين و اساراتآميز ترجيح دارد،
ميخواستند با قدرت فداكاری و شهادت بندهای اسارت را پاره كنند و از
اين زندگی ننگين خود را نجات دهند و يا ايثار جان خود برای شيعيان كسب
شخصيت و آزادی نمايند.جنگندگان مقاومت فلسطينی چيزی به پيش
نرفته بودند كه ديوار آهن و آتش كتائبی مانع ورود آنان به «عينالرمانه» شد
و فرماندة شجاع و مدبّر فتح «شاستري» هدف گلوله قرار گرفت و زخمی شد.
«بركات»، فرماندة ديگری از فتح نيز مجروح شد و گلولهای شكمش را سوراخ
كرد و عدهای ديگر نيز مجروح شدند… رزمندگان فتح با مشكل زياد توانستند
فرماندة نيمه جان خود را همراه با مجروحان ديگر نجات دهند و عقبنشينی كنند.
گروه «صاعقه» نيز فرماندة عاليرتبه خود را از دست داد و مجبور به عقبنشينی
شد و تنها توانست جسد فرماندة شهيد خود و ديگر شهدا را به «شياح» برگرداند تابه
دست «كتائب» نيفتد. بزرگترين سازمانهای جنگی فلسطينی عقب نشسته
بودند و اكنون همه اميدها و آرزوها متوجه «منظمه امل» و جنگندگان شيعه شده است.
بيروت خونين، ناله ميكرد، دود آتشسوزيها آسمانآسمان بيروت را تيره و تار كرده
بود. «شياح» مجروح و زجر ديده بهترين جوانان فدايی خود را تقديم ميكرد.
رزمندگان «امل» به فرماندهی «حسين حسيني» (جوان 18 سالهای كه بعداً
در حادثهای شهيد شد) و جوانان پرشور ديگری نظير او، با قدرت ايمان و
فداكاری، ديوار آهن و آتش «كتائب» را شكافتند و در زير آتش گلوله، وارد
«عينالرمانه» شدند، جنگی خونين و قهرمانه درگرفت. ارادة آهنين رزمندگان
«امل» همچون توفان، طومار مقاومت «كتائب» را درنورديد و فدائيان شيعه پيروزمندانه
به قلب «عينالرمانه» دست يافتند و تمام مواضع استراتژيك داخل «عينالرمانه» را
منفجر كردند، سپس به نقاطی كه به عهدة «فتح» و «صاعقه» گذاشته شده بود هجوم
بردند و آن مواضع را نيز منفجر كردند و قدرت اراده و ايمان خود را با انفجارهای
متعدد و آتشسوزيهای فراوان، در «عينالرمانه» به ظهور رساندند. مهم آنكه
جنگندگان «امل» در اين نبرد خونين هيچ تلفاتی ندادند و فقط با چند جراحت
كوچك پيروزمندانه به «شياح» بازگشتند.
اين خبر پيروزی و افتخار در سرتاسر «شياح» و در ميان همه جنگجويان پيچيد و دوست
و دشمن را وادار به تحسين كرد.(1)
بزرگترين نقطه استراتژيك «كتائب»
و «احرار» در جنوب بيروت، منطقة جيه، دامور و سعديات بود كه
هميشه راه بيروت و جنوب لبنان را زير سيطره داشت و چه بسا بيگناهانی كه در
اين منطقة مسيحی كشته شدند. پس از كشتار بيرحمانه «كتائب»
در «مسلخ و كرنتينا» در بيروت، مسلمانان جنوب، برای انتقام،
به منطقة مسيحی فوق حمله كردند.«كميل شمعون»، رهبر
حزب «احرار»، شخصاً به سعديات رفته و از كاخش عمليات جنگی
را هدايت ميكرد. نيمی از كماندوهای ارتش لبنان، همراه با تانكها و
توپها و مسلسلهای سنگين نيز برای دفاع از مسيحيان كتائبی به
منطقه آمده بودند. كشتيهای جنگی و قايقهای مسلح نيز از
دريا نيرو و آذوقه پياده ميكردند. هواپيماهای ارتشی نيز مهاجمان
مسلمان را زير رگبار مسلسلهای سنگين و راكتهای هوا به زمين هدف قرار
ميدادند.جنگهای خوانين چند روز به طول انجاميد، ولی سرانجام نيروهای
مسلمان قدرت مسيحی را در منطقه درهم شكست و همه «دامور و جيه و
سعديات» به دست نيروهای فاتح سوخت. مسحيان پيش از سقوط، به
كوههای شرقی منطقة مسيحی «جِزّين» پناه
بردند و اكثريت از راه دريا با كشتيهای فراوان جنگی فرار كردند و خود
«شمعون» نيز با يك هليكوپتر دولتی فرار را بر قرار
ترجيح داد. همه مراكز «كتائب» و «احرا»
با مواد منفجره ويران شد و كاخ زيبای «شمعون» به صورت
عبرتانگيزی به آتش كشيده شد.در جنگهای قهرمانانه اين منطقه،
جنگندگان سازمان «امل» نقشی بزرگ داشتند كه حيرت و
تعجب همه را برانگيخته بود.در صحنه جنگ، تعدادی از مسلسلهای سنگين
(دوشكا) و خمپارهاندازهای بزرگ پيكار مانده بود و سازمانها متخصص كافی
نداشتند كه اين قطعات را به كار اندازند. رزمندگان «امل» از
موقعيت استفاده كرده، تمامی قطعات سنگين (دوشكا و خمپارهانداز) را به كار
انداختند و در مواضع مهم موضع گرفتند. گروه ديگری از رزمندگان «امل»
تحت حمايت اين اسلحههای سنگين به پيش تاختند. حتی هجوم هواپيماهای
جنگی ارتش به اين مواضع، هيچ تزلزلی در ارادة اين جنگندگان شيعه به
وجود نياورد، بلكه پس از ويرانی يك پايگاه توسط راكت، اسلحههای سنگين
را از اين پايگاه تا محل ديگری بر دوش خود حمل كرده در مكان مناسبی نصب
مينمودند و دشمن را بمباران ميكردند.اولين گروهی كه به كاخ «سعديات»
حمله برند، رزمندگان «امل» بودند كه به شعار «اللهاكبر»
زمين را به لرزه درآوردند و همچون صاعقه از جنوب و غرب به قلعة «شمعون»
حمله بردند و با پرتاپ راكتهای آر.پيجی ديوارهای كاخ را فرو
ريختند و همچون شيران، خروشان و جوشان وارد كاخ شدند و آخرين پايگاه تقسيم طلبان
مسيحی را تسخير كردند. آخرين باقيماندگان شمعونی، از يك نقب زيرزمينی
كه كاخ را به دريا وصل ميكرد، گريختند و مسلمانان سقوط اين مناطق را جشن
گرفتند.نكته قابلتوجه آنكه پس از فرياد «اللهاكبر» از طرف
جوانان «امل» طوری اين شعار مقدس بر صحنه جنگ طنين
انداخت كه همه گروههای ديگر، حتی كمونيستها، با فريادهای «اللهاكبر»
شعار ميدادند.(1)
شياح و ايثار حسين حسيني
يكی
از بهترين كادرهای جوان ما به نام «حسين حسيني» شاگرد همان مدرسة صنعتی
بود كه من مديرش بودم. او از سادات حسينی و از خانوادههای بزرگ حسينی
محسوب ميشد. او شاگرد اول مدرسة ما و همچنين شاگرد اول همة لبنان شده بود. با
آنكه جوان بود مسئوليت تشكيلاتی «شياح» را به عهدة او سپرده بوديم. «شياح»
بزرگترين و مهمترين منطقة بيروت به شمار ميرفت. اين جوان در صحنههای جنگ،
در جلوی فالانژيستها با شجاعت و مهارتی عجيب ميجنگيد و مسئوليت يكی
از محورهای برگ را داشت. به هرحال مسئول منطقة «شياح» بود.
يك روز در «شياح» به سراغ «حسين» فرستاد تا برای ناهار به خانه عمويش بيايد،
زيرا من در آنجا مهمان بودم. غذای آنها نيز غذايی ساده بود؛ چون
باتوجه به فقر و محروميت شيعيانؤ بخصوص ددر منطقة «شياح» جز يك تكه نان و مقداری
سوپ چيز ديگری وجود نداشت. «حسين» آمد، افراد ديگری هم نشسته بودند.
هركسی چيزی خورد، غذايی خورد، جز «حسين». عمويش به او اصرار
ميكرد كه چرا غذا نميخورد، ولی او از خوردن امتناع ميكرد. عاقبت من با او
صحبت كردم و اصرار كردم كه غذا بخورد و بعد او علت اين امر را برای من شرح
داد. داستان او از اين قرار بود.
در خيابانی كه در مقابل فالانژيستها قرار گرفته و رزمندگان «حسين حسيني» در
آنجا سنگربندی كرده بودند، در يك اتاق شكسته و متروك خانواده فقيری زندگی
ميكردند كه دارای سيزده بچه بودند. مرد اين خانوادهشش ماه بود كه كار و
كاسبی نداشت. خانهاش در جنونب لبنان ويران شده بود. اينها آواره بودند و
جايی نيز پيدا نكردند كه بروند. تنها جايی كه پيدا كردند، خانة متروكی
در كنار محور جنگ بود، تصور كنيد! طبعاً در اولين هجوم فالانژيستها آنها ميبايست
شهيد شوند، كشته شوند. از آنجا كه خانه و جای ديگری پيدا نكردهاند به
اينجا كه محل خطر است و كسی در زير خمپارههای فالانژيستها
دوام نميآورد، پناه آورده بودند. به همين علت هم خانه خالی مانده بود. اين
خانواده فقير كه از جنوب لبنان آواره شده بود خودشان را در اين اتاق كوچك محبوس
كرده بودندغذای رزمندگان ما ساندويچ كوچكی بود،
ساندويچی كه آن را به عربی «فول» ميگويند. دو قطعه نان است مثل
همبرگر كه در داخل آن نخود و لوبيای پخته لِه كرده ميگذارند. غذايی است
بسيار ارزان. هنگامی كه برای رزمندگان ما اين ساندويچ را ميآوردند
«حسين حسيني» متوجه ميشود كه اين بچه گرسنه هستند و در اتاق كنار محور به غذای
رزمندگان نگاه ميكنند. «حسين حسيني» به مدت غذای خود و غذای هركس
ديگری را كه ميتوانست به اين بچههای بيگناه گرسنه ميداد، تا آنها
سدجوع كنند. مدت سه روز هيچ چيز نميخورد و رودههايش خشك شده، معدهاش به هم
ميچسبد. پس از سه روز هم كه به منزل عمويش آمده بود، قادر نبود كه لقمهای از
گلويش پايين فرستد، چون رودهها و معدهاش خشك شده بود. ناگزير آبجوش آوردند و
آبجوش را قاشققاشق در حلقومش ريختند تا سرانجام توانست كمی سوپ بخورد.
اين «حسنی حسيني» يكی از شهدای ماست، كسی است كه در اين
مبارزهها به شهادت رسيد. چنين جوانانی، چنين رزمندگانی در مقابل
فالانژيستها، در مقابل اسرائيليها و در مقابل كفار به شهادت ميرسند. نمونه پاكی،
نمونه علو طبع، از نظر درسی در سرتاسر لبنان بينظير، از نظر رزمی بيهمتا
و از نظر اخلاقی و خلوص و فداكاری نمونه اخلاق و فداكاری.(1)
شياح و آتشفشان ايثـار
در بحبوحة جنگ{ژانويه 1976} بود. رگبار گلوله از دو طرف
ميباريد. صدای سنگين و موزون دوشكا هيبتی خاص به معركه ميبخشيد.
جنگاوران كتائبی، در «عينالرمانه» و در نقاط مرتفع در سنگرها مسلح و مجهز
تيراندازی ميكردند و هر جنبندهای را در «شياح» شكار ميكردند.
جنگاوران مسلمان، پشت ديوارها، پشت كيسههای شن، در مخفيگاههای مختلف
كمين كرده بودند. ابتكار عمل به دست «كتائب» بود و مسلمانان موضع دفاعی داشتند
و گاهگاهی برای خالی نبودن عريضه، انگشت روی ماشه مسلسل
فشار داده، بدون هدف دقيق، رگبار گلوله را به سوی «عينالرمانه» سرازير
ميكردند.
ما در طول «شياح» سه مركز دفاعی به عهده گرفته بوديم، كه خطرناكترين آنها
نزديك خيابان «اسعدالاسعد» بود. مطابق معمول برای سركشی و دلجويی
از جنگاوران «حركت» همهروز به ديدار مراكز مختلف «حركت» و جوانان جنگنده ميرفتم.
با آنها مينشستم، چای ميخوردم، پشت سنگرها را بازديد ميكردم، مواضع
كتائبيها را از دور ميديدم، گاهی نقشه ميكشيدم، گاه طرح ميدادم و حلاصه
ساعاتی را در ميان جنگاوران ميگذراندم.
موازی با خيايان «اسعدالاسعد» خيابان كوچكی است به نام «شارع خليل» كه
همچون «اسعدالاسعد» هدف تيراندازی كتائبی بود و هر جنبندهای در
آن هدف گلوله قرار ميگرفت. من در كنار اين خيابان، پشت ديواری بلند ايستاده
بودم و دزدانه از كنار ديوار به «عينالرمانه» نگاه ميكردم و كيمنگاههای آنها
را بررسی مينمودم. خيابان ساكت بود، پرندهای پَر نميزد- حتی صدای
گلولهها نيز خاموش شده بود- سكوتی وحشتناكتر از مرگ سايه گسترده بود… و من
در دنيايی از بهت و حيرت و نااميدی سير ميكردم…
آن طرف خيابان، در فاصله 10 متری من خانهای بود كه بچهای دو
يا سه ساله در آن بازی ميكرد. در خانه باز بود و يكباره بچه به ميان خيابان
كوچم دويد…
بدون اراده فريادی ضجهوار و رعدآسا، كه تا آن زمان نظيرش را از خود نشنيده
بودم، از اعماق سينهام به آسمان بلند شد… نميدانم چه گفتم؟ و چه حالتی به
من دست داد؟ و انفجار ضجهام چه آتشفشانی برانگيخت؟… اما فوراً مادری جوان
و مضطرب جيغی زد و با موی ژوليده و پای برهنه به ميان خيابان
دويد… هنوز دستی به دست كودك نرسيده بود كه صدای تيری بلند شد و
بر سينة پرمهرش تشست! چرخی زد و با ضجهای دردناك بر زمين غلطيد. دستی
به سينه گذاشت. از ميان انگشتانش خون فواره ميزد. دست ديگرش را به سوی بچهاش
دراز كرده بود و ميگفت: «آه فرزندم! آه فرزندم!» من ديگر نتوانستم تحمل كنم، جای
درنگ نبود. خطر مرگ و ترس از خطر، ديگر حايی از اعراب نداشت، با سرعت برق
خود را به وسط خيابان رساندم و با يك حركت بچه را بلند كردم و با يك خيز ديگر خود
را در طرف ديگر خيابان به داخل خانه كشاندم… گلوله ميباريد و مسلماً تيراندازان
ماهر كتائبی منتظر اين لحظه بودند، اما شانس بود و حساب احتمالات، تا از
ميان گلولهها كدام يك ما را به خاك بيندازد…
وارد خانه شدم، بچه زير بازويم دست و پا ميزد، به سمت مادر توجه كردم، ديدم
هنوز دستش به طرف فرزندش دراز است وديدگاهش نگران ماست! وقتی از سلامتی
ما اطمينان يافت، آهی دردناك كشيد و سرش را بر زمين گذاشت و دستش نيز بر
زمين افتاد… بچه را در گوشهای گذاشتم و آماده شدم تا خود را برای نجات
مادر به مهلكه بيندازم.. تمام اينحوادث يكی دو ثانيه بيشتر طول نكشيد، ولی
آنقدر مخوف و ضجهآور بود كه تا اعماق استخوانهايم نفوذ كرد
در اين هنگام دوستان رزمندهام نيز فرا رسيده بودند و بيمهابا از هر گوشهای
رگبار گلوله را همچون باران به سمت «عينالرمانه» سرازير كردند و پردهای از
گلوله برای حمايت ما بوجود آوردند. در اين موقع به وسط خيابان رسيده بودم و
جنگندهای ديگر نيز كمك كرد و در مدتی كمتر از يك ثانيه مادر را به
خانه كشانديم… بچه خود را به آغوش مادر انداخت. مادر آهی كشيد و بچه رابه
سينه سوارخ شده خود فشرد. بچه گريه ميكرد و از گوشة چشم مادر قطرهای اشك
سرازير شده بود… اشك سرور، اشك شكر برای نجات فرزندش…
اما آرامآرام دست مادر شل شد و چشمان خستهاش به سمت گوشهای خشك گرديد.
آري! مادر جان داده بود و بچه هنوز ميگريست. زنها و بچههای همسايهها جمع
شده بودند، شيون ميكردند، فرياد ميزدند، ميآمدند و ميرفتند. شلوغ شده بود… اما
من در دينايی ديگر سير ميكردم، به دور از مردم، به دور از سر و صدا و به
دور از معركه جنگ، به اين كودك خيره شده بودم؛ كودكی كه جنايت كرده بود! و
چه جنايتي! مادرش را به كشتن داده بود و در عين حال بيگناه بود و از صورت معصوم و
چشمان اشكآلود و لبهای لرزانش پاكی و صفا و نياز به مادر خوانده
ميشد…
به صورت اين مادر فداكار نگاه ميكردم كه دستش بر سينهاش و پنجههايش در ميان خون
خشك شده بود. گوشة چشمانش هنوز اشكآلود بود و از گوشة لبش لبخند آرامش و آسايش
خوانده ميشد.(1)
…
فصل ١١-تحليلی از
«فتح» و «امل» و حوادث لبنان
دورنمای جنبش شيعيان(1)
حركت
شيعيان در عرض چند سال گذشته راهی چند صدساله را طی كرده است كه
بطوركلی ميتوان نتايج آن را خلاصه كرد:
1- بر اثر اين جنبش، شيعيان دارای شخصيت شدهاند. احساس افتخار ميكنند.
درحاليكه سابقاً از ذكر مذهب خود شرم داشتند و در مقابل ذلتها و بدبختيهای
گذشته تسليم شده بودند، ولی اكنون با حماس زياد و شجاعت و شرافت قيام
كردهاند و حاضر نيستند در برابر هيچ قدرتی حتی اسرائيل و امريكا سكوت
كنند و تسليم ظلم شوند.
2- ايجاد يك سازمان ايدئولوژيك شيعي- اسلامی برای لبنان و ايجاد قدرت
برای محرومان و توجه به مفهوم شهادت و جهاداسلامی و ايجاد يك سازمان
شيعی برای اولينبار در لبنان كه ميتواند برای خود اردوگاه
تهيه كند و از وجود خود مسلحانه دفاع كند.
3- دفاع از مقاومت فلسطينی، بطوری كه اگر امام موسی و «حركهالمحرومين» و قدرت شيعيان نبود تا به
حال اقلاً پنجبار مقاومت فلسطينی را به تلاشی كشانده بودند و به
سرنوشت شوم 1970 سپتامبر سياه اردن دچار ساخته بودند و اين خدمتی بزرگ به
مقاومت و همه آزاديخواهان خاورميانه است.
4- تغيير و تحول كيفی در طرز تفكر فلسطينيان نسبت به شيعيان. درگذشته شيعه
ضدفلسطينی به شمار ميآمد و خائن خوانده ميشد و حيوان دمدار محسوب
ميگرديد، درحاليكه اكنون بزرگان فلسطينی در بزرگداشت شيعه و افكار شيعه
اهتمام خاص دارند و از آنجا كه افكار رهبران فلسطينی در تمام دنيای عرب
نفوذ و شيوع دارد، اين خود بزرگترين روش برای انتشار محبوبيت و مقبوليت
شيعه و افكار شيعی در دنيای عرب است.
5- به همين ترتيب مقاومت فلسطينی نيز به طرفداری «حركهالمحرومين» كمر
بسته است. بطوری كه اگر مقاومت نبود، تا به حال شايد چندينبار
«حركهالمحرومين» مورد هجوم و متلاشی شدن قرار گرفته بود و اين نشان ميدهد
كه اشتراك هدف و استقلال از دولتهای عربی ديگر و قدرتهای شرق
و غرب باعث نزديكی اين دو سازمان به هم شده است.
6- برای اولينبار افكار انقلابی اسلامی، از سطح تئوری و
نظری وارد عمل ميشود و مسلمانان واقعی و مؤمن وارد عمل ميشوند و
رهبری مبارزات ضداستعماری را به دست گرفته و يك پايگاه عملی برای
افكار فلسفی خود به وجود ميآورند و اسلام واقعی انقلابی را به
جهان مينمايانند.
7- پخش افكار انقلابی اسلامی به تمام كشورهای عربی و
تهييج شيعيان و مسلمانان در همه خاورميانه بر ضد ظلم و استبداد و استعمار. بطوری
كه اكنون اخبار «حركهالمحرومين» در اكثر كشورهای عربی و خليجفارس
سانسور ميشود و با انتشار افكار «حركت» در اين كشورها مبارزهای درگير است.
بطوركلی چشم اميد همه مردم محروم و ستمكشيده اين كشورها متوجه لبنان و
«حركهالمحرومين» است.
8- توجه و احترام مذاهب واديان ديگر به مذهب شيعه، بطوری كه عده زيادی
از جوانان سنی به «حركهالمحرومين» پيوستهاند و حتی عدهای از
جوانان پاكباز مسيحی كه قيد و بند طائفی را گسستهاند به
«حركهالمحرومين» علاقه دارند. اينان جنبش شيعيان را راه نجات مردم و بهترين طريقه
مبارزه با استعمار و استثمار ميشمرند و شيعه به عنوان يك مذهب انقلابی پيشرو
به همه اديان معرفی ميشود.
9- ايدئولوژی اسلامی به عنوان يك رسالت تاريخی و جهانی به
منصه ظهور ميرسد. بعد از 1300سال مجالی برای تحرك و پيشروی و
اثبات وجود پيدا شده است كه وسعتش از دايره لبنان ميگذرد، از محدوده زمان و مكان
خارج ميشود و در اين سير تكاملی تاريخ از آدم… و ابراهيم و موسی و
عيسی و محمد(ص) و علي(ع) و حسين(ع)… تا زمان ما ادامه مييابد و اين رسالت
بزرگ تكامی را به دنيای جديد متصل ميكند واميد و آرزويی برای
آينده بشريت تا ظهور مهدی موعود(عج) به وجود ميآورد.
ارتباط فتح و امل (1)
مقاومت
فلسطينی فتح، به رهبری ابوعمار، ابوجهاد و عدهای ديگر از مردان
فلسطين و با هدف مقدس آزاد كردن فلسطين به وجود آمد و در مدت يازده سال حيات
پرآشوب خود جزر و مدهای زيادی ديد و پيشرفتهای مافوق تصور نيز
نمود. نظر دنيا را جلب كرد و مورد توجه همه انقلابيون و آزادگان دنيا شد.بزرگترين
پيشرفت فتح پس از شكست سال 1967 بود. طی اين جريان دولتهای بزرگ عرب
در مقابل اسرائيل به سختی شكست خوردند و كاخ آمال و تصورات عرب فرو ريخت و
توجه همگان به سوی انقلاب و «فتح» معطوف گرديد. در عرض يكسال بيش از صدهزار
نفر از همه دنيا به فتح روی آوردند و پول و ثروت نيز به سوی فتح
سرازير شد. نبرد «كرامه» اوج پيشرفت روح انقلابی، فداكاری ايمان و
تقوا و پاكی فتح بود… كسانی كه در آن لحظه حسينوار فكر ميكردند،
حسينوار ميجنگيدند و
به شرف شهادت مفتخر ميشدند و بزرگترين ضربهها را به اسرائيل زدند. گواينكه از
450 جنگنده فتح در حدود 150 نفر شهيد شدند، ولی پشت اسرائيل را شكستند.
اما اين روح پاك و انقلابی و متقی و فداكار فتح كمكم با ورود هزارها
تازه وارد تغيير ماهيت داد. اين تازهها با همه عقدههای شكست و فساد و
حقارت و خودخواهی و انتقام وارد مقاومت شدند، اسلحه به دست گرفتند و چه بسا
اسلحه آنها در راه ارضای عقدههای باقيمانده آنها به كار افتاد…
كادرهای كم و بيتجربه فتح قادر نبودند كه سيل تازهواردها را تربيت كنند و
سلوك انقلابی به آنها بياموزند. فتح به صورت يك مؤسسه با پول و سرمايه و
شهرت و محلی برای ارضای قدرتطلبی و انتقامجويی حقارتها
و ذلتها و ظلمها درآمده بود و اندكاندك گذشت انقلابی، پاكی انقلابی،
تقوای انقلابی و سلوك انقلابی فراموش ميشد.
گروههای ماركسيست چپ نيز ضربات كشندهای به فتح زدند. استعمار و
صهيونيسم و عمال آنها نيز از اين نقطه ضعف استفاده كرده، مقاومت را با ملت و ارتش
اردن به جان هم انداختند كه نتيجه آن سپتامبر سياه اردن و تصفيه مقاومت فلسطينی
فتح و اخراج آنها از اردن بود. در اين تحليل به هيچوجه نميخواهيم ملكحسين و يا
صهيونيسم را بيگناه نشان داده و تبرئه كنيم؛ چون از نظر ما دشمن، دشمن است و از
هر پديدهای به نفع خود استفاده ميكند. وقتی ما به جنگ دشمن ميرويم،
انتظاری از دشمن نداريم و شمنی او امری طبيعی برای ما
است، ولی خطاهای خودی و احتمالاً خيانتهای داخلی كه
غيرمنتظره است، باعث شكست ما ميشود. ما بايد با دقت به اين خطاها رسيدگی كنيم
و خيانتها را با شدت هر چه تمامتر بكوبيم و آنها را عامل شكست خود بدانيم، نه
دشمنی دشمن را.`پس از سپتامبر سياه، رهبران مقاومت مدتی به خود آمدند
و دست به اصلاحات و تصفيه زدند و با روح بورژوازی و مادّيگری و اشرافی،
كه در مراكز فتح و بين كادرهای فتح به وجود آمده بود،به مبارزه پرداختند و
پيشرفتهايی نيز كردند، ولی اين پيشرفتها متأسفانه بسيار سطحی و
زودگذر بود.
فتح اصولاً ايدئولوژی ندارد، گواينكه اكثريت رهبران آن مسلمان هستند (تنها
يك نفر، «ابوصالح» كمونيست است). فتح فقط يك هدف دارد و آن آزاد كردن فلسطين است.
از اين رو هر نوع ايدئولوژی قادر است وارد فتح شود. لذا ماركسيستها به داخل
فتح نفوذ كردند و به علت خلاء ايدئولوژيك موجود در فتح، به سرعت پيشرفت نمودند و
اغلب كادرهای تحصيلكرده جوان را جذب كردهاند. بخصوص چون ابوعمار و ابوجهاد
و رهبران فتح به طرز تفكر ايدئولوژيك بياعتماد بودند، ماركسيستها بدون رقابت،
همه فتح را دربست در اختيار خود درآوردند، همه تبليغات و روزنامهها و مجلهها و
راديوهای فتح به دست ماركسيستها افتاد…
«ماجدابوشرار» كمونيست، مسئول اول تبليغات فتح شد. به طوری كه جز افكار
ماركسيستی خوراكی ديگر به مغز كادرهای مقاومت نميرسيد. چند وقت
پيش در «شياح» با يك كادر ساده مقاومت فلسطينی فتح مناقشه داشتم، بيچاره فكر
ميكرد كه ايدئولوژی فتح ماركسيسم است و استدلال من در اين مورد كه فتح
ايدئولوژی ندارد، برای او تازه و تعجبآور بود.
دوش به دوش فتح، سازمانهای فلسطينی ديگری كار ميكردند كه از
ابتدا طرفدار ماركسيسم بودند و بعداً در «جبههالرفض» برضد فتح متمركز شدند و رهبر
فكری آنها تقريباً «جرجحبش» بود. اين گروههای افراطی خواهان
نابودی فتح هستند. آنها در سال 1969 سپتامبر سياه را به وجود آوردند و خود
گريختند و فتح ايستاد و فدايی داد. در سال 1973 بازهم همين گروه ماركسيست
افراطی، ارتش لبنان را به جان مقاومت فلسطينی فتح انداخت و انفجاری
بزرگ به وجود آورد كه با كشته شدن 400 فلسطينی و 63 سرباز لبنانی و
مداخله سوريه و فعاليتها فراموش نشدنی امام موسيصدر در طرفداری از
مقاومت فلسطيني… جنگ خاتمه يافت.
انفجار اخير لبنان(1) نيز به مقدار زياد برگردان احزاب چپ و سازمانهای افراطی
«جبههالرفض» است، گواينكه جنگ را مسيحيها شروع كردند و خواهان تقسيم لبنان
بودند، ولی چپ نيز مرتباً به آتش جنگ دان ميزد و تحريك ميكرد.
از نظر سازمانی، «جبههالرفض» و احزاب چپ، دشمن فتح به شمار ميروند، ولی
از نظر ايدئولوژيك يك رابطه قوی بين چپ و كادرهای ماركسيست فتح وجود
دارد و در مواقعی كه اختلاف نظر اساسی و ايدئولوژيك مطرح ميشود، همه
كادرهای چپ فتح با «جبههالرفض» همرأی ميشوند و رهبری مقاومت
فتح را فلج ميكنند. اگر فشار رهبری زياد شود، خطر انفجار داخل فتح بيشتر
ميشود كه در روزهای بحرانی غيرقابل تحمل است. بنابراين ميبينيم كه
ماركسيستها با نفوذ ايدئولوژيك خود در فتح، عملاً كنترل حساسترين قسمتهای
مقاومت فلسطينی را به دست گرفتهاند و افكار و اهداف خود را در لباس مقاومت
و به نام مقاومت و قدرت اسلحه مقاومت پياده ميكنند. از همه خطرناكتر آنكه مقاومت
فلسطينی قداست پيدا كرده و اين قداست، به عنوان بزرگترين حربه به دست
ماركسيستهای چپ افتاده استس از سپتامبر سياه، رهبران مقاومت مدتی به
خود آمدند و دست به اصلاحات و تصفيه زدند و با روح بورژوازی و مادّيگری
و اشرافی، كه در مراكز فتح و بين كادرهای فتح به وجود آمده بود،به
مبارزه پرداختند و پيشرفتهايی نيز كردند، ولی اين پيشرفتها متأسفانه
بسيار سطحی و زودگذر بود.
فتح اصولاً ايدئولوژی ندارد، گواينكه اكثريت رهبران آن مسلمان هستند (تنها
يك نفر، «ابوصالح» كمونيست است). فتح فقط يك هدف دارد و آن آزاد كردن فلسطين است.
از اين رو هر نوع ايدئولوژی قادر است وارد فتح شود. لذا ماركسيستها به داخل
فتح نفوذ كردند و به علت خلاء ايدئولوژيك موجود در فتح، به سرعت پيشرفت نمودند و
اغلب كادرهای تحصيلكرده جوان را جذب كردهاند. بخصوص چون ابوعمار و ابوجهاد
و رهبران فتح به طرز تفكر ايدئولوژيك بياعتماد بودند، ماركسيستها بدون رقابت،
همه فتح را دربست در اختيار خود درآوردند، همه تبليغات و روزنامهها و مجلهها و
راديوهای فتح به دست ماركسيستها افتاد…
«ماجدابوشرار» كمونيست، مسئول اول تبليغات فتح شد. به طوری كه جز افكار
ماركسيستی خوراكی ديگر به مغز كادرهای مقاومت نميرسيد. چند وقت
پيش در «شياح» با يك كادر ساده مقاومت فلسطينی فتح مناقشه داشتم، بيچاره فكر
ميكرد كه ايدئولوژی فتح ماركسيسم است و استدلال من در اين مورد كه فتح
ايدئولوژی ندارد، برای او تازه و تعجبآور بود.
دوش به دوش فتح، سازمانهای فلسطينی ديگری كار ميكردند كه از
ابتدا طرفدار ماركسيسم بودند و بعداً در «جبههالرفض» برضد فتح متمركز شدند و رهبر
فكری آنها تقريباً «جرجحبش» بود. اين گروههای افراطی خواهان
نابودی فتح هستند. آنها در سال 1969 سپتامبر سياه را به وجود آوردند و خود
گريختند و فتح ايستاد و فدايی داد. در سال 1973 بازهم همين گروه ماركسيست
افراطی، ارتش لبنان را به جان مقاومت فلسطينی فتح انداخت و انفجاری
بزرگ به وجود آورد كه با كشته شدن 400 فلسطينی و 63 سرباز لبنانی و
مداخله سوريه و فعاليتها فراموش نشدنی امام موسيصدر در طرفداری از
مقاومت فلسطيني… جنگ خاتمه يافت.
انفجار اخير لبنان(1) نيز به مقدار زياد برگردان احزاب چپ و سازمانهای افراطی
«جبههالرفض» است، گواينكه جنگ را مسيحيها شروع كردند و خواهان تقسيم لبنان
بودند، ولی چپ نيز مرتباً به آتش جنگ دان ميزد و تحريك ميكرد.
از نظر سازماني«جبههالرفض» و احزاب چپ، دشمن فتح به شمار ميروند، ولی از
نظر ايدئولوژيك يك رابطه قوی بين چپ و كادرهای ماركسيست فتح وجود دارد
و در مواقعی كه اختلاف نظر اساسی و ايدئولوژيك مطرح ميشود، همه
كادرهای چپ فتح با «جبههالرفض» همرأی ميشوند و رهبری مقاومت
فتح را فلج ميكنند. اگر فشار رهبری زياد شود، خطر انفجار داخل فتح بيشتر
ميشود كه در روزهای بحرانی غيرقابل تحمل است. بنابراين ميبينيم كه
ماركسيستها با نفوذ ايدئولوژيك خود در فتح، عملاً كنترل حساسترين قسمتهای
مقاومت فلسطينی را به دست گرفتهاند و افكار و اهداف خود را در لباس مقاومت
و به نام مقاومت و قدرت اسلحه مقاومت پياده ميكنند. از همه خطرناكتر آنكه مقاومت
فلسطينی قداست پيدا كرده و اين قداست، به عنوان بزرگترين حربه به دست
ماركسيستهای چپ افتاده است
امام موسيصدر دستور داد كه، عليرغم تحريكات چپ و آزار بعضی از كادرهای
چپ فتح، «حركت محرومين» بايد بر روی خط استراتژی خود كه همكاری با
مقاومت است، ادامه راه دهد و اين تهمتها، دروغها، هجومها و اهانتها و حتی
خيانتها را تحمل كند و بازهم شيعيان را به همكاری با مقاومت تشويق نمايد؛
زيرا هدف آنها مقدس است و به خاطر آن هدف مقدس، ما بايد همه چيز را تحمل كنيم.
در مقابل اين بزرگواری و فداكاری و صبر و تحمل، ماركسيستهای چپ
بر خَر مُراد سوار شده، رسوايی، بيشرفی، رذالت، خيانت و جنايت را به
درجه جهنمی خود رساندند؛ زيرا مطمئن بودند كه امام موسی برضد فلسطينی
موضع نخواهد گرفت و آنها ميتوانند با آزاری تام در پشت سنگر مقاومت فلسطينی
و قداست آن تراكتازی كنند.
بزرگترين رشد و فداكاری ما وقتی به ظهور رسيد كه همه اين بلايا و
مشكلات را تحمل كرديم، ولی يك لحظه از مقاومت فلسطينی فتح جدا نشديم و
از پشتيبانی آن دست برنداشتيم و رابطه خود را با ابوعمار و ابوجهاد قطع
نكرديم…، سنگرهای مقدم جنگ را ترك ننموديم و در لحظاتی كه همه احزاب و
سازمانهای «جبههالرفض» از بيروت گريختند، فقط ما در كنار فتح باقی مانديم
واز «شياح» و «كَفَرْشيما» و «حَيِّلَيْلَكي» و «بُرْجُالبَراجِنِه» و «روُيِسْ»
دفاع كرديم. در لحظاتی كه اسرائيل و «كتائب» به جنوب حمله كردند و تا حوالی
«بِنْتِ جُبَيْل» رسيدند و احزاب چپ گريختند، جوانان «حركت محرومين» حتی قبل
از سنگرهای فتح، در مقابل دشمن موضع گرفتند و به دفاع پرداختند… و امروز
ابوعمار با جرأت ميگويد: «فقط فتح و امل قادرند كه جنوب را محافظت كنند.» امروز
ماركسيسم و جناح چپ در لبنان، رو به شكست ميروند و مقاومت فلسطينی فتح
ميتواند آرامآرام خود را تكان دهد و از زير نفوذ چپ كمی آزاد گردد و به
مسير طبيعی خود كه آزاد كردن فلسطين، با آزادی همه ايدئولوژيها است،
برگردد…جريان اخير، احزاب چپ و راست خيلی استفاده كردند. با پول سرشاری
كه از خارج ميآمد و سرقت بانكها و مؤسسات و غيره، پول كافی به همه
نيروهايشان ميدادند. اسلحه و ذخيره نيز فراوان بود. محرومان گرسنه و بدبخت برای
سد جوع و همچنين برای دفاع از جان خود، به سوی احزاب ميرفتند، تا پول
و اسلحه بگيرند… و احزاب نيز اينها را گروهگروه به جلوی آتش ميفرستادند و
به كشتن ميدادند. اكثريت مطلق كشتهشدگان حزبی جريان اخير، در سالهای
1975 و 1976 به احزاب پيوسته بودند، بنابراين هيچ رابطه ايدئولوژيك با حزب
نداشتند. مثلاً در وسط لبنان، در جايی كه نه جنگ بود و نه اسرائيل و هيچ خطری
وجود نداشت، حزبيها وسط شب، در سكوت و آرامش شبانگاهی، رگبار مسلسل به هوا
ميبستند و مواد منفجره را باصدای وحشتناكی در كنار شهر منفجر
ميكردند و صحنههای دروغين جنگ و ناامنی به وجود ميآوردند… فردای
آن شب همه جوانان خواستار اسلحه ميشدند، تا از جان خود در اين جنگل ناامن دفاع
كنند. البته ما كه محروم بوده و اسلحه نداشتيم، ولی احزاب آماده اين كار،اسلحه،
ذخيره و پول تقديم جوانان كرده، آنها را جذب ميكردند. جوانان گروهگروه در حزب
اسم مينوشتند تا اسلحه بگيرند و حقوق ماهانه دريافت كنند و در ضمن موادغذايی
مجانی بگيرند و زنده بمانند… تنها كسانی كه به طرف احزاب نرفتند،
مؤمنين و جوانان وابسته با امام موسی و «حركتمحرومين» و «امل» بودند.
بسيار سخت است كه كسی گرسنه باشد، بيسلاح باشد و مورد هجوم و حتی قتل
و تحقير قرار بگيرد و سازمان او قادر به تأمين احتياجات او نباشد و با همه اينها،
گرسنگی، ترس، قتل، تحقير و اهانت را تحمل كند و به احزاب نپيوندد و به افكار
خود و سازمان خود و رهبری خود وفادار بماند… خيلی سخت ونادر است و در
راه خدمت، ما را همين بس. بدون شك، تأثير فكری و تربيتی كه ما و
سازمان ما و ارزشهای خدايی ما و فداكاری و گذشت و ايستادگی
ما بر مردم لبنان گذاشته است، در تاريخ آنها بينظير بوده است. همين ايمان و خطمشی
جديد است كه پايههای پوشالی احزاب دروغين لبنان را ميلرزاند و همه
آنها را برضد ما برميانگيزاند…
خلاصه توطئـه
حوادث لبنان، توطئهای بود اسرائيلي- امريكايی برای كوبيدن مقاومت فلسطينی، در اين توطئه از اول مسلم بود كه«كتائب» و «احرار»، خود را به استعمار فروختهاند و برای كسب امتيازات و انتقام از مسلمانان ميخواهند با اسرائيل و امريكا همكاری كنند. اولين گلوله از طرف «كتائب» به سمت مقاومت رها شد و «كتائب» بود كه برای اولينبار ايجاد انفجار كرد. مقاومت از ايجاد اين توطئهها آگاه بود و زيركانه از درگيری با مسيحيها پرهيز ميكرد. حتی هنگامی كه مسيحيها (در اولين انفجار) از «سِنُّالْفيلْ» به «تَلِّزَعْتَر» حمله كردند، مقاومت سع®